زبانِ فارسیِ دری، باتوجه به پبشینهی فرهنگی آن در منطقه، همواره به منظورِ اندیشدن به کار رفته است؛ ولی پس از گذشتِ چند دهه جنگ در کشور وگمانی زنیها در مورد اینکه گویا زبانِ فارسی و دری دو زبانِ جداگانه است، این مسأله مشکلآفرین شده است؛ امّا شماری از نویسندهگان کشور معتقد اند که این مسایل، فقط جنبهی سیاسی دارد.
باتوجه به این مسأله، خواستیم با "استاد جاوید فرهاد" شاعر و پژوهنده، برخی از پرسشها را در میان بگذاریم تا ابهام در این مورد رفع گردد.
پرسش: استاد، بیگمان میدانید که تا اکنون، تعریف های گوناگونی از زبان ارایه شده است ؛ امّا تعریفی که تاحدّی عوامشمول پنداشته می شود، این است که "زبان، وسیلهیی برای افهام وتفهیم" دانسته شده است، میخواهم بدانم تعریفِ مُعیّن شما از پدیده یی به نامِ زبان چیست؟
پاسخ: می دانید، با تنها تعریفی که با آن به شدت مخالفم، همانا پذیرش مقولهی زبان در حدِ "ابزاری دانستش در روند " افهام وتفهیم" است، وشاید هم بدترین، کهنه ترین وعقب مانده ترین تعریف همین است که تا اکنون از زبان مطرح شده است؛ زیرا اگر معیار برای سنجشِ مقولهی زبان تنها در حدِ افهام وتفهیم دانسته شود، پس جانوران وحیوانات در طبیعت، بیشتر از ما با آواها، اشاره ها وحرکت های معینی که از حنجره، حرکات واندام های فزیکی شان برمی آورند، در ایجادِ این رسانهگی مستعد تراند. با ذکرِ این مثال، می بینیم که فرایندِ " افهام وتفهیم" (به تعبیر پاروپیرار) وبحث ابزاری بودنِ زبان به عنوانِ تنها وسیلهیی برای ایجادِ " افهامِ صرف و تفهیمِ مطلق" رنگ می بازد وگپهای جدی تر از آنچه گفته شد، در بارهی زبان مطرح می شود.
" یان ریپکا" (مؤلف کتاب تأریخ ادبیات ایران) زبان را "مجموعهیی از قرار دادهای از پیش تعیین شده می داند که به منظورِ درک و شناخت در حوزهی رسانش شکل میگیرد."؛ امّا " نوام چامسکی" زبان شناسِ مشهورِ امریکایی، زبان را " مهمترین ابزار برای اندیشه وقدرت اندیشهگی می داند" و به این باور است که " این تنها زبان است که به وسیلهی آن انسان می تواند بیندیشد". این برداشت چامسکی در مقایسه با تعریف های دیگری که به گونه ی سطحی از زبان ارایه شده است، تا حدِ زیادی ژرف است و می تواند در حوزههای معنا شناسی نیز تعمیم وگسترش یابد. " چامسکی" در این تعریف، زبان را بستری می داند که در آن میتواند انسان ژرف بخواند وژرف ارایه بدهد؛ پس با توجه این مسأله، دیده می شود که درکِ ماهیّتِ زبان، فراتر از تلقی صرفِ آن در حوزهی "افهام وتفهیمِ مطلق" است.
از سوی دیگر، " پُل ریکور" فیلسوف مُدرن، بحثِ ابزاری بودنِ زبان را رّد میکند. او میگوید: " زبان، ابزاری برای تبیین هیچ چیزی جز خودش نیست"؛ این نگرهی "ریکور" به معنای آن است که زبان به لحاظِ ماهیت، پدیدهیی ست که تنها ماهیتش را خودش را بر میتابد، یا به تعبیر ساده تر: ابزاری برای تبیینِ خودش است ونه چیزِ دیگر.
در تعریفی که " محمد رضا باطنی" زبان شناس حوزهی زبانِ فارسی ارایه می کند، وی زبان را به گونهیی " بازگو کنندهی واقعیتهای ذهنیِ گوینده گان"آن می داند. باطنی در بحثی زیرِ نام " زبان در خدمتِ باطل" که در کتاب " درباره ی زبان" (که مجموعهی مقالات اوست ودر سال 1367 منتشر شده است) می نویسد: " زبان، بازگو کننده ی واقعیت های ذهنی گوینده گان آن است؛ یعنی در برگیرندهی افکار، احساسات، مفاهیم، نیات ودیگر پدیده های ذهنی - که در اینجا به همهیی آنها ذهنیّات می گوییم وفی الواقع در ذهن گوینده وجود دارد- است."
با توجه به نگره هایی که در این جا نقل کردم، توجیه (ونه تعریف) من از زبان، بیشتر در حوزهی همان رویکرد اندیشهورزی وفرایند اندیشهگی شکل میگیرد. از دیدِ من، زبان، رویکردی برای توانمندی شناختِ انسان از اشیا، پدیده ها ودر کُل هستی است؛ هر چیزی به باورِ من در فرایندِ زبان است که اتفاق می افتد وبه عنوان مهمترین برایند شکل می گیرد وقابلِ رؤیت می شود.
پرسش: اکنون بر میگردیم به طرحِ چند پرسشِ مهم در بارهی زبانِ فارسی. برخیها (که شمارِ شان اندک هم نیست) باورمنداند که زبانِ دری با فارسی تقاوت دارد؛ امّا شماری (که تعدادِ شان کم است) باورمند اند که زبانِ فارسی، هیچ تفاوتِ ذاتی با "دری" ندارد وهر دو یک زبان اند، شما در این باره چگونه میاندیشید؟
پاسخ: زبانِ فارسی که از روز گارِ باستان تا اکنون؛ یعنی در سه مرحلهی زبانی (پارسی باستان= زبانِ روزگار هخامنشیان، پارسی میانه= زبانِ دورهی اَشکانیان وزبانِ فارسیِ امروز که از آن در کلید واژههای زبان شناختی به نامِ "فارسیِ نو" یاد می شود)، هیچ تفاوتِ ماهوی وذاتی با زبان دری ندارد؛ یعنی در واقع می شود گفت که هردو (فارسی ودری یا به تعبیری فارسیِ دری، هیچ گونه فرقِ مفهومی با دری که واژهی دیگر و گویشی از زبان فارسی است، ندارد. به زبانِ ساده تر میتوان گفت که زبانِ فارسی، نام دیگرش همان دری است که به دلیل برخی گرایش های سیاسی در برابرِ فارسی کاربُرد یافته است؛ در حالی که هردو واژه در واقع نامیست برای یک زبان که همان فارسی است. بسیاری ها به دلیل سیاست های عوامفریبانه وگرایش های شؤونیستی که بر آنان- عمدن- اعمال شده، به غلط این تفاوت در گویش (لفظ) را به معنای تفاوت در زبان تلقی کرده اند وبرداشتِ شان این بوده (وتا اکنون نیز این برداشت وجود دارد) که دری زبانی ست که در جغرافیایی به نامِ افغانستان وفارسی هم زبانیست که در سر زمینی به نام ایران کاربُرد دارد ( وبه همین قیاس تاجیکی هم در تاجیکستان)؛ در حالی که با توجه به پیشینهی زبانِ فارسی - که بحثش در حوزهی زبان شناسیِ تأریخی مشخص است- دری و تاجیکی دو گویش با دولفظ اند که بیشتر تفاوت صوری شان در لهجه وگویش است ونه در ساختارِ اصلی وچارچوبِ ماهوی زبان.
بر بنیادِ نمونههایی از شعرِ سخنورانِ فارسی مانند: فردوسی، ، ناصر خسروبلخی، حافظ و... هیچ تفاوتی میانِ زبانِ فارسی (پارسی) و دری نیست؛ بل هر دونام (فارسی و دری) نامهایی اند از یک زبان که فارسی یا پارسی نامیده می شود. فردوسی می گوید:
"بسی رنج بُردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی"
ناصر خسرو گفته است:
" من آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمتی دُرّ "لفظِ دری" را"
وحافظ نیز اشاره می کند:
" زشعرِ دلکشِ حافظ کسی شود آگاه
که لطفِ طبع وسخن گفتنِ" دری" داند"
افزون بر این نمونه ها، کاربُردِ ترکیبِ " فارسیِ دری"، بازگوکنندهی یگانهگی دونام برای یک زبان است (ودر واقع اشاره ییست به این که میانِ فارسی و دری هیچ فرقی در معنا وجود ندارد)؛ چنانچه زنده یاد " قهار عاصی" نیز گفته است:
"تا پارسیِ دری سخندان آرد
از بلخ و نشاپور و بدخشان آرد"
پرسش: در موردِ مسألهِی "سیاسی سازی زبانِ فارسی" و تعصب در به کارگیری واژههایی مانند "دانشگاه"، "دانشکده"، "نگارستان"و...که امروز بهگونهیی مطرح اند، دیدگاهِ تان چیست؟
پاسخ: برخوردِ زبان با سیاست در حوزهی فرهنگی، در اصل، برخوردِ هوّیت ساز است ؛ یعنی به تعبیرِ ساده ، زبان ، ظرفِ هوّیت سازی است برای مظروفِ سیاست؛ امّا با دریغ در افغانستان ، برخورد سیاست با مقوله ی زبان ، برخورد یکسویه و نه هوّیت ساز بوده است . با آن که در قانون اساسی کشور، دربارهی مسألهی رشد و توجه به اصالت های زبانی به گونهیی تأکید شده ؛ ولی عملکردِ برخی از سرانِ دولت در برابرِ زبانِ فارسی، با تعصب همراه بوده و ایجادِ محدودیت در زمینهی کاربُردِ واژه های اصیلِ پارسی مانند: "دانشگاه، دانشکده، نگارستان و... " به شدّت ادامه دارد.
برخوردِ یکسویهی دولت بازبانِ فارسی، از دیدِ من سامانمند نیست؛ زیرا برخی ازسیاسیونِ برسرِ اقتدار باتصوّرنادُرستِ به تعبیرِخودشان( یعنی محدودساختن واژه های کاربُردی درزبانِ فارسی) فکرمیکنند، با این گونه مُمیّزی و تعصب میتوانند در برابرِ رشد گستردهی زبانِ فارسی سد شوند ؛ در حالیکه چنین چیزی- اصلن- ممکن نیست ، و از سوی دیگر، تبعات این مُمیّزی و تعصب به روندِ تکاملی زبانهای دیگر نیز آسیب میرساند؛ زیرا برخوردِ سیاسی برای محصور ساختن یک زبان و برعکس تبلیغِ ناشی از تعصب برای رشدِ زبانِ دیگر ، حساسیت های بیشتری را برای عدمِ یادگیریِ مخاطبان از زبانِ موردِ نظر(زبانی که برایش تبلیغ می شود وبا تعصب آن را می خواهند اِعمال کنند)، تحریک می کند .
رشدِ هر زبانی، بدون اِعمالِ تعصب، بسته به ظرفیتِ تأریخی ، داشتنِ فرهنگِ گستردهی واژه گانی، پیشینهی فرهنگی و میزان علاقهمندی مخاطبان آن، به آن زبان است .
گپِ دیگر (همانگونه که پیشتر گفتم) این است که بسیاری از سیاسیونِ ما، تا هنوز تفاوت میانِ گویش ( لهجه) و زبان را نمیدانند و یکسره کاربُردِ واژه هایی با شناسنامهی فارسی را به عنوان واژههای زبانِ ایرانی، غیرِ مُجاز میپندارند و به هر واژهی اصیلِ فارسی ،هوّیتِ ایرانی میدهند.
نخست از همه، اینان باید بدانند که واژه های فارسی در هر دو حوزهی جغرافیایی افغانستان و ایران ، دارای هوّیت یگانه اند و زبانِ فارسی ، زبانِ واحدِ فارسی زبانانِ جهان است .
پرسش: در افغانستان از چند سال به اینسو، لوحه های فروشگاهها، دکانها، برخی از دواخانه ها، درمانگاهها، مکانهای بازرگانی و جاهای مهمِ دیگر به خطِ فارسی با تلفظ واژه های خارجی نوشته می شود، مانند: جنرل ستور، نیو طبی لابراتوار، واچ میکر، چکن کارن سوپ، هيّراستایل و... از دید شما این رویکرد، سبب ناهنجاریهای گسترده در حوزهی زبانِ نمیشود؟
پاسخ: بی گمان، بی توجهی وسهل انگاری در این زمینه، به تدریج به معنای اعلامِ فاتحهی زبان است. شما می دانید که بحثِ پالایش زبان، از مواردِ بسیار جدی ومهم برای زنده نگداشتن آن پنداشته می شود. فرهنگ یک ملت و یک مردم زمانی میمیرد که توانشهای زبانیِ آن دچار آسیب شود؛ این آسیب، زمانی از سرِنابخردی وتساهل و زمانی هم به گونهی سازمانیافته در برابرِ زبان اِعمال میشود.
همان گونه که گفتید، کاربُردِ واژههای خارجی با خطِ فارسی و گاه با خطِ اردو به ِزبان فارسی در لوحهها در شهر ها- به ویژه در شهرِ کابل – و به کارگیری واژههای انگلیسی و واژه های خارجی دیگر در حوزهی زبانِ فارسی در نوشتار و گفتار، هؤیتِ زبانی ما را بسیار آسیب زده است؛ زبانی را که فردوسیِ بزرگ " سی سال" برای زنده نگهداشتن وپالایشش دشواری کشید، اکنون از سرنابخردی با هؤیت تأریخی آن بازی میشود وبی مهابا هرچه دل مان خواست، همانگونهاش به کار می بریم؛ این بی توجهی در کاربُردِ نا بههنجارِ زبان، در واقع بی توجهی به گذشتهی پُربارِ این زبانِ و نیای بزرگِ زبانِ فارسی، فردوسی است.
فردوسی با به یادگار گذاشتن شاهنامه، تأریخ وفرهنگِ زبانی ما را ساخت و اکنون این ماییم که وامدارِ فردوسی هستیم.
بی توجهی به زبانِ فارسی، بی توجهی به فرهنگ یک جغرافیای محدود نیست؛ بل بی توجهی به سرزمینها وجغرافیاهای گسترده یی مانند: افغانستان، ایران، فرارود یا آسیای میانهی کنونی و در گذشته بخش هایی از پاکستان و هندوستان است.
پرسش: در جُستاری که در بارهی وامواژه ها " در یکی از نوشتههای تان (شیوههای درست نویسی ودرست گویی) مطرح کرده بودید، نوشتهاید که بسیاری از وامواژههای به ظاهر عربیِ رایج در زبانِ فارسی، ریشهی عربی ندارند؛ یعنی از زبانِ فارسی به عربی رفته اند، می خواهم بدانم این بحث چگونه است.
پاسخ: بلی، همانگونه که یاددهانی کردید، بخشی از شیوههای درست نویسی ودرست گویی به جُستاری در بارهی وامواژهها واین نکته که بسیاری از این وامواژهها از زبانِ فارسی به زبانِ عربی رفته اند ودوباره از زبانِ عربی به زبان فارسی، به عنوان وامواژهها آمده اند؛ در حالی که بسیاری از این واژه ها در اصل فارسی اند مانند: "خندق" که اصلش در فارسی "گندک" است، "هندسه" که از "اندازه"ی فارسی و"ابریق" که از "آبریز" فارسی به عربی رفته اند وبربنیادِ سازوکار های زبانی که در زبانِ عربی وجود دارد، هوّیت این واژههای فارسی دچار عربیمآبی شده وسپس با این پنداشت که این واژهها عربی اند، دوباره به عنوانِ وامواژهها ویزای ورود در قلمروِ زبانِ فارسی را دریافت کرده اند.
منظورِ نخستِ من از نشان دادن این وامواژهها که توسط پژوهشگرانِ برجسته شناسایی شده است ومن آن را به حیث نمونه در آن جُستار آورده ام، توجه به پیشینهی پُربارِ زبان فارسی در فرایندِ تأثیرگذاری برزبانهای دیگر- به ویژه زبانِ عربی- است
پرسش: دیدگاهِ تان در بارهی موضوع تأثیر پذیری و ورود واژههای بیگانه در زبانِ فارسی چیست؛ آیا روند تأثیر گذاری و ورود واژهگان خارجی را یک مسأله طبیعی در زبان تلقی میکنید؟
پاسخ: هر زبانی در فرایندِ داد وسُتدهای فرهنگی (یا آنچه به آن مرحلهی داد ودهش زبانی می گویند) هم تأثیر پذیر می شود وهم تأثیر گذار. نمونه اش را هم در جُستارِ مربوط به وامواژهها که پیشتر به آن اشاره کردم، می توان دریافت. ببینید با آن که پس از ورود سلام، زبانِ عربی بر زبانِ فارسی تأثیرِ چشمگیر ومحسوسی بر جای گذاشت؛ امّا حضور گستردهی زبانِ عربی که زبانِ فارسی را زیاد متأثر ساخت، در فرایندِ داد وسُتدِ زبانی، زبان عربی، واژههای فارسی مانند: "نرگس" و"استاد" را از فارسی وام گرفت و آنها را به گونهی "نرجس" و"استاذ" در آورد و به کار بُرد (برای ذکرِ مثال، فقط به این دونمونه بسنده شد؛ چون گپ به درازا میانجامید.)
بربنیادِ آنچه گفته شد، دیده میشود که فرایندِ تأثیرپذیری وتأثیرگیری، یک مرحلهی طبیعی است وبه همین گونه در برابرِ ورود برخی از واژههای بیگانه - به ویژه که امروز همزاد بافنآوری در حوزههای نویسش وگفتار کاربُرد می یابند- گزیری نیست؛ امّا با ذکرِ این نکته که در برابرِ برخی از واژههای خارجی (حتا در زمینهی فنآوری، امروز برابرهایی ساخته شده است) مانند: دیپارتمنت که در فارسی در برابرش واژهی "بخش" وجود دارد ونیز " مانیتورنگ" که برابرش را واژهی " دیدهبانی" دانسته اند. از سوی دیگر، واژه های برابرِ دیگر نیز موجود اند که باید این برابرهای جا افتاده و قشنگ در زبانِ فارسی به کار روند.
پرسش: آیندهی زبانِ فارسی را چگونه پیشبینی می کنید؛ آیا آسیبهایی، زبانِ فارسیِ امروز را تهدید نمیکند؟
پاسخ: اگر دچار توّهمِ خوش بینی وخطرِ بدبینی در بارهی زبانِ فارسی نشوم، میخواهم بگویم که زبانِ فارسی در فرایندِ گفتار و نوشتار، با خطرهای بزرگی روبه رو است؛ یکی ازاین خطر ها، جنون "انگلیسیزده گی" وسپس "اردوزده گی " و نیز چند زده گی دیگر " است ( مثلن کاربُردِ واژه های مستعمل فرانسهیی مانند: ژانر، مونتاژ، لوژ و... ، واژه های عربی مانند: علیالرغم، هکذا، مرقوم، فلهذا و... وبه همین قیاس، واژه های خارجی زبانهای دیگر که برابرهای برخی از آنها در زبانِ فارسیِ دیروز و امروز وجود دارد)
اگردر موردِ آسیب هایی که به مثابهی بزرگترین خطر، زبانِ فارسی را تهدید می کند، توجه جدّی نشود، هوّیت زبانِ فارسی پس از چندی، دچارِ آسیب های گستردهتری خواهد شد.
پرسش: با توجه به پیشینهی پُرباری که زبانِ فارسی در روندِ اندیشه و فرهنگ داشته است، در باره شکوهمندی آن چه گفتی دارید؟
پاسخ: تنها همین که:
"گُل نیست، ماه نیست، دلِ ماست پارسی
غوغای کُه، ترّنمِ دریاست پارسی" (قهار عاصی)
نظرات
77 دیدگاهما، وامدارِ فردوسی استیم
اگر آخرین پیام من را خوانده بوده باشید متوجه شده باشید که فردوسی پرستان نژاد جعلی آریائی را با مختصات و ویژگیهای آن تعریف کرده باشند که نژاد زرد داخل آن نتاند باشد. مسلم است که فردوسی پرستان هزارهها را اریائی حساب نکنند، ولی ترک و عرب هیچوقت به نژاد جعلی اریائی عقل خود را نفروختند، هر چند که از نظر جغرافیا ترک و عرب به اروپا نزدیکترند و فردوسی پرستان به بنگلادش نزدیکتر بوده باشند. تاجیکها هم در تعریف فردوسی پرستان از نژاد اریائی، در ردیف هزاره هستند. من شاشیدن به نژاد جعلی آریائی فردوسی پرستان
ما، وامدارِ فردوسی استیم
راستى که حقيقت مجازى تغير ناپذير است. واين نفر نه تنها ديوانه است بلکه با پيشوندهاى اش. انسان ويا آدم از چار عنصر اصلى که زردشت وبويژه دقيقى بلخى از آن نامبرده ساخته شده است. مردمان سرزمينهاى هندو ايرانى خودرا آريايى ناميدند که آريا بخش فلات بزرگ هرات است که هرات به بخشهاى مختلف تجزيه شد.
شبکه اطلاع رسانی افغانستان >> اطلاعات عمومی تشکیلات اداری افغانستان
همين نظريه را همه زردشت ها (تنها يک زردشت نبود) که بنى آدم از خاک و آب و گرمى و باد ساخته شده است.
هشتاد فيصد بنى آدم ازآب ساخته شده است. شما حقيقت مجازى به آب بدن ات کنترول نداريد. اميد به باد بدن تان کنترول داشته باشيد يا چطور? يا که آبهاي تان از غارهاى وجود تان مى برايد. بدون اختيار بيرون مى شود.
شوخى اجازه است چون شماخود شوخى را آغازکرديند
نظريه که انسان از افريقا پيدا شده نظريه جهانى است که در کليه اديان وجود دارد. واما حقيقت در يک موضوع واقيعت باشماست که فاشيستها ى آلمان در قرن ٢٠ از واژه آريانا ويا ايران ويا ارين ويا آريا و آريايى سؤ استفاده نمودند. در سال ١٩٢٤ بود که نواسه بچه افضل (عبدالرحمان قاتل بشر) پشتونهاى اين سو وآن سوى ديورندرا به آلمان فرستاد. درجمله آنها غلام محمد فرهاد يکى از ناقلين در وردک بود. وى واژه آرايى ر ا که سوى استفاده نازىها بود به همقطاران خود ترزيق کرد. و بيچاره عبدالحى حبيبى را رسوا ساخت. دولت حاکمان پشتون از رژه نظامى ارتش نازى ها درزمان ظاهر وحتى اکنون درزمان کرزى بکار مى برند.
ننگ وشرم به حاکمان افغان! خوشم که فغان نيستم واژه منحوس به مردم عزيز پشتون خوب نيست.
همه اقوام بخود نام گذاشتند ويا براى شان نام گذاشتند.
به مردم پشتون افغان وپتان گفتند. حقيقت آيا مى دانيد که پتان ويا پتهان چه معنى مى دهد واز کجا گرفته شده! کشورهاى تورانى قوى معنى مى دهد. آذر بايجان از آذر پادگان گرفته شده التايى هم باسيب معنى شده بکار برده شده است.
“حقيقت” نوکر امريکاست مانند کرزى وطالب. ايران ستيزى, فارسى ستيزى وغير پشتون ستيزى زياد شده.
حقيقت راست فرمود: با سرنگونى سلسله ساسانيان ديگر تابه رضا خان در بخش غربى ايران زمين ديگر عربها وتورانيان حکومت کردند ونه پارسى گويان نزديک بود "پارسيگو..." بامانشينى ما شوى با ديگ نشينى سياه شوى!!!! حقيقت مجازى
نگاه کنيد اين پارسى چيست که عربها اورا ازبين نبردند و مردمان خوب ومهربان توران پارسى را ازيک قله ادبى به قله ادبى ديگر گسترش دادند.
من آرزودارم که قدرت را مردمان هزاره تورکمن و اوزبيک و ايماق و گورگانى و يغور ..... بدست گيرند وسرزمين ايران وتوران را رشد وتکامل دهند.
زنده و سرفراز باد دوستى مردمان غير ڀشتون!
جاويدان باد همبستگى غيرپشتونها
درزمان جنگها همه نشان دادن که ايشان همه قدرتمند اند.
ما، وامدارِ فردوسی استیم
معلوم است که مصاحبه ی پر محتوا و مستدل دانشمند محترم آقای جاوید فرهاد و مخصوصا مطرح ساختن فردوسی بزرگ و عظمت شاهنامه، "حقیقت" و امثالش را به وحشت انداخته. اینان در برابر درخشش فردوسی و شاهکارش در شاهنامه و خدمت لایزالش برای زبان فارسی، به خفاشان شب پرستی میمانند که از روشنایی قالب تهی میکنند. چه بزرگ است مردی که پس از هزار سال از مرگش، هنوز هم ذکراسمش لرزه بر اندام حسودان و تنگ نظران می اندازد!
و اما آقای کیوان،
"افغانی" اصطلاحی است که نژاد پرستان ایرانی بر همه ی باشندگان افغانستان به کار میبرند. آنها با تکیه بر چهار قران باد آورده ی پول نفت و خود بزرگ بینی دهه ی ٥٠، که سر همه را به باد داد، به همه ی شهروندان افغانستان با چشم حقارت میبینند و درین بین هیچ خوبی و فضیلت انسانی هم برای هچ کسی از افغانستان قایل نیستند. بهتر است شما وقتی "کیر" بی لگام و افسار تان را به آدرس "حقیقت" میفرستید، کلمه ی "افغانی" را با آن همه خاطرات زشتیکه آن تداعی میکند، همراه نسازید. اگر قرار باشد شما از یک طرف "کیر" تان را در دست گرفته وارد کارزار کابل پرس? شوید و جمعی هم از اینطرف "کیر" های پندیده و خشمگین شان را به مصاف "کیر" شما وارد میدان کنند، "کیر" صلحجویی نمیماند که درین "کیرجنگی" میانجیگری کند ؛مگر اینکه از "کیر" امام زمان، طالب داوری کنیم!
از اینکه در کابل پرس سانسوری نیست، هم که ما اعتراضی نداریم. بهتر است صد ها توهین به فردوسی و زبان مان بشنویم، هر قدر هم که تلخ باشد، ولی به خود حق ندهیم که حق نظر دادن کسی را ازش صلب کنیم. آزادی بیان این عیب یا مزیت را هم دارد که هر کس لزوما به میل ما حرف نمیزند و جمعی هم گوسپند گونه "بععع" کرده "صلوات" نمیفرستد. اراجیف و خزعبلات "حقیقت"، حقیقت شخصیت و دانشش را برملا میسازد و از قدر و منزلت فردوسی بزرگ، باندازه ی جوی هم، نمی کاهد.
ما، وامدارِ فردوسی استیم
کاوه زرتشتی عزیز من در تمامی کامنتهایم حتی یکبار هم کلمه افغانی را بکار نبرده ام میتوانید همه انها را دوباره بخوانید فقط از کلمه اوغان در رابطه با شخص نامبرده استفاده نمودم. در رابطه با کامنتهای بی ادبانه هم عذر خواهی کردم و علت ان را ه.توضیح دادم.
ما، وامدارِ فردوسی استیم
خان حقيقت خان
روزهاى حکومت , بهتر کشوردولت نامنهاد ستان “افغان” به آخر رسيده است. حاکمان افغان دوچهره و دو رويه اند. ببين که باز هم طالبان از آستين امريکا و انگليس بور شد. نگاه کن به کلاه تان! در اسطوره شناسى به کلاه خود نگاه کردن يعنى به آهينه نگاه کردن است. اسطورهها که يک بخش شا ن به داستانها تبديل شدند درداستانهاى مردمان هندوايران وتوران آمده اند.
ودر داستانهاى پهلوانان توران و ايرانزمين شيشه سمبول آب ودريا ودرياچه است. وآب وتصور خويش را در آن ديدن هم خودشناسى و هم خودخواهى معنى مى دهد.
اى اندک دانا - غم نخور من هم اندک دانا ام - برو به هزارستان و گوش کن به داستانهايش به اسطوره هايش, به شهر ضحاک اش به کوه آهنگران اش به کوه هاى رستم اش به کوههاى البرز اش به گونه نمونه در داى چوپان , سنگ رستم در نزديکى داى چوپان , کوه هزار سم............ که شاهنامه را بفهمى!
تو نمى دانى که شاهنامه خوانى شعر خوانى جزجداناپذير فرهنگ پارسيان بود. اين فرهنگ آهسته به پشتونها رواج شد. جلال آباد که نواسه بابر بزرگ به نام جلا ل الدين ماند جاى بود که بيتهاى شاعران فارسى قراهت مى شد
ما، وامدارِ فردوسی استیم
پاياننامه
دراين شکى نيست که شما يک انسان زريک هستند. وانسان نيروى کنش وواکنش دارد ويا بهتر نيرومندى رفلکسيون که همان ديدن تصوير خود در آب وآهينه است. وقابليت خودشناسى دارد
همان گذاشتن کلاه پيش روى خود .
درپيامهاي ايت فرصت تان يعنى پراندن آب بدن به شما فرصت نداد که شما يک آگاهى سازنده به اين برگ پيکش کنيد مى دانم که شما دريک برزخ وتنگگاه روحى وروانى قرار داريد. زبان تان فارسى وعجب نفرت به پارسى اين جنجال درونى شماست.
اگر پشتو زبانيد شما به زبان خود نفرت داريد. من هيچگاه عليه ادباى پشتو نفرت ندارم. اديب بزرگوارعبدالرحمان مهمند درجمله بزرگان من است.
ادبيات وى مرا به فکر مولوى وحافظ وسعدى مى اندازد. ايشان مانند جامى سرشمشير را پيش قلم خم کرد. من فکر مى کنم که من به خاطر او پشتو ن هستم
من فکر مى کنم که من ازخاطر گورکى روس هستم. من فکر مى کنم که من ازخاطر گويته وشيلر جرمنى هستم ازخاطر تاگورى من هندوهم
همچنان انگليس وغيره
هربار که من صدا مى زنم: من ترا وفرهنگ ترا دوست دارم پژواک آن به سوى خودم وفرهنگم برمى گردد. هيکل خولوى دى بروتونوغط غط دى که کشينى تز پارسى خبرى کوى! هيچ امکان ندارد که تو يک بخش خودرا دوست نداشته باشى:
در نزد آب و آهينه تصويرات را ببين واين جمله را بيان کن: من تو را دوست دارم پژواک اش چه خواهد باشد?
من خود رادوست دارم پژواک صداى مقابل همين باشد.
نارکیسوس گل نرگس شد . افروديت يونانى ناهید پارسى ويا زهره عربى به وى سه دختر خانماى قشنگ روان کرد که نارکیسوس جوان زيبا يک ىشان را عروسى کند دربين آنها يک دختر بود بانام “ايکو”( ڀژواک) . او گفت همه دختران بد رنگ اند.
اين بود گوشه اى از اسطوره يونان.
جزاى خود پرستى نارکوز است يعنى بى هوشى. نارکیسوس, نرکس و نرکوز (جراعى) واژه هم ريشه اند . افروديت خدا قشنگى بود قهرشد که پسر رودخانه بود روى خود را در آب ديد وبه خود عاشق شد. دست دراز کرد که روى معشوق خود را بدست گيرد و تصوير معشوق خود رانابودکرد. درهماجا گل نرگس سبز کرد
حقيقت ?
ما، وامدارِ فردوسی استیم
و این داستان همچنان ادامه دارد, منتظر حقیقت با یک نام جدید در مطلبی دیگر مربوط به زبان فارسی در اینده باشید.