پردهء دوم
تفرجگاه پغمان در دامنه بلندی های اطراف شهر دامن گسترده است . باغ های اطراف تاق ظفر در کمال آرامش رو به سوی خورشید دارند و جویبار های گذرنده از لابه لای درخت ها به سوی دره های کوچک وپوشیده از سبزه و بته های انبوه می لغزند. عبدالخالق ، محمودخان و اسحاق شیردل درنزدیکی تپه های آخر تفرجگاه زیر سایه تکدرختی ، روی سنگ ها نشسته اند. عبدالخالق تفنگچه یی در دست دارد وبه سوی علامتی چوبی در فاصله سی متری نشانه رفته است :
عبدالخالق : یک ، دو ، سه
محمود خان : دست هایت لرزید!
اسحق خان: آتش !
عبدالخالق : یاهو...!
محمودخان : به هدف زد؟
اسحق خان: هدف معلوم نمی شود!
عبدالخالق : خطا نشده !
محمودخان : فیر تفنگ در منطقه کوهستانی چه صدای بدی دارد!
اسحق خان: آفرین عسکرجوان!
عبدالخالق : تفنگ شکاری ات را در دست بگیر!
محمودخان : فهمیدم ...تفنگچه را زیر سنگ کن !
اسحق خان : بچه های خوانین این جا نمی آیند دنبال تان!
عبدالخالق : یک باردیگر!
اسحق خان : هدف را دورتر بگذار!
عبدالخالق: صحیح!
اسحق خان : یک ، دو… سه!
عبدالخالق: محمود نمره بده ( و آتش می کند)
محمودخان : به! به!
عبدالخالق : این را می گویند تفنگچه ... ساخت کجاست ؟
محمودخان: ( چشمک می زند) بده ببینم ... از کجا کردی؟
عبدالخالق : ازوقتها درخانه داشتیم !
محمودخان : چطور؟
عبدالخالق) : ( با تبسمی خشک) همینطور ... درخانه سپه سالار ازین چیز ها کم نبوده !
محمودخان : راست می گویی ! درخانه یی که هر چند ماه بعد گارد شاهی زیر و زبرش می کنند، باید سرتاقچه اش ازین رقم تفنگچه ها پیدا شود!
عبدالخالق : این تفنگچه به درد می خورد؟
محمودخان: بسته به تقدیر!
اسحق خان : به همان هدفی که ساخته شده ، وظیفه خود را انجام می دهد… خلاصه برای کشتن جانداران ساخته شده وقربانی را صاحب تفنگچه تعیین می کند.
عبدالخالق: صاحبش من هستم!
محمودخان : ( زیرچشمی او را نگاه میکند) پس قربانی را معرفی کن!
عبدالخالق : حاجت به معرفی نیست…
اسحق خان: خالق ... وقت انداخت ، سیل داشتم ... دست هایت نلرزید.
عبدالخالق : دست های آدم باید بلرزد؟
اسحق خان : بسیاری ها وقت انداخت تفنگ دستشان می لرزد.
عبدالخالق : این مساله به هدف مربوط است ... زدن گنجشک با شکار آهو ویا کشتن گرگ از هم فرق دارد.
اسحق خان : وقت کشتن یک گرگ ، شاید لرزش دست های آدم زیاد می شود.
عبدالخالق: خوب ... مهم است که نشان زن چه هدف دارد؟
اسحاق خان : نشان زن مثلا با یک گرگ سرو کار دارد! گرگی که اگر نشانت خطا رفت سرت را می خورد!
عبدالخالق: پس مساله مرگ و زنده گی است… برای انجام کار مهم نباید دست آدم بلرزد!
اسحق خان: شکار تو کیست؟
عبدالخالق: ( با تبسم) همان گرگی که تو در باره اش حرف می زنی !
اسحاق خان : خالق، دوستت دارم ... مگر از حرف هایت بوی مرگ می آید!
عبدالخالق : هم بوی مرگ ، هم بوی زنده گی!
محمود خان آگاه است که اسحاق خان تاهنوز از راز اصلی چیزی نمی داند . پس خود را وسط صحبت ها می اندازد.
محمود خان : ( رو به اسحق ) تفنگ شکاری باروت دارد؟
اسحق خان : پرکنم؟
محمودخان: لای شاخ وبرگ آن درخت ها ازگنجشک پر است ... بیا که نشان زنی تراهم ببینیم.
اسحاق خان: ( باخنده ) من می زنم ... تو گنجشک جمع کن!
عبدالخالق : من این جا سر سنگ ، تماشا می کنم .
اسحق خان : تنها می روم زیر آن درخت ها ... شما سیل کنید ... تا من صدای تان نکرده ام نزدیک نیایید که پرنده ها می گریزند!
اسحق خان دور می شود.
محمودخان : ( کنار خالق می نشیند) یالله ! ( رو به خالق) میرمسجدی از تو پرسان کرد! گفتم همین نزدیکی ها نفس می کشد…
عبدالخالق : میرمسجدی هم مثل عظیم خان درین روز ها آتشی است .او هیچ دشمنی غیر از انگلیس ها ندارد.
محمودخان : تفنگچه را از آغا صاحب گرفتی؟
عبدالخالق: از سیدکبیر آغا!
محمودخان : چطور شناختیش ؟ چطور اعتماد کرد؟
عبدالخالق : چند دفعه در کافه بازار شاهی هم گپ شدیم ... چشم پخته دارد ... چند باراز این سو وآن سو سوال کرد… اول به آسانی مرا جدی نمی گرفت… پسان رفیقم شد!
محمودخان : از نزدیکان حبیب الله کلکانی بوده ؟
عبدالخالق : زیاد نزدیک نبوده ... اما فکردارد و می فهمد که چه کند. اصلا من نگفته ام که با این تفنگچه چه می کنم ... در کافی بازارشاهی با او سرخوردم . وقت گپ و سخن طرف چشم هایم دید و بعد گفت که ... بادار بیا که یک امانتی را برایت بدهم ...تفنگچه را از گوشه یی کشید ... دریک پارچه پیچاند و برایم دادو گفت ازین بعد از من وتو برادری !
صدای مهیب تفنگ شکاری در دامنه تپه طنین می اندازد. ده ها پرنده از شاخه های درختان می گریزند. صدای سنگین تا پشت کوه ها میرود و دو باره برمی گردد.
محمودخان : آغا صاحب حالا در دارالوکاله خود نیست .
عبدالخالق : چند ماه پیش که تفنگچه را برایم داد ... غایب شد. یک هفته بعد نادرشاه در افتتاح تعمیر نو بالاحصار می آمد و آغا فهمیده بود که من چه خیال دارم.
محمودخان : همان روز چرا مرا خبر نکرده بودی؟
عبدالخالق : وقت کم بود… پیش ازآن که نادرشاه در محل حاضر شود ، هزاران عمله و گارد و عسکر منطقه راگرفته بودند… از اول نتوانستم به محل اصلی نزدیک شوم .
محمودخان: در جنازه سردار عزیز کمی پیش رفته بودی ... مگر طالعت به سنگ خورد… یک نظردیدم که یک پلیس از دستت گرفت وپشت سر روانت کرد!
عبدالخالق: می خواستم شاه را ملاقات کنم که نشد! اصلا نیامد.
محمود خان : انتخاب تو مثل این که تغییر نمی کند… می خواهی فقط به شاه برسی ... عظیم خان مرحوم به شکار سفیر انگلیس رفت و دیگر طاقت نیاورد که دست خالی برگردد. دو نفر دیگر را زد و خودش را بی غم کرد .
عبدالخالق : نادر شاه یا در جشن استقلال یا درکدام جای دیگر کشته خواهد شد.
محمودخان : راست است که فیض محمدخان باروت ساز کابلی را دریک مهمانی شاهانه به توپ پرانده اند؟
عبدالخالق : هنوز اول کار است ...این ها از دیره دون برای آوردن عدالت نیامده اند…
محمودخان: در بازارشاهی آوازه است که پس ازبلوای شمالی نوبت هزاره جات است!
عبدالخالق: همان رسم قدیم را سرکار می کنند… این بار هزاره جات تنها نیست.همهء مردم درین جال گیرمی آیند!
در نظر این ها هیچ کسی انسان شمرده نمی شود. غیر از زور هیچ گپی ندارند چند صد ملیشه قبایلی دم چشم شان هر کاری را که می خواهند می کنند. گفته اند که زندانیان را به دست ما بدهید! مجرمین هزاره حق ما می رسد! رئیس بلدیه را با نامردی و بی عزتی کشتند… یک رقم کشتن تازه را اختراع کرده اند. درباریان و نگهبانان محلی در یک جا جشن می گیرند… یک شخصیت را درمجلس حاضر می کنند و بعد از فحش دادن واهانت، پیش چشم همه سوراخ سوراخش می کنند وبعد هر کدام دل بی غم می روند خانه های شان ! تاج محمدخان پغمانی را همینطور نکردند؟
محمود خان : بچه سقاو کار خام کرد ... صاف وساده آمد که قصابیش کنند… حالاهیچ جایی نیست که آدم در روز بد به آنجا پناه ببرد.
عبدالخالق : آن دوسیه ها بسته شده… فرار، حل مشکل نیست… تسلیم و طلب رحمت هم نتیجه ندارد. پدران ما سال ها فرار کردند و گم شدند و در ملک های مردم مردند وهیچ چیزی به دست نیامد. هرقدر فرار کنی ، ظلم ونامردی رهایت نمی کند…
اسحاق خان وارد می شود. ده ها پرنده شکار شده را دریک رشته کرده است .
اسحاق خان : این هم خوراک چاشت! گفته بودم که شکار را نشان تان می دهم!
محمودخان : شکار چره ای شکار نیست!
اسحاق خان : شکار نیست؟
محمودخان: این جانداران علی توکلی به چره گرفتار شدند!
اسحاق خان : ( با لبخند) با شکار آدم فرق دارد… آدم را می شود از دور یا نزدیک شکار کرد وخطا هم نمی رود؛ اما گنجشک ها هم می پرند و هم از نظر گم می شوند… دم نقد اهمیت این شکار بالاتر از طعمه های خیالی شماست… نزدیک بیا پوست کنیم!
عبدالخالق : طعمه های خیالی!
اسحاق خان: همینطور نیست ؟
عبدالخالق: اول هر چیز در زنده گی خیال است ... بعد از آن ... حتی آفرینش عالم، اول شاید یک خیال بوده!
اسحاق خان : منشاء مصیبت ها هم خیال بوده ... یک ظالم در اول هر چیز را خیال کرده و بعد خیالش را سر مردم های پایین دست عملی کرده !
عبدالخالق : هر کس طرف کارهایی می رود که اول آن را در خیال خود پروریده!
اسحاق خان : به قول مرحوم عظیم خان، بسیاری از مردم قبل ازآن که خیال کنند ، درد هایی را مصرف می کنند که در کارخانهء خیالات چند نفر دیگر تولید شده است.
عبدالخالق: چقدر دشواراست درد کشیدنی که خیال خود آدم آن را تولید نکرده باشد.
محمودخان : نفس زنده گی همین است که خیالات قوی با خیالات ضعیف برابر نیست . در عالم خیال هم بین آدم ها تفاوت است.
عبدالخالق : یعنی لازمه خیالات قوی ، زور و قدرت است. آدم ضعیف خیالات ضعیف دارد. چه حرف تکان دهنده ای!
محمودخان: قانون این دنیا را نمی شود به درستی درک کرد. بسیاری از قدرت های نامشروع محصول خیالات سالم و قدرتمند نیست ... زاده حقارت هایی است که دیگران آن را جدی نگرفته اند و سرانجام به یک شر بدل شده است.
عبدالخالق: راست می گویی… شرارت های ذاتی وقتی به زورگویی بدل شد، کار خیال تمام است… بعد از آن همین زورگویی ، برای دیگران وهم و حقارت تولید می کند.
محمودخان: جوی خونی که امروز روان است، برای یک عده ،خیالات خوش است اما برای بسیاری دیگر، ترس و مذلت! ما این جا شکنجه می شویم و چند تا تازه آمده از بیرون بر شانه های ما سوار اند. می گوییم از شانه های ما پائین شوید، حلقه های دار را برای ما تکان می دهند!
اسحاق خان : سرانجام هر کاریک راه چاره دارد، خدا ناظر است!
عبدالخالق : چاره کار ها هم یک رنگ نیست ... صبوری پیشه کن هر چه خدا آورد… این هم یک چاره کار است ... نفر را به دم توپ می بندند بیا سیل کن که به سوی چیزهایی ممنوع نزدیک نشوی ...
اسحاق خان : صبوری بعضی ازاوقات معادل زبونی است . زبونی هم به معنای قبول شکست و رفتن به خقت...مقصد من این نیست… مقصدم حرکت مردم است…
عبدالخالق: این خیلی راه دراز است ... به همان اندازه یی که به مصیبت ها عمر دو باره می دهد!
اسحاق خان : تو چه خیالاتی داری ؟
عبدالخالق : خیالات به درد نمی خورد… تا وقتی کاری از دستم نیامده ، ادعایی ندارم!
اسحاق خان: به جرگه چرخی ها داخل شده ای ؟
عبدالخالق : از خاندان سپه سالار کدام آدم زبده ای نمانده که این شاخ کبر را بشکند. همه شان همراه پدر و کاکا و مامای من درمحبس اند… تنها من مانده ام که سرگردان می گردم.
محمودخان: ( با تبسم تلخ) تقدیر ، آخرین گلوله را نگهداشته است!
عبدالخالق : من یک گلوله سرگردان هستم. به آسانی فیر نمی شوم!
اسحاق خان : ( روبه محمود ) رفیق ما به یک طرف دیگر روان است!
صحنه به تاریکی می رود.
پرده میافتد.
کار تصويری از بشیر بختياری
پرده اول | پرده دوم | پرده سوم | پرده چهارم |پرده پنجم | پرده ششم|
پرده هفتم

نظرات
20 دیدگاهعبدالخالق
2= هجوم وحشیانه لشکریان ایل جاری استبداد، در قیادت خاندان آل یحیی!« نادر قدار»!
..و باز هم تکرار فاجعه تاریخی در این سرزمین! ضعف درایت، ناپختگی سیاسی، و از هم گسیختگی مذهبی، و بیگانه شدن مان در قالب عقاید دینی؛ و عدم تشخیص نمودن دوست از دشمن و....؛ یک بار دیگر و باز هم لشکریان ایل جاری قبایل دو سوی خط مرز ی دیورند را در این بادیه به تاختن وا داشته، و نا خلف فرزندان آل یحیی، به سر کر ده گی محمد نادر قدار را بر تقدیر و سرنوشت مان بر مسند قدرت بر میتاباند! پیامد این لشکر کشی، و هجوم لشکریان ایل جاری بر سرزمین و میهن مان، همانا بر افراشتن چوبه های دار در پیچ و خم کوچه های شهر کابل، جهت به مسلخ کشیدن فرزندان « عیار» خراسان زمین بوده؛ و تداوم آن آتش و اشغال قلب خونین شمالی و قطغن زمین را در پیامد به ارمغان داشته آورده است! پیامد مستقیم این لشکر کشی را خلق به خون نشسته کابل میداند؛ و مادران داغدار و به عزا نشسته شمالی و...! در پیامد همین لشکر کشی بوده است؛ که شریف ترین فرزندان این سرزمین حلق آویز چوبه های دار استبداد آل یحیی گردیده، و افغانستان به گورستان سکوت سرد، و وحشت زا تاریخی مبدل میگردد! در فردای همین لشکر کشی بوده است که، هر ان سری که به تنش می ارزیده است، در تاراج ترور های شبانه گرگ های کشمیری به شکار گرفته میشوند!! و بعد؛ سکوت است و سوزنده گی استبداد است و سرزمین جهنم افغانستان است و رنج تاریخی یک ملت و جامعه است و..! ....و، در این سکوت سنگین و سربی سرد شبانه؛ یگانه صفیر سرخ رهایی تاریخی خلق، نفیر گلوله خالق است که مغز استبداد راهدف قرار میدهد!!
عبدالخالق
در افغانستان نام شهید و قهرمان بد است. این نامها را همیشه بنا بر خواستهای کشور های بیگانه بر ملت بیچاره ای ما تحمیل کرده اند. ملیت پشتون از یک جانی زنباره و شرابی به نام وزیر اکبر خان شهید، غازی، مجاهد و نمیدانم قهرمان ساخته است. ملیت تاجیک حالا ها از یک دزد، بیسواد، راهگیر حبیب الله کلکانی خادم دین ، عیار، شهید ، قهرمان و نمیدانم پادشاه اسم میبرد. ملیت هزاره از یک تروریست، یک نوکر دربار ملک خان عبدالخالق، شهید، غازی، مبارز و نمیدانم قهرمان ساخته است. این مردم بیسواد ما نه شهید را میشناسند نه قهرمان را و نه غازی را. حرامزاده های چون رازق مامون، لطیف پدرام، احمدولی مسعود، عبدالله عبدالله، گلبیدین راکتیار، اشرف غنی احمدزایی، سلیمان نالایق، کرزی برای به جان هم انداختن ملیت های افغانستان مثل خوره بر پوست مردم چسپیده اند. خدا بیخ و ریشه ای این مردم بیمعرفت را بر اندازد..
عبدالخالق
آقای خردیارراسلام !
دربحث کلی حرف های شما یک مقداردرست است ,یعنی که نه استبداد ونه هم نابرابری های ملی-اجتماعی ودرکل معضلات اجتماعی راباشیوه ترورودورساختن مهره های مهم حاکمیت وسیستم ازسرراه میتوان حل نمود,ولی پدیده های تاریخی راباید بادرنظرداشت زمان ومکان وهمان شرایط بررسی نمود .
نمیشود جنبش ابومسلم خراسانی ویاقیام یعقوب لیث ویا ابن مقفع رابامعیارهای سیاسی -منطقی قرن بیست ویکمی به ترازوی قضاوت گذاشت ,که همچنان عمل شجاعانه عبدالخالق هزاره را که دریک کشورشدیدا استبدادزده وعمیقا عقب نگهداشته شده وکاملا بیگانه با سازوکارهای سیاسی وسیاست بازی ومحروم ازهرگونه مجرا ووسیله ابراز سیاسی نارضایتی راکه درشروع قرن گذشته صورت گرفته با معیارهای امروزی سنجید.
عمل خالق هزاره یک حماسه بود که یک شاه مستبدراکه ادامه شاهان مستبدوبیرحم به شمارمیرفت هدف گرفت,برای خالق زیاد فرق نمیکرد که شیوه حکومت ونحوه کنش حکومت وی با هزاره ها چه تفاوت های باشاهان ,امیران ومیرغضبان اسلاف وی داشته ,آنچه برای خالق هزاره مهم وبه گمان غالب خیلی هم مهم بوده اینکه اونمیتوانست ازاین چانس تاریخی ( محو سمبول استبداد وستم )که اورادست داده بودبه اسانی چشم بپوشد ومنصرف گردد.
واینکه داستان عشق خالق به یک خانم وبالاخره دست زدن به یک امرتاریخی ومهم بدین پیمانه رابه ان انگیزه مرتبط دانستن ,یک کمی شبیه به فانتزی میماند آنهم ازنوع ضعیف ان ,ولی اگر حتی این احتمال راهم درست تلقی نمایم بازهم ازاهمیت وابهت این حماسه چیزی کاسته نمیشود.
چون فرصت ندارم ورنه پیرامون همه جوانب عمل خالق هزاره باید زیادمینوشتم ,امید دیگران بنویسند .
تشکر
عبدالخالق
با توجه به باور دموکراسی ، نظام شاهی و سلطنتی نظام غیرمردمی و غیرعادلانه است و شاه بودن یک جنایت به بشریت که امتیاز خواهی شاه نسبت به سایرین افراد جامعه میباشد باید دادگاهی ویژه تشکیل گردد و نادرشاه و ظاهرشاه ودیگر شاهان افغانستان محاکمه و از اعمال غیر انسانی آنها نفرت و انزجار و آنان را تقبیح کند.
عبدالخالق
محمد نادرخان در پهلوى که يک آدم جنايتکار وقاتل بود نمک حرام هم بود. اين آدم جنايتکار محافظ حبیب الله خان پسر قاتل عام مردم غيرپشتون (افغان) عبدالرحمان بود. و در زمان امان الله خان فرمانده کل ارتش بود. امان الله خان او را از فرماندهی کل قوا سبک دوش ساخت. نادرخان به بهانهای علاج عازم انگلستان گردید و در آنجا دست به دسیسه چینی علیه دولتامان الله زد، از جمله شاه را متهم به کفر نمود و عکسهای جعلی بی حجاب را از خانم شاه (ملکه ثریا) تهیه کرده در بین قبایل توزیع نمود , محمد نادرخان و برادران مردم را علیه شاه تحریک نمودند. شاه بدون جنگ و خونریزی تخت و تاج را رها کرد. امیرحبیب الله مشهور به کلکانی تخت و تاج را تصاحب نمود. نادرخان و برادران از طریق هند بریتانوی وارد پکتیا گشته قبایل پشتون را تحت نام برگشتاندن تخت وتاج به شاه امان الله ( در واقعيت امر وارث اصلی) ، علیه حبیب الله کلکانی تحریک نمودند.
حبیب الله نمیخواست که جنگ کند . نادرخان بر قرآن مهر نهاد و سوگند خورد که جان وی و طرفدارانش درامان خواهد بود. حبیب الله نیز به سوگند نادرخان اعتماد نموده دست از سلطنت کشید. نادرخان همراه با قبایل جنوبی وارد کابل شده حبیب الله و طرفدارانش را از دم تیغ کشید. اين کار جنايت جنگى ناميده مى شود. پشتونها (افغانها و پتانها) پيش از اينکه جنايتکاران جنگى اقوام غير پشتون را محاکمه نمايند درقدم نخست بايد جنايتکاران وقاتلين بشرى عام خود را محکمه نمايند و زمينهاى غيرپشتونهارپس دهند وتحريک طالبان را نمانند که به هزارستان و يا (هزاره جات انگارهزاره ميوه سبزى وغله باشد و نه انسان) . احکام بشرى اجازه به من نمى دهد که به ملک پشتون ويا سرزمين افغانها افغانجات ويا پشتونجات نامم . همين حاکمان پشتون برده گى ويا غلامى را در سر زمين هندوايرانى وتورانى آورد. اين مردم پديده غلامى را نمى شناختند و سندى در اين باره وجود ندارد. پديده غلامى ازيونان ومصر و روم مى باشد.
چندین هزار نفر قبایلی آنسوی مرز (هند بریتانوی) نادرخان و برادران را در به قدرت رساند ند . نادرخان تمام دارایی بانک را بین ایشان تقسیم کرد، آنها پستهای مهمی دولتی ونظامى رادريافت کردند ملکیتهای مردم را نیز بزور تفنگ از آن خویش ساختند وازخدمت عسکرى و وپرداخت ماليه معاف شدند
نادرخان و برادران اندکترین مخالفت را نسبت به خود و حکومت خویش توسط ژاندارمرهای خویش در نطفه خنثی ساختند، هزاران انسان را به طرفداری از امان الله و یا به جرم وطندوستی و آزادیخواهی رهسپار زندانهای مخوف و سیاه چالها نموده که بیشترینشان در آن سیاه چالها جان سپردند. آخرالامر نادرخان در سال ۱۳۱۲خ/۱۹۳۳م در اثنای توزیع جوایز در ليسه عالى امانى (نام امانى را نادرغدار به نجات تبديل کرد که بعداز سرنگونىخاندان طلايى 1973 دوباره امانى ) توسط يکى از اولين آزاديخواهان دهه سى خورشيدى قرن بيستم غازى عبدالخالق هزاره به ضرب گلوله کشته شد.
برادران نادر غدار بدن اين مرد آزاديخواه را با وحشيانه ترين شيوه هاى ضد بشرى پارچه پارچه کردند ليسه امانى را مسدود و سپس تغيردادند شاگردان و استادان را تحت پيگرد قرار دادند وياران غازى عبدالخالق هزاره را اعدام و ميخ به گوش مردم هزاره زدند وقومکشى نمودند
عبدالخالق
محترم هزاربز
ما در قضاوت خود نباید انصاف را از یاد بریم. ممکن است از تعلق قومی کسی خوش ما نیاید ولی انسانیت مشترک است. بگذار من برای شما به نکته هایی اشاره کنم:
1. عبدالخالق تنها عمل نکرد. اینها یک گروپ در لیسه بودند.
2. ادمهایی بسیاری که رابط ای فامیلی با عبدالخالق نداشتند و صرفا به دلیل رابط فکری با عبدالخالق اعدام شدند.
3. تمام فامیل عبدالخالق را نیست و نابود کردند. یعنی تا این زمان در افغانستان جرم به عنوان یک عمل شخصی تعریف نشده بود و در وطن بربریت حاکم بود. پس اگر عبدالخالق کسی را کشت که با بربریت بر کشور حکومت می کرد، در بدترین صورت افغانستان چیزی را از دست نداد و در بهترین صورت راه برای یک دوره ای بهتر - البته به معیار افغانستان - باز شد.
4. عبدالخالق در زیر شکنجه های وحشتناک و خوردکننده هیچگاه نگفت که کسی او تحریک کرده است و یا بازی داده است. اگر کار عبدالخالق صرفا برای انتقام کشیدن به خاطر فامیل چرخی می بود در این صورت طبیعی است که اعتراف می کرد چون که انگیزه ای قوی نمی داشت و تحت تاثیر مغز شویی این کار را کرده بود. اما عبدالخالق هیچگاه نگفت که بازی خورده است و یا توبه می کند و یا بد کرده است.
5. قبلا هم کسان دیگری تلاش کرده اند که عمل عبدالخالق را از سر بی عقلی و یا از شر شهوت جلوه بدهند. می گویند که او با خانم های فامیل چرخی رابط ای جنسی داشت و انها او را تحریک می کردند. پس این اتهام ها جدید نیست ولی یک ادم عاقل و بی طرف ان را قبول نمی تواند. چطور یک جوان به خاطر یک خانم نیمه سال خورده مرگ حتمی را قبول می کند و بعد در زندان و زیر شکنجه های سنگین اعتراف نمی کند.
6. از هر طرف که بسنجیم عمل عبدالخالق برای افغانستان یک عمل سودمند بود. یک مستبد ظالم را از میان برداشت و بعد از این ما چهل سال نسبتا ارامتر را داشتیم اگرچند استبداد ان قدر ریشه دار بود که سالیان سال طول خواهد کشید تا کاملا از بین برود.
7. اگر دوست محمد خان سردار باشد و به نامش مدال بدهند، اگر تمام یک تپه به نام نادر خان باشد و خیابانها به نامش باشد، اگر ظاهر شاه بابا باشد، ایا بی عدالتی نیست که عبدالخالق یک قبر رسمی نداشته باشد؟ ایا فکر می کنید این قسم ملت ساخته می شود؟
8. عبدالخالق از معدود انسان های این سرزمین است که حد اقل چهار قوم بزرگ افغانستان تاجیک ، ازبک، هزاره، ترکمن به عنوان یک قهرمان قبول دارند. حتی اگر عبدالخالق چوب باشد نه یک ادم، فقط از سر احترام به اکثریت قاطع مردم افغانستان باید او را احترام کرد و گرامی داشت. خیلی سخت است که در تاریخ افغانستان کسی را یافت که چهار قوم بزرگ کشور او را قبول داشته باشند. اکثریت باباها و قهرمان های گذشته ای افغانستان را فقط یک قوم دارد و بس.
9. تا وقتی که قهرمانها یک طرفه، شخصیت ها یک طرفه، ارزش ها یک طرفه، افتخارات یک طرفه و امتیازات یک طرفه باشد باور کنید که افغانستان جور شدنی نیست و ملت افغانستان روی خوبی را نخواهند دید. با تبعیض و بی عدالتی و استبداد قومی ملت ساخته نمی شود. بدون برابری و عدالت افغانستان یک قرن بعد هم مثل امروز مسخره ای جامعه ای بشری خواهد ماند و هیچ دست اوردی برای تمدن بشری به جز آفت و عبرت نخواهد داشت.
البته شما حق دارید نظر خود را داشته باشید. جبری در قبول و یا رد نظریات نباید باشد. همین که بیشتر از یک قرن همه چیز بر افغانستان از یک طرف تحمیل می شده است کافی است.
عبدالخالق
محترم خردیار
به نظرم شما نصیحت را با دید علمی اشتباه گرفته اید. از شما که ادعای نگاه علمی و بی طرف را دارید، بعید است که مطالب روزنامه های آن زمان را سند بیاورید برای توضیح هدف و انگیزه ای خالق.
فقط قدرت اندکی خیال می خواهد تا آدم پی ببرد که در آن زمان نه روزنامه ای غیر دولتی وجود داشت و نه کارمندان دولتی روزنامه ها چیزی را از دل خود و یا بر اساس واقعیت نوشته می توانستند. در بار برای شان می گفت چه بنویسند و چه ننویسند. ان وقت ها افغانستان ان قدر عقب مانده و بدوی بود که به خاطر کار خالق، فامیل، بستگان و دوستان و اشنایان اش را نابود کردند پس خیلی سادگی است که به مطالب روزنامه های این زمان استناد کنیم.
رابط جنسی با زن یک مرد دیگر ممکن است که ادم را احساساتی بکند اما شکنجه ای زندان و ان هم ناخن کشیدن و قطع اعضای بدن هوای جنسی را از سر ادم بیرون می کند و ادم اعتراف می کند. شما لطف کنید یک سند معتبر برای نشان بدهید که از اعتراف خالق به انگیزه ای جنسی اش پرده بر دارد. یک سند معتبر. بررسی علمی که فقط با ادعا نمی شود.
سود هزاره ها همین است که فضای سیاسی وطن بازتر شد. ظاهرشاه و کاکاهایش هیچگاه نتوانستند که استبداد دوران نادر خان را برگردانند. رفته رفته فضا ان قدر باز شد که ما سر انجام به دهه ای دموکراسی رسیدیم. نمی گویم اینها همه نتیجه ای عمل خالق بود. نه ، مردان بسیاری در این راه مبارزه کردند. اما خالق در دیوار استبداد یک درز، یک سوراخ هر چند کوچک ایجاد کرد. این سوراخ و این درز فرصت داد که مبارزان دیگر کلان و کلانترش کنند. شما با ادعای علمی و نسبی دیگری و نگاه عقلانی، لطفا از انکار شروع نکنید. اگر هم می خواهید انکار کنید با خود صادق باشید و به عنوان یک فرزند برخاسته از درون یک مردم به شدت سرکوب شده، تلاش کنید حد اقل تلاش نکنید که از سر خصومت با این قوم و یا آن قوم، دست به انکار واقعیت ها و حقایق بزنید.
عبدالخالق
برادران هزاره نظر به فلت شخصیت های سیاسی و اجتماعی دست بدامن مرده های خود زده در هر خسی و خاشاکی رهبر تلاش دارند . عبدالخالق به کدام حزبی سیاسی و یا کروه مبارز رابطه نداشت بلکه فقط انتقام باداری خود را و یا ولی نعمت خود را که به دست نادر خان تیل داغ شده کشته شده بود از نادر خان شخصاء گرفت . و در موقعی فیر گلوله به طرف نادر خان در دماغ او الف و ب سیاسی و یا ازادی افغانستان نبود . از برادران هزاره خواهش مندم که چراغ پا نشده نه از خود و نه از عبدالخالق قهرمان داستان های شهنامه سازند .
عبدالخالق
ارین
رزاق مامون هزاره نیست. اتفاقا عدالخالق بیشتر از میان هزاره ها در میان تاجیک ها محبوبیت دارد. تعصب شما ظاهرا دیدن واقعیت چنین اشکار را برای تان ناممکن کرده است.
در ضمن، ادعای تان بزرگ است ولی شیوه ای نوشتن تان خبری از سواد درست نمی دهد. چگونه کسی که نمی تواند درست بنویسد می تواند در تاریخ تحقیق کند و یک حکم تاریخی را که نیاز به تحقیق تاریخی دارد با صراحت شما بیان کند؟
همین طور جناب بهمن که معلوم است که دارای سواد و قدرت تحلیل است هم هزاره نیستند. پس با استناد به منطق قومی نمی توانید عبدالخالق و کارش را بی اعتبار کنید. او در تاریخ ماندگار و مهرش را بر تاریخ افغانستان و حتی منطق کوبیده است. حالا چه شما قبول داشته باشید و چه نداشته باشید.
عبدالخالق
در مورد این که گفته اید که هزاره ها نباید از خود قهرمان شهنامه بسازند باید عرض کنم که هر قوم قهرمان خود است. دلیلی ندارد که دیگران قهرمانهای خود و را بسازند و خود قهرمان خود باشند اما هزاره ها این کار را نکنند.