با تشکر و سپاس و درود بی پایان به هموطنانی که به کَنه مطلب پی برده، استدلال وبرائین قانع کننده، طرح کردند، تاهرچه زود حربف ها گلیم خود را جمع کرده از همان راهی که حضور نامیمون خود را نشان دادند، از همان راهی که آمدند گور خود را گم کنند. ولی این بی حیا انسان خون مردم را مکیدند و تخم نفاق و شقاق در بین مردم کشت کردند. با چه دیده دراییها وچه ظلم وستم ودسایسی که در حق مردم بی نوا، روا نداشتند. چه شهزاده، نو جوانانی که آماج مرمیهای آتشینی این گروه آدم کش و تروریست قرار نگرفتند. در بخش کامنت ها به نوشته ها و تبصره های برمیخوری که خیلی جالب و در خور تأمل هستند. انهاییکه در دفاع و استدلال منطقی دست و پاچه میشوند و درمیمانند که در رد و دفاعیه باداران خود، چه بنویسند، آنگاهاست که عقل بسر شان میاید. وقتی از بی منطقی دست و پاچه شد، به فحش و ناسزا گویی دست میازند. زیرا همین باداران نام نهاد شان بود که قصدا انان را از مکتب و مدرسه در برابر پرداخت پول به بهانه آنکه جوان است کمونیست میشوند، اخراج مینمودند. وقتی مریدان بی سواد به هذیان گویی شروع میکنند. بادار شان از خجالت و شرمندگی دانه های عرق از شقیقه های مبارک شان سرازیر میشود. ولی اینها با چه مداریگری به تحمیق مرید های بی شعور دست زده به ریش هایشان می خندند که ازتعجب حیران خواهی ماند... خوب به هر صورت. حالا میایم سر اصل مطلب.
درباره بخش اول کتاب تملق نامه جسته و گریخته مقدمه مختصری به رشته تحریردر آورده، متیقن شدم که انسان این اشرف مخلوقات، وقتا از سواد هم بی بهره باشد، ابتکارهم کند، منفی از اب بیرون میشود.«خان، آغا، صاحب» شخصیت شهرت طلبی که به پیشنهاد "علامه" بامیانی لبیک گفته از مطالعه آن شماهم متعجب خواهید شد. این که کتاب سرتا پا تملق و چاپلوسی آدمی است بنام «سید منصور نادری» اوکار کشتۀ پروپاگند چی، میان تهی است. این کتاب به منظور تهیه یک مقدار آبرو و حیثیت برباد رفته، نوشته شده است.
مجموع کتاب به 325 صفحه، و مشتمل است بر 9 فصل .
پیام مولف، پیشگفتار، مقدمه، به یاد رهبر. در عناوین مضمون ها سعی شده که پر طمطراق و بی مایه انتخاب شوند که توجه خوانندگان را جلب کند. گوشه تاریخ، مگر کدام تاریخ، ظاهرشاه در کیان، ابرهای سفید و برفهای سیاه، درکشتی خیال، عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، تصمیم درست راه نجات. منصور نادری فرزند زمان، پهلوان تور به پای خود ایستاد. سرنوشت نا معلوم، از جهاد تا امارت، در نبود صلصال و غیره.
وقتی با کارهای ساختگی و اکت و تمثیل غیر واقعی، نتوانی یک جمله ساده را چگونه پرورش خواهید داد. چطور میتوان کتاب نوشت.
سید منصور نادری که همیشه از برکت و خیرات سرمردم ازمرحله تگدی با چه نیرنگ و مداری گری به «خان، آغا، صاحب» رسید در ناز نعمت زیسته چنان درتنبلی و عیاشی غرق شده که اصلا درباره اندوختن علم و کمال رغبت نشان نداده و در بی خبری به کارهای شیطانی و غیر انسانی سپری میکرد. مگر حالا تازه عقل بسرش امده است.
توجه خان اغا اگر یک فیصد هم برای کسب علم و معرفت میبود. حداقل درک میکرد، که برای همین مریدان بدبخت ، از دانش بی خبر اگر از گاو غدود آن را برای سازماندهی مسایل تعلیم و تربیه و تاسیسات صحی به مصرف میرساند مردم از خواری و خفت سایر هموطنان در امان میبود.
آنچه مرا به مثابه یک فرد اسماعیلی رسالت مند ودل سوز و دور اندیش وادارمی سازد که کارها و اعمال یک عده جوانان را که سید منصور نادری به خاطر که در تاریکی وظلمت نگاه کرده که مبادا در اینده به کارهای خلاف رفتاری و بی مبالاتی یخن شان را بگیرد .
جوان بی دانش و کم معلوماتی نظریه کودکانه در سایت ها و وبلاگ ها درج کرده، گویی فاقد سواد و دانش است. اگر جوانان ما تا اینحد بی پروا و لا وبالی، در برابرفرهنگ ، ادبیات وهنر خود باشند، سرنوشت ما به کجا خواهد انجامید؟ این هموطن ما کاری را انجام داده، که باعث شرمساری همه جوانان بی دانش است.
من به سخنان پی پایه وبی مایه این جوان کار ندارم هرکسی، هرکاری مثبتی را انجام داده می تواند ولی بکسی حق نمیدهیم که به مقدسات مردم به بهانه اینکه نادان و جاهل است دست درازی وبی حرمتی کند. اشخاص بی صلاحیت، بی دانش، و بی سواد نباید دست به کاری بزنند که در حیطۀ صلاحیت؟ فهم ودرک اونیست وی چنین مینویسد:حسن صباح ـ حجت اعظم ورستاخیز الموت» اول فکر میکرده که خان اغا را درهمین ردیف بیاورد بعدا جرئت نتوانسته وچنین نیمه تمام گذاشته است
«الحاج سید منصور نادری کیانی»...
سید منصورنادری کیانی چون لیاقت و دانش و سواد معیاری نداشته حیران مانده که چه بنویسد، همان بود که نامش را در حاشیه نوشته و درج کتاب کرده اند. اگر واکنش به موقع نمیبود، ازین این عمل خائنانه جلوگیری نمییشد. شخصیتی که سزاوار احترام نباشد. چرا نامش مثل تخته مشق کودکان در هرجا نوشته شود.
در جمله متملق ها یک چاپلوس ویا دلقک کوچک در یک ترازو وزن میشوند، فشرده تملق نامه او را مرور میکنیم.
اسم اوبند علی است وتحت نامهای فیضانی و فیضی مرتکب شعرگفتن میشود. اینکه او باچه طراری وچالاکی خود و فامیل خود را به خارج از افغانستان انتقال داده کاریست دشوار، درباره او نمی پیچیم. ولی او پولهای فراوان مردم منطقه نشیمن خود یعنی همسایه های خود را که دریک کاسه با ایشان نان خورده مثلی کسی باهم دیگر شوخی و ساعت تیری کند، کلید موترش را و با همراهان مسلح تحت فرمانش از گراج بیرون کشیده و درکدام محل مخفیانه نگهداری میکرد، بعد او را به پلخمری نقل مینموده و بعد ازین با اعطای رشوه و سفارش خان اغا که شاید مال دزدی شده را متعلق به او درج اسناد کرده و به پلخمری انتقال داده و با اسناد جعلی دست داشته موتر رادر بازار به قیمت بسیارگران به فروش رسانیده سالها ست از پول حرام دزدی شده مشغول عیش و نوش است. این بود فشرده زیستنامه، قوماندان بند علی. کارنامه کوتاه وی در زمان هرج ومرج و یورش مجاهدین در کابل اتفاق افتاده است. باید گفت بند علی باوجدان چتل و ضمیر کور در پس پیری به سرودن شعر هم رغبت پیدا کرده است. نامبرده مداحی گری وخوش خدمتی و تملق خود را به حضوربادارش در لفافه شعر پیشکش میدارد.آنهم در صفحه زرین تملق نامه رسمی که(یک پدیده تازه درعرصه شعرگویی و شعرسرایی میباشد. شاعر، سیدمنصور نادری را از روی تملق با حسن صباح علمبردار دژتسخیرنا پذیر الموت در یک ردیف قرار میدهد عنوان شعر:«زبان در وصف تو گویاست منصور»
انسان وقتی از روی جهالت و نادانی نافهمیده کاری را انجام میدهد. بزرگترین جفا را در حق حجت خراسان مرتکب میشود. شاعرگویی به لجنزار ابدی فرو میرود
«بود بی مثل و بی همتا در این عصر» (بی همتا، در جعلکاری و حماقت و جنایت نه چیزی دیگر) به دوام شعر:«حقیقت حجت مولاست منصور» در اینجا از روی نادانی واقعیت را براز کرده است، یعنی.:« حقیقت، حجت مولاست، نه منصور» این دوشهرت طلب از درک این حقیقت عاجز مانده اند. بازهم به غلط فهمی دیگری دچارشده و به گفتن یک دروغ شاخدارد یگر چنین گفته است:«سرشب تاسحر تنها ست منصور» (سرشب تاسحر تنها در گراج زیر زمینی از ترس میخوابد) شما با کدام رشادت و جرئت رازو نیازکه تنها یک امر الهی است ،گویا راز و نیازیک جنایتکار ادمکش که روان گناهکارش همیشه مشغول خواب ورویا های وحشتناک و کابوس های خطرناک است، روح و روان او را پریشان میسازد. قهر و غضب الهی همیشه دامنگیر شان است، غیر از دروغ ، لاف و پتاق وشرمنده گی دنیوی و اخروی چیزی در بساط ندارند. ِگاهی شاعرچنین درسفته:«به روز و شب به ماپشت و پناه است»،«شجاع و شخص بی همتاست منصور»،« بلرزد ازنهیبش دشمن دین» این بخش شعر به حدی مسخره و بی محتواست و مملو از هجو و طنز است که پوهنمل را گیج کرده است. اگر قدری عقل ناقص هردو دایرکتر قد میخورد، یک کمی ژرف می اندیشید، این دو نفر بی سواد که به شعرو اصلا پی نمیبرند و یک کمی معلومات میداشتند، چلوصاف یا طشت رسوایی شان اینگونه بزمین نمی افتید. وقتی شاعر پرشور ما میفرماید:«شجاع و شخص بیهمتا...» عینا مثل (سادو) ها چند کلمه را سرهم کرده دل "بادار دم" را خوش ساخته و لی هیچکس را جرئت این کار نیست. مخاطبین شاعر شاید نا خود آگاه به کف زدن پرداخته اند. وقتی از شجاعت و رشادت خان آغا با طمطراق یاد میکردید، از یاد برده بودید.هنوز طالبان از پاکستان حرکت نکرده بود که خان اغا با گله نواسه و نبیره اش از دریای امو عبورکرده به تاجکستان رسیده بود.در حالیکه بزرگترین قطعات عساکرمنظم وطنپرست وبا دسپلین و تعلیمیافته وبا تجارب چندین ساله و د فاع از خاک مقدس و تمامیت ارضی، آزادی و استقلال افغانستان، ولی افسوس صد افسوس که دران شرایط قومانده به دست چند بزدل، ترسوو وطن فروش، بی غیرت و فراری افتیده بود. هزاران سرباز باشهامت وسلحشور و رزمنده حاضر بودند که تا آخرین لحظه و اخرین قطره خون خود از وجب وجب خاک مناطق خود مردانه و شجاعانه دفاع کنند. (پایان بخش دوم)
نظرات
33 دیدگاهمعرفی تملق نامه کیانیها و اسماعیلیان افغانستان
سید کیان شب اول مادر انسان نما های بیناموس بیخبر را میگایید.مگر پسرانش خود بیخبر را هم میگایید.مرید سید کیان
معرفی تملق نامه کیانیها و اسماعیلیان افغانستان
مريد شيطان كيان از تجارب اش مى نويسد!!!!
وبايد يياد نموده مريد ازاد(تو بخوانش الاغ)حالا تغير لقب داده وشده مريد سيد كيان!
خوى وروان ادم هاى سك شده دقيقن بدين سان است كه عزت،شخصيت،غرور وشرف خود را كاملن نابود ميسازد وتمام وجود وهستى اش را فداى
ادم ديكرى (زور مند،حقه باز،كلاهبردار،شياد،فريبكر،دسيسه سأزو......)..ميسازد.
علم روانكاوى،روانشناسى وجامعه شناسى به وضوح اين دكرديسى روان ادمى را توضيح وتشريح مينمايد.
معرفی تملق نامه کیانیها و اسماعیلیان افغانستان
یک مرید خر؛ به از صد توبره زر
معرفی تملق نامه کیانیها و اسماعیلیان افغانستان
برادران عزیز!
هدف از استفاده کلمه مرید آزاد توسط اینجانب بمعنی آنست که من وابسته به هیچ کسی وهیچ طرفی نبوده وتنها چیزهای که حق است وحقیقت دارد را بیان میدارم وهدفم صرف اظهارحق وحقیقت بوده وبس ، افسوس مینمایم به وجودی انسانهای که ازانسانیت بکلی دور اند ودشنام دادن شناخت ایشان است ، محمد رسول الله (ص) فرموده اند:
هرکسی ، کسی دیگری را دشنام دهد درحقیقت امرخود را دشنام نموده است.
امید وارم آقای مرید ستیز وآقای سنگ شکن اگرمردان واقعی مباحثه ومشاجره استند به یک بحث علمی روبرو بیرون از دایره انترنیت واین سایت حاضربه گفتگو وبحث با من گردند تا همه حقایق خوبتر وبهتر روشن گردند .
بلی درمورد قضاوت مرید ستیزباید گفت که اینجانب را که گفته اید تغییر لقب داده ام بکلی غلط نموده اید.
با خرد باشید.
معرفی تملق نامه کیانیها و اسماعیلیان افغانستان
مـتأسفانه درین سایت اصلاً یک معمار وجود ندارد تا بر بنیاد آن نظریات و چرندیات که از شکم بویگین یکتعداد بی ادب، بد اخلاق، لوچک مشرب، بیسواد و نادان نثار شخصیت ها و بزرگان کشور بخصوص جناب الحاج سید منصور نادری میگردد، کنترول جدی صورت گیرد. زیرا افغانستان نسبت جنگ های خانمان سوز و ویرانی های متعدد زیربنای فرهنگی و اجتماعی جامعه کاملاً از هم پاشیده و با رویکار آمدن نظام جدید با گذشت 12 سال هنوز فرهنگ استفاده انترنت و رعایت آداب اجتماعی حتی در مخیله ذهن بسیاریها وجود ندارد. هر کس و ناکس هر انچه از ذهن مریض شان تراوش یافت با استفاده سوء از انترنت که در حقیقت یک نعمت تیکنالوژیست به فحاشی و دشنام گویی می پردازند.
معرفی تملق نامه کیانیها و اسماعیلیان افغانستان
این شعر طنزی را در پاسخ به نامه های متعددی که اشخاص جاهل راجع به عالیقدر محترم رهبر بزرگوار ما جناب الحاج سید منصور نادری نوشته اند سروده ام. انشأالله که با شنیدن این پارچه شعر الفاظ پوچ از زبان ایشان دور شده ، راه و روش انسانیت را در پیش گیرند.
"شیطان"
چه گویم من سخن با مرده گانی
که نتـواند شـنـیـدن حـرف مـا را
دعـــا دارم بــــه درگــاۀ الــهـی
که بخشد بر دو چشمانت حیأ را
اگر خدمت نگیرد پیـش چشمت
بـیــابـی رهـبـر چـون مــافـیــا را
امید دارم از آن خـالــق بـیـچـون
سر افگنده بـینـم تـو رو سـیـاه را
چـو شیطان میزنی حرف دروغین
ســرت نازل کنـد یــزدان بـلا را
تــــراشــیـده ترا از ســنگ خارا
فــدا گــردم فـداگـردم خــدا را
نخوردی غیر شــفـتل نـان دیـگر
چـه دانــی قــدر مـردان خـدا را
سخن از خامۀ "طغیان" چو شمشیر
بــر آرد ســـر زند فـرق شـمـا را
عبدالرازق "طغیان"
معرفی تملق نامه کیانیها و اسماعیلیان افغانستان
قسم به مـرتبــت عـــرش اعتلاي تو " منصور"
كـه نيست مهــر كسي در دلم سواي تو " منصور"
تـو آن مــنادي عشقي كه بوده در دل شبها
ســــرود هستي ام آهنگ لاي لاي تو " منصور"
هـــزار شـام بـه بالين من به صبح رساندي
هــــزار بار شـــود جان من فداي تو " منصور"
دل تو مخـزن لطف است و گنج عاطفه و مهر
هــزار گنج پشيزي است در بــهاي تو " منصور"
بيا كـــه تازه شـــود اي گل حديقة خلقت
مشـام جان من از عطر جانفــــزاي تو " منصور"
بيا كـــــه مرغ دل داغدار و غرقه به خونم
نمي طپـد به هــــواي بجــز هواي تو " منصور"
بيا كـــه با تو دهـــم شرح بينوائي خود را
بيا بـيا كه شـــــد از دست بينواي تو " منصور"
مـــرا بلـــطف ببخــــشا كه بر نمي آيد
زبـان الكــنم از عــــــهدة ثناي تو " منصور"
تــــو آفتـــــاب سپهـــر بلند عالم قدسي
بـــــود رضـاي خــداوند در رضاي تو " منصور"
رضایی از کابل
معرفی تملق نامه کیانیها و اسماعیلیان افغانستان
اظهار نظر در اثر و خاطره يي از سيد منصور
اثری را که Associated professor استاد سيد محمد ابراهيم "باميانی" تحت عنوان اسماعيليان در افغانستان و سيد منصور نادری نوشته است خواندم اثريست که واقعاً استاد زحمت کشيده موضوعات مهمی را جمع آوری کرده با مهارت خوبی تأليف و تدوين کرده است موضوعات تاريخی ، جغرافيائی، سياسی ، نظامی ، اجتماعی و فرهنگی را از منابع مختلفه بيرون آورده طوری با هم تلفيق نموده است که نشان دهد مذهب اسماعيلی چگونه بميان آمد و چگونه به افغانستان رسيد و چه حوادثی را سپری نموده و چگونه نوبت به سيد منصور نادری رسيد و خانوداه او چگونه پشت در پشت سر پرستی شيعيان اسماعيليان افغانستان را بعهده داشته و اين گروه اقليت در افغانستان چه سر نوشتی داشته اند و خاندان کيانی بخاطر همين داشتن سر پرستی چگونه ارتباط با امام حاضر اسماعيليان و چه ارتباطی با دولتمداران افغانستان داشته اند و چه تکاليفی را ازين جهت متحمل گرديده اند و سيد منصور نادری در چگونه شرايط خانوادگی و روابط سياسی و اجتماعی پرورش يافته و در طول زندگی با چه حوادث و پيش آمد ها دست پنچه نرم کرده و از همه حوادث جان بسلامت برده است در زمانيکه پدر بزرگوارش سيد نادر شاه کيانی زنده بوده هم مسؤليت حفظ روابط با مردمان ديگر اعم از مردمان سياسی، اجتماعی ، فرهنگی و روحانی و پذيرائی از ايشان، تنظيم ملاقات ها وتطبيق فيصله ها و تعهدات و مهمانداری و مهمان نوازی او بوده است. اين وظيفه که از جانب پدر بوی سپرده ميشد وی را شخص مهمان نواز ، مردم دار و اجتماعی ، سياسی ، روحانی و فرهنگی بار آورده است تا جائيکه اکنون نميتواند غير ازين باشد ، خصوصيات فوق الذکر جزء هابی ( دلچسپی های روزمره زندگی) وی بحساب ميرود. ازين جهت در دوره سر پرستی خودش از اسماعيليان افغانستان با داشتن صفات متذکره با بازی های سياسی شريک بوده با تدابير سياسی مختص بخودش توانست با همه گروه های سياسی و نظامی با حفظ روابط نيک نقش ميانجگر و عامل تنظيم ملاقات های صلح جويانه و تفاهمات را بازی کند و هم مرجع و حامی گروپ های فرهنگی و روحانی باشد طوريکه همه با وی انس داشته در تدوير محافل علمی فرهنگی و هنری بوی رو می آوردند از وی بهره مند بوده است و در ساحه نفوذ خودش از اشخاص علمی ، فرهنگی و هنری خبر گيری و رسيدگی ميکرد و خود با قريحه يی شعری و ذوق فرهنگی و کرکتر اجتماعی با محافل، مجالس رنگ و رونق خاص ميبخشيد و خان رنگين گسترده خود را کدخدائی ميکرده است . او با هر کس همان کس مينمود و به کيفيت بزم می افزود.
ولی آنچه بايد گفت اينست که آنچه محترم باميانی صاحب در يافته و از لابلای ادبيات تاريخی و گزارشی بيرون آورده است و يا چشم ديد و تجارب خود را بيان کرده است همه تعلق به خصوصيات ظاهری سيد منصور نادری دارد، طوريکه او با سياست مداران سياستمدار بود با اهل معامله تجارت پيشه و اهل کسبه کاسب و با هنر مندان هنر مند و با اهل ذکر ذاکر و با اهل فکر متفکر بود در بزم صدر نشين و در رزم در قربوس زين مينمود حادثه جو و پاکيزه خو بود، مرد خوش سليقه در لباس پوشی و خوش مشرب در محافل متبارز بود. خلاصه اينکه او يک عيار کامل العيار بود که از يک سو راستی و دوستی،جوانی و جوانمردی داشت ، از جانب ديگر رقيق القلب حساس در مقابل رنج و تکاليف ديگران مينمود. اين همه جهات ظاهری و عارضی او بوده و هست. ولی خودم از اينکه ايام و ليالی زيادی در اوقات بزم و رزم با ايشان مصاحب بوده ام احساسات او را در زمينه های متنوع مشاهده کرده ام ، من در پس اين همه ظواهر حقايق نهفته را نيز می شناسم. سيد منصور نادری در باطن خود مايه های و لايه های دارد که عوارض بر انها استوار بوده و تظاهر مييافته است همان طور که در عقيده خود به تشابه ظواهر بخصوص آشنائی دارد و به باطن نيز معتقد است. ظاهری را باطنيست . سيد منصور نادری نيز چيز های دارد که ظاهريست همه کس ميبيند و برای همه مخصوص است و قابل توضيح و بيان است ولی آنچه در باطن دارد و اصل و جوهر شخص همان است که بچشم نمی آيد و قابل توصيف و بيان کمی نميباشد. از مصاحبت به او من به اين جواهر درونی او بلديت دارم و می شناسم از جمله جواهر خمسه يکی عقل است و ديگری نفس من اين هر دو جوهررا در سيد منصور نادری مطالعه دارم ازينکه جواهر بر گيرنده عوارض است و با هم نسبت و رابطه دارند ظواهر در بواطن تظاهر پيدا ميکند و بشکل ظواهر قابل توضيح و بيان ميگردد و من ديگر توضيح واضح نميکنم به قدر کافی در اثر مذکور لباس ظواهر توضيح و توصيف گرديده و جواهر جز از طريق استعاره و کنايه تشبه و تمثيل قابليت بيان را ندارد من هم نميتوانم به توضيح جوهر سيد منصور بپردازم آنچه در نظر خودم حقايق درونی و خصوصيات باطنی و جواهر فطری او را نشان ميدهد و بوضاحت سخن ميگويد همان دلبستگی و علاقمندی او با عقاب است خانه او ، صالون پذيرائی و اطاق خواب او مملو از تصاوير و تمثال های عقاب است و عقاب مرغ بلند پرواز و بلند همت و تيز بال است در پستی ها و ويرانی ها جای نميگيرد و مسکن اختيار نميکند آشيانه او در بلند ترين قله های کوه است و از شکاری خود ميخورد از همين جهت علامه و نشانة همت و غيرت و شجاعت نقش و زيب رأيات شاهان فاتح و بلند پروازان عالم سياست و نمايانگر پرواز خيالات و ايده آلهای مشتاقان علم و معرفت و مايه آفرينش آثار هنری اهل هنر و ادبيات محسوب ميشود. اين يگانه تمثيل واضح از جوهر درونی سيد منصور"نادری" است که در عقب همه ظواهر او نهفته است که البته اگر چه قابل توضيح نيست ولی ميتوان در باره آن چيز های گفت…..
پروفيسور محترم حميدالله "ويدا" رئيس عمومی تربيه معلم وزارت معارف افغانستان
معرفی تملق نامه کیانیها و اسماعیلیان افغانستان
این چند سروده ناچیر به جواب مشت دجال صفت مانند نعیم و غیره.... که نوکری خوجه های پاکستانی را معیار شرف و ناموس شان قرار داده اند.
تـرا مـن اهـل کـافـر میشـناسـم
زکافر هـمچـو بـد تر میشـناسـم
توئی گبر لعین چون مشت دجال
تـرا اهــل ستـمـگـر میشـناسـم
گــریــبــان خـــرد را کـردۀ چــاک
ترا رسـوا و بی سـر میشـناسم
به پیـشـگـاۀ خبیسـان ستــمگـر
تـرا مـانـنـد چـاکــر مـیـشنـاسـم
توئی داغ سـتـم بــرپــیـکـر قـوم
درون سینه اخـگـر میـشـنـاسـم
نه از دنـیـا خـبـر داری نـه از دیـن
تـرا بیـدیـن و کـافـر میشـناســم
نــداری لایـــق شــاۀ کـــیـــان را
ترا درویش هــر در میـشـنـاسـم
سید منصور پیر و مرشید ماست
او را پیشوا و رهبر مـیشـنـاسـم
او مـردِ بـا وقـارِ شان و شـوکـت
او را سـردار و سـرور میشناسم
همیشه بهر ایـن ملـت پـریشـان
او را غمخوار کـشور میـشناسـم
بزرگمرد و ادیب و بـا سخـا است
او را من پـور حـیـدر مـیشـناسم
بــوَد او ســیـد و سـادات عـالــم
او را نسـل پـیامبـر میـشـناسـم
که (عمران) میـزند حرف حقیقت
خــدا را حــق و داور میشـناسـم
والسلام...
معرفی تملق نامه کیانیها و اسماعیلیان افغانستان
آن اسمعیلیان کجا شد که من دیده بودم که قدر این رهبر ملی و سیاسی خویش را فراموش کردند
اولين بار که سيد منصور "نادری" راديدم، سال 1372 هـ شمسی، در مزار شريف بود، روز های اوج جنبش ملی- اسلامی به رهبری جنرال دوستم و نزديکی گروهای مجاهدين با آن که در قالب يک ائتلاف شکننده و نا استوار بر شمال کشور حکومت می کردند، حوالی ساعت ده بجه در منزل با شکوه و قصرگونة پيشوای مذهبی اسماعيليان که نام و آوازة وی بار ها به گوشم خورده بود، رسيديم و از ما به گرمی و پيشانی باز پذيرائی صورت گرفت، من برای يک راديوی برونمرزی ، گزارش و خبر تهيه می کردم و با هدف آشنائی با اصول مذهبی فرقة اسماعيليه و نقش آقای سيد منصور نادری در جنبش شمال به ديدن ايشان رفته بودم.
در تالار پذيرائی که بنظرم زيبا و خيره کننده آمد، مهمانان ديگری هم حضور يافته بودند جنرال مؤمن ، از بازيگران اصلی تحولات شمال و قوماندان يک لوای مستقر در بندر حيرتان ، جنرال هلال الدين هلال، قوماندان قوای هوائی، حاج محمد محقق، آمر نظامی شمال حزب وحدت و تعداد ديگر از صاحب منصبان نظامی منتظر ديدار با سيد منصور "نادری" بودند.
پردة تالار کنار رفت و نخست چند جوان آراسته که گويا ياوران و اعضاء تشريفاتی دفتر سيد منصور بودند ،وارد شدند و سپس آقا! با چهره خندان به داخل تالار قدم گذاشت، دو جوان ديگر حلقه های گل بر دست ، کنار او حرکت می کردند و سيد منصور نادری ،مستقيم به طرف هلال الدين هلال رفت او را در آغوش گرفت و بعد حلقه های گل را به گردن او آويخت و بندل های پول و بانکنوت های افغانی بر سرش فروريخت و بار ديگر از پيشانی هلال بوسه کرد و منصب جديدش – قوماندانی قوای هوائی را به او تبريک گفت. احساس می کردم که هلال الدين هلال در زير دست های لطف آميز و محبت و احسان نوازش سيد منصور نادری خرد شد، شکست و تا پا های او فرو افتاد و برای هميشه خود را مرهون لطف سيد منصور نادری ديد....
يکبار به ذهنم چالائی های حسن صباح خداوند گار آله موت (الموت) خطور کرد و آن يتيم های سازمان يافته و هراس آوری که به برکت تيز هوشی و آموزش ديده گی از قلاع آهنين مي گذشتند و همچون اشباح نامريي و يا پيک اجل، بالای سر امرا و شاهان قدر قدرت ظاهر می شدند و تيغ بر گلو گاهشان می نهادند، چون ميگويند صلاح الدين ايوبی، فاتح فلسطين و پيروز درجنگهای صليبی ، نيمه شبی در قلب سپاه و در حفاظ آهنين چندين حلقه نظاميان ، نا گهان چشمان براق و نوک تيز دشنة يک فدائی را احساس کرد و فرياد استمداد بلند نمود، اما سيد منصور "نادری" در ميراث چريکانة حسن صباح ، تغيير انقلابی وارد کرده است، او زيرکانه قوی ترين نظاميان و بازيگران مغرورعرصة جديد سياست را به گرد احسان خود ميچرخاند و آنان را فريفتة تار گيسوی سياست های هوشيارانه خود کرده است، بنظرم آمد که رهبر با ذوق و خوش مشرب اسماعيليان به خوبی فهميده است که پيام نرم عرفانی و معنوی آواره يمگان بسيار قوی تر، غنی ترو گسترده تر از خشونت نهفته در بن انديشه حسن صباح، باليده و مانده گار شده است؛ دست محبت همواره از قامت نفرت بلند تر بوده است.
بعد از آن ، تا سالهای پسين حاکميت طالبان و تحولات جديد پس از يازده سپتمبر 2001 ، بار ها و بار ها ، سيد منصور نادری را ديدم و در محافل گرم او اشتراگ کردم و ديدم که به برکت رفتار متين و هوشيارانه ، ازحيثيت و اعتبار او هيچگاه نکاست و با وجود آنکه همگنان و همنيشنان ديگر او فراز و فرود های بسيار داشتند و از صحنه سياست رانده شدند، اما سيد منصور نادری همچنان مقام و جايگاه خود را بعنوان يک رهبر مذهبی و يک چهره سياسی با اعتبار حفظ کرده و مناسبات نيک و دوستانه با تمام کسانی دارد که در کشور وزنة سياسی و ملی بحساب می آيند.
15 جوزای 1384 فاضل سانچارکی
معين اول وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان