مقدمه
افغانستان عزیز و سربلند در طول تاریخ خویش مردان بزرگی چون مولانا بلخی، سید جمال الدین افغانی، سنایی، و عده زیاد دیگری را در دامان خود پرورانیده است و تعدادی هم با هزاران بزرگی فهم و بینش و دانش و شجاعت گمنام مانده و رفته اند. در عین حال فرزندان ناخلف زیادی دیگری مانند شاه شجاع ها و کارمل ها و صد ها جیره خوار فاسدی دیگری هم داشته که انسان های پاک طینت و پاک سرشت وطن خواه را بخاطر جیفه کثیف به دام باداران خود انداخته تا ایشان را بدنام، زندانی و بالاخره با پای مرگ بکشانند. این اجیران فاسد همیشه در طول تاریخ افغانستان سد راه ترقی و تعالی کشور بوده و تا امروز هم کسانی وجود دارد که از این راه نهایت کثیف نان میخورند و به زعم خود شان با همه سرافکندگی به نزد وجدان خود اگر داشته باشد زندگی میکنند نه زندگانی.
با این مقدمه مختصر می خواهم یکی از این چهره های کثیف را افشا سازم که همواره بخاطر بقا حیات طفیلی خود می کوشد و بخاطر سیر کردن شکم از هیچ چیزی دریغ نمی کند. این چهره نامیمون و شوم آقای عتیق الله مولوی زاده می باشد.
من با نام و نشان این شخص اصلاً آشنایی نداشتم و از نوشته های او هم بنابر مصروفیت های کاری خبری نداشتم ولی یکی از دوستان اراجیف مضحک او را تحت عنوان "از دین پروری تا دین فروشی" برایم ارسال کرد و من هم آنرا مطالعه کردم و بنابر مسؤولیت وجدانی خواستم وقتی را وقفی آن نموده و اندوخته های ناچیزم را با هموطنان عزیزم شریک سازم. البته نوشته حاضر نه بر اساس عقده و یا خصومت شخصی است بلکه نظرم بر اساس یک تحقیق علمی و اکادمیک می باشد. در تحقیق حاضر عمدتاً روی انگیزه اصلی، علت اساسی و هدف نهایی نشر این اراجیف بحث شده و عوامل اساسی آن ریشه یابی شده است.
نوشته مذکور و یا دقیق تر بگویم افسانه سرایی آقای عتیق الله جز داستان بی مایۀ که عمدتاً شخص خود را به معرفی گرفته است، چیزی بیش نیست. البته وقتی این افسانه آقای مولوی زاده را مطالعه کردم، مرا وادار ساخت تا سایر نوشته موصوف را نیز مطالعه کرده و چیزی بنویسم. در این مقاله روی دانش نویسنده، طرز تفکر موصوف، روابط فامیلی و بالاخره هدف نهایی از نوشتن چنین اراجیف بحث گردیده است.
اصل شخصیت نویسنده
از نوشته های آقای عتیق الله مولوی زاده معلوم می شود که ایشان در طفلی دچار ضربه روانی شده و این ضربه باعث ایجاد عقده شدید در موصوف شده است. این عقده او را به هر چیز و هر کس بد بین ساخته و او را به بدترین کار ها وادار ساخته است. موصوف از طرز فکر عقده ای و حکومات عقده ای همیشه طرفداری میکرده است. و اینکه این عقده و مرض مهلک در کجا و از کجا سرچشمه گرفته است خودش در مقاله تحت عنوان "مظلومیت های خاموش – بیاد سرنوشت درد ناک مادر بیچاره ام" که در سایت وطندار به نشر رسیده است یادآوری می کند، این نوشته نشاندهنده اوج عقدۀ و نهایت مزمن بودن مرض مذکور می باشد. در قسمت از این مقاله آقای مولوی زاده مرض خود را به کلمات ذیل بیان می کند: "واما من ..... اولین فرزند پسر در خانه مولانا.... از اولین ساعاتی که درزندگی بیادم می آید تبسم و لبخندی را در سیمای مادرم بخاطرندارم ، یادم نمی آید که مادرم خندیده باشد". جناب عتیق الله خان نه تنها بالای پدر خودش جناب مولوی عبدالوهاب میتازد بلکه با زیر پا نمودن همه اعتقادات دینی بر پیامبر بزرگوار اسلام که در قلب همه مومنین جای خاص دارد، نیز تاخت و تاز بی شرمانه نموده است. موصوف در قسمتی از مقالۀ خود می نگارد:
...و این بدان میماند که زنی بخواهد بجای یک شوهر، چند شوهر داشته باشد و شوهر اولی را در اطاق پهلو بخواباند و با شوهر دومی وسومی معاشقه کند، آنچیزیکه در دنیای غرب امروزی، زیر عنوان سکس پارتی و یا سکس دسته جمعی مردان وزنان انجام میشود، آیا مرد مسلمان میتواند در سکس پارتی و یا سکس دسته جمعی شرکت کند و مردان دیگر از خانمش بهره ببرند، اگر بر مسلمان مومنی چنین پیش نهادی شود هزاران بار استغفرالله و سبحان الله برزبان می آورند، در حالیکه این طرف قضیه درعالم اسلامی همان سکس پارتی است که در میان زن ها برای بهره برداری یک مرد انجام میشود. مگر عایشه زن پیامبر نمیگوید که حضرت رسول دریک شب با همه زنان خودش بدون آنکه غسل کند همبستر میشد و غسلی هم انجام نمیداد [العیاذ بالله]... یعنی همبسترشدن با چند زن دریک شب در حالیکه بقیه زنها هم میدانند که در فلان اطاق مردشان مصروف چه کاری است ولی دین است که برایش توجیه میکند و آرامش میسازد. (سایت وطندار)
موصوف از یکطرف خود را مسلمان و مجاهد می نامد و از جانب دیگر بر اسلام و پیامبر مهربان و مشفق آن میتازد. وای بر چنین مسلمان و مولوی زاده. موصوف از اینکه پسر مولوی است، و تا اندازه ای به مسائل دینی دسترسی داشته و چند آیت و حدیثی می داند بنابرآن با دین اسلام بهتر می تواند مقابله کرده عقده گشایی کند. در قسمت دیگر این مقاله بر خالق خود و همه این کائنات مرئی و نامرئی نیز با نهایت سفاحت، بیخردانه قلم رانده است.
حدیثی از حضرت رسول نقل شده که در مناجات و دعا با خالق خودش میگوید: خدایا! من آنچه را که توان انجامش را دارم، انجام دادم و انجام میدهم ولی در مورد آنچه در اختیار من نیست مرا مؤاخذه نکن ... پیامبر میخواهد بگوید من نوبت را در گذرانیدن اوقات خودم مراعات میکنم عدالت را در غذا در لباس و مسکن مراعات میکنم ولی نمی توانم عایشه را بیشتر ازدیگران دوست نداشته باشم چون بالاخره او جوان است زیبا است ومن هم انسان هستم و قلب دارم و اختیار قلب در دستم نیست و خدایش هم به در خواست پیامبر جواب مثبت داد که لایکلف الله نفسا الا وسعها، خداوند هیچ نفسی را خارج از توان و قدرتش تکلیف نمیکند، این حدیث دلیل محکم وقاطعی است که مردان مومن برای خودشان اقامه میکنند ومیگویند وقتی حضرت رسول توان اجرای عدالت درمورد زنان، در امورات قلبی را نداشته ما بیچاره ها که به گرد خاک پایشان هم نمی رسیم .... چون اختیار قلب دست خداست ومرد مومن مسئول شناخته نمیشود، امید وارم که این حدیث پیامبر اساس وسندی صیح نداشته باشد که در صورت صحیح بودن این حدیث نه آبروی برای خدا می ماند و نه هم برای رسولش.
آیا می توان به کسی که به خالق و مربی خود و پیام آور آن توهین کند مسلمان و حتی انسان سالم گفت؟ نه هرگز. امروز حتی کسانیکه با ادیان هم سر موافقت ندارند منکر خداوند نیستند.
آقای عتیق الله مولوی زاده از اینکه با پدر بنابر گرفتن زن دوم مخالفت داشت، و هر لحظه آتش انتقام در دلش موج میزد با کمونستان رابطه قایم کرده و راه و روش نهایت مزخرف الحاد را در پیش می گیرد، و حتی با گذشت این همه بدبختی ها و ویرانی کشور از طرف شوروی های وحشی بعد از انفجار این همه بم های ناپال و میلیون ها تن باروت، بیچاره از خواب خرگوشی هنوز هم بیدار نشده و از روس ها و نوکر شان کارمل ملقب به شاه شجاع ثانی، مزدور معلوم الحال روس ها پشتیبانی میکند. موصوف در قسمت از مقاله تحت عنوان زندگی از کاخ تا کانتینر در وصف شوروی ها و اجیر شان ببرک کارمل می نگارد: " درفش سرخ برافراشته در مسکو مايه افتخار و مباهات هر سوسيالست و آزاديخواهي در جهان بود ... من و قتی به زندگی کارمل توجه میکنم این مراحل از فراز و نشیب را در زندگی او خوب می بینم، و یادم از فریاد های خشمگین از عزم آهنین و گام های استوار او می آید ... و سر انجام هم در کانتینری که نشانی از راست گوئی و صداقتش بود در عالم غربت و محرومیت جان باخت " در حالیکه در آنزمان دانشمندان روسی به بیهودگی نظام شان پی برده و اکثر شان می خواستند که از این دکتاتوری کمونیزم نجات یابند، چنانکه با نظریات گرباچوف این نظام دیکتاتوری به حیات خود خاتمه داد و نظام جدید را به تجربه گرفتند. ایشان می دانستند که نظام اقتصادی و اجتماعی شان فقط به تیوری های خیالی ارزش اضافی مارکس و تیوری اقتصادی سوسیالیزم لنین محصور مانده و از دنیا رشد اقتصادی خبری نیست. بنابرآن غلامان شان را نیز مانند کشور های تحت الحمایه شان از خود راندند، چنانکه کارمل چندین بار به روسیه پناه برد ولی تا اخیر کسی برایش ویزه اقامه نداد و فکر میکرد که شاید بادارانش به پاس خوش خدمتی برایش اجازه زندگی کردن در مسکو را بدهد ولی در آن زمان دیگر اتحاد جماهیر اشتراکیه شوروی وجود نداشت که کارمل بار ها در بیانیه های خود به آن اتکاء میکرد. زیرا تکیه گاهش حالا ویران شده و به جمهوریت های 15 گانه تقسیم شده بود. همچنان کارمل چنان به روس ها وابسته شده بود که فکری دیگری در سرش خطور نمی کرد تا مانند همرزمانش به کشور های غربی پناه ببرد. ببرک کارمل در آخرین مصاحبه خود با مصطفی دانش در سال 1995 در شهر حیرتان چنین میگوید: "بزرگترين درسی که در زندگی گرفتم اين بود که هيچ کشوری نمی تواند به اتکای نيروی خارجی به آزادی و استقلال و پيشرفت دست يابد. بايد به اراده مردم احترام گذاشت و از استقلال کشور دفاع کرد. هر ملتی بايد روی پای خود بايستد." به گفته آقای مصطفی دانش "اتحاد جماهير شوروی تا آنجا که توانست از او بهره برداری کرد، اما امروز که او مطرود شده، حتی از دادن ويزای سفر به او خودداری می کند. او اجازه ندارد برای معالجه و ديدار خانواده اش به روسيه سفر کند" . بنابر این شواهد موثق کارمل به میل خود در کانتینر زندگی نمی کرد بلکه روس ها به او اصلاً توجه نداشته و متروکش کرده بودند.
از مباحث بالا واضح می شود که جناب نویسنده از تحولات روزگار چندان با خبر نیست و هنوز هم به فکر رهبر داغدارش می باشد که او خود در اخیر عمر از روس ها بنابر ندادن ویزه بیزار است. این واقعه باید مایه عبرت برای پیروانش و سایر افراد کشور باشد.
صلاحیت علمی و استدلالات منطقی
طوریکه از نوشته ها و قرائن معلوم میگردد جناب نویسنده، از بیکاری و رسیدن پول دولت آسترالیا نویسنده شده است، نه اینکه تحصیل و تخصص لازم در این مورد داشته باشد. زیرا در کشور های مذکور برای افراد چون جناب عتیق الله خان کاری وجود ندارد و مجبوراً عالیجنابان به داستان سرائی بپردازد. تمام استدلالات ایشان فقط بر زبان و چشم خودش وابسته است، و هیچ سندی دیگر جز خودش ندارد. و این نوع استدلال را در زبان تحقیق یاوه سرایی روی سرک و در زبان عامیانه می گویند که دُمش شاهدش بوده است، نه اینکه به آن استدلال علمی و اکادمیک گفت. از جانب دیگر طوریکه از نوشته های جناب خود شان معلوم می شود، که ایشان با پدر عقدۀ عمیق داشته و از پدر سخت انتقاد می کند، در چنین صورت چگونه امکان دارد که پدر مسائل سیاسی را با پسری که بیش از 16 سال ندارد و مخالفش است در میان گذارد؟ و از جهت سوم وقتی این مسائل بس مهم و پشت پرده وجود داشته باشد، باید پدر بزرگوارش نیز در آن همدست باشد، و در جای چهارم تا حال چرا این همه حقایق سرپوشیده مانده که در سال 1392 یکبار به فکر مبارک جناب عتیق الله خان مولوی زاده که ایشان در حدود 60 سال عمر داشته و شاید اواخر عمر شان باشد خطور کرده است؟ از زمان جوانی یعنی سال 1349 تا 1392 که درست 43 سال از آن میگذرد، آیا ایشان تا حال خواب بودند یا اینکه حق الزحمه برای این کار برای شان پرداخت نشده بود؟ و یا اینکه کدام نیم کاسۀ دیگر زیر کاسه است؟ این مقاله دقیقاً در جستجوی اصل فتنه است، که باید ریشه یابی گردد.
داکتر سید ابراهیم حکمت رئیس پوهنحی حقوق و علوم سیاسی پوهنتون آریا نیز در همان اوان در شهر پلخمری زیست داشته و با جناب علامه فیضانی و مولوی عبدالوهاب پنجشیری شناخت دقیق داشته اند. ایشان منحیث یک دانشمند در مورد قضایای آنزمان چنین ابراز نظر می نماید:
حضرت مولانا فیضانی حدود چهل سال قبل، از شهرت کافی و بسزایی برخودار بود. او منحیث یک سخنور، سخندان، مبارز، عالم دینی و عارف زاهد شناخته شده بود. بنده در سال 1349 هـ ش در شهر پلخمری بودم، آوازه ای ایشان در همه محافل و مراکز فرهنگی و عرفانی و سیاسی طنین انداز بود. شگفت آور بود که شخصیت عرفانی و سلوکی و صاحب مکتب تصوفی به خصوص در حق گویی و در مبارزه معاصر زبانزد خاص و عام گردیده بود. من آنزمان در محضر عالم مجاهد مولانا عبدالوهاب پنجشیری بودم، که خود از شخصیتهای با درد سیاسی کشور بود ذکر خیر حضرت مولانا فیضانی گاه و بیگاه میشد، با وجودیکه در رابطه به علامه فیضانی پروپاگند های مغرضانه ای وجود داشت، مگر ما فکر میکردیم که همان خصیصۀ معاصرت بی اثر نبوده است. یکی از نشانه های بزرگی و شاخص های بزرگان وجود انتقادات و منتقدان است. من شاگرد نوجوان بودم اما تا حدی هوشم بد نبود، میدانستم که رقیب بزرگ باعث بزرگی انسان است و از بزرگی آن خبر میدهد.
ظرفیت ایمانی و اعتقادی
طوریکه در بالا تذکر داده شد و از نوشته های خود آقای عتیق الله نقل قول گردیده است، ایشان اصلاً به دین اسلام عقیده نداشته و مسائل دینی و مذهبی را به تمسخر گرفته است، سوالی ایجاد می شود که با اینهمه بی احترامی و بی ایمانی که دارد، چرا تخلص مولوی زاده را انتخاب کرده است؟ در مباحث بعدی دلیل آنهم روشن می گردد، ولی قبل از همه باید گفت که یکی از اهداف اصلی نویسنده، ایجاد تفرقه بین مسلمانان افغانستان می باشد، چنانکه ایشان تجربه کافی در این مورد داشته و در طول جهاد توسط جاسوسان خود در بین مجاهدین این عمل شوم را انجام داده اند. وقتی به خود نوشته متوجه می شویم دقیقاً درمی یابیم که چگونه به مسلمانان و عقاید ایشان توهین صورت گرفته و چگونه تخم های نفاق در بین آن وجود دارد وبرعکس چگونه روس ها و ماتریالست ها توصیف شده است. در قسمت از نوشته از دین پروری می خوانیم:
شاعر انقلابی کمونست بنام بارق شفیعی سروده بلند بالائی را د رمدح وثنای ولادیمیرایلیچ لینن زیر عنوان شیپور انقلاب در جریده پرچم که بصورت فوق العاده در ۹۱ صفحه منتشر شد به نشر رسانید که این جسارت وبیبا کی کمونست ها مایه خشم مسلمانان کشور واقع گردید بخصوص قسمت پایانی آن قصیده که با درود و صلواه برلینن خاتمه یافته بود، مورد اعتراض رهبران دینی وعلمای کرام قرار گرفت، زیرا علمای دینی با وجود مشکل نافهمی ونا آشنائی با اصطلاحات سیاسی وبیگانگی با زبان فارسی از تمامی آن ۹۱ صفحه نشریه پرچم، در رابطه با لینن همان قسمت درودش را فهمیده بودند که چرا یک کسی بنام بارق شفیعی که افغان است برخلاف شرع مبین برای یک آدم کافر غیر مسلمان درود گفته است وبیچاره ها فکرمیکردند که این همان درودی است که مسلمانان در تشهد نماز برای پیامبران خدا می خوانند ومن قسمت آخرین از آن سروده را به عنوان یادبود از آن روز گارنقل می کنم.
در این متن چند جای آن قابل غور است، اول سروده بی محتوای و پوچ بارق شفیعی که جز چرندیات چیزی در آن یافت نمی شود بلند بالا خوانده شده است که ظرفیت پائین نویسنده را به نمایش می گذارد. آیا همان تندیس های لنین که به زعم شما کبیر بود روس ها خود به خاک یکسان نکردند؟ این بیچاره تا حال پشت لنین کبیر که تا حال خیلی ها صغیر شده است را رها نکرده و من برای ایشان مطالعه کتاب پرسترویکا گرباچوف را جهت توسعه معلومات شان توصیه می کنم. در جای دوم از یکطرف علمای دینی کرام خوانده شده و از جانب دیگر ایشان را بیچاره و نافهم خوانده است. همچنان یکبار دیگر به این بهانه برای عقاید مزخرف و پوسیده لنین درود فرستاده است.
آقای عتیق الله خان دین ستیز که خود به دین و عتقادات دینی ایمان و علاقه ندارد چگونه دلسوز دین شده که علمای کرام را دین فروشان خطاب می کند؟ از یکطرف میگوید که "علمای کرام با پریشانی و خجالت به ولایات و مناطق مسکونی خود برگشتند و حرفی هم برای گفتن نداشتند که چرا رفته بودند و با چه دست آوردی هم برگشتند" و از جانب دیگر در مورد لنین میگوید: "پیروان لینن هم با شور و شعف زایدالوصفی ازموفقیت وپیروزی شان دررابطه با تجلیل از یکصدمین سالگرد لینن که هزاران شیخ و ملا و مولوی را در شهر کابل به مبارزه طلبید نعره های هورا کشیدند و بر ریش هرچه ملا بود خندیدند". از اینکه پیروان لنین بر ریش پدر عتیق الله مولوی زاده خندیده اند، خیلی خوش است و مباهات میکند و آنقدر دلسوز دین است که از دین فروشی ناله میکند!!!
هدف غایی نویسنده
جناب علامه فیضانی یگانه عالم و دانشمندی بودند که در برابر خرافات ایتیزیم مبارزه فلسفی میکرد و توطئه های دشمنان را زیرکانه زیر نظر داشت و در برابر شان سایر مسلمانان را آگاه می ساخت، آقای عتیق الله خان به خود تخلص مولوی زاده را انتخاب کرده و پسر مولوی هم است، بنابرآن در تحت چنین پرده ای می تواند بهتر مسلمانان را نشانه بگیرد، چنانچه در طول تاریخ ننگین خود ایشان در تحت چنین نقاب ها مسلمانان را از بین برده اند و یا لااقل به جان یکدیگر انداخته اند. در آن زمان که هنوز شعور سیاسی مردم آنقدر بالا نبود جناب علامه صاحب فیضانی این شیادی کمونستان را بطور علمی افشاء می کرد، بنابران سبب خشم و حسادت حسادان می گردید. چنانکه در رساله کمترین زاویه از سیاست روز می فرمایند:
این سرگروپ های کمونستی ظاهراً بنام پیش آهنگان مومن وظیفه دارند تا جمعیت های و شخصیت های اصیل خدا جو و وطن خواه را که متکی بر اساسات سلیم قران دست ناخورده اسلام اند و در ایفای اوامر آن می کوشند همواره مورد طعن و لعن قرار داده، نگذارند تا مردم به ایشان پیوند نماید، زیرا نظر به ذوق ایمانی اجتماع همینکه روحیه اسلام از جایی به شکل واقعی ظهور عملی و علمی کند مردم به آن گرویده گشته دیگر مجال برای کمونست ها و دست نشاندگان شان نمی ماند، لذا آنها را از پا در می آورند، چنانکه به مقابل مرحوم گهیځ وغیره شخصیت های شخیص سابقه دار مبارز مؤمن این عمل را همیشه در طول سالها، کمونست ها به لباس اسلام انجام داده و به صد ها نیرنک ایشان را تخریب های طفلانه و بی شرمانه تماماً مخالف اساسات قران و دین کرده اند که از نگاه قران و احادیث رسول (ع) حرام مطلق بوده و عاملان این کرده ها روزگاری به پای میز محاکمه اسلامی به یاری خداوند متعال کشیده خواهند شد.
در جای دیگر آقای عتیق الله خان آیا از جنایات روس ها تا ظلم و وحشت نوکران داخلی و جنایاتی که تا حال ادامه دارد با صد ها فجایع دیگر هیچ دهن باز نمی کند ولی بدون شواهد ومدارک بر پاک ترین، چهره تاریخ معاصر افغانستان انگشت می گذراد؟ این خود نشان می دهد که عتیق الله وعتیق الله ها جهت خوش ساختن باداران شان باید در صدد بدنام ساختن پاک ترین جریان فکری افغانستان باشد زیرا می دانند که این جریان سبب نجات مردم به خاک و خون کشیده افغانستان خواهد گردید و این موضوع را مردم افغانستان حالا درک کرده اند، خصوصاً از زمانیکه پروگرام های تلویزیونی استاد دانشمند معتصم بالله مذهبی بنام اسرار معرفت از طریق تلویزون پیام افغان شروع شده، کانون حسادت بدخواهان قسم خورده شعله ور شده است. در عین زمان کاندیداتوری جناب استاد مذهبی به کرسی ریاست جمهوری باعث گردیده که این آقا به یاوه سرایی بپردازد زیرا می داند که اگر جناب استاد مذهبی بر این کرسی برگزیده شود، سیاه را از سفید تفکیک نموده و حق مظلوم را از ظالم خواهد گرفت. عتیق الله و همراهان شان به رقابت ناسالم و نا جوانمردانه دست زده و به زعم فاسد خود شان شاید این جریان پاک و مطهر لکه دار سازد، که ایشان غلط کرده و کور خوانده اند. امروز مردم آگاه شده و طول تاریخ همه چهره ها را برملا ساخته است، از بی بند و باری شاه و شاهزادگان تا کشت و کشتار کمونستان و غارت دزدان و بالاخره فساد اداری همه و همه ثبت تاریخ شده و هیچ کس نمی تواند از آن برائت گیرد.
خوش بود تا محک تجربه آید به میان تا سیاه رو شود هرکه در او غش باشد
پایان قسمت اول
نظرات
29 دیدگاهاز دین فهمی تا دین ستیزی
قكر مي كنم كه اين آدم مرگ بر اسلام همان دروغگوي شناس دروغگوي باشد من ديگر گنجايش فهم را در اين جاندار نمي بينم جز اينكه بگويم: هووووووش - هوووووووش كن كه بار را انداختي يا يگويمش اِخ اِخ چق چق چق چق و بس
از دین فهمی تا دین ستیزی
افغان دوست مفلوک و خر! یا همان فرهاد محصل دروغی. هوووووش را برای پیغمبرت بگو که بار عقل را از سرش انداخته و 14 قرن است که بخاطر مزخرفات این بدبخت خون ریختانده میشود. الاغ بزرگتری از پیغمبر تو ندیده ام. این جنایت پیشه و زنباره ودزد حرفوی بخاطر زر و زن وخمس وقدرت، خون هزاران انسان را ریختاند و تا امروز این خونها ریختانده میشوند. نفرین بر این پیغمبر ترور و انتحار و وحشت. نفرین بر ان فیضانی بی فیض تو که راه این جلاد را به قول خودش میخواسته بپیماید. دیگر در این صفحه پیدایت نشود. خر بدبخت.
از دین فهمی تا دین ستیزی
هموطنانم از براي جد تان ! آخر شما چه مي كنيد و همديگر خود را چه مي گوييد؟ آخر ما وشما حد اقل انسان خو استيم و باز افغان استيم- چرا زود قهر مي شويد و چهره باطني خود را ظاهر مي سازيد- در باطن همه انسان ها عيب دارند و تنها بگوان كه بي عيب است_ بگذاريد كه عيب هاي باطني هركس پوشيده باشد- مهربان باشيد و خوي انساني و گذشت داشته باشيد كه گذشت خصلت مردان است- زن صفت بودن خوب نيست كه يك دشنام را به ده دشنام جواب دهيم- من درين دعوا ها بسيار خفه مي شوم و هم با زهر خندي مي خندم و از وراي كلام هركس شخصيت اصلي انساني اش را اندازه گيري مي كنم- و در هركس كه گذشت و ظرفيت و منطق را مي بينم به وزن انساني و تربيت فاميلي و صفاي وجداني اش باور مند مي شوم- زيرا صبر و تحمل و انعطاف پذيري كار مشكل است و همت عالي مي خواهد و پاكي باطن- و اما دشنام دادن كار بسيار ساده و آسان است و بچه هاي كوچه و همچنان اطفال خورد سال كه قهر مي شوند به زودي به پدر و مادر و ديگر خورد وبزرگ فاميل شان دشنام مي گويند- من بعنوان اهل يك ديانت ديگر و من حيث يك افغان خير انديش كساني را نمبر كاميابي مي دهم كه زياد از ناپاكي باطن لبريز نباشند و با اندك تكان ظرف شان چپه نشود و ما حول را آلوده نسازد- شما ببينيد كه مهماتماگاندي از صبر و حوصله كار گرفت و هندوستان را با اندك تلفات آزاد و آباد ساخت و ما افغانها با اندك گپ بجان همديگر مي افتيم و بجاي دشمن يكديگر خود را پوست مي كنيم و اين نتيجه ناداني ماست كه قرن ها در بحران مي سوزيم- خوشا بحال كساني كه از جاده جهل بازگشت مي كنند
از دین فهمی تا دین ستیزی
با نثار شادباش و احسنت بر منطق عالي هموطن اهل هنود ما كه قضاوت آموزنده يي كردند و محك مناسب و مطمئني را براي تفكيك طرفين مثبت و منفي بحث ها ارائه كردند كه حتي من نويسنده اين سطور را محتاط ساخته اند كه بايد متوجه حرف حرف نوشته و قضاوت خود باشم و از جاده انصاف و انسانيت منحرف نگردم- تا نشود كه ايشان از وراي جملات غيرمحتاطانه و غيرمسئولانه ام بر پستي فطرت تعبير نمايند- چون در بحث ها معمولا واضح نمي باشد كه كدام طرف حق بجانب است زيرا بقول معروف: كس نگويد كه دوغ من ترش است--- ليك دانا چشيده مي گيرد..... هردو طرف دوغ خويش را شيرين گفته و خود را برائت مي دهند اما انسان حكاك از طرز برخورد جانبين حدس زده مي تواند كه حق باكيست- به يقين كه خود همين دوستاني كه در فوق همديگر را دشنام داده اند اگر يك صحنه جنگ و پرخاش ميان دو نفر- را تماشا كنند و ببينند كه يكي از طرفين سنگين تر و باحوصله تر و با مدارا رفتار مي كند و طرف ديگر برعكس از چشم پاره گي و دشنام هاي مكرر و به اصطلاح خلاصگر را ديده و از پتك و تيله و تمبه لچري كار گيرد- حتما قضاوت خواهند كرد كه اين انسان بداخلاق و پستي است كه چيزي از حيا ندارد و يا ممكن تكليف اعصاب و اختلالات عقلي و دماغي دارد كه احتمال دوم بهتر از اول است- بهرصورت انسان در هر حركت و قول و فعل خود و لو در خفا هم باشد بايد از حيا و انسانيت نگذرد زيرا عوام مي گويند كه ديوارها موش دارند و موش ها گوش دارند- حتما اطرافيان در مورد ما قضاوت خواهند كرد. خلاصه از درفشاني محترم تيپوسنگه اين شعر ابوالمعاني بيدل يادم آمد: چنان با نيك و بد خو كن كه بعد از مردنت بيدل--- مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند— عفو مي خواهم اگر جسارتي كرده باشم چون از بحث ها و جدال هاي غير انساني توام با دشنام و بي منطقي- سخت نفرت دارم اندكي جدي تر صحبت كردم
ر
از دین فهمی تا دین ستیزی
تیپو سنگ ساختگی و دروغگوی بدجنس و میر نا سخندان بد بخت که هر دو اسم همان نویسنده قبلی فرهاد ساختگی است دقت کن. من به تو گفتم که در این صفحه دیگر پیدایت نشود. مگر تو انسان بی حیا با نقاب های گوناگون داخل شده و از زبان های مختلف ،همان یک هدف خاص احمقانه ات را تعقیب نمودی.
کسی که چیزی را مینویسد و به ان باور ندارد و یا در عمل ، خودش دیگر قسم عمل مینماید ، ان شخص را چه میگویند؟ بلی دروغگوی و منافق و دوروی. تو زیر نام یک هموطن سیک ما میگویی که بگوان بزرگ است.مگر در نوشته دیگرت از فیضانی و دین اش دفاع میکنی و اگر صد بار هم مچ دستت به دزدی و دروغ گرفته شود باز هم به یک نام دیگر و با هزاران حرامزاده گی وارد بحث میشوی و یک ادعای خرافی و دروغین دیگری را به راه میاندازی.
بگوان هرگز بزرگ نمیباشد و یا بگوان همان الله ساختگی محمد قریشی نیز نیست که تو پیش خودت فکر نموده و خودت را بازی میدهی. اما بگوان به مراتب شریف تر و بی ازار تر و کم ضررتر از الله ساختگی اعراب است. الله بعد از یهوه بد ترین خدایی است که یک انسان مریضی به نام محمد توانسته او را در عالم خیال خود خلق نماید. در بدجنسی و بخل و قساوت و خباثت، گاهی یهوه یا خدای یهود از الله محمد پیشی میگیرد وبعد از ان الله درجه بالا را از ان خود ساخته است. تمام ان فلسفه ای که از زبان یک سیک و یا یک گنگه به نام سخندان ساختی همه نادرست و سطحی بینی بوده و صرف به ذوق تو مزخرف برابر است تا از ان استفاده سئو نمایی. قران کتابی است نادرست و ساخته و بافته ذهن بیمار محمد است.قران پر از دروغ و خطاهای علمی بوده و برای اینکه به این کتاب باور داشت ، باید خیلی بیخبر و یا خرافاتی یا مثل تو یک نادان و خیره سر باید بود. خشونت و یا سخت گویی هرگز معیار برای حق به جانب بودن و یا درست گفتن نمیباشد. هرگز از طرز برخورد کسی حق به جانب بودن ان شخص اثبات شده نمیتواند. نادرست است اگر گفته شود که یک شخص نرم گوی همیشه حق به جانب میباشد. این فیضانی هم مثل تو یک مرکبی بود که هدفش ترویج خرافات و خر ساختن مردم بود.
از دین فهمی تا دین ستیزی
نویسنده اصلی این مقاله محترم محمد عالم افتخار میباشد که از نام داکتر نور محمد سایق سئو استفاده نموده اند و بر علاوه چندین پیام دیگر در ذیل با نامهای افغاندوست و فرهاد و سخندان بر نوشته شان علاوه نموده اند.این دوست گرامی تحت نام های مختلف با دوست دیگر ما اقای بهمن درگیری و مناقشه دارند. در این نوشته های شان از صد ها نام به شمول چمبر علی استفاده مینمایند.
از دین فهمی تا دین ستیزی
دو عاقل را نباشد كين و پيكار---- نه دانا مي سيزد با سبكسار
اگر نادان به تندي سخت گويد---- خردمندش به نرمي دل بجويد
اگر از هردو جانب جاهلانند----- اگر زنجير باشد بگسلانند
زيرا توبره جاهل پرواضح است كه از اقسام مختلف محتويات جهل مملو است و از دانش و اخلاق انساني چيزي ندارد تا به ميدان كشد و برعكس از انسان دانا و معقول همه انباشته از خوبي هاست كه شامل لطف و مهرباني و مدارا و عفو و گذشت وغيره مي باشد- لذا بمجرد مشاجره اندك- طرف جاهل قضيه از داشته گي هاي جهل كه دشنام و پوچ و فحش و تهمت و غيره رذايل اخلاقي اند اتومات كار مي گيرد و بيچاره جانب عاقل از ذخاير عفو و گذشت و مراعات استفاده مي كند- مثلا زماني كه يك روسپي حرفه يي با يك دانشمند دعوا و جنگ مي كند اگر دانشمند بگويد برو گمشو مرا بگذار- روسپي مي گويد گم خودت شوي گم مادرت شود گم پدرت شود مرد پدرنالت! و اگر دانا بگويد: برو او زن بي ادبي نكن احمق نشو! روسپي حتما خواهد گفت كه: بي ادب خودت و پدر و مادر و هفت پشتت- مردكه ديوث و نامرد و..... اينجا تماشاچيان مي دانند كه روسپي بايد از فحش و خشونت كار گيرد زيرا متاع ديگري در چانته ندارد و مرد دانا بايد از همان كلمات نرمتر كه از گمشو و پشو و بي ادب و بي تربيه فراتر نباشد چيزي از بداخلاقي و فحش و پدر خطايي ندارد كه نثار كند- اينجا ما نيز با دوستان در همچو يك معامله قرار داريم! خدا خيركند- در اخير لعنت به من اگر عالم افتخار و يا سايق باشم و بر ديگران اگر چند نقابه باشند
از دین فهمی تا دین ستیزی
ای برادر تو همان اندیشه ای = مابقی تو استخوان و ریشه ای
گر گُلست اندیشۀ تو گلشنی = ور بود خاری تو هیمۀ گلخنی
هموطنان عزیزم سلام! مطلب نویسنده و پیامها و تبصرههای مربوط آنرا مرور نمودم. ممکن بهتر این باشد که اقدام به کار و فعالیت بنماییم که مفید به حال جامعه و انسان باشد. میتوانیم هر کسی را بخواهیم توهین و تحقیر نماییم. گویند" کاسه چینی که صدا می کند = خود صفت خویش ادا می کند". ما هم اگر به توهین و تحقیر و بدگویی مبادرت میورزیم، در حقیقت افکار و خیالات خود را به بازار فهم عرضه میداریم.
یک حقیقت واضح است که شخصیت های سیاسی و متفکرین در هر عصر و زمان از خود مخالفین و موافقین داشته و خواهند داشت. بناءً در قسمت شناخت همچوشخصیتها بهتر است که اثر و اندیشه و عمل آیشانرا دقیق و مستند بخوانیم تا اینکه فلان چنین گوید وبسمدان چنان. و آنرا هم به هدف بهبود جامعه خود، نه برای تخریب شخصیت یک فرد از روی عناد و یا عقده شخصی.
از مرور بر تبصره ها و مطالب نشر شده، و معلومات شخصی ام از جریانات جاری در کشور، حضور شما عرض نمایم که:
تاجای که اطلاع دارم مولانا صاحب فیضانی در سال ۱۳۵۲ با یارانش که از آنجمله پسر کاکای پدرم جگړن عبدالمؤمن امیری و برادر زاده اش تورن اختر محمد تولواک نیز به اتهام کودتا و مبارزات اسلامی اسیر و بعد از لت وکوب و شکنجه نهایت زیاد به حبس ابد محکوم شدند. بنا بر صحبتهای فرزند ارشد شان جناب معتصمبالله مذهبی از ورای برنامه های تیلویزیونی اسرار معرفت، ایشان به گمان اغلب همچو دیگر شخصیتهای نخبه سیاسی و دینی کشور در زمان دولت چپیها شهید شده اند. همچنان یادآوری نمودند که در زمان دولت مجاهدین تپ و تلاش زیاد به خاطر دریافت اسناد مربوط زندان و سرنوشت مولانا صاحب فیضانی نمودند اما به کدام نتیجه موثق نرسیدند.
پیروان خط فکری مولانا فیضانی در طول سالهای متمادی هجرت در پاکستان، و بعدها در کابل و ولایات کشور و حتی در آمریکا و کانادا و اروپا، مجالس و کنفرانسهای سالیانه با اشتراک شخصیتهای سیاسی، علمی و دینی اعم از اهل تسنن و تشیع برگزار نموده و در آن روی خط فکری خود شان از دیدگاه آثار مولانا صاحب فیضانی، و آثار دیگر شخصیتهای متفکر و عارف جهان اسلام مولانا جلال الدین بلخی، علامه اقبال لاهوری، سید جمال الدین افغانی، شهید حسن البنا و شهید سید قطب و داکتر علی شریعتی و امثال شان مطالب را در رابطه به مشکلات گوناگون جامعه افغانی و اسلامی مورد بحث و سخنرانی میگیرند. که البته نسبتاً یک طرز تفکر روشنفکری عرفانی اسلام سیاسی مبنی بر سلامت انسان و عدالت اجتماعی از دیگاه رهنمودهای قرآن است. ایشان برآنند که اگر انسان از تنگنای سلامت خود فارغ نشده باشد، در میدان عمل، به مشکل از عهده اعمال که نیاز به ایثار و حاکمیت بر نفس و خواهشات و پاک نفسی دارد، برآمده بتواند.
به نظر اینجانب، محترم عتیق الله مولوی زاده در نوشته های خود اگر صادقانه باطرز تعریف و قرأت دینی مولانا مخالفت میورزید، مشکل نبود، اما با یک چهره شناخته شده محترم و شهید مبارزات آزادیخواهی، عدالتخواهی و ترقی خواهی اسلامی وطن، که در شکنجه خانه های ظالمان وقت همه روزه جز برق و لت و کوب و تحقیر و توهین چیزی دیگری ندید، بازهم به تربیت پیروان و نوشتن آثار و کار علمی و فرهنگی میپرداخت، حتی اگر چپی یا صاحب طرز تفکر دیگر هم باشیم ، باید اینقدر بی انصاف نشویم که آنهمه ایثار و فعالیت سیاسی، و دینی و علمی ایشانرا که شخصتهای نخبه آن عصر همچو استاد خلیل الله خلیلی، گل پاچا الفت، علامه سلجوقی، مولوی سید محمد عمر هژده فن، عبدالستار سیرت، جناب مولوی صاحب امین آزاد و دها تن دیگر از شخصیتهای برجسته دینی آنوقت که لست اسامی بیش از حد میشود بر آثار و شخصیت محترم، علمی و متدین مولانا فیضانی تقریض و تبصره نوشته اند، نادیده انگاشته شده و حتی وی را توهین، تحقیر و متهم به فساد و سو استفاده مادی و دیگر بدگویی ها نماییم.
آقای عتیق الله مولوی زاده مینویسد که مولانا به پدرم گفته بود "که من این مقدار پول از نظام گرفتم و اگر شما میبودید چند مرتبه بیشتر میگرفتید". آیا واقعاً زعمای زمان و دار و دسته اش آنقدر جاهل و ساده لوح بودند که همچو یک کسی را در رأس علمای افغانستان به کار میگماشت که وی به چنین سادگی هر جا رفته و به هر کسی سو استفاده خود را بیان دارد، آنهم مولانا فیضانی که پنج بار قبلاً همیننظام نیز وی را زندانی نموده بودند. در جای دیگر این گفتگوها بین مولانا و سردار ولی را چنان نوشته تو گوی خود آقای عتیق الله شاهد صحنه بوده و مردم باید سخن خودش را منحیث سند بپذیرند، نه زندان و لت وکوب و زندگی نهایت فقیرانه مولانا را.
در بخش دیگر آقای مولویزاده مینویسد که مولانا را در پاداش این کار و فعالیتهای آینده برای بقای سلطنت به زندان دهمزنگ میفرستد. آیا کدام عقل سلیم این تعبیر و تفسیر را میتواند یپذیرد. آیا در بدل این خدمت نظام کدام خانه و باغ و سرمایه را مولانای نویسنده و مبارز و عالم از آن خود کرد؟. آیا مولانا چطور بعد از آزادی باز هم به ایجاد کتابخانه و مبارزات اسلامی و نوشتن کتب و تعلیم دین میپردازد، تا طلب دنیا و زندگی مرفه، کرسیهای دولتی، خانه های شهر نو و وزیراکبرخان و سفرهای خارج و غیره.
آیا مولانا فیضانی را هر چه گفتیم باز هم کار و فعالیت فرزندش و هزاران پیروش چرا اوتوماتیک در ردیف بد وعاملین عمل منفی و منفور باید قرار داد؟ منحیث یک انسان و یک شهروند افغان حق فعالیت سیاسی، علمی و دینی و اقتصادی همه دارند. این هم یک قضاوت بسیار دور از انصاف و افغانیت به نظرم میرسد.
در کشور ما چپیها همه مخالفین سیاسی خود را به شمول شاگردان صنف نهم و دهم حتی به زندان و اعدامگاها کشانیدند و کشتند. در شأان آنها ننوشتند؛ درشهر هرات در ظرف دو سه روز ۲۴۰۰۰ انسان را به خاک و خون کشانیدند؛ احزاب جهادی ما بین خود سر قدرت جنگیدند و تصاویر کابل و کشتارهایش تا هنوز هم در افکار عامه زنده است؛ فساد اداری موجود و کشتارهای هزاره و افغان و غیره هم برجایش مانده؛ قدرتهای خارجی ناتو و آمریکا و ده سال قتل و بمباردمان قریه و قصبه کشور هم پیش چشمت؛ کاررواییهای طالب ناشمر شده افتاده، آیا روی کدام ضرورت به جان یک مبارز که چهل سال قبل در این راه حیات خود را مظلومانه از دست داد، شما قلم گرفتید و در توهین و تقبیح و بدگویی آن مصروف هستید؟ کجای این افغانیت و وطندوستی و کار و فعالیت برای بهبود جامعه است؟ بیایید یک کمی از این عداوتها و خصومتها دست کشیده، هر چه هستیم هر که هستیم به خاطر یک فردای بهتر و آرم برای نسلهای آینده خود این آتش دشمنی و بدبینی را دامن نه زنیم. به امید صلح و سلامت
از دین فهمی تا دین ستیزی
محترم دست اندر کاران سایت کابل پرس? سلام!
در ذیل همین نوشته دهها کامنت و تبصره وجود داشت. متاسفانه همه ای انها به یکباره گی معدوم شده اند. برای من سوال پیداشد که ایا شما هم به مریضی لاعلاج سانسور و خود سانسوری دچارشده اید؟ اگر کابل پرس هم سانسور کند خو گلم ازادی قلم با تاسف که جمع شد. امید میکنم که این قسم نباشد.