تعدادی از اشخاص هم بنابرتمایلات سمتی وزبانی وقبیلوی ومذهبی بخاطر کسب امتیازات بیشتر واستفاده ازامکانات حزب ودولت برای خود وخانواده ء محترم شان درصفوف حزب دمکراتیک خلق افغانستان جا خوش کرده بودند هنگام امتیازگیری ها درصف اول بودند ولی هنگام رفتن به جبهه درصفوف اخیرقرار داشتند. برای اینگونه افراد؛ بدست آوردن بورسهای تحصیلی ازکشورهای سوسیالیستی ورسیدن به پوستها ومقامات بلند دولتی وحزبی ازاهمیت ویژه ایی برخودار بود.
درمیان این عکس ها ؛ عکسهای هم بچشم میخورند که مختص به همان سال 1364 نبودند بلکه بیشترعکس ها جنگهای کابل وراکت پرانی های گلبدین را نیز به تصویر میکشید که به سالهای خورشیدی 1364 هیچ ارتباط نمیگرفت. این کارآقای شیرشاه ابوی را میتوان یک فعالیت تبلیغاتی سیاسی دشمنانه وقبیلوی با احمدشاه مسعود تلقی کرد که با معیارهای مسلکی یک فوتوژورنالیست باوجدان درتضاد قرار دارد .
فوتوژورنالیستی که گرایشهای قومی وقبیلوی اش بروجدان مسلکی اش چربی کند اوهیچگاهی صداقت مسلکی نسبت به بینندهء خویش ندارد. او تنها خوش دارد که جنایات دشمنان قبیلوی اش را نمایان سازد ولی جنایات خودی ها را کتمان نماید. اما پرسش این است که چرا شیرشاه ابوی بحیث یک پرچمدار مربوط سازمان حزب دمکراتیک خلق افغانستان ازطرف این قلم متهم به داشتن گرایشهای قبیلوی شد؟ آیا شاگردان مکتب زنده یاد ببرک کارمل هم میتوانند قبیلوی بیاندیشند؟ این مطلب را سالها قبل که درسوید زنده گی میکردم با رفیق رحمت الله رحمانی سریاور زنده یاد ببرک کارمل درمیان گذاشته بودم که وی چنین گفته بود:
"بعداز پیروزی مرحلهء نوین وتکاملی انقلاب ثور؛ حزب دموکراتیک خلق افغانستان تحت رهبری زنده یاد ببرک کارمل؛ طیفهای مختلف اجتماعی ازمردم به طرف حزب دموکراتیک خلق افغانستان رو آوردند که دربین آنها از ملا وعالم دینی گرفته تا معلمان مدارس و کشاورزان وپیشه وران وشاگردان مکاتب دخترانه وپسرانه را شامل میشدند. بسیاریهای که مانند من درد شکنجه وزندان حکومت فاشیستی امین را گذشتانده بودند نیز به صفوف حزب ما تنظیم شدند. هرکسی دلیل خاص خودرا داشت که چرا به حزب رو آورده است. درقریه ها وبخشداریها خصوصا دراطراف کابل کمیته های انقلابی دفاع خودی بوجود آمد که ریش سفیدان روستاها خودشان دربرابر اشرار آنزمان اسلحه برداشته بودند وازخانه وکاشانهء شان دفاع میکردند. بناء تفکیک هریک آنها که بخاطر چی وارد حزب وسازمانهای حزبی واتحادیه های صنفی شده بودند؛ برای ما خیلی دشوار بود وازطرف دیگر شخص رفیق کارمل نیز درین زمینه که اقشارمختلف جامعه داوطلبانه وارد صفوف حزب دموکراتیک خلق افغانستان میشدند ازخود سخاوت وجوانمردی خاصی نشان میداد وتاکید برآن داشت که دروازهء حزب را بروی مردم نه بندید بگذارید که ازتمام اقشار واصناف مردم به صفوف ما جذب گردد".
درین میان یک فوتوی آقای آصف معروف را نیز یافتم که برای چند لحظه مرا درفکر فرو برد. همان آصف معروف که خون همکار مسلکی اش میرویس جلیل را به گلبدین حکمتیار بخشید ودرآخرین مصاحبه ایکه بخاطر کشته شدن میرویس جلیل توسط گلبدین دربی بی سی نمود گفت: ازآنجاییکه رهبری حزب اسلامی افغانستان درچهارآسیاب مسؤولیت قتل میرویس جلیل را بعهده نگرفته است بناء نمیتوان رهبری حزب اسلامی را درقتل میرویس جلیل سهیم دانست". بح بح! درفارسی ضرب المثلی است که میگوید: یا از آن شوری شور یا ازین بی نمکی!
داکتر بسم الله جبارخیل یکی ازهمدوره های دوران دانشگاهی آقای آصف معروف درلندن میگوید:" آصف معروف ضمن اینکه درآن سالها تظاهر به پرچمی نمودن میکرد ولی دراصل ارتباطات تنگاتنگ با گلبدین حکمتیار داشت. داکترجبارخیل میگوید که : من خودم که به جناح خلق حزب دمکراتیک خلق افغانستان ارتباط داشتم بعداز اشغال افغانستان توسط روسها در دانشکدهء طب با دکترعبدالله عبدالله همکلاس بودیم؛ آصف معروف نیز درآن وقتها دردانشکدهء ژورنالیزم بود ومن این مطلب را میدانستم که وی تظاهر به پرچمیگری میکند ولی قلبا یک اخوانی گلبدینی است."
آقای شیرشاه درپیشانی نگارهء خویش یک فوتویی ازبزرگان حزب دمکراتیک خلق افغانستان طوریکه اینجا نیز دیده میشود ودررأس آن زنده یاد ببرک کارمل را همراه بارفیق صالح محمد زیری وسایررفقا نیز چسپ زده اند که چنان معلوم میشود؛ آن تصویر مربوط کنگرهء سازمان جوانان باشد که زنده یاد ببرک کارمل ودیگراعضای بیروی سیاسی وارد تالار شده بودند وجوانان احساساتی آن دوران سرازپا نمی شناختند وبا شور وهیجان اززنده یاد ببرک کارمل استقبال می نمودند . تاجاییکه یکی ازرجال بزرگ حزبی که درپهلوی زنده یاد ببرک کارمل قرار دارد و به جوانان طوری اشاره میکند که بیشترنعره وفریاد کنند وهرچه بلندتر صدای خویش را تاآسمان ها برسانند.
البته درین شکی وجود ندارد که جوانان آنروزگار با صفای قلب وعشق سرشارکه بمردم و وطن داشتند وآرمانهای را که بخاطر خاک و وطن شان درسرمی پرورانیدند وعملی شدن آنرا درگرو پیروزی برنامه های حزب دمکراتیک خلق افغانستان تحت رهنمایی های داهیانهء رهبر انقلابی شان زنده یاد ببرک کارمل تصور می نمودند هیچ دلیلی آن جوانان را مبنی براینکه این راه بسوی ترکستان میرود نه بسوی ترقی وپیشرفت قناعت داده نمیتوانست. جوانان آنروزگار تصویری که از اشرار بی فرهنگ آنروزگار داشتند بخویش حق میدادند که خونهای شانرا درراه هدف ومرام خویش بریزانند. آنها جز عشق به انسانیت چیز دیگری درسر نداشتند ولی حالا که بعداز گذشت سه دهه آن حوادث را بیاد میاوریم باید ازگذشت روزگار آموخته باشیم که درآن سالها تنها احساسات وعشق وشور شعف انقلابی برای خدمت به انسان زحمتکش کفایت نمیکرد بلکه عقلرا بکاربستن وانتقاد ازخویش نیز یکی ازراه ها و وسایلی است که با آن انسان میتواند تاریکی را ازروشنی تفکیک نماید.
اما آقای شیرشاه ابوی ازنوشتن این عبارات وچسب زدن فوتوهای شهدای سازمان جوانان حزب دموکراتیک افغانستان درآنروزگار درصفحهء چهره نما ویاد آوری آن سالها ودرج نمودن همه کشتن ها تنها به پای احمدشاه مسعود چه هدفی دارد؟ آیا تمام جناحهای فعلی باقیمانده از جوانان آنروزگار مانند شیرشاه ابوی بدین باورند که احمدشاه مسعود درکشتن آن جوانان جنایت کرده است؟ اگر شیرشاه ابوی خودش را وارث شهدای آنروزگار میداند حوادث بعدی را که بخش بزرگی ازجناح پرچم بدامن احمدشاه مسعود لغزیدند را چگونه توجیه میکند؟ آیا آقای شیرشاه ابوی میخواهدچنان بفهماند که آن جوانان احساساتی که بدون یک روز رفتن به میدان تعلیمگاه نظامی فقط کلاشینکوف برداشتند وشعار دادند که اشرار پنجشیررا نابود میکنند ومسعود را اسیر نموده وباخویش به کابل می آورند حق بجانب بودند؟ اگر آنها حق بجانب بودند پس آنهای را که درزمان حاکمیت حزب دمکراتیک خلق افغانستان ازکوچه ها وخیابانها بنام خدمت سربازی کشان کشان به موترهای نظامی انداخته وبعداز یکشب گذراندن درکندک تجمع به ولایات خوست وپکتیا وقندهار فرستاده میشدند وبعدازیکماه جنازه های شان تحویل خانواده های شان میشد عکس های آنها را چرا آقای شیرشاه ابوی درصفحهء خویش آذین نه بسته است؟
از آقای شیرشاه ابوی فوتوژورنالیست پرسیده میشود که آنانیکه شبانگاهان ازبلاکهای پلچرخی کابل توسط موترهای جیب نظامی سربسته بیرون کشیده میشدند ودر دشتهای پلچرخی سربه نیست میگردند از آنها کی عکاسی کرده است؟ عکسهای آنها کجاست؟ چه کسی مسؤول اعدام وکشتار آنها می باشد؟
آیا واقعا آقای شیرشاه ابوی به این باور اند که آنانیکه درحاکمیت حزب دمکراتیک خلق افغانستان ؛( جناح پرچم) کشته شدند تنها اشرار بی فرهنگ بودند؟ آیا درمیان آنها هیچ معلمی ومهندسی داکتری ومتخصصی که با پول بیوه ویتیم ملت تربیت شده بودند یافت نمی شد؟ آیا همهء آنها پاکستانی وغلامهای آی اس آی بودند؟
واما دربارهء عکسهای شهدای سازمان جوانان آنروز گار این قلم درشهرکوپنهاگن چندسال قبل با یکی ازصاحبمنصبان آن دوران که حالا متاسفانه به کشیدن چرس نیز معتادگردیده است وازولایت کنرافغانستان می باشد بنام (بابا) گفتگویی داشتم. بابا ازجمله صاحبمنصابی است که خود درحملات همان سال به درهء پنجشیربحیث یک صاحب منصب مسلکی مسؤولیت سوق وادراهء همان جوانان را بعهده داشت او خاطراتش را ازآن سالها چنین بیاد میاورد:
"آن جوانان بیچاره برای یکروز هم تعلیمات نظامی ندیده بودند؛ ونه هم درعمرشان یکبار درهء پنجشیررا دیده بودند نه هم اراضی را بلد بودند؛ من حالا حدس میزنم که آن حادثه هرچه بود یک توطئه سازمان یافته درسطح بالایی حزب یعنی دررده های کمیتهء مرکزی پلان شده بود. اومیگوید:
آن پسران جوان واحساساتی را کلانهای حزب خصوصا رفیق محمود بریالی مانند بطری های چند صد (ولت) چنان تحریک وچارج کرده بودند که نرفتن به جبهه برای آنها ترس وجبن وننگ تاریخی بحساب میرفت. تمام آن جوانان فکر کرده بودند که علی آباد شهر است؛ وشاید درمیدان جنگ حلوا تقسیم شود؛ بمن مسوولیت سوق وادارهء آنها را سپرده بودند ؛ ما زمانیکه ازمنطقهء چاریکار عبور نمودیم به پنجشیرنارسیده فرماندهان جمعیت که حالا نامهای اکثرشان بیادم نمانده است درمواضع مستحکم کمین گرفته بودند بمجردیکه قطار سازمان جوانان درتنگی گلبهار داخل شد ازدوطرف حملات شروع شد ومثل توت سه صد نفر جوان سازمانی را که هیچ چیزرا بلد نبودند بزمین ریختند؛ بعداز آن من که مسؤول عمومی سوق وادارهء آنها بودم به بسیار سختی توانستم ازمعرکه جان سالم بدر ببرم وقتی که راپوررا به مرکز انتقال دادم ؛مرا احضار نمودند فکر میکردم که اعدام میشوم ولی زمانیکه دلایل خویش را ارائه نمودم جزایم کمی تخفیف یافت. ولی حالا گواهی میدهم که درآن تراژیدی انسانی دست رده های بالایی حزب دخیل بود ولی ازآنجاییکه یک ادارهء دیکتاتور حاکم بود کسی به سخنان ما گوش نمیداد".
بناء حالا به آقای شیرشاه ابوی لازم است قبل ازآنکه حوادث گذشته را ازدریچهء حب وبغض های شخصی به تعریف نشیند بهتر آن است که عوامل اصلی آن فرمان سفر بری عمومی را در داخل رده های بالایی حزب دموکراتیک خلق افغانستان جستجو نموده وعاملین اصلی آن تراژیدی را ازطریق صفحهء فیس بوک خویش اعلام نمایند.
جنایتکار خواندن مسعود یعنی چه؟ فاشیستان هم تبار آقای شیرشاه ابوی مانند مرادزی صاحب وآقای عارف عباسی بدین باورند که مسعود اصلا هیج جنگی برضد روسها وحکومت تحت الحمایهء آن نکرده است؛ برعکس مسعود را ازجمله قوماندانهای پروتوکولی مربوط سازمان استخبارات کاگی بی معرفی میدارند
ولی ازطرف دیگر آقای شیرشاه ابوی عکس صدها کشته وزخمی اعضای سازمان حزب دموکراتیک خلق افغانستان را در درهء پنجشیر به نمایش میگذارد؛ پس کدام یک درست است؟ آیا کسیکه با یک ارتش تادندان مسلح یک ابرقدرت پروتوکولی را به امضا رسانده باشد اینقدر جرآت دارد که بیش ازسه صد نفر اعضای سازمان جوانان حاکمیت دست نشانده ای آن ارتش را بکشد؟
یاهو
بااحترام
پرویز بهمن
نظرات
31 دیدگاهجوانان شیر وپراتهء کابل درجبههء پنجشیر علیه اشرار می رزمند
من نمیدانم این جلال بایانی بی وجدان که با هر نام بیاید همه او را می شناسند..این بی فرهنگ یا دیوانه است یا بیکار.درهمین کابل پرس? به غیر از او هیچگس دشنام نمیدهد. در بحث مذهبی اولین کسی است که به حضرت محمد دشنام میدهد.در بحث قومی به همه اقوام به جز شوی ننه خود وزیر اکبر خان و احمدشاه ملتانی.به احمدشاه مسعود ف به مزاری شهید ، به ببرک کارمل.
آخر این همه مردم لنگ وردار کرده اند..این بی ناموس به همه دشنام ناموسی میدهند.معامله درست با او راندن این سگ است. مثلی که دیگر سایتها با او کردند. تا این بی ناموس با نامگونهگون بیاید کسی بحث جدی نمیکند.
با معذرت از تمام کابل پرسیان که من هم بد اخلاق شدم.
جوانان شیر وپراتهء کابل درجبههء پنجشیر علیه اشرار می رزمند
بيننده عزيز کابل پرس? !
اصلأ آرزو نداشتم با اوباشان « مسعودف + کارملوف » که با برقه های پرويز ، نادر ، قاضی ووو در سايت کابل پرس جا گرفته به هر رهگذری ، هر مقددی و هر بينند حمله و دندانهای تيز خود را آشکار ميسازند داخل مباحثه و يا دفاع از خود گرديده ، ولی تا جايکه مشاهد شده هرزگی ، احماقت ، ددمنشی و رذالت حد و مرز دارد . من برای اخرين بار از کامران مير هزار تقاضا ميکنم لطفأ کامنت بنده و يا IP بنده را توزيع دهند و افشا سازند که کدام تبصره ، کامنت از اين جانب بوده و چند مرتبه داخل مباحثات شديم ؟
اين اقايان خود کوزه و خود کوزه گر ميباشند . اقای قاضی علم انسان منفور در دنمارک گاه با برقه بهمن ، رحمانی ، صديقی ظاهر ميگردد و با قباهت به بنده دشنام داده به حال رحمانی اشک تمساح ريختاننده افسوس به تشکيلات که علم قاضی آن بوده . و برقه پوش کثيف و احمق بنام « نادر نوين » اپتدا به زذالت و پستی که عادت اين هرزه انترنيت است پرداخته و با بی شرمی بنده را متهم قرار داده که به همه دشنام داده شما قضاوت کنيد اين نادر خان نوين است که برای پدر متوفا من دشنام داده « نادر نوين »«
جوانان شیر وپراتهء کابل درجبههء پنجشیر علیه اشرار می رزمند
20 سپتامبر 21:07, بوسيلهى نادر نوین
به پدرت لعنت جلال بایانی
یک تعریف محترم پرویز بهمن از شادروان ببرک کارمل کرده است مقعد زنت و خواهر و مادرت را درد گرفت و هرچه دشنام بود درینجا نوشتی.
من طرفدار ببرک کارمل نیستم اما وقتی می بینم که آدمهای پست مثل تو عقده دارند میگویم شاید او مرد بزرگ بوده باشد.»
چون اقای ميرهزار عاجز قضاوت است و گذاشته است سايت کابل پرس به يا بيت الخلا پرس مبدل که در آن عناصر ، موجودات ،
عجوبه های قدرت ، بوقلمونهای چون قاضی علم ، بهمن ، زرنگار ، نوين و فتنه شناخته شده عظيم بابک هر روز کثافات خود را با چرند ، دشنام ،هتک و تهديد آفشان نمايند و با بی شرمی و چشم سفيدی بگويند اين احمد و يا محمود است که دشنام ميدهد
آنلاین : http://baiany
جوانان شیر وپراتهء کابل درجبههء پنجشیر علیه اشرار می رزمند
دوستان محترم کابل پرس? من نه بهمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن ام نه زرنگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتار نه بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک نه احمد نه محمود
من نادر نوین مقیم شهر برلین آلمان
اگر به ظیر از دلال بایانی به احدی دشنام داده باشم حاضرم گردنم را با کارد طالب کثیف ببرید.
مرا جلال بایانی وقتی بدم آمد که به پیغمبر اسلام مثل یک یهود و سلفی و وهابی دشنام داد.بعد من نوشتم ای جلال به پدرت لعنت که من میدانم متوفی نیست. اگر متوفی است در گورش شاش که مثل تو خر زاییده بود.
ادم شو هیچ÷س علاقه به دشنامبازی ندارد.منطق که نداری از دیگران بیاموز که مثل آدم درین صفحه بحث میکنند.
این بی وجدان آمده نامه فعلی خود را از طریق شاه محمود مستمند فاشیست باند وطن گویا نجیب و محمود شریفی دشنام پران جوره خود پیام داده بعد به محترم کامران می نویسد.اینست آی پی من. هممین که مسعودوف و ÷ارملوف گفتی فهمیدم که شاه محمود مستمند همان فاشیست قندهاری است ÷ه در وقت امین خلقی بود و در وقت نجیب نجیبی شد.
تو به کامران میرهزار ، بابک ، زرنگار ، بهمن و ده ها نویسنده ظیر مستعار کابل پرس دوسال تمام دشنام ناموسی دادی و حالا اینجا آمدی حق ننه ات را هم دعوا داری
برو بی ناموس یا آدم شو
جوانان شیر وپراتهء کابل درجبههء پنجشیر علیه اشرار می رزمند
دوستان محترم کابل پرس? من نه بهمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن ام نه زرنگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتار نه بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــابـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک نه احمد نه محمود
من نادر نوین مقیم شهر برلین آلمان
اگر به غیر از دلال بایانی به احدی دشنام داده باشم حاضرم گردنم را با کارد طالب کثیف ببرید.
مرا جلال بایانی وقتی بدم آمد که به پیغمبر اسلام مثل یک یهود و سلفی و وهابی دشنام داد.بعد من نوشتم ای جلال به پدرت لعنت که من میدانم متوفی نیست. اگر متوفی است در گورش شاش که مثل تو خر زاییده بود.
ادم شو هیچکس علاقه به دشنامبازی ندارد.منطق که نداری از دیگران بیاموز که مثل آدم درین صفحه بحث میکنند.
این بی وجدان آمده نامه فعلی خود را از طریق شاه محمود مستمند فاشیست باند وطن گویا نجیب و محمود شریفی دشنام پران جوره خود پیام داده بعد به محترم کامران میر هزار می نویسد.اینست آی پی من. هممین که مسعودوف و کارملوف گفتی فهمیدم که شاه محمود مستمند همان فاشیست قندهاری است که در وقت امین خلقی بود و در وقت نجیب نجیبی شد.
تو به کامران میرهزار ، بابک ، زرنگار ، بهمن و ده ها نویسنده ظیر مستعار کابل پرس دوسال تمام در سایت گنده افغان جرمن دشنام ناموسی دادی و حالا اینجا آمدی حق ننه ات را هم دعوا داری
برو بی ناموس یا آدم شو
جوانان شیر وپراتهء کابل درجبههء پنجشیر علیه اشرار می رزمند
سلام به کابل پرسیان عزیز وسلام خاص به جناب نادرجان نوین مقیم برلین آلمان!
دوست عزیز!
از اشخاصی مانند جلال بایانی وشاه محمود مستمند شما نباید گله کنید؛ زیرا اینها درهمان ایام کود کی کارشان خراب شده است. اگر خراب نمی بود دشنام نمیدادند. یک شخصی که خودش بزبان خودش درکابل پرس اعتراف کرده باشد که وی پیدوفیل است ترا بخدا قسم دیگر او چه شخصتی را دارا می باشد؟ کسی که حتی نزدیک ترین رفقای حزبی اش واقارب وبستگان خانواده گی اش اورا درکوپنهاگن دنمارک نفرین کرده باشد اوچه شخصیتی دارد؟ به نظربنده اینها با این رنگ بدل نمودنها ودشنامها وتوهین ها فقط عورت خودشانرا نمایان می سازند؛ این اشخاص به هرکسی که دشنام بزنند آن اشخاص بدون هیچ شک وشبهه ای شریف ترین مخلوقات روی زمین استند ولو هرکی باشند. دشنام دادن همچو اشخاص مارا بیشتر به حقانیت راه شخصیتهای بزرگ باور مند می سازد. شما هیچ تشویش نداشته باشید ولو زیرهزارها نام هم خودشانرا پنهان نمایند ولی بازهم بنابه مثل معروف خروس پنهان شده از دم آن معلوم میشود.
با احترام
پرویز بهمن
جوانان شیر وپراتهء کابل درجبههء پنجشیر علیه اشرار می رزمند
کابل پرس? را این اولادای سقو تریبون مورده گوی شورای نصوار جور کده و این بهمنک مفعول بچه هر چه دزد و قاتل آدم کش است را قهرمان میتراشد. از نظر این مفعولک هر که پنچرمین است قهرمان است.
جوانان شیر وپراتهء کابل درجبههء پنجشیر علیه اشرار می رزمند
احمد شــاه مسـعود فرزند مسلمان و صادق وطن بود و تعلق به همه ملت مسلمان افغانستان دارد. او مردانه رزمید و نامش با پیروزی پیوند نا گسستنی داشت و تنها مردی بود از جمله بزرگان کشور که تا آخر در کشور خود باقی ماند و با دشمنان وطن طالبان ، پاکستانی ها و تروریست های مسلح شده توسط ارتجاع بین المللی مردانه رزمید و نسبت به سوگند خود در برابر وطن و مردم اش وفا دار باقی ماند. او میتوانست با معامله با ارتجاع صاحب قدرت در کشور و یا زندگی مرفه در خارج از کشور مانند هموطن ما که مطلب بالا را نوشته اند شود. ولی او مردی نبود که تن به چنین زندگی خفت بار و ننگین دهد. شهادت این مرد قهرمان توسط تروریستان بین المللی صداقت او نسبت به اسلام ، مردم و وطن اش و روحیه تسلیم نا پذیری اش را نست به قدرت های استعمارگر و دشمنان اسلام نشان میدهد. اکثرا کسانی از او به بدی یاد میکنند که روحیه آزادی خواهی و خدا پرستی در وجود شان دیده نمیشود و بدبختانه بعضی ها نسبت تعصبات کور که در وجود شان نهفته است بدون انصاف نسبت به وی دروغ میبندند . شما میتوانید از ویدیو های بجا مانده از او اندیشه و خواست این مرد بزرگ را در یابید . طوریکه خود فرمودند: قــضـاوت را میگذاریم برای تاریخ و مردم "
جوانان شیر وپراتهء کابل درجبههء پنجشیر علیه اشرار می رزمند
احمد سعیدی
انتحار سیاسی فرید احمد مزدک:
نخست سخنی با جناب آقای فرید احمد مزدک که دیروز تئوری پرداز فلسفه مارکس ولینزم بود و حال با اندیشه لیبرالیزم غربی آرایش یافته وبر گذشته خود پشت کرده است.هر چند نمیخواستم در مورد موضع گیری های موسمی برخی دوستان وسیاستمداران مزاجی و عاطفی که در سخت ترین شرائط کشور را ترک و از فضا وهوای کشور های غربی متأثر شده اند ابراز نظر نمایم اما أعضا سابق حزب دموکراتیک خلق افغانستان یا به عباره دیگر حزب وطن که طور گسترده در داخل کشور حضور دارند ودر شرائط نهایت دشوار انتحار وانفجار مردانه وار هنوز هم به اصول فکری وحزبی خویش معتقد اند وزیر چکمه ها وطعنه ها امرار حیات میکنند خواهش نموده من را وا داشتند با نوشته کوچکی شمارا به گذشته تان بر گردانم ، فکر میکنم شما فراموش کرده اید که جلا وجبروت شما در عهد اقتدار حزب دموکراتیک خلق در کمیته مرکزی وبیروی سیاسی نتیجه ایثار وفداکاری جوانانی است که در خون غرق شدند وامروز مادران وباز ماندگان شان در کوچه های کابل و ولایات دیگر گدائی میکنند وشما از گوشۀ عافیت کوچه پس کوچه های اروپا این صداقت ووفاداری را اشتباه میخوانید.بلی این ایثار یک پروسه دموکراتیک نبود نتیجه اغوا فریب وحتی اجباری بود که از طرف تئوری پردازان چون شما به جوانان تلقین شد وچه أحسن که امروز شما به این حقیقت پی برده اید وآنرا غیر دموکراتیک واشتباه میخوانید.من قبل از هر استدلال وصغری کبرای منطقی عرض میکنم این شما بودید که نظام سیاسی را پارچه ساخته نیمی را به بگرام و جبل اسراج پروان ونیمی دیگری را به چهار آسیاب به گلبدین حکمتیار تحفه برده بسیار ساده وبی پیرایه با مخالفین ایدیوۀوژیک خویش بیعت کردید وکشور را به شمال وجنوب تقسیم وجبهات جنگ داخلی را شعله ور تر وخونین تر ساختید، پیوستن به آمر مسعود وحکمتیار و ولی خان پسر غفار خان در پشاور حکایت گر این واقعیت است که شما یا اشتباه کردید ویا عملا به اشتباهات تاریخی خویش در همان زمان إعتراف نموده بودید وحالا نیاز به تکرار نیست ، گذشته از آن همان نیرنگ شما پیامد های بد تری هم داشت مانند ادامه خونریزی زیر پرچم دیگران که تاریخ گواهی روشن آن است وحالا هم از شما خواهش میشود تا دست از سر حزب وأعضای دلسوز و وفادار آن که در تلاش ایجاد یک ساختار معقول ومنطقی از بدنه بزرگ حزب دموکراتیک خلق افغانستان در داخل کشور اند و برای نجات این کشور از بحران شب و روز در تلاش اند دست بر دارید وبا سمپاشی های فکری باری دیگر به دیگران خدمت نکنید.
دوستان گرامی ! آقای فرید مزدک بعد ازچهاردهه عضویت ومنسوب بودن در حزب دموکراتیکه خلق حالا فهمیده که در راه اشتباه قدم گذاشته بود او باید پاسخ دهد که عقل دوران جوانی اش زمانی که منشی سازمان جوانان وعضو کمیته مرکزی وعضو بیروی سیاسی بوده قدرت تشخیص بیشتر داشت ویا حالا که بیست سال از سقوط اقتدارش میگذرد وعمرش روبه زوال است ویا اینکه در هر تحول جیزی تازۀ میآموزد؟.اگر او در گذشته اشتباه کرده بایست پاسخگوی أعمال اشتباه آمیز باشد که در گذشته زیر نام حزب وحکومت حزبی بر مردم وأعضای حزب روا داشته است جوانان را بخاطر خفظ واستحکام همین حزب به سنگر ها فرستاد خون ها جاری شد واز استخوانهای جوانان سر شار از امید وآرزو تلها ساخته شد تا عالی جنابان ذوقی بر فراز آن تکیه زنند ولی حالا دیگر آنها اشتباه کرده بودند ویا بعبارت دیگر هزاران تن درین راه قربانی اشتباه این تئوریسن های اماتور شده اند.
باید ازین آقا پرسید زمانی که منشی اول کميته مرکزی سازمان دموکراتيک جوانان افغانستان بودید و بالای لشکر عظيم نوباوگان، امر و نهی می کرديد ؛ بريگادهای نظم اجتماعی و پيشاهنگان را سوق و اداره می نموديد ؛ صدها و هزارها مغز جوان را هدايت داديد تا بحيث سپاهيان انقلاب به جبهات بروند و به صفوف ارگانهای قوای مسلح بپيوندند و از نمونه های جانبازی و قهرمانی « کمسمول لنينی » مثال می زديد. چه "سرهای نازنينی" نبودند که در آن راه شريف فدا نگرديدند و چه انسانهای پاکی نبودند که از دار دنيا نامراد نرفتند و عزيزترين چيز، يعنی زندگی خويش را نثار سعادت ديگران نکردند و چه شاخه های بارور وناشگفته ی نبودند که بدست دژخيمان شکسته نشدند...امروز تپه مرنجان وتپه های ولایات کشور پر از شهدای است که بپای تئوری آن زمان شما جان دادندوحالا همه اینها شد نتیجه یک درک اشتباه آن هم از یک اندیشه وفلسفه سیاسی که بسیاری ها خودرا بپای آن قربان کردند.مگر میشود به یک اشتباه گفتن خودرا برائت داد باید از فرد فرد ملت معذرت بخواهید ودیگر چنین اشتباه پر بهای را تا زنده اید مرتکب نشوید...........!!!
بلی .درآن زمان درگرماگرم حوادث وتحولات حیرت انگیز افغانستان يکی از نقاط داغ و متشنج جهان در پروسه جنگ سرد به حساب می آمد و خيلی ها دشواربود تا تشخيص داده شود که واقعا سوگند وفاداری برخی از رهبران و کادرهای عالی رتبه حزبی درزير دلق رياکاری، ادا شده است و عده با خدعه و نيرنگ و تزوير، سرنوشت حزب و مردم و منافع عليای مملکت را بازيچه ی دست خود ساخته بودند وحالا در اروپا وامریکا در مورد سر نوشت هزاران عضو با تجربه وکار کشته حزب دموکراتیک خلق افغانستان که در کوره های داغ مبارزه ذوب شده اند بیهوده قضاوت میکنند ومن از همین آدرس برای شان میگویم شما وقتی با حزب وداع گفتید که در بستر نرم دموکراسی غرب خسپیدید واز آمدن در کنار ملت عار داشتید ودارید وأعضای اصیل حزب فعلا در سخت ترین شرائط انتحار وانفجار باز هم پاس خون شهدای راه شانرا گرامی می دارند وبر حقانیت راه شان مردانه وار شهادت میدهند ومانند شما ابن الوقت وسست عزم نیستند وبار دیگر از تمام دوستانیکه خودرا منسوب بحزب دموکراتیک خلق(وطن) میدانند دیگر از بیرون آن هم از بستر استعمار غرب در مورد حزب وطن وأعضای بیدارش که در داخل کشور اند قضاوت نکنند بگزارید ما بسوزیم ولی چراغ امید و آرزو های حزب دمکراتیک خلق افغانستان را زنده نگهداریم جناب آقای مزدک من اسناد شواهد و مدارک فراوان در مورد دوران فعالیت های شما در حزب داشتم اما اخلاق حزبی ادب و حوصله مندی برایم اجازه نداد تا آنها را نشر کنم امیدوارم همین کفایت کند .................!!!
www.ariaye.com/dari9/siasi2/saidi3.html
جوانان شیر وپراتهء کابل درجبههء پنجشیر علیه اشرار می رزمند
زنده باد جمهوری دمکراتیک خلق افغانستان ومرگ بر اشرارهای کثیف ووطن فروش
جوانان شیر وپراتهء کابل درجبههء پنجشیر علیه اشرار می رزمند
دوست محترم پرویز بهمن ... فکر میکنم که مهندسی کرکترستیک کاذب و دور از واقعیت ها جز از خصلت های ذاتی مردم فحاش پنجشیر است ... شما هم مانند رزاق مامون میخواهید برای کثافت لجن بزرگ تان ( بزک چینی ) یک بیوگرافی دروغین و کاذب ترسیم نمایید . عکس پیشروی مخابرات سابقه دوران کودتای نافرجام شهنواز گلبدین است ... در دور حاکمیت باندیتزم ( ربانی مسعود ) تمام شعار های مربوط به حزب دموکراتیک خلق افغانستان را برداشته بودند ... تو جانی جنایتکار اگر از خداوند وحی هم بیاوری مسعود دزد است - رهزن است - جنایتکار است - پلید است ... و تو هم از همان کثافت هایی هستی که از مادر حرامی و بی ناموس هستی ... و هیچ شرم نداری ... بشرمید او بی ناموس ها از کارکرد های سابقه تان در ارتباط با رحیم غلام بچه ... مادر های شما را رحیم غلام بچه به ظاهر شاه میاورد و شما حرامی های سردارولی و ظاهر شاه هستید ... من درک میکنم که چقدر پست فطرت و بی وجدان هستی و جقدر در حیطه مسایل سمت و زبان گیر مانده ای ...
جوانان شیر وپراتهء کابل درجبههء پنجشیر علیه اشرار می رزمند
دوستان محترم سایت کابل پرس?!
من یک باجهء بیمار دارم که نامش جلال بایانی است. او ازبیکاری وسوسیالخوری به دشنام پراگنی رو آورده است. هرجا که شما چشمان تان به دشنامهای ناموسی بخورد جز همان باجهء بداخلاق من دیگر کسی آنرا درکابل پرس نمی نویسد. لطفا ازبرای خدا برای وی دشنام متقابل نزنید که زن وی خیاشنه ام میشود. این مرد نه حیا دارد ونه هم شرم. این مرد سخت بیمار است. خواهش من ازشما این است که به وی دشنام متقابل نزنید بگذارید که او ازهمین طریق عقده هایش را خالی کند