رفتن به محتوای اصلی
آیا اوغان جرمن توانایی رهایی از شر دروغ نویسان را دارد ؟

آیا اوغان جرمن توانایی رهایی از شر دروغ نویسان را دارد ؟

زمان مطالعه: ( کلمه)
همرسانی:

در بین این جمع کاخ نشین وحدت چی که یکدیگر را از راه پنهانی که جز شیخ و ملا و چند رسوای دیگر بلد نیست چنین تکریم و تقدیر میکنند : بانوی گران سرشت ، خانم مبارز ، آفرین به شیر دادن والایت ، نخبگان بزرگوار، اهل قلم و فضل ، مسـولين گران ارج و غیره و غیره .

دوستان سلام ! دیروز یکی از دوستانم ضمن احوال پرسی بفرمود که ، یادت هست دو سال پیش کامران میرهزار پخته های دانشمند عالیقدر ، رومان و داستان نویس شهیر کشور اوغانستان را به شاخی باد کرده و داستان "نازی جان همدم من " را بدو جمله خلاصه کرده بود ؟ گفتم ، آری ! گفت ، به سایت اوغان جرمن و پندار برو که کامران خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را دوسال پیش دیده بود و ما بخیال قحط سالی گندم ها را بدون خوشه انبار نموده بودیم .

با کجکاوی و دل ناخواسته به سایت دروغ پردازان غار نشین که از برکت زنجیر پیچ بودن دروازه اش ، کسی را یارا و مجال نزدیک شدن به ماهرویان پشت ابرهای تیره سانسور اوغان جرمنیان نیست ، داخل صفحۀ سایت شدم . به به که چی قلم پردازی هایی ، چی ناز و فخر فروشی هایی ، چی دانشمندانی و چی اکادمیسن هایی که عالم و آدم را به حضور خویش وادار به رکوع نموده و زمین خاکی را مجبور ساخته اند منت کشد که ایشان بر رویش قدم رنجه نموده اند . در بین این جمع کاخ نشین وحدت چی که یکدیگر را از راه پنهانی که جز شیخ و ملا و چند رسوای دیگر بلد نیست داخل شده چنین تکریم و تقدیر میکنند : بانوی گران سرشت ، خانم مبارز ، آفرین به شیر دادن والایت ، نخبگان بزرگوار، اهل قلم و فضل ، مسـولين گران ارج و غیره و غیره .

در تالار این نخبگان بزرگوار ، اهل قلم و فضل ناگهان چشمم به نام کسی خورد که روزگاری به پشتیبانی شان سر پرخاش با میرهزار بلند نموده و در پایان نگاشته "داستان نويس، حافظه و دروغ!" اش چنین پیام گذاشته بودم :

... ولی در مجموع اکرم عثمان رانباید یک نویسنده عادی فکر کنیم . ایشان یک عمری برای همان مردمی که سواد ندارند ، نوشته اند . حال که شما ها جوان و با سواد شده اید نباید به ریش بابه بخندید ! آقای عثمان موقف خوبی در جمع نویسنده گان و فرهنگییان وطن ما دارند . نقد باید نقد باشد نه تحقیر !

به که چی اشتباه بزرگی را مرتکب شده بودم ! داکتراکرم عثمان ، کاندید اکادمیسن ، رومان نویس ، داستان نویس ، از جملۀ نخبگان بزرگوار ، اهل قلم و فضل بیکباره جرتکی و غرتکی از آب درآمده ، نوشته های دفاعی خود را از نقد آقای نبی عظیمی که بر رومان کوچۀ ما نموده اند ، در لجن زاری بدید خواننده گان گذاشته اند که در همسایگی و پهلویشان جناب حمید انوری به زبان مادری آقای عثمان تاخته و گوینده گانش را افراد فروخته شده و زیر دار گریختگی میخواند . آقای عثمان که خود سایت "فردا" را داشتندی ، چی انگیزه باعث شد که مانند داکتر صادق ناشناس کیش شخصیت خود را با نمایان شدن در پهلوی سیستانی ، غمخور ، نوری و انوری پاره نمودندی و به عارفی خوشه چین دسترخوان قبیله بنویسند :( دانشمند گران مایه و دانشورگران قد ، از دیر گاهی متوجه شده ام مشترکات زیادی بین دیدگاه های ما وجود دارد و من ازوجود این وجوه مشترک بخود میبالم و افتخار مینمایم . )

جناب داکتر صاحب ! این کدام وجوه مشترکیست که علاقه مندی شما را نسبت به عارفی پیوند میدهد و باعث بالیدن و افتخار شما شده ؟ عارفی که هر روز و شب خشک و تر را در دیگدان شرف حزبی ها میسوزاند و وحدت آهنین گذشته وشکستۀ امروزی خیالات خود را در آغوش پاکستان و امریکا میبیند وشما در والگای قلفک چپات حزبی ها در شهر کابل فخر میفروختید . این چگونه وجوه مشترکیست که شما را وادار به نوشتن این سطور نموده است ؟ واقعأ که گاهی وجوه مشترک عقده و تبارهم کرامات میکند . دوشخصیت با دو گذشتۀ کاملأ متفاوت امروز از وجوه مشترک سخن میزنند و با هم کسب افتخار مینمایند .

آقای کاندید اکادمیسن ! ما مورچگان آرزوی دیدار شما را در تلویزیون و اشتیاق شنیدن شما را از امواج رادیو در جبهات گرم حفاظت وطن از شر پاکستانی زاده ها داشتیم ، و شبهنگام که کمی سفیر گلوله ها خاموش میشد ، پنهانی زمزمه های شبهنگام میشنیدیم و منتظر آن بودیم تا نی ها گل کنند و ترخیصی اگر زنده ماندیم بگیریم و دکلمۀ شعرهای تانرا آشکارا ببینیم و بشنویم ، ایهات که همۀ آنچی شنیده بودیم و دیده از مردیست که با زوزۀ بادی مانند درخت خشکیده یی برگ می تکد و در پهلوی عارفی و نوری به نجوا می نشیند !

شما با نوشتن کتاب ضخیم "کوچۀ ما " ( الحق که ارزش هنری و معنوی آن بلند است نزد ما نسبت به آنچی نوشته کریستفر انگریز) ، انگشت انتقادی به حزبی ها وکاستی های رژیم کمونستی گذاشتید و کاری خوبی هم کردید ، درمقابل آقای عظیمی هم رومان شما را نقد کرد ، پس این جرت نوشتن روی کدام پرنسیب انتقاد و نقد بود که نوشتید ؟ آیا نوبت نوشتن رومان آن رنج ، درد ومصائبی که از پرتاب راکت های کور به شهر و دهات به مردم شهید پرور ما رسیده است خواهد رسید ؟ اگر دادخواهی و خونخواهی در صورت دعوای کوچۀ ما تبارز یافته ، نباید فراموش کنیم که دفع دعوا هم پیش حزبی ها و هم پیش ماست . اگر حزبی ها ما را به یک کشور فروختند ، شما ما را چهل کشور فروختید ! ما که شما را سرآمد دانش ، ادب ، وقار ، شکیبایی و برده باری می پنداشتیم .

جناب داکتر صاحب ! میدانم آنچی از قلم شکسته ام ریخته به وقار ، حیثیت و شخصیت شما ملالی نمی رساند و این چرندیات من فقط درد دل غمدیدۀ است که انتهای احترام و ادب را به سگ دروازۀ شما داشت . میدانید یک شب سیاهی با دوست هم سنگرم که بخاطر دستگیری جمعه خان راهگیر راه بلخ ـ چاربولک ( فعلأ والی پکتیا ) در موضع مخفی ترصد میکردیم ، صدای شما را از امواج رادیوی جیبی ام شنیدیم که دکلمه میکردید : ( شمالی لاله زار باشه بما چی ++ زمستانش بهار باشه بما چی ++ شبم در پیره (پهره) و روزم به تعلیم ++ که یار جان انتظار باشه بما چی ) این زمزمۀ شما چنان بالای عواطفم تأثیر نمود که ناخود آگاه سرودم : (ده شارا دخترا باشه ده ما چی ++ ده طوی ها خاندنا باشه ده ما چی ++ شبم در موضع و روزم ده جنگ اس ++ اگه اخوان بلا باشه ده ما چی ) دوست همسنگرم که مشوق این سروده ام بود روز بعد در اثر چره های هاوان دشمن زخمی شد اما جان بسلامت برد ، ولی این شعر برای همیش به خاطرم حک شد و تنها آواز گیرا و طرز ادای دکلمۀ این چاربیتی محلی شما ، گرچی بار ها آنرا شنیده بودم چنان تأثیر ژرف بالای احساستم نمود که این شعر را سرودم و امروز با خواندن این"جرت" شما همان احساس ولی عکس آن برایم دست داد .

آقای کاندید اکادمیسن ! شما با سایتی در یک سفره نشسته اید که حتی پیام پیامگذاران را که مطابق پالیسی و مرام دلخواه شان نباشد با قیچی فولادی سنت نموده و باقی ماندۀ بی مفهوم و خونچکانش را هر جا و تاقچۀ که دلشان باشد هویدا مینمایند ، چی رسد به مضمون و مطلب . جالب تر اینکه خجالت هم نه کشیده ، دعوای ملی بودن هم میکنند . امیدوارم این نبشتۀ خاک آلود من باعث رنجش خاطر آن بزرگوار نشده باشد . امروز شما مربوط به خودتان نیستید که هر جا دلتان شد بروید و هرچی دلتان خواست بنویسید ، اگر میخواهید مانند داکتر ناشناس فلاکت زده نشوید ، از راهی که در پیش گرفته اید برگردید و با مردم خود آهنگ کوچه باغ بسرائید تا در دنیا و عقبا سرخ روی و سرفراز باشید . اینرا مردم گفته اند ( با ماه نشینی ماه شوی با دیگ نشینی سیاه ) .

داستان نويس، حافظه و دروغ!

"نازی جان همدم من"، نوشته ای از اکرم عثمان در فضای باز

سه شنبه 12 اوت 2008, بوسيله ى کامران میرهزار

Poems for the Hazara

The Anthology of 125 Internationally Recognized Poets From 68 Countries Dedicated to the Hazara.

Order Now

نظرات

11 دیدگاه
raheb

آیا اوغان جرمن توانایی رهایی از شر دروغ نویسان را دارد ؟

سویته جان بسیارجاهل استی مانند اجدادت شماهرقدرکه تحصیل هم کنیدبازهم درسرخودهمان جهل قبیله رامیپروانید اگرشهرغزنه 65درصداهل هنوددارد پس چرابه انتخابات پارلمانی همه ازاقوام هزاره به مجلس راه یافتند.
نمیدانم درزیرنام مستعارت کی خفته است هرکه باشد زن نیست خوب برای آرامش خاطرت یک شعرنوشتیم بخوان جانم
کله هاخالیست
کله هاخالیست خالیست آدم عاقل کجاست
دشمن علم اند قبایل مردمش نائل کجاست
من نبینم فردعاقل اندرون این قبایل
همه اند فاقد دانش عاقلش فاضل کجاست
پوچ گوید وچرندگربه لب آرد سخن
صدرمجلس مینشیند جای آن جاهل کجاست
جهل کندبرکشورما دونیم قرن رهبری
تارها یابیم زجهل حل این مشکل کجاست
ازلج وسرتنبه گی تابه فرق اندغرق همه
غرق بحرجهالت عمق این ساحل کجاست
حکمرانی می نمایند بربنیاد جعل وریا
ازقبیله جعلکاری دگراین حاصل کجاست
مسخ کردندازحسادت دشمنان تاریخ ما
غفلت ما راببین و دشمنان غافل کجاست
هرستم آید به ما ازدست خانان قبایل
میکشیم ودم نیاریم جرئت دردل کجاست
کرزیان وطلبان اند دشمنان دین وملت
این غلامانِ دله رارحم برسائل کجاست
سنگ انصاف نیست شد از ترازوی جهان
عدل از کی تو بجویی حاکمان عادل کجاست
میکُشد آخر ترا گر واسطه سازی خدا
ترس نباشد ازخدایش رحم آن قاتل کجاست
راست گفتن جرم باشد درزمان ماکنون
راستگوزولانه گردد دروغگوباطل کجاست
رخت خودبستم راهب تا روم زین جهل به دور
جستجو ی شهرعلمم راه آن منزل کجاست

نمایش ۱۰ نظر در هر صفحه — برای مشاهده سایر نظرات از کلیدهای زیر استفاده کنید.
مجموع 11 نظر
ملیت ها | هزاره | تاجیک | اوزبیک | تورکمن | هندو و سیک | قرقیز | نورستانی | بلوچ | پشتون/افغان | عرب/سادات

جستجو در کابل پرس