این سردار خون آشام وعقده ای درسن هژده سالگی عهده دار ولایت قندهار بود که دمار ازروزگارمردم غریب وبیچاره این ولایت برآورده بود. چنانچه معروف است که او درآن دوران، به حدی مغرور وخودخواه بوده که روزی یکی ازنانواها را دربازار شکارپورقندهار به وحشیانه ترین صورت مجازات کرد. والی مغرور یا همان نایب الحکومه حوزهء جنوب غربی، بخاطرآلوده شدن فضای شهربه سبب بیرون آمدن دود غلیظ از لولهء دود رو دربام نانوائی ، مالک آن نانوائی را روزی پیام داده بود که جلو این کاررا بگیرد. آن بخت برگشته که منتظرآنچنان واکنش دیوانه وارسردار داوود نبود دراجرای امر اندکی تعلل ورزیده بود اما سردار مغرور وجوان، روزی با لباس شخصی وارد نانوائی میشود وبعدازیک مشاجرهء لفظی مختصر مالک نانوائی را در درون تنور داغ پرتاب نموده وسر تنوررا می بندد وبه مردم اخطارمیدهد که تایک ساعت کسی اجازهء بازکردن تنوررا ندارد. مردم بعدازیک ساعت انتظار، جسد خاکسترشدهء آن مرد را بیرون کردند. به تعقیب این حادثهء وحشتناک، درقندهار وسایر ولایات افغانستان این آوازه به سر زبانها افتید که داوود خان واقعا دیوانه است وکسی نباید دربرابرش نی ونه بگوید. ازآنزمان به بعد به اساس امر سردار محمد داوود قبیلهء محمد زائی برسایر قبایل درانی درولایت قندهار وسایر ولایات ترجیج پیدا کرد. این ترجیجات شامل اعطای معاش مستمری مفت ورایگان ازبودجهء دولت به منسوبین قبیلهء محمدزائی بخاطر تعلق شان به این قبیله بود. یکی ازخانهای محمد زائی در ولسوالی یا بخشداری میوند ولایت قندهار بنام (حاجی آغا بادار) بحدی نازدانه بود که به شهادت اکثرریش سفیدان ثقهء ولایت قندهار درحضور ظاهرشاه و داوود شاه مخالفین خودرا مانند گوسفند ذبح میکرد. درحقیقت میتوان گفت که درحاکمیت مطلقه ء خاندان آل یحییی به جز محمد زائی دیگرقبایل ولایت قندهاربه اندازه پشه هم اهمیت نداشتند.
قصهء خشکسالی وازدحام مردم درنانوائی های شهرکابل، وتعجب ملکه حمیرا زن ظاهرشاه که این مردم اگرنان ندارند چرا کیک نمیخورند به همه معلوم است. درهمان ایام یکی ازوزرای غیرخاندانی بنام عبدالملک عبدالرحیمزی که تحصیلات مسلکی دررشتهء اقتصاد داشت عهده دار وزارت مالیه گردید او خواست درزمینهء دخل وخرج و مصارف خاندان سلطنتی قیوداتی را وضع کرده ومعاش مستمری مفت را به قبیلهء محمدزائی ملغی قرار دهد که ناگهان خاندان شاهی بدون کوچکترین سند ومدرک اورا متهم به راه اندازی کودتا علیه نظام شاهی نموده وآن بیچارهء بخت برگشته سالهای زیادی را درزندان بسربرد. ازکسانیکه درآن دوران، درزندان دهمزنگ عبدالملک عبدالرحیمزی را ملاقات نموده اند یکی دستگیر پنجشیری ودیگری هم داکتر صالح محمد زیری است که اکنون حیات دارند. داکتر صالح محمد زیری درکتاب خویش بنام خاطرات نیم قرن می نویسد: در دورانیکه من ودستگیر پنجشیری وهادی کریم دردهمزنگ زندانی بودیم یکی از روزهای عید به ملاقات عبدالملک عبدالرحیمزی رفتیم. اما روی مسایل سیاسی آنروزگار هیچ بحثی میان ما صورت نگرفت.
شایان ذکر است که کتاب خاطرات داکترزیری را سال پار یک دوست ارجمندی برایم پوست نمود وان شاء الله درمقالات آینده ام بخش های عمدهء کتاب مذکوررا به خواننده گان ترجمه می نمایم.
البته درنظام دیکتاتوری قبیلوی خاندان محمدزائی که با استفاده ازنام پشتون وپشتونوالی و با سیاست تفرقه بینداز وحکومت کن استواربود اجرای همچو اعمال خشنی چون به آتش انداختن نانوا درتنور داغ، تیل داغ نمودن متهم بخاطرگرفتن اقرار ازگناه ناکرده وغیره اعمال وحشتبار ومنافی ارزشهای بشری جزو افتخارات ومباهات یک عضو خاندان بشمارمیرفت. وهیچ احدی را مجال آن نبود که بگوید بالای چشم تان ابرو است.
بناء صعود تدریجی همچو یک سردار خودخوده وبدمغز چون سردار داوود، بدون رضایت دیگراعضای خانواده ء سلطنتی میسرنبود. اما با وصف همهء این اعمال وحشتبار وجنایات ضد بشری اقای سیستانی خیلی تقلا دارد که حرف های غبار وفرهنگ وهرمؤرخ حقیقت نویس دیگررا که پرده ازروی جنایات خاندان محمد زائی و وطنفروشی اجداد شان می بردارد بی اعتبارسازد. چنانچه به همه افغانستانیهای سویدن معلوم است که بعداز انتشار کتاب افغانستان درمسیر تاریخ از مؤرخ نامدار کشور مرحوم غبار آقای سیستانی به لندن سفرکرد. درآنوقت سردار عزیز نعیم برادرزادهء سردار داود آخرین سفیر داوودی درلندن که بعدازقتل عام خانواده اش دیگر به کابل برنگشت ودرانگلستان می زنیست حیات داشت. سردار عزیز نعیم به سیستانی دستور داد که ما خیلی کوشش کردیم که درزمان قدرت خانوادهء ما که مردم غبار ورفقایش را نشناسند اما این بار کتاب جلد دومی او بمراتب خطرناک تراز دوران زنده گی اوست پس بهرترتیب که شده است باید غبار وجلد دوم تاریخ اورا جعلی معرفی کنید وتبلیغ کنید که این کتاب دست خورده است پسر غبار درآن دستکاری نموده است. همان بود که سیستانی بزرگوار نه شب را شناخت ونه روزرا ازهرجریده واخباریکه دربرون مرز نشرات داشت آقای سیستانی علیه غبار قلمزنی را آغازکرده وبه تبلیغات خویش آغازکرد.
آقای سیستانی با دروغ وجعل وتزویرکوشش دارد که سردار داوود را بخاطر امنیت نسبی دوران ریاست جمهوری اش که آنهم ازبرکت کدرهای خلق وپرچم میسرگردیده بود به یک قهرمان ملی تبدیل کند وکشته شدن خودش واولادهایش را توسط نظامیان خلقی مقاومت بینظیر درتاریخ محمدزائی ها جلوه دهد. درحالیکه اسناد منتشرشده به شمول مصاحبه های که اقای سیاهسنگ با رجال وشخصیت های درگیر قضیه کودتای ثورانجام داده است خلاف این تصوررا نشان میدهد یعنی اینکه کشتن سردار محمد داوود با اهل وعیالش فرمان حفیظ الله امین بود که به تقلید ازانقلاب بلشویکی روسیه تزاری به کار گرفته شد. به عبارت دیگر ، حفیظ الله امین میخواست نام خودرا درتاریخ چنان ثبت کند که لینین ثبت کرده بود. او باکشتن تمام اعضای خاندان شاهی تزاری نام خود وانقلاب بلشویکی خویش را درتاریخ ثبت ساخت پس حفیظ الله امین از لینین چه کمی داشت که چنین نکند؟ معنای سخن اینکه اگر سردار داوود خان خودرا تسلیم هم میکرد بازهم به سرنوشت محتومیکه مواجه شد مواجه میشد. موضوع دیگرکوششهای بی ثمر جناب سیستانی دربرابر اقای وحید مژده بود که خواست گریز نادرخان را ازجبهه تل در اثنای جنگ افغان وانگلیس پنهان کند که اسباب رسوائی خویش را فراهم کرد. اما با این همه کجرویها وانحرافات آقای سیستانی یک مرید ازقشر اناث را پیدا کرده است که نوشته های او بدلش چنگ زده است وهمزمان نوشته های مرید به دل پیر واین دو، یکی دیگری را با القاب علمی واکادمیک مفتخر مسازند . طبق مثل مشهور پشتو: ( ته ماته آکا ووایه زه تاته خاله جانه وایم ) درمورد این دو صدق میکند نام این مریده محترمه ملالی موسی نظام است. این مریده محترمه که خداوند عمرشان را طویل داشته باشد مقالات نویسنده گان چون محمد اعظم سیستانی را همچو وحی منرل قبول دارد. پس بعید نیست که یکی دیگری را بانامهای چون، ملی گرا ودانشمند وبی بدیل وبینظیر مفتخر نمایند
خانم ملالی نظام با سیاه کردن ورق پاره ها خودرا میخواهد نویسنده جا بزنند. خانم ملالی نظام درین اواخر نشان داده است که گویا دربرابر به اصطلاح تهاجم فرهنگی ایران به عقیدهء خودش سخت حساسیت دارد ودرراه حفظ اصالت زبان سچهء دری شب وروز خون دل میخورد. هرکسی خلاف همان کلیشهء تعین شده اش چیزی به رشته بیاورد با برچسپ نوکران ایرانی مورد شماتت قرار میگیرد.
خانم ملالی نظام بحیث علمبدار زبان سچهء دری دربرابر فارسی ایرانی مانند بقیه خانم های سازمان راوا زبان فارسی ایرانی را نامانوس میداند. پس به عوض کلمات: نامهء سرگشاده ، همان اصطلاح ملائی (مکتوب) را استعمال میکند. به عوض کاربرد کلمه(زبان) لسان را بکار میبرد وبه عوض کاربرد زبانها لغت ثقیل ( السنه) را آسانتر وخفیف ترپنداشته است. مرحبا به این زبان سچهء دری که اصلا یک کلمهء آن ثقیل نیست!!!!!!؟ خدا سایه این خانم مبارزرا ازسرهمهء نویسنده گان ملیگرا!!!!!!!؟ کم نکند.
خانم نظام به این هم اکتفا ندارد که تنها نویسنده شناخته شود بلکه میخواهد بحیث یک کارشناس مسایل مطبوعات نیزمطرح گردد. او درجامعهء امریکا زنده گی میکند اما خواهان این است که تلویزیونهای که به زبان دری نشرات دارند بخاطر استعمال کلمات ایرانی باید درامریکا مسدود شوند زیرا منافع ملی را تهدید میکنند.
ازنظر این کارشناس مطبوعاتی هرنظرخلاف که با عقاید به اصطلاح ملی گرایانی چون سید عبدالله کاظم وخودش وچند تا پیرفرسودهء دیگر درتلویزیونها پخش شود آن نظریات نظریه های تفرقه افگنانه است وجامعه را به سوی تفرقهء قومی سوق میدهد. اگر کسی مانند داکتر فرید یونس خواهان برسمیت شناختن مرز دیورند شد باید برچسپ پشتون ستیزی بخورد. اما خودش خبرندارد که مرشدش محترم سیستانی ازدوسال به اینطرف خواهان برسمیت شناختن مرز دیورند شده است. به قول حافظ شیراز پیر محترمه خانم نظام ازمسجد به میخانه رو آورده است اما مریدان هرقدر روبه سوی کعبه میاورند سودی ندارد چون پیر رو بسوی خانهء خماردارد.
پرسش این است که چه عواملی باعث گردید که اقای سیستانی درمورد خط دیورند تغیرموضع بدهد؟
به نظرمن اساسی ترین عامل همین مقالات سایت کابل پرس? است که اورا درچند قدمی ادمیت نزدیک ساخته است وازلجاجت وخودسری دارد دست بردار میشود. عامل دوم، خاستگاه سیاسی آقای سیساتی است که او درمکتب سیاسی مرحوم ببرک کارمل رشد کرده است. بدون هیچ شبهه ای می توانم عرض کنم که پشتونهای که در مکتب سیاسی مرحوم ببرک کارمل رشد کرده اند بمراتب نسبت به پشتونهای خلقی استعداد تغیررا در وجود شان دارا می باشند.اشخاص محترمی چون: عبدالمجید سربلند،، نوراحمد نور، بارق شفیعی ، خدایداد بشرمل ، ظهوررزمجو ، نورالحق علومی وبرادرش عبدالحق علومی که اکنون درقید حیات نیست پشتونهای بودند وهستند که در دامان ببرک کارمل رشد کردند هرکدام این ها نمونه های از اخلاق وسجایای عالی انسانی بوده و همیش انعطاف پذیر، عقلانی ومتمدنانه وتجدد گرایانه اندیشده اند وعمل کرده اند. هرچند درزمینهء آقای سیستانی هنوز چنین قضاوتی خیلی قبل از وقت است. اما بازهم استعد تغیررا دارد. درخاتمه به تقلید ازمحترم شبیر کاکر که ازسایت یوتوب موسیقی مرحوم استاد اولمیررا وسیلهء تبلیغاتی خویش قرار داده بود. من این موسیقی را بخاطراینکه خانم ملالی نظام با تمام نفرتی که ازچند گونگی فرهنگها دارد وهمه را افغان میداند انتخاب کردم تا نشان دهم که جامعهء افغانستان یک جامعهء چند فرهنگی است. درین جامعه موسیقی های مختلف زبانهای مختلف وعادات وتقالید مختلف وجود دارد اما هیچکدام به دلیل حاکم بودن تعدادی ازافراد ویا خاندانهای منسوب به این فرهنگها دعوای اکثریت کرده نمی تواند. تمام این هویت های فرهنگی هویت های فرهنگی مستقل ومجزا اند. این موسیقی مست را به تمام قربانیان شکنجه گاه ها وکوته قلفی های زندانهای تاریک دهمزنگ وقلعهء کرنیل وقلعهء جدید ومحبس پلچرخی تقدیم میدارم ومضمون خویش را با این شعارها خاتمه می بخشم..
مرگ برفاشیزم قبیله گرای حاکمیت های چند قرنهء پشتونی که دوصد وپنجاه سال مردم افغانستان را به کاسهء سر آب داده است.
مرگ برتمام نمادهای فاشیزم قبیله ازجمله دستار قبیلوی اعظم سیستانی
جاویدان باد خاطرات تابناک رنجدیده گان وستمدیده گان تاریخ درسراسرجهان وبالخصوص افغانستانیکه تازه از زیر ستم واستبداد سربلند کرده است
نابود باد افکار قهقرائی وقرون وسطائی قبیله سالارانه شکسته باد زنجیرهای برده گی واسارت
مرگ برپیروان فاشیزم قبیله گرائی پشتونی که سالهاست با استفاده ازنام پشتون برگرده گاه ملت سوار بوده وتوده های ملیونی پشتون را درجهالت مطلق قرارداده و با جعل نمودن تاریخ، افتخارات کاذب به آنها بخشیده واز آنان درطول تاریخ بحیث لشکریان چور وچپاول وازبین برنده گان تمام آثار ومظاهر تمدن انسانی منطقه ازافغانستان تا دهلی استفاده کرده اند.
مرگ برکسانیکه زیر نام پشتو وپشتونوالی ازخانه های گرم اروپا وامریکا وبا استفاده ازخیرات کشورهای غربی برتری جوئی قومی وقبیلوی را درافغانستان دامن می زنند.
پاینده باد افکار انسانی انساندوستانهء همه ء روشنفکران وطن ما که افغانستان را ازمنجلاب برتری جوئی های قبیلوی بسوی تمدن وشهرنشینی و شهروند شدن رهنمونی میکنند.

نظرات
17 دیدگاهمحمد اعظم سیستانی وشاگردی تاریخ
گوربز !
اصلاء این عکست ترا بد نام ساحته : به سرت لنگوته که نشانی کلتوری افتخاری افغانها است ماندی و به گردنت نکتایی غلامی انگریز ها را بسته کری , به چشم هایت عینک های مامورین سی آی ای را گذاشتی و ریش فلمی را ایلا دادی , سر کل گپ ها سله لنگوته ته به جای که به پشت سر بیاندازی مانند مو های سیاه عاشقانه دختر که دم بخت باشه به پیش رویت اندذاختی , حالا از ایتو یک ( نقاشی ) ادم مثل مه که از هیچ جای خبر نداره چه نتیجه بگیره . البته از نظر بعضی ها شما یه یک اخوانی , متوجه میشوید , , اخوانی یعنی کسی که از تهه دل پیرو و یا غلام نظریات اسلامی محمد قطب و سید قطب باشد و سلسله بعیت این شخص میرسد به پیروی از مولانا موددی و جلالتماب قاضی حسین احمد پاکستانی . گرچه امیر اسلامی افغانستان محمد گلبدین حکمتیار صاحب میفرمایند که اسلام سرحدات ندارد و عنقریب انشالله ما پاکستان را تسخیر نموده به ایران حمله خواهیم نمود ( کار خیر ) میباشد و الله تعالی ایشان را بر این نظریه توفیقات عطا بفرمایند . منظور حرف بین من و شما باشد به کسی نگوید , شما با این ( حولیه ) نماینده شیخ السلام امیر المونین محمد گلبدبن حکمتیار را میمانید . و یا شاید من اشتباه نموده چند تا کوچه پاین و یا بالا شما پیروی بعضی ها را قبلاء نموده بدین جا رسیده اید . جای خوبی است و محکم بنشینید زیر بیرق سویدن ولی محتاط باشید چند نفر از عقب شما کله کشک مینمایند , شاید برای انخلاه شما از این چوکی که روی ان نشسته اید دسیسه میسازند و یک لحظه به عقب نگاه کنید و ائ کلاه پوست والا بسیار ادم خطرناکی مالوم میشه , نترس ضرورت بود تو بابکه صدا بزن فوراء میرسه .
محمد اعظم سیستانی وشاگردی تاریخ/ به سوتیا جان !
ولا سوتیا جان ، قروته خو قروت هستی ولی باران باریده مزته برده !
محمد اعظم سیستانی وشاگردی تاریخ
از فقر دانش وقتی مردم به توهین کردن روی میاورند دیگه حرف نیست برای گفتن .
محمد اعظم سیستانی وشاگردی تاریخ
لقب بزرگ ولی شخصیت نادان و کوچک
به هر رنگی که خواهی جامه می پوش
من از طرز خرامت میشناسم
آقای کاندید اکادمیسین ؟؟!!! سیستانی!
بنام خداوندی که در هم کوبندهء منافقین و شرمسار کننده ای دروغ گویان ! مقاله ای را در سایت ژواک( مربوط ماتریالستهای چهره بدل کرده) تحت عنوان « طالبانیزم" اخوانیزم" د سکی بل مخ او زموږ وطن ته لوی مصیبت» از شخصی در ظاهر کهن سال ولی در حقیقت نهایت بی وقوف و بی حیائی بنام «کاندید آکادمیسین سیستانی» مرور کردم. او در این نبشته جریان های نهضت اسلامی را به گمان خودش به بحث و بررسی گرفته است ، بدون اینکه مقدمه ای علمی برای گفتار خود بنا نهد، مستقیما" به دشنام دادن مسلمانها و مجاهدین افغانستان که با شهامت و جانبازی های خود ـ ننگ و ناموس این ملت را از شر کمونیسم نجات داده اند ـ پرداخته است.
اگر چه وقت گرانبهای انسان مسلمان با ارزشتر از این است، تا بنشیند و چنین نبشته های را بخواند. ولی به حکم وظیفه ای ایمانی و وجدانی، هر مسلمان باید این وظیفه را داشته باشد که حرفهای دشمنان دیرینه ای دین مبین اسلام و این کشور بیچاره را بی جواب نگذارد، بنا" مختصرا" این چند سطر را تحریر مینمایم.
کسانیکه امروز برای پوشاندن رسوایی های خودو رفقای کمونستی دوران حاکمیت سیاه و مزدورمآبانه ای حزب دیموکراتیک خلق ، جامه و سپری از حقوق بشر و وطن دوستی !!!( یعنی همان وطنپرستی !!! کمونستی دیروز ) را ساخته اند و میخواهند با دموکرات نشان دادن خود ، گویا سابقهء الحادی، جنایات نا بخشودنی حزب و رهبران خود را بپوشانند. اینها دیگر متوجه نیستند که مطابق مفهوم قطعه شعر بالا، مردم ایشان را میشناسند و این ادعاهای کاذبانهء بشر دوست بودن و دموکرات بودن که بدون شک از شکست و از روی مجبوری است، آنهم تحت نام همان احزاب ماتریالیستی و تحت عناوین علمی پر طمطراق ولی میان تهی که به اثر و در نتیجه نشان دادن و ثبوت اخلاص و صداقت به باداران و اشغالگران سفاک روسی و دولت کمونستی آنوقت افغانستان و ویرانی و بربادی سیستماتیک و منظم این ملت و کشور عزیز ما ، به امر و اشاره ای دشمنان دین و وطن بدست آورده اند، دیگر خریداری ندارد و نمی دانند که نبشته های شان چقدر حاکی از بی خردی و بی خبری ایشان است.
این اشخاص این شیوه را زمانی انتخاب کردند که؛ دیگر اتحاد شوروی وقت توان خود را از دست داده و به شکست خود اذعان کرده بود. رهبری آنزمان شوروی سران رژیم کمونیستی خلق و پرچم «نجیب» را متوجه ساختند که؛ دیگر از شعار های تند ماتریالیستی دست بردارند و شعار صلح، مردمی و دموکراسی را جایگزین شعار های ماتریالیستی کنند. درست این زمانی بود که دیگر خود اتحاد شوروی میخواست به سر کرده گی گورباچف به تفکر ماتریالزم و نظام اقتصادی سوسیالزم خط بطلان بکشد، و کشور خود را از مخصمه ای که در اثر مقاومت ملت مجاهد افغانی و پشتوانه ای جامعهء جهانی از این جهاد و مقاومت گرفتار شده بود نجات دهد.
با اینکه رهبران کریملین قبلا هم اذعان کرده بودند که ادعای مردمی بودن خلق و پرچم در افغانستان دروغ شاخدار است و سران این حزب اتحاد شوروی را در لشکر کشی اش به افغانستان فریب داده بودند: «وقتی ما آمدیم، در افغانستان از اتحادیه های کارگری و جامعه متفکر و پشتوانه ای سوسیالیستی خبری نبود. همان دهقانی که گویا ما بخاطر دفاع از آنها آمده بودیم در برابر ما بیشترین مقاومت را کردند) مراجعه شود به کتاب ( آخرین نبرد من» نبشته ای لوی درستیز فعلی روسیه که در آنزمان مشاور نظامی داکتر نجیب بود. درست در زمانی که آقای سیستانی در حکومت خلق و پرچم ماموریت شکنجه و آزار ملت پای برهنه ای بی چاره را به عهده داشت. این کتاب به فارسی توسط عزیزالله آریا فر ترجمه شده است.
با این مقدمه من میخواهم نگرشی بر گفته های آقای سیستانی داشته باشم، تا باشد ذهن ایشان کمی باز شود و بداند که اگر: ایشان میخواهد با دشنام دادن مجاهدین سابقه منفور خود را بپوشاند، نمیتواند آفتاب را با دامن بپوشاند!
1ـ آقای سیستانی شما از بنیاد گرا ها، اخوان المسلمین و مجاهدین افغانستان بحیث مصیبت این کشور نام برده اید. این نشانی از نهایت بی حیایی و اسلام دشمنی شما دارد.
شما باید بحیث یک انسانی که خود را کاندید اکادمیسین !! می نامید، اقلا به بد بختی های که حزب و رهبران شما نصیب این ملت کرده اند، نظر میکردید و از آن شمّه ای یاد می نمودید. در آن صورت میشد حرفهای شما خریداری غیر از خود و دوستان شما داشته باشد.
اینکه همهء دنیا و مردم افغانستان خرابی های این کشور را محصول اولین کودتای شما میدانند و اگر شما و دوستان شما هر قدر تلاش نمایید تا به چهره خود و رهبران خود ماسک دموکراسی و خدمت گذاری را بزنید دیگر جایی را نمیگیرد و دیر شده است.
اگر شما دموکرات و مردمی بودید! پس چرا این مردم درست همه در برابر شما قرار گرفتند و شما نتوانستید که با دو صد هزار ارتش شوروی به اضافه یک ملیون اردوی افغانستان در این کشور حاکمیت کنید؟
شما در نبشته ای خود گفته اید که؛ طالبان هم شاخهء ای از اخوان المسلمین است و دنیا در وقتش با پشتیبانی از مجاهدین گویا شما را شکست داده اند نه مردم افغانستان. اگر کمی انصاف در وجود شما میبود یک مقایسه میان نیروهای بیگانه که در حمایت از شما کشور ما را با پیشرفته ترین تجهیزات نظامی عصر اشغال کرده بود، و میان مجاهدین خارجی که در صف مجاهدین افغانستان جهاد میکردند، مینمودید.
اینک من یک مقایسه ای سریع میکنم: همه مجاهدین عرب که تنها به عشق جهاد در پهلوی مجاهدین قرار گرفته بودند به چهارصد تن و یا کمی بیشتر میرسیدند. این مجاهدین همه فرزندان غریب از کشور های عربی بودند که، تنها از شوق و علاقه به اسلام و جهاد به افغانستان آمده بودند. اینها کفاف اعاشه و اباطه ای خود را نداشتند و رهبران جهاد اعاشه و اباطه ایشان را تضمین میکردند. البته شیخ مجاهد عبدالله عزام از این امر مستثنی است. چون او خود شخص غریب و بیچاره ای بود از فلسطین که، در کشورهای اسلامی گشت و گدایی میکرد تا پولی برای مجاهدین افغانستان فراهم کند و دفتری هم بنام مکتب خدمات داشت. و اسامه جوانی پولداری بود که در سالهای آخر جهاد بواسطه ای عبدالله عزام شهید به جهاد پیوست.
مجاهدین غیر از سلاح های پیاده و حتی در اوایل خفیف چیزی دیگری در دست نداشتند. در روز های اول جهاد مردم عوام افغانستان نام رهبران جهاد و نام پاکستان را نمی شناختند و با بیل و کلنگ در برابر رژیم کفری شما در دفاع از ناموس و شرف خود قیام کردند، با اینکه رهبران جهاد با بنیانگذاری نهضت اسلامی خطر نفوذ کمونیستان بی دین و وطن را در اردو درک کرده بودند و به رژیم داود این را باز گو کرده بودند که نهایت این کشور با وجود شما کثیف ها رو به خرابی است. متأسفانه که قدرتمندان مستبد آنوقت این مشوره ها را نا دیده گرفتند و به شما جنایت کاران عرصه را مساعد ساختند که این کشور را به خاک سیاه بنشانید.
در مقابل دو صد هزار ارتش سرخ شوروی با پیشرفته ترین تجهیزات کشور ما را اشغال کردند. مگر ما دست بسته می نشستیم تا تو و همراهان تو خواهران و مادران ما را به سیبری برای خدمت به اتحاد به اردوگاههای کاری شوروی بفرستید؟
اینکه شما از همهء اهداف و کار کردهای حزب خلق و پرچم چشم میپوشید و تنها دورهء جنگهای داخلی را که آنهم از شر سر ملیشه های شما بود که قبلا نجیب گاو برای تباهی های این کشور تدارک دیده بود، تا بعد از رفتن خودش باز هم این ویرانی ادامه پیدا کند «ملیشه های دوستم، کیان، جمعه اسک، عصمت مسلم، جنرال مومن، کشتمند و....» نهایت عقدهء شما ویا هم تفکر متحجرانهء شماست و یا اینکه اصلا لقب علمی شما دروغین است ....
این کار کرد های شما را همه انسانها روی دنیا میداند که، چگونه موجودی بودید؟ جنگهای داخلی و یا اعمالی دیگران هیچگاه مبرر اعمال شما و یا امثال شما شده نمیتواند.
من بخاطر اختصار تنها به عموم نتایج کودتای شما و همفکران تان درحزب دیموکراتیک خلق افغانستان اشاره میکنم و تنها به جنایت های کمونست ها انگشت میگذارم که امروز از بوق امپریالزم، آزادی بیان و بشر دوستی پف میکنند. گذشته از اینکه رهبران تان «ترکی، امین، ببرک، خیبر و نجیب» کفر خود را کتمان نمیکردند و آماده بودند همه کشور را بخاک بنشانند تا کریملین راضی شود:
2ـ بنا به گزارش رسمی ملل متحد؛ در اثر کودتای شما و لشکر کشی قشون سرخ بر افغانستان نتایج ذیل بار آمده است:
محمد اعظم سیستانی وشاگردی تاریخ
1ـ شش ملیون نفر از کشور مهاجر شد.
2ـ بیشتر از یک و نیم ملیون شهید گردید.
3ـ بیشتر از سه ملیون معلول و زخمی.
4ـ سی و پنج هزار قریه به خاک یکسان شد و اهالی آنها یا مهاجر شدند و یا کشته گردیدند.
5ـ بیشتر از سه صد ملیون هکتار زمین ملکیت های شخصی مردم به زور ضبط گردید.
6ـ بیشتر از سه صد هزار تن از دختران جوان مردم از خانه هایشان به زور کشیده شده و بزور به عقد دیگران و اکثرا هورا گویان شما در آورده شدند.
7ـ تنها ده ها میلیون ماین های که روسها بعد از رفتن خود بر جای گذاشتند، تا حال بیشتر از یکصد و شصت هزار نفر را معلول ساخته است.
8ـ شما روزانه هزاران جوان افغان را بزور از کوچه ها جمع آوری میکردید و به جبهه های جنگ روان میکردید، که از ده نفر ، هشت نفر آن به مجاهدین پناه میبردند و با افتخار در پهلوی مجاهدین از وطن دفاع میکردند. حال اینکه در میان مجاهدین مردم قرعه کشی میکردند تا سهم شان بر آید و سلاح بدست بیاورند. چون نمیشد همه متقاضیان را مسلح ساخت و به جهاد فرستاد. این ها واقعیت های اند که هر چشم حقبینی آنرا میداند.
9ـ رهبران شما همهء شان معتقد به ماتریالزم بودند و بر ضد نه تنها اسلام بلکه همهء دیانت ها مبارزه میکردند و شعار میدادند.
10ـ نجیب در دوران سفارت خود در ایران تعمیر سفارت افغانستان را با همهء اجناس قیمتی آن فروخت و به امریکا گریخت، این اولین دزدی سیاسی در نظامهای افغانستان بود.
11ـ در دوران ریاستش در خاد، نجیب از وحشی ترین، جانی ترین انسانها و آدمکش حرفه ای بود.
12ـ در دوران ریاست خاد داکتر نجیب؛ بیشتر از 150000یکصد و پنجاه هزار نفر زندانی و یکصد هزار آنان نابود گردیدند.
13ـ نجیب در دوران جوانی به خواهر خود دل بست و حتی تصمیم داشت به او تجاوز کند. مراجعه شود به کتاب( نجیب را بشناسید) نبشته ء صدیق الله برادر خود نجیب.
14ـ نجیب در دوران ریاست خاد، به بسیاری از دختران جوان تجاوز کرد، و چند تن آنها از طریق رسانه های دسته جمعی خاطرات خود را نقل کردند و مردم در سر تا سر دنیا آنرا شنیدند.
15ـ تنها در دروه ریاست جمهوری ترکی، امین، ببرک و نجیب، بیشتر از 50 هزار دختران و اطفال خورد سال افغانی تحت نام انترنات به کشور های اتحاد شوروی فرستاده شدند که، اکثر آنها بعد از بزرگ شدن دیگر خانه و فامیل خود را نمی شناختند و در آن کشور ها به فحشا و بی بند و باری مشغول اند. چند صد تن از این دختران حتی در جمهوری های قفقاز اند که دوسیه های اکثر ایشان نزد ما است.
16ـ اردوی افغانستان با بکار گیری ملیشه ها توسط نجیب از هم پاشید و اردو به ملیشه ها تبدیل شد.
17ـ ملیشه های جمعه اسک در شمال و ملیشه های دوستم در جنوب دست به چنان فجایعی زدند که نظیرش را کسی در دنیا ندیده بود. ملیشه های نجیب در جنگ ثمر خیل هژده هزار نفر مردم ملکی را کشتند و به دختران 7 ساله تجاوز کردند.
18ـ همین ملیشه ها بعد از ورود مجاهدین به کابل بیشترین نقش را در خرابی کشور، بویژه پایتخت داشتند.
19ـ کمونست ها صلح را به مشورهء کریملین و بعد از اینکه دوام خود را ممکن نمیدانست اعلان کرد، تنها بعد از رفتن روسها نجیب بیشترین کمکهای نظامی را از روسیه برای دفاع خود بدست آورد.
20ـ تنها در روز 24 حوت 1358 شما در ظرف یکروز 25 هزار مردم ملکی را در هرات به تو پ بستید. آیا همین است دموکراسی حقیقی که شما بدان ایمان دارید؟
21ـ تنها در جنگ چنداول شما شش هزار مردم ملکی را نابود کردید.
22ـ در سوم حوت کابل شما دختران و محصلان مکاتب شهر کابل را به گلوله بستید و در طعام آنها زهر انداختید، که ناهید و ملالی شهید از آن جمله است.
23ـ در آخرین روز فرارش نجیب از قصر نمبر یک، با بیشتر از ده دختر زیبا روی مشغول آب بازی بود و وقتیکه مجاهدین بعد از چند روز هم داخل کابل شدند هنوز کالا های آن دختران آنجا بود و خدمهء نجیب برای شخص من توضیح دادند که این لباس ها از دوست دختر های نجیب است.
خلاصه اینکه جنایات شما و همراهان تان از شمارش بیرون است.
شما فکر میکنید با این افواهات مردم را فریب میدهید و خود را مسلمان و دموکرات جلوه میدهید و یا هم با قرار گرفتن در پهلوی چند فاشیست و افغان ملتی میخواهید در این کشور برای خود جای پای پیدا کنید. این نا ممکن است و شما در میان مردم غیر از شماری محدود از مجرمین مثل خود در میان هیچ گروه افغانی دیگر جای ندارید. خوب است که خیال پلاو های خود را بزنید.
در آخر میخواهم به این گفتهء شما اشاره کنم که؛ گویا رهبران مجاهدین ساختهء (آی اس آی) و یا (سی آی إی) است. اگر کمی وجدان میداشتید ، چنین قضاوتی را نمیکردید. چون:
1ـ استاد ربّانی بعد از استاد غلام محمد نیازی از اولین بنیان گذاران نهضت اسلامی در افغانستان است، که به مشورهء کمونستهای اطرافی داود خان بیشترین رهبران نهضت اعدام شدند. و تعداد شان بیشتر از هفتاد نفر از نخبه ترین و دانشمند ترین مردمان کشور بودند. مثل استاد غلام محمد نیازی، داکتر عمر شهید، سیف الدین نصرتیار شهید، انجنیر حبیب الرحمن شهید، مولوی حبیب الرحمن شهید، و... علاوه بر اینها همه اعضای فامیل حضرت صاحب مجددی و دیگر مشایخ و بزرگان افغانستان.
2ـ استاد سیاف یکی از رهبران نهضت و مدت 9 سال حبس را در زندانهای داود و کمونستها در راه مبارزه با ملحدین سپری کرده است.
3ـ مولوی خالص از سابقه دار ترین مردان فرهنگی کشور، عالم، شاعر و مفسر بود.
4ـ مولوی محمد نبی محمدی، از وکلای دوره ای اول و کسی بود که دهن یکی از رهبران شما (ببرک) را در شورا با چوکی زد و شکست که داغ آن تا آخر در دهن ببرک نمایان بود.
5ـ حضرت صاحب مجددی، از پیشگامان مکتب تصوف اسلامی در افغانستان است.
6ـ پیر سید احمد گیلانی از پیران افغانستان و بیشترین پیروان را دارد.
7ـ شیخ محمد آصف محسنی، از بزرگترین فیلسوفان مسلمان شرق است.
8ـ حکمتیار پسر حاجی عبدالقادر از ولایت کندز، یکتن از پیشتازان نهضت است و از خاندانی که همهء مردم آنرا میشناسند.
خلاصه همه رهبران جهاد مردان شناخته شده ای ملی هستند و کسی که کمی خرد دارد این حرف شمار ا قبول نمیکند. با وجود اینکه
اگر این حرف شما را امید وار کرده است که؛ رنجبر، گلاب زوی، علومی، ملالی جویا و امثال اینها به شورای ملی راه یافته اند و شما هم در آن جامعه جای پای دارید. مطمئن باشید که غلط فکر کرده اید. چون اکثر این افراد به پشتیبانی ( ؟؟؟!!!! ـ آزمون ملی ) افرادی از مجاهدین !!!!، مثل کرزی صاحب !!!، قانونی صاحب !!! و.. به شوری راه یافته اند، ور نه مردم دیگر آماده نیستند که با تناب شما در چاه بروند و شما را امرای خود انتخاب کنند.
یا اینکه شما ادعا دارید که؛ سیاست از دین جداست و شما بحیث یک مسلمان عضو حزب بودید؟ این دیگر باور کردنی نیست. چون اساس و الفبای احزاب ماتریالیستی نفی خدا و دین است، کسی نمیتوانست به سطح رهبری این احزاب ارتقا کند تا اینکه معتقد به لیننزم و کمونزم نمیبود. ( رفقاء اختیار دارند، اساس مبارزهء ما را لیننرم و کمونزم تشکیل میدهد، رفقاء بیشتر مطالعه کنند) به بیانیه ای ببرک کارمل مراجعه کنید.
در پایان باید آور شوم که شما هم در لست کسانی قرار گرفتید که القاب بزرگ دارند و عقلهای کوچک. چون شما در نوشتار خود بسیار اغلاط علمی، ادبی و تاریخی دارید. تنها به چند مورد توجه کنید.
4ـ همین مجاهدین که شما آنها را ساختهء عربها و پاکستانی ها و امریکای ها خوانده اید؛ هم در برابر تجاوز روسها از شمال قرار گرفتند و از کشور مردانه دفاع کردند و هم در برابر تجاوز پاکستان و طالبان همهء مشکلات را متحمل شدند و کشور را از غرق شدن در دامن بیگانه نجات دادند. ولی رهبران شما از بیگانه خواستند تا به کشور شان تجاوز کند و ناموس این کشور را در اختیار وحشی ترین قشون عصر قرار دادند. روزی هم که از جنوب، پاکستان تحت نام طالب به این کشور حمله کرد، این راد مردی مجاهدین بود که در مقابل اجنبی ایستادگی کرد و شما در دامن غرب به شراب خواری مشغول بودید و هستید.
چند سئوال بسیار ساده: 1ـ اگر شما به مردم باور دارید؟ همین مهاجرت، شهادت و قربانی نیمی از نفوس کشور بر ضد شما خود کفایت میکند که بگویید: مجاهدین یعنی ملت.
2ـ اگر شما به اسلام معتقد هستید؟ همین کافی است که؛ شعار و کار مجاهدین به اساس دین و اسلام بود و مردم به همین اساس جهاد را بر ضد شما آغاز کردند. در همهء سنگرهای جهاد صدای آذان، قرآن و تکبیر بود و شما هورا میگفتید. درست وقتی که مردم نه پاکستان و نه رهبران را میشناختند، ولی شما از روز اول پیروزی خود، مانفیست کمونیزم و فلسفهء مارکس را به تدریس گذاشتید.
3ـ اگر شما به ملل متحد، حقوق بشر و دموکراسی معتقد هستید؟ همین بنیاد های ملل متحد، حقوق بشر و همهء کشورهای دموکراسی به مجاهدین کمک میکردند و آنرا تأیید مینمودند. پس مجاهدین پاسبان حقوق بشر و دمکراسی است و شما درست در برابر آن قرار داشتید.
فکر میکنم اگر نهایت کور دل و متعصب هم باشید با خواندن این سطور، به گذشته ای خود رجوع میکنید و میبینید که چه بوده اید و چه کرده اید و حالا چه هستید و چه میکنید؟ همین بهتر است که خاموش باشید و در دامن دشمنان دیروزی خود بخفتید.
این سخنهای حکیمانه را آویزهء گوش کنید:
چه گویم که نا گفتنم بهتر است
زبان در دهان پاسبان سر است
خاموشی ستر جاهل است و زینت دانا.
محمد اعظم سیستانی وشاگردی تاریخ
قابل توجه: آقای کانديد اکادميسن اعظم سيستانی
ایکاش آقای سیستانی دانش و سویهء اخلاقی آقای راز فام را میداشت تا من هم نیز سیستانی را دلقک نه بلکه دانشمند میخواندم.
نویسندهء چیره دست ؟ جلوهء کمیک و مضحک دارد.
گفتم دلقک.فکر نکنید به شخصیت عالی دلقکها اهانت میکنم. دلقکها ما را در گرمی و سردی روزگار ، درغم و شادی ، در هنگام سرور و یاس میخندانند. اما دلقکهایی از قماش سیستانی با زهرخند خود میخواهند نیش عقدهء حقارت شانرا را در بدن رنجور ما فرو برند.
من نوشته های سیستانی را نمیخوانم اما آنها را از نظر میگذرانم. میدانم اکثر چرند های او سرقتهاییست که خودش در هنگام حاکمیت ح.د.خ.ا در جریان "سفرهای اکادمیکش" به انستیتوت شرقشناسی اتحاد شوروی وقت به غنیمت برده است. این چرند ها نه حلال معضلات کنونی و نه فردای افغانستان است و ازینرو کسی به مقدار دونخود سیاه به آن ارزش نمیدهد و به غیر از سیستانی فرد دیگری به آن دل خوش نکرده است.
یادم رفت . سخن از نویسندهء چیره دست بود .
در افغانستان نام کمایی کن و نقل مجالس باش.
این حرف در مورد سیستانی بیشتر صدق میکند.
اگر سیستانی درست و یا نادرست بنگارد ، او را نویسنده ، تاریخدان، دانشمند و فلان و بستان مینامند.
اما برای قضاوت ، فقط همین چند سطر از جمله نوشته های بی ارزش او را در همینجا نقل میکنم و شما خود بنگرید که این اکادمسین تا چه حد غلط مینویسد:
در سطر اول کامه زاید است. اینرا دیگر حتا کودک صنف سوم و چهارم مکتب میداند که :چرند سیستانی نزد هیچکسی ارز ش ندارد. اما چرا سیستانی به غلط این جمله را چنین مینگارد: چرند سیستانی ، نزد هیچکسی ارز ش ندارد. بجای در هر وقت ودر هر زمانی؛ درهیچوقت و هیچ زمانی ...
بین افغانستان بودند و بخاطر کسب بازهم کامه زاید است. درینجا پیداست که سیستانی نه از حرف ربط و نه از جمله اصلی و فرعی چیزی میداند.این غلط آشکار در سطر های بعدی دوبار دیگر تکرار شده است.
لت و کوب و تحقیر و توهین؛ درست آن چنین است :لت ، کوب ، تحقیر و توهین .این غلط نیز سه بار دیگر تکرار میشود.
این آقا بار ها چرند هایی در پیرامون نفوذ زبان فارسی به دری افغانستان نوشته است اما خودش به رسم اعضای ایرانی خانوادهء خود ، سویدن را سوئد مینویسد.
این نمونه ای از غلط های املایی "نویسندهء چیره دست و اکادمسین بود".بیشتر ازپانزده غلط در کمتر از پانزده سطر.
اکنون ابعاد اخلاقی و سیاسی بیانهای این دلقک چرند نگار را به نقد میگیریم:
آنچه سیستانی و یاوه گویان سفلهء دیگر در پیرامون روسای اداره های خاد مینویسند بمن ارتباط ندارد. تا جاییکه من معلومات دارم معدودی از آنها همانند سیستانی افراد شوروی بودند نه حزب دموکراتیک خلق افغانستان.ازینرو پس از سقوط حاکمیت ازسنگ صدا برآمد از آنها نه. ازجانب دیگر خود همین سیستانی با حمایت یکی ازهمین روء سا، رییس انستیتوت تاریخ شد ، به رده های بلند حاکمیت راه یافت ، عضو رهبری شورای انقلابی ، صاحب خانه مکروریان ، والگای روسی و ده امتیاز دیگر گردید و اعطای همین پیشوند کاندید اکادمسین نیز یکی از غلط های همان حاکمیت بود ...
امااین چرند نگار چرا به اعضای خاد تهمت میبندد.
راستش را بگویم ، من نه عضو خاد بوده ام و نه دارنده کدام امتیاز و مقامی در آن حاکمیت. اما من از دیده درایی های فرومایه ها سخت نفرت دارم. آن حاکمیت تنها متشکل از خلق و پرچم نبود. در جامعهء ما آدمهای فرصت طلب ، منفعتجو ، متملق ،خودپرست ،بی انضاف و حتا جانی و رهزن کم نیستند. دروغ خواهد بود اگر گفته شود که همه اعضای ح.د.خ.ا و همه کارمندان عالیرتبه جمهوری دموکراتیک افغانستان و حتا همه رهبران ح.د.خ.ا آدمهای مترقی ، ملی و مردم دوست بودند.به همینگونه این حرف بکلی پوچ وبیهوده است که همه اعضای حزب و یا خاد نوکران کی جی بی بودند.
در سایتهای انترنت هذیانگو ها کم نیستند ، تعدادی از آنها اعضای همان حزب دموکراتیک خلق اند.من از یاوه گو های همکیش حمید انوری ،حسن امیری ، معروفی، موسوی ،نسیم رهرو و جند مائویست متعصب دیگر در سایت گفتمان شاکی نیستم. آنها یا ستون پنجم تنظیمهای جهادی بودند و یا سالهاست که در زیر سایهء حاتم بخشیهای اداره های تامینات اجتماعی و استخبارات غرب لمیده اند و به هذیانگویی عادت کرده اند.از سیستانی نیز گیلایه ای ندارم .زیرا او نه مرد دنیاست و نه زن آخرت . او دریک کلام متاع فروش پر رو وبیشرم است. فکر میکند همه همانند خودش ضمیر ناپاک وضعف وجدان دارند.
آقا !
در زمانیکه شما در سایه حمایت سلیمان لایق ، ریاست هفتم خاد و مشاورین شوروی از چهار فصل سال دو فصل آنرا در سفرهای اکادمیک به شوروی و کشور های سوسیالستی میرفتید و از برکت الطاف رهبران آن حاکمیت ، فرزندان تان به انستیوت طب مسکو فرستاده شدند ،همان خادیست بیچاره با شکم نیمه گرسنه از برابر دیده های همسر و فرزندش به سمت جبهه های داغ جنگ با اهریمن دوران میرفت. هزاران فرزند جوان سربه کف میهن درین جنگ ویرانگر به جاودانگی پیوستند تا شما زنده بمانید ، تا دهکده ها را به آتش نکشند ، مکتب ، بیمارستان ، بند ، پل و سرک را به ویرانه مبدل نسازند...روان شان شاد و بهشت برین جایگاه شان باد.
...
این چرند نگار از وزیرفتح خان و وزیر اکبر خان مینویسد اما باری درباره آن هیولای مرگ چیزی نوشتید ؟
هر لحظه آنرا بیاد ارم.
و بیاد دارم که در ده سال ان حاکیت بیش از ده هزار راکت به شهر کابل اصابت کرد اما یکی از آنها نه به گرده
و نه خانه شما اصابت کرد.
بلی ،درآن حاکمیت کیفش را شما کردید و بنیاد آن خادیست بیچاره خراب شد.
و امروز این ملت باید شما را بستاید و به آن خادیست...؟
اما دیدیم که چنین نشد .همین ملت باسپاس است و شما از جوهر آن ملت چیزی در مایه و وجود خود ندارید ، نه حیا ، نه شرم ، نه مروت ، نه صفا نه صداقت و نه ایمان.
خود پرستی ، خود ستایی و جنون دستیابی به رده های حاکمیت کنونی و شهرت شما را خرد ساخته است .چنان خرد که دیگر فاصله شما با بزرگمنشی و دانشمندی ، فاصله زمین و آسمان است.
به امید آن روزیکه همه با حیا و با مروت گردیم
محمد اعظم سیستانی وشاگردی تاریخ
در سایت «افغان جرمن آنلاین» نوشتهای از «کاندید اکادیمیسن اعظم سیستانی» در پاسخ به میهنفروش مشهور داکتر زیار آمده حاکی از این که گویا وی پرچمی نبوده و نیست. معهذا نوشتهی مذکور سوالهایی را در ذهن ما برانگیخت که اگر حل شوند، به نوبه خود مطمئن و مسرور خواهیم شد که آقای سیستانی چنانچه به گذشتهاش دایر بر قهرمان پنداشتن احمدشاه مسعود تف میاندازد، شواهد مبنی بر رشتههایش با میهنفروشان پرچمی را نیز به مثابه داغی سیاه بر شخصیتاش بزداید.
قبل از همه باید گفت که در این اعتراف رک آقای سیستانی که از ترس جان با میهنفروشان ساخت و عضو شورای انقلابی شد، صداقتی مضمر است که متاسفانه «مشاهیر»ی مانند داکتر اکرم عثمان، لطیف ناظمی، عبداله شادان، ظاهر طنین، رهنورد زریاب، محب بارش وغیره فاقد آن اند و میخواهند مردم آنان را صرفاً به خاطر تغییر قبله شان ـاز روسیه به طرف امریکاـ و دمسازی شان با جنایتکاران «ائتلاف شمال»، پرچمی به حساب نیآورده و ببخشند! اما فراموش میکنند که این تغییر قبله بیشتر از پیش به سست عنصری و عادت شان به وابسته بودن به این و آن قدرت گواهی میدهد تا ستردن خون از سر و روی شان.
«اما بعد»، اجازه هست بپرسیم که ۱ـ چرا قبل از پیام داکتر زیار (۱) که امری تصادفی بود، خود را به پاک کردن لکهی تعلق تان به پرچم ملزم احساس نکردید تا ضمناً گوشههای تازهای از خیانتها و جنایتهای حزب میهنفروش را نیز برملا میساختید؟
۲ـ اکنون که ما و مثل ما صدها و هزاران تن دیگر میخوانند که شما از پرچم بیزار بوده اید، حق نخواهیم داشت بپرسیم: عدهای از این میهنفروشان وقیح مثل دستگیر پنجشیری، نبی عظیمی، عبدالله نایبی، سطان علی کشتمند، غوربندی و... در توجیه حزب مزدور خود کتاب پشت کتاب و نشریه پشت نشریه میکشند، آیا میهنپرستانه و بسیار ارزشمند نبود که شما منحیث یک تاریخ نویس و با نگاهی از درون، چشم پارگیها، دروغها و تحریفهای این عوامل «کیجیبی» را در مقالاتی مبسوط یا کتابی برای مردم افشا مینمودید؟ اگر چنین اثری از شما وجود میداشت، امروز به یقیین پرچمیها شما را «رفیق سیستانی» خطاب نمیکردند. (۲)
آگاهی از تاریخ باستان وطن بیگمان ضرور و اساسی است اما آگاهی نسل امروز برباد شدهی ما از تاریخ احزاب میهنفروش پرچم و خلق نه از دید جنایتکاران اسلامی بلکه از دیدی علمی و مردمی ضروریتر و اساسیتر و مبرمتر است. هنوز هم خیلی دیر نیست آقای سیستانی، کاش مردم ما از سوی شما مستند و دست اول دریابند که مثلاً رنجبرها، علومیها، عبدالله شادانها، گلابزویها، سرمچارها، ظاهرطنینها و از این قماش، کماکان میهنفروش اند. اگر دیروز سگ کرملین بودند امروز سگ کاخ سفید اند و آنقدر بیشخصیت و لئیم که با اشاره امریکا یا حتی ایران حاضر اند نه تنها با «ائتلاف شمال» بسازند ـکه ساخته اندـ بلکه دست در دست وحوش طالبی نیز بر گرده مردم ما سوار شوند.
ستودن یک سرکرده حزب وحدت
۳ـ چطور به ستایش از سیماسمر برخاسته اید؟ ستایش یک فرد عامی و بیخبر از زنانی مثل سیماسمر تعجبی ندارد. اما از شما انتظار نبود که با وصف عضویت خانم مذکور در رهبری باند جنایتکار خلیلی و محقق، باند مزدور ایران به مدح او بنشینید. اگر از این حقیقت نمیدانستید باز هم باید از خود سوال میکردید: سیما سمر چگونه و چرا در گرماگرم کابینه درست شدن کرزی از سوی امریکا به ناگهان از گودال گمنامی و بیاهمیتی، بالا کشیده شده به ماه و کوکب رسانههای غرب بدل گردید و سپس به چوکیهای وزارت و معاون لویه جرگه و کمسیون مستقل و چندین جایزه غربی دست یافت؟ چرا او فقط زمانی که از «جمعیت انقلابی زنان افغانستان» (راوا) برید، بختش باز شد و در حالی که از امریکا و کانادا و اروپا ملیونها دالر به اینجیواش سرازیر میشد، از طریق حزبش پشتش به حمایت مادی و معنوی رژیم ایران نیز بند بود؟ آیا علت را غیر از بریدن از یک سازمان استقلال طلب و ضد وابستگی و ضد جنایتکاران مذهبی و قرار گرفتن در خط امریکا در جای دیگری میتوان یافت؟ از اینها گذشته مگر اطلاع نداشتید که خانم سمر در پاسخ به سوال حاکی از ارتباطش با «سیآیای» جواب داده بود «من وقت ندارم که با "سیآیای" کار کنم!» (نقل به معنا)؟
شما از یک سو به دفاع از ملالی جویا قلم زده و کتاب تان را به او تقدیم میکنید و از سوی دیگر هرچه در طبق تمجید دارید نثار سیماسمر میکنید. دو موضعی کاملاً متضاد. از روی این برخورد، خواننده در میماند شما را در نهایت چگونه ارزیابی کند، فردی مدافع ملالی جویاها یعنی مدافع صدا و جنبش ضد باندهای جنایتکاران مذهبی و حامیان جهانی آنها یا فردی مدافع سیما سمرها یعنی مدافع زن به طور کلی ولو سرش در آخور یک باند جنایتکار باشد و دمش در «سیآیای» که نه تنها از درهم شکستن «ائتلاف شمال» جلو گرفت بلکه آن را بر قدرت نصب کرد، سرکردهاش را برای ما «قهرمان ملی» نامید و حاضر نیست پای داکترعبداله، سیاف، قانونی، ربانی، خلیلی، محقق، دوستم و سایر ایادی جنایتکارش به محکمه کشانیده شود؟ اگر اشتباه نکنیم شما از آنانی نیستید که زیر نام «وحدت ملی» ابایی ندارند که مثل آقای کرزی، جنایتکاران مذکور را «رهبران جهادی» خوانده و «وحدت ملی» را بدون وجود آنان ناممکن و ناقص بدانند.
۴ـ با نوشته شما داکتر مهربان را شناختیم که به شغل جاسوسی تن داده بود. زیاد بعید نیست که همین افشاگری ملایم شما داکتر صاحب را برانگیزد تا در صورتی که از گذشتهاش عذاب بکشد، پردههای خونبار دیگر از خاد نجیباله را بالا زند. ولی عجیبتر اینکه نام و نشان آن به اصطلاح مسئول حزبی اکادمی علوم را نمیآورید. چرا؟ آیا تا آخر عمر مرهون آن خاین خواهید بود که در ازای تحایف قیمتی، شما را به دست دژخیمان نسپرد؟ آقای سیستانی نام این شرفباخته را که اگر تحفهها و پول نمیبود، کار تان را میساخت برملا سازید. مگر امروز او به شما حق السکوت پرداخته تا پردهاش را نمایید؟ شما مورخ هستید. آیا برای یک مورخ صادق مجاز است نام جانیان و جاسوسان را در قفس سینه یا در انبار یادداشتهایش که هرگز منتشر نخواهند شد، کتمان کند؟ تنها این گونه افشاگریها است که خواهند توانست جامعه ما یا حتی جامعه جهانی را (امروز دهها تن ازین خیانتکاران قاتل در مراکز تعلیمی و فرهنگی غرب جا خوش کرده اند) کمک کنند که تا زمان محاکمه، آنان را نشانی کرده و راه را بر خزیدن شان در هر گونه موقعیت سیاسی، فرهنگی یا اقتصادی ببندند. اگر به زبان ملالی جویا سخن گفته باشیم اینان مثل جنایتکاران مذهبی زهر و کثافت اند که فقط شـایسته دفن شدن در زبالهدانی تاریخ اند.
«این همه کشتارها و ناروائیها و فاجعههای بینظیر تاریخی در کشور ما ثمره نفاق افگنی و بجان هماندازی و دشمنیهای قومی و زبانی و مذهبیای بود که متأسفانه به مشورت روسها از سوی حزب و نیز از سوی کشورهای همسایه در بین مردم افغانستان دامن زده شد.»
خیلی خوب پس یک چنین حزبی قاتل و فاجعه آفرین و از سیر تا پیازش وابسته به بیگانه، پدیدهای نکبتبار است که فقط به یک درد میخورد: دفن شان در زبالهدان تاریخ. چنانچه یادآور شدیم در وجود تزارها، فرانکوها، خمینیها، پینوشهها، موبوتوها، سوهارتوها، امیرعبدالرحمنها، هاشم خانها و... نیز شاید بتوان «برجستگی»هایی یافت. لیکن هیچ مورخ شرافتمند و بیغرض و مرض وقتش را برای یافتن و شکافتن آن «برجستگی»ها در کارنامهی پر خون و خیانت جانیان مذکور به هدر نخواهد داد.
با وجود این دل آقای سیستانی قرار نمیگیرد تا «برجستگی»های آخرین شاه سگ روسها در این خاک ماتمدیده را بر نشمارد.
میخواستیم بر بخش دوم پاسخ سیستانی به داکتر زیار مینهفروش نگاهی داشته باشیم اما دست گرفتیم چون از طرح «مصالحه ملی» از سوی جنایتکاران در خانهی شان ولسی جرگه آگاهی یافتیم که براساس آن تبهکارانی خاین امر صادر نموده اند که هیچ مرجع و شخصی حق رسیدگی به خیانتها و بیناموسیهای باندهای آنان را ندارد.
تا این جا برای شما آقای سیستانی هم احتمالاً تعجبی ندارد چرا که اکثریت اعضای ولسی جرگهای را که آدمکشان حرفهای و هرویینسالاران سیافی، قانونی، گلبدینی، طالبی و پرچمی و خلقی تشکیل دهد وظیفهای ندارند غیر از تصویب قوانین به نفع خود شان. اما در این میان رقص نورالحق علومی، سرمچار و گلابزوی برای همدستان «ائتلاف شمال»ی شان تماشایی است. شاهدید که علومی و گلابزوی به نمایندگی از دستههای خود با چه بیشرافتی حیرتانگیزی به دفاع از خاینانهترین لایحه میخیزند تا در برابر باندهای تبهکار بنیادگرا دلربایی نموده باشند. این اراذل یا از «رفقا» یا در زمره «دوستان فرهنگی» شما بودند.
اگر به عمق فرومایگی سیاسی و شخصیتی اینان پی نبرده بودید حالا باید بدانید که به جای افشاگری یکسره رهبران میهنفروش پرچم و خلق، قلمفرسایی درباره «برجستگی»های آنان چه بلاهت دردناک و انزجارآوری است. این جاسوسان که مادر شان «کیجیبی» را از دست دادند، چنان دیوانهوار به مکیدن از پستان «سیآیای» شتافته اند که به منظور اثبات وفاداری به صاحب جدید، برای خوردن چتلی سیاف، قانونی، ربانی و... به نام ریاکارانهی «وحدت و تفاهم ملی» و «بازسازی»، سر و دست میشکنند.
آقای سیستانی اگر شما واقعاً احزاب پرچم و خلق را همانند احزاب اسلامی بنیادگرا، غدههای سرطانی چرکینی بیش نمیدانید، باید برای پالیدن «برجستگی»های آنها خود را به زحمت نیندازید و «دوست فرهنگی» نامیدن و قبول مبارکی این و آن سرکردهی آنها به خاطر سالگرد تولد تان را دون شان خود بیانگارید. طول عمر تان برای مردم داغدیدهی ما مغتنم خواهد بود مشروط بر این که افشا و طرد داکتر زیارها، اکرم عثمانها، رهنورد زریابها، ظاهرطنینها، کوهدامنیها و تمامی «فرهنگیان» دیروز در خدمت اشغالگران و پوشالیان و امروز سگ درگاه بنیادگرایان را وظیفهی اصلی خود تشخیص دهید... از این واقعیت سرسخت حرکت کنید: اگر روشنفکران و مردم ما تا سالهای دیگر هم ندانند که مثلاً «شیوه بهرهبرداری از زمین و آب در قرون وسطی» چگونه بود زیاد مهم نیست. اما حیاتی است که از ماهیت و گذشتهی میهنفروشان، تسلیم طلبان، سازشکاران و مرتدان خاینی چون نرشیرنگارگرها که با وقاحت کمنظیری به «امیرالمومنین»اش ملاعمر بیعت کرد، آگاهی یابند تا دوباره در دام آنان نسوزند، تا دوباره بر گردهی شان سوار نشوند. این میدان عجالتاً بسیار خالی است. فریب اکرم عثمان و تمجید و تشویقهایش را نخورید. مسلمان نماییها (۷) و از آن مهمتر خورد و بردهایش در دوران سفارتهای پوشالی در ایران و دوشنبه را افشا سازید.
میخواهیم تکرار کنیم که برای تثبیت بریدن تان از مزدوران پرچم و خلق، لازم است تاریخ جنایات اینان و نیز میهنفروشان جهادی و طالبی را بنویسید با تمرکز روی روشنفکران پستی که خود را به دژخیمان سه دوره و دولت آلودهی کنونی فروخته اند. این به شما اعتبار میبخشد و سندی خواهد بود دایر بر این که دیگر با سگهای زنجیری مسکو چه پرچمی و چه خلقی از هیچ لحاظ تعلق خاطری ندارید. ظاهراً چنین مدعی اید. پس این ابتداییترین خواست و کمترین توقع از شماست.
محمد اعظم سیستانی وشاگردی تاریخ
2
شیفتگی نسبت به نجیب خاین
۵ـ در پاسخ به داکتر زیار که هنوز هم از داغ وابستگی به حزب مزدور بر پیشانیش پروایش نیست به عوض افشای وی به مثابه یکی از سخت جانترین میهنفروشان، سند برائت خود را میآورید که ایرادی نیست، زیرا او «دوست بزرگوار» تان است ولی «برجسته کردن» سه کار خاین نجیب نه بلکه یک کار او هم نمک پاشیدن آگاهانه یا نا آگاهانه بر زخمهای ملت داغدیده و کشیدن پردهای ساتر بر کتاب قطور خیانتها و جنایات اوست. شمای تاریخدان، کدام استیلاگر و خاین و خونریز مشهور در تاریخ افغانستان یا تاریخ سایر کشورها را سراغ دارید که با کندوکاو در تومار بیپایان اعمال ضد انسانیاش چند نقطه مثبت استخراج شده نتواند؟ حتی دو سه «کار» چنگیز، هیتلر، خمینی، امیرعبدالرحمن، امیرالمومنین عمرخان، امیر سیاف، امیر ربانی، امیر مسعود، امیر خلیلی و... را هم میتوان «برجسته» نمود. ولی آیا چنین برشماریها قادر اند نام این موجودات را از «شرم و ننگ تاریخ» به چیز دیگری تغییر دهند؟
از نگاه شما سه مورد کارکردهای برجسته نجیب عبارتند از: «اول طرح مشی مصالحه، دوم دفاع مستقلاً از حاکمیت رژیم، سوم اعلام روز ۱۵ فبروری به حیث روز نجات ملی پس از خروج قشون سرخ از کشور.»
به نظر ما ـو بدون شک به نظر اکثریت مردم افغانستانـ «سه کارکرد» بالا، هرگز خونپر بودن چهرهی قصاب ما را نمیپوشاند. ماهیت و هدف «مصالحه ملی» و در واقع هر تصمیم دیگر دولت دستنشانده را باید در تغییر و تحولهای اربابش در مسکو دید. ارباب در حال زوال به نوکرانش در کابل فرمان داد بازی «مصالحه ملی» را راه بیندازند تا از پر کاه شدن خویش جلوگیری کرده باشند یا کم از کم آن را به تعویق اندازند. دولت مخلوق مسکو و با تمام تار و پودش وابسته، نمیتوانست یکباره «ملی» شده و «مشی مصالحه ملی» را مستقل از خواست خالقش مطرح سازد. «مشی مصالحه ملی» سر سوزنی هم از خواست مبرم مردم ما مبنی بر سرنگونی رژیم نکاست و هیچ کس را نفریفت به استثنای مشتی سیاستمدار و «فرهنگی» سازشکار را که از برکت آن به نان و نوایی رسیده بودند.
طنز دورهی زوال رژیمهای دست نشانده و جنایتکار همیشه این بوده که در آخرین ماههای حیات خود به عبث به هر خس و خاشاک مثل «مصالحه ملی» و «آشتی ملی» و «انتخابات» و مانند آنها تمسک میجویند.
باز هم شما باید بهتر بدانید که «مشی مصالحه ملی» یکی از صدها ترفندی بود که جاسوس زیرک و «فصیح الکلام» «کیجیبی» در انبان عوامفریبی و خیانت پیشگیاش برای تداوم حاکمیتش داشت.
در مورد «دفاع مستقلانه از حاکمیت» میخواهیم کوتاه بگوییم که توفیق رژیم پوشالی را در شکست حملات جنایتکاران اسلامی زیر فرمان «آیاسآی» باید اساساً در بیعرضگی و مزدور بودن و منفور بودن رهبری آن جنایتکاران مذهبی جستجو کرد تا قابلیت دست نشاندگان. بگذارید میهنفروشان پیوسته انکار کنند، ولی ما از زبان عساکر عادی دولت دست نشانده شنیده ایم که در جنگ جلالآباد قومندانی را روسها میکردند. البته اگر مقایسهای مطرح باشد با شما موافقیم که توانایی رهبری «کیجیبی» دیده از رهبری «آیاسآی» دیده بیشتر بود!
علاوتاً آنجایی که میفرمایید: «او (نجیب) پارههایی از قران عظیمالشان را نیز از بر کرده بود... و آیات متعددی را در سخنرانیهایش از یاد میگفت و ترجمه میکرد و کلامش را در راستای اوامر خداوندی همساز مینمود و بدون تردد و تذبذب صحبت میکرد که همه شنوندگان نطقش او را تایید و حق بجانب میدانستند»، به نظر میرسد در حد یک فرد عامی تحت تاثیر سر میهنفروش قرار دارید. نجیب بدون شک سخنور لایقی بود دست کم همتاهای جنایتکارش مثل ربانی، قانونی، سیاف، خلیلی وغیره با او قابل مقایسه نیستند. ولی مسئله این جاست آقای سیستانی که کلام سخنوری چیرهدست زمانی در دل تودهها مینشیند و آنان را به حرکت در میآورد یا وسیعاً به طرف حزب یا دولت مربوط سخنور میکشاند که خطیب داغی آن چنان کلان و عمیق از وطنفروشی و ارتکاب جنایتها در پیشانی نداشته و از نظر اخلاقی هم حنایش پیش مردم رنگ نباخته باشد.(۳) نجیب و نیز همراهانش کشتمند، سلیمان لایق، دستگیرپنجشیری، کبیررنجبر، ظاهر طنین و... میتوانستند در لفظ آسمان و ریسمان را به هم ببافتد و خود را قلههای سیاست و دانش و فرهنگ ترسیم کنند. ولی از آن جایی که دم سیاه میهنفروشی از پس و پیش آنان پیدا بود، در جواب لفاظیهای پرطمطراق شان، اکثریت قاطع مردم ما پوزخند زده و آرزوی سرنگونی آنان را لحظهای از دل دور نمیکردند.
و اما در مورد استفاده از آیات قرآنی و نیز مسجد رفتنهای نجیب دیگر مطلقاً انتظار بود آقای سیستانی که این شگرد شیطانی او را توضیح میدادید که مانند هر حاکم عوامفریب و حرامزاده چگونه دین را در خدمت تحمیق مردم و تداوم سلطهاش به کار میگرفت و نه این که آن را به حساب «برجستگی مثبت کارکردش» بگذارید. قرنهاست و تا حال ادامه دارد که خون آشامترین و فاسدترین و مرتجعترین دولتمداران به زور دین و آیات قرانی و احادیث برگردهی مردم ما سوار بوده و کشور را به مثابه عقبماندهترین کشور کره زمین نگهداشته اند و اماناله خان یگانه شاهی را که رویای افغانستانی پیشرفته را در سر میپروراند، استعمار انگلیس به یاری روحانیون و دزدان اجیرش از کشور راند. به سیاف و قانونی و خلیلی و... توجه نمایید که همین امروز و تیزتر از اسلاف دینی خاین شان شمشیر اسلام به کمر زده، و بر هرکس و هر چیزی که علیه خود و سیاستهای خود تشخیص دهند تاپه تکفیر میزنند تا دوباره زبان به افشای جنایات آنان نگشاید. خلاصه نجیب به یک شیوه از دین سوءاستفاده میکرد و جنایتکاران اسلامی به شیوهای دیگر. شما باید به مردم بگویید فریب حربه دینی خاینان و جنایتکاران چه مذهبی و چه غیر مذهبی را نخورند نه این که به طور غیرمستقیم عوامفریبی نجیب در زمینه را بستایید ولی همزمان به عوامفریبی جنایتکاران «ائتلاف شمال» و یا طالبان خرده گیرید. (۴)
حتی بیشتر از این جا داشت و دارد که به «شخصیت»های خیلی خیلی «برجسته» و «نامدار» از قبیل اعظم دادفر، کبیر رنجبر، رهنورد زریاب، اکرم عثمان، سلطان بهین، دادفرسپنتا و... خطاب کنید که اگر هم تازه به اسلام گراییده اند، به خاطر حفظ ذرهای از شرافت و شهامت روشنفکری که شده شرم کنند و این قدر بیربط «بسم اله» و «انشااله» و آیت و حدیث را در حرفهای شان نیندازند که جز دل جنایتکاران اسلامی را به دست آوردن هیچ معنای دیگری ندارد و آبروی رفتهی آنان را بر نمیگرداند.
شما به نام یک مورخ اگر متعهد به مبارزه علیه دشمنان این مرز و بوم باشید باید رسالت افشای استفاده از دین به هر اسم و رسم را از یاد نبرید.
مینویسید:
«در آن، حزب مردمان شریف و وطنپرست بسیاری بودند که واقعاً میخواستند به نفع مردم فقیر و بیسواد وطن کاری بکنند اما دعوت قشون سرخ به کشور از سوی رهبری حزب شیشه آرزوهای شان را شکست و در حالی که قلباً مخالف عملکرد رهبری حزب و حضور قشون شوروی در کشور بودند، مگر بنابر دلایلی نمیتوانستند از عضویت خود در آن حزب ببرند.»
کدام «دلایل»؟ در آن صورت «مردمان شریف» چه باید میکردند؟ چگونه میتوان بین «مردمان شریف» و ناشریف حزب تفاوت قایل شد؟ صرفاً یک معیار وجود داشت و بس: از موضعی انقلابی بریدن از حزب و مبارزه علیه آن که طبیعتاً به پیوستن به مقاومت میانجامید. آن «مردمان شریف» که تا آخر بر سر سفره حزب میهنفروش قرار داشتند، بر مقامها و منصبهای اعطایی روسها یا سگان با خندهرویی و شادان تکیه میزدند و حتی از پذیرفتن القاب ننگین به اصطلاح «فرهنگی» و «رسمی» نظیر «کارمند شایسته فرهنگ» و «اکادیمیسن» و «کاندید اکادیمیسن» ابا نمیورزیدند و میبینید که تا به حال هم به آنها میبالند، پس معلوم نیست چطور میتوان آنان را «شیشهی آرزو شکسته» و با قلبی «مخالف» نامید در حالی که این «قلب» آنان را تا آخر در کنار حزب و مزایایش نگهداشت و حتی تا امروز هم به آنان حکم نمیکند که به سهم خود پرده از جنایتها و خیانتهای فرد فرد رهبری حزب برگیرند؟ یگانه مثال شما خلیل زمر است که گویا با تجاوز روسها مخالف بود و به زندان رفت. بسیار خوب او تنها «فرد شریف» مفروض به شمار میآید و چون دیگران مثل او عمل نکردند ناشریف بودند. مسئله به همین سادگیست. ادعای خود اینان در مورد «شریف بودن» دروغ، و تطهیر آنان توسط شما واهی و تعارفی مفت به دوستان «فرهنگی» یا غیر فرهنگی تان است چرا که قادر نیستید بیشتر از یک مثال از این «مردمان شریف» را ارائه نمایید.
واقعیت اینست که متاسفانه تا امروز همانطوری که از احزاب جنایتکار و تروریست اسلامی هیچ مرد و زن «شریف» برنخاست، در رهبری احزاب میهنفروش پرچم و خلق هم نمیتوان «مردمان شریف» را سراغ کرد. واقعیت اینست که متاسفانه تا امروز همانطوری که از احزاب جنایتکار و تروریست اسلامی هیچ مرد و زن «شریف» برنخاست، در رهبری احزاب میهنفروش پرچم و خلق هم نمیتوان «مردمان شریف» را سراغ کرد. در غیر آن شما سعی کنید به چند تایی از آنان دست یابید، همه را برای هموطنان معرفی دارید تا از بین «دهها هزار» عضو ادعایی در حزب میهنفروش نه زیاد بلکه تنهـا به یک درجن از آنان آشنا شویم.
کسانی که دچار خبط سیاسی تا سرحد میهنفروشی میشوند، راه پاک کردن شان این نیست که دیگر خود را عضو حزب خاین ندانند. برای پالودن خود از لکههای خون و خیانت به علت تعلق به یک چنان حزب، آنان میباید به وسیعترین، دقیقترین و مهمترین افشاگریها در مورد کارنامه حتیالمقدور فرد فرد رهبری و مسئولان اهتمام ورزند تا مردم متیقن شوند که از گذشتهی شان صمیمانه نادم و خجل اند و اکنون میخواهند تقوای سیاسی شان را با رو کردن به سوی مردم تحقق بخشند.
افتخار به القاب میراث روسها
شاید فرصتاش است بگوییم آقای سیستانی که شما اگر به راستی هیچ گونه وابستگیای به حزب میهنفروشان و روسها نداشتید، یکدل نه صد دل اعطای «کاندید اکادیمیسن» میراث اشغالگران را هم به لقای شان بخشیده دور اندازید. شما پیشقدم شوید که چه بسا رهنوردزریابها نیز خجالت کشیده و لقب «کارمند شایسته فرهنگ» را دیگر انگ افتخار خود نشمارند. شما مدعی اید که:
«من اگر استعداد و توانایی انجام کارهای در خور علمی، تحقیقی را نمیداشتم به هیچ روی رژیم حزب دموکراتیک خلق برای من لقب اکادمیک نمیداد. من چنین لقبی (کاندید اکادیمیسن) را... بالاتر از اهلیت کاری خود نمیدانم.»
خیلی خوب پس این قدر استغناء و اعتماد به خود هم به خرج دهید که از چسباندن «کاندید اکادیمیسن» اهدایی دستپروردگان خاین در نام تان عار کنید. (۵) در مقابل اگر به آویختن لقبی به نام تان مصر باشید، اعلامیه بدهید که همه شما را «داکتر»، «پروفیسر» یا «پوهاند» بخوانند، مطمئناً برای بسیاری بخصوص سایت «افغانـجرمن آنلاین» یا سایتهای دیگری که مطلب میدهید به آسانی پذیرفتنی خواهد بود. در غیر آن با ما موافق خواهید بود که القاب و مدارج علمی در تثبیت پاکیزگی سیاسی شخصیت افراد کاری از پیش نخواهند برد. مثلاً آیا اضافه شدن «پوهاند» در کنار نام نرشیر معروف طالبی اسحق نگارگر، چیزی از دنائت او به مثابه پایبوس ملا عمر میکاهد؟ یا اگر همین روزها از طرف مرکز تحقیقی و فرهنگی قانونی، سیاف، خلیلی، تحسیننامهای همراه با یک مشت پول به خاطر «خدمات فرهنگی» خود دریافت کنید، عکسالعمل شما چه خواهد بود؟ اگر بگویید هر دو را با نفرت به روی شان میزنید، آنگاه فوری سوال پیش میآید که چرا لقب عطایی میهنفروشان و تجاوزکاران روسی را غنیمت شمرده و از استفاده از آن ناراحت نمیشوید؟ آیا این لقب یادآور روزهای دشوار حضور تان در «شورای انقلابی» و «اکادمی علوم» نیست که به قول خود تان شب و روز از سایه شوم تعقیب خاد عذاب میکشیدید و از ترس مواخذه احتمالی از رفتن به سر مردهی برادر تان هم منصرف شدید؟
محمد اعظم سیستانی وشاگردی تاریخ
3
نجیب، نه دیکتاتور و نه تنگنظر!
ضمن تمجید «آشتی و مصالحه ملی» نجیب میافزایید:
«داکتر نجیب اله نه دکتاتوری مانند حفیظ اله امین بود و نه ناسیونالیست تنگنظر یا عظمت طلبی که جز ملیت و قوم خود به دیگران به چشم کم بنگرد... جنرال رشید دوستم ازبک و نبی عظیمی تاجیک بر اثر توجه و تشویق او سریعتر و بهتر از هر رجال منسوب به ملیت پشتون رشد کردند و بمدارج عالی نظامی ارتقا نمودند.»
این ارزیابی از نجیب بسیار جانبدارانه است. جنایات او و خادش نسبت به جنایات حفیظ اله امین اگر بیشتر نه کمتر موحش نبوده است. غلظت لکههای خون مردم روی هر دو جنایتکار را میپوشاند.
آنچه ماهیت نجیب و امثالش را متمایز مینماید عبارتست از میهنفروشی و فقدان جای پا بین تودههای مردم. او به عنوان یک حاکم دست نشانده و گردانندهی ماشین جنایتی به نام «خاد»، از منفورترین چهرههای تاریخ نزد مردم است که جهت حفظ دیکتاتوری تبهکارانهاش راهی نداشت جز تکیه بر بگیر و بکش و قومپرستی و نفاق افکنیهای نوع انگلیسی.
نمونه دو چهره کثیف غیرپشتون (رشید دوستم و نبی عظیمی) قبل از همه به اثبات میرساند که نجیب ابایی نداشت که جلاد صفتترین عناصر از قوم پشتون و غیرپشتون را به «مدارج عالی نظامی» بنشاند تا از هر کدام برای فرو نشاندن نارضایی و قیام سرتاسری استفاده کند. «ارتقا به مدارج عالی نظامی» دوستمها، عظیمیها، تنیها و عصمت مسلمها نمایانگر هر چیز دیگر میتواند باشد غیر از این که او قومپرست نبود. هر مستبد پشتون یا غیر پشتون تاریخ کشور برای تحکیم و تداوم جباریت ضد مردمیاش، افرادی از طبقات بالای قومهای دیگر را در حاکمیت راه داده است تا ضمن مقاصد دیگر، خود را «ملی» و«طرفدار تساوی حقوق تمام اقوام» رنگ نماید.
آیا وچ کردن سگانی هار مثل رشید دوستمها به جان مردم کابل و قندهار وغیره حاکی از لطف و توجه آن میهنفروش به مردم غیرپشتون و مشخصاً مردم ازبک بود؟
خود شما به خوبی از این فتنهگریهای انگلیسی یا روسی نجیب میگویید:
«گلمجمعهای دوستم برای سرکوبی و بیعزت ساختن مردم قندهار و زابل و لوگر و پکتیا و... فرستاده شد تا دشمنی قومی در میان اقوام شریف افغانستان تقویت شود.»
مثلی که کاملاً روشن است آقای سیستانی: نجیب بنابر روابط وسیعی که با اوباش اقوام مختلف داشت، پلیدترین آنان را به «مدارج عالی نظامی» و به هرگونه امکانات عالی که مایل بودند، ارتقا میداد تا خود را در قدرت نگهدارد. این باید به حساب فتنهگریها و حرامزادگیهای او گذاشته شود نه فضایلش. اساساً سعی در اثبات «ناسیونالیست تنگنظر و عظمت طلب» نبودن جانی خاینی که به زنان ماتمدیدهی سرگردان سرنوشت همسران شان میگفت: «برو شوی دیگر بکن»، به این میماند که آدم وقتش را برای حل این مسئله ضایع کند که آیا او به کرملین متکی بود یا نه؟ آیا تمامی فرهنگیان خودفروخته را «در حضور زن و فرزندانش» میدید یا صرفاً اجنتهای معتبر نظیر داکتر اکرمعثمان را؟ یا مثلاً منتو را بیشتر میپسندید یا آشک را؟!
معتقدید:
«موافقت نجیب اله به خروج قشون سرخ از افغانستان و دفاع مستقلانه از حاکمیت انقلابی واقعاً شهامت سیاسی او به حساب میآید.»
صفت «شهامت سیاسی» هم به سر مسلخ خاد نمیزیبد.
برای لاشخواران تازه نفس به سرکردگی گورباچف، افغانستان «زخم خونچکان»ی بود که با هر دردی که داشت میخواستند آن را از پیکر شان جراحی کنند. مزدوری مثل نجیب چه میخواست و چه نمیخواست برای شان قیمت نداشت. کرملین نشینان در غم فرونشاندن آتش قیام در خانه خود بودند و بریدن ناف عوامل از ناف خود و این که بدون سرپرستی مسکو زنده میمانند یا نمیمانند چندان مهم نبود. آیا در آن وضع بحرانی و متشنج اتحاد شوروی در حال زوال، اگر نجیب خود را صد پاره هم میکرد که روسها افغانستان را ترک نکنند، فایدهای داشت؟ چاکر ناگهان با «شهامت» نشده بود. ارباب در واقع سگش را رخصت میکرد و او چارهای نداشت جز پذیرفتن سرنوشت به دور از بغل گرم صاحب. «شهامت» زمانی میتوانست معنا یابد که نجیب همه چیز را افشا میکرد، تجاوزکاران روسی را از افغانستان جواب میداد، جنایات خود و حزبش را بدون کم و کاست به مثابه حزبی از همان اول وابسته و اجیر افشا و بعد انحلال آن را اعلام و خود و سایر رهبران حزب را در اختیار محکمه میسپرد.
تغییر نام حزب به «حزب وطن» و «جمهوری دموکراتیک افغانستان» به «جمهوری افغانستان» هم جز اقدامی ارتجاعی و جبینسایی مقابل جنایتکاران مذهبی، ارزشی نداشت و تلاش مذبوحانهی نجیب و حزبش را برای ماندن در قدرت به هر قیمت میرساند تا «نهایت شهامت» یا انگیزهی مثبت وطنخواهانه.
در جملههای زیر برای «برجسته» ساختن نمایشات نجیب صرفنظر از تبارز نوعی شیفتگی تان به مضحکهی «آشتی ملی»، اطلاعات تان در مورد گروههای وابسته به شوروی نیز بدبختانه سخت ناقص، سطحی و گمراهکننده است:
مشاطهگری گروههای مخلوق «کیجیبی»
«نجیب اله در جهت آشتی و مصالحه با تعدادی از احزاب مخفی دست چپی که دردورانهای قبل به دلایلی از حزب دموکراتیک خلق انشعاب کرده بودند و بنامهای "جمعیت انقلابی زحمتکشان افغانستان" و "سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان" و "سازمان زحمتکشان افغانستان" و "سازمان فداییان زحمتکشان افغانستان" و "کمونیستان جوان افغانستان" خود را مینامیدند کنار آمد و با دادن برخی امتیازات به رهبری این سازمانها، آنها را درحزب "مادر" یعنی حزب دموکراتیک افغانستان ادغام یا نزدیک ساخت. تنها حزب "سازا" از بقایای "ستم ملی" تحت رهبری محبوب اله کوشانی، بشیر بغلانی و اسحاق کاوه استقلال خود را حفظ کرد و چند مقام دولتی مانند وزارت پلان، وزارت عدلیه، وزارت معادن و صنایع را بدست آوردند.»
عجیب است میفرمایید که اجنتهای سه گانه ی «کی جی بی» علیرغم گرفتن وزارتهای مهم «استقلال خود را حفظ کردند.» کدام «استقلال» آقای سیستانی؟ استقلال در نان خوردن و تشناب رفتن که استادان شان نجیب و ببرک کارمل همان را هم نداشتند؟ کودکان مکتبی ما هم سازمانهای نامبرده را منحیث سازمانهای ساخته و پرداخته روسها میشناسند. هیچ کدام از این سازمانها بر شالودهی استقلال طلبی، وطنپرستی و مخالفت با سیاستهای کرملین در مورد افغانستان و جهان به وجود نیامده و از «حزب مادر» نبریده بودند. شوروی چنانکه از دو گروه «پرچم» و «خلق» استفادهها برد، وجود این سازمانهای «زحمتکش» را نیز مزاحمتی تلقی نکرده و «کیجیبی» میخواست آنها را در موقعش به کار گیرد که گرفت. برای «کیجیبی» چه سودی بهتر از این که عوام و حتی تاریخدانی مثل شما آنها را «احزاب مخفی دست چپی» بخوانند که گویا ضد حزب نجیب بوده و امتیاز دادن به آنها نمایانگر پیشبرد و تحقق سیاست «آشتی ملی» می باشد. اگر این سازمانهای «زحمتکشی» همانند «مادر» شان میهنفروش نمیبودند و حتی در یک زمینه هم با «مادر» اختلافی جدی داشته و بر آن پای میفشردند، چگونه ممکن بود در حدی بیشرافت شوند که با «امتیازات» مجدداً به آغوش «مادر» بدکاره و خاین پناه برند؟ این سازمانهای «مخفی دست چپی» اگر از همان تخم و خون نجیب و سایر میهنفروشان نمیبودند چگونه ممکن بود به رهبری قاتلان کثیفی مثل نجیب، کشتمند، سروری، گلابزوی، رفیع، تنی، لایق و... تن دهند؟ ولی بوی گند محبوب اله کوشانی، بشیر بغلانی و اسحق کاوه به مثابه جاسوسان مخفی «کیجیبی» (تنها در این مورد میشود آنان و باندکهای شان را «مخفی» نامید) آنقدر بالاست که به بحث زیاد نمیارزند. یاد تان باشد آقای سیستانی که حضرات مذکور آنچنان به جاسوسی خو گرفته و به قول مردم «لشم» اند که در پیوستن به «سیآیای» و رژیم ایران و کنار آمدن با جنایتکاران مذهبی دست کمی از آقایان اکرم عثمان و ملا متوکل و عبدالحق علومی و گلابزوی و... ندارند. (۶) با وصف این عجیب است میفرمایید که اجنتهای سه گانهی «کیجیبی» علیرغم گرفتن وزارتهای مهم «استقلال خود را حفظ کردند.» کـدام «استقلال» آقای سیستانی؟ استقلال در نان خوردن و تشناب رفتن که استادان شان نجیب و ببرک کارمل همان را هم نداشتند؟
هکذا اعلان ۱۵ فبروری به حیث «روز نجات ملی» را باید در پرتو اوضاع در «همسایه بزرگ شمالی» دید که فروپاشیاش آغاز شده بود و مافیای تازه به قدرت رسیده به سرکردگی گورباچف از «زخم خونچکان» به خود میپیچیدند. ازینرو بیرون شدن قشون روسیه را نجیب یا هر میهنفروش دیگر میتوانست هر طوری که بخواهد برگزار نماید که هیچ مجازاتی از سوی ارباب متصور نبود چون از درد «زخم خونچکان» او میکاست و برای پوشالیانش «کریدتی» فراهم میآورد که گویا «مستقل» اند. برای شوروی و گورباچف خواستنی این بود که افغانستان، ارزان و آسان زیر کنترولش باشد، اعلام و غیراعلام ۱۵ فبروری به هر نامی اهمیت نداشت. علاوتاً «روز نجات ملی» میتوانست به معنی «نجات» کشـور از تجـاوز چین و امریکـا ـچیزی که روسها تبلیغ میکردندـ باشد. از جانبی، «۱۵ فبروری» اعلام شده توسط نجیب را هیچکس جدی نگرفت زیرا مردم از یاد نبرده بودند که او یک جاسوس دست نشاندهی «کیجیبی» بود که تنها با گردانندگی خاد جهنمیاش خون و داغ ستمکاریها و بیناموسیهایی را بر دامن دارد که هرگز و با هیچ گونه فریبکاری و حیله و مسجد سازی و آیت و حدیث بر زبان آوردن و اکتهای «مستقل» بودن بخشوده نمیشود.
محمد اعظم سیستانی وشاگردی تاریخ
4
در باب کمالات نجیب ادامه میدهید که:
نجیب «ملی» و مسلمان!
«نجیب اله به توسعه کمیته مرکزی حزب پرداخت و تعداد آن را از ۷۱ به ۱۳۰ عضو بالا برد. اما افزایش آن در جهت تحقق مشی مصالحه ملی تاثیرات مثبتی ببار نیاورد. توجه به اماکن مقدسه و اعمار مساجد جدید و دادن امتیازات مادی و معنوی به روحانیون و... ایجاد انجمنها و کانونهای فرهنگی، تشکیل احزاب دست راستی تعدیل برخی مواد قانون اساسی از طریق لویه جرگه ۱۳۶۹ وغیره از اقدامات مهم دکتر نجیب اله برای هموار ساختن زمینه تحقق مشی آشتی ملی بود و حتی تعیین صدراعظم غیر حزبی و جا دادن تعدادی از وزیران غیر حزبی در حکومت فقط و فقط به همین منظور یعنی نیل به تحقق مشی آشتی ملی صورت گرفت. تاسیس پوهنتون تحقیقات اسلامی نیز گامی در این راستا بود.»
اگر چه «توسعه کمیته مرکزی از ۷۱ به ۱۳۰» طوری که خود هم متوجه شده اید ربطی به «مصالحه ملی» نداشت بلکه مصالحهای بین میهنفروشان بود، معهذا چقدر خوب بود اگر لطف کرده اسامی این ۱۳۰ نفر را میآوردید که اگر شمای «بی پشت و پناه» مجبور بودید به عضویت در «شورای انقلابی» خاینان تن بدهید، میدیدیم که آن ۵۹ آقا و خانم از این عضویت خاینانه شرمسار خواهند بود یا همگی با وقاحت علومی، داکتر زیار، نبی عظیمی و ثریا پرلیکا و... آن را دبدبه و افتخار شان خواهند پنداشت؟
اعمار مساجد جدید و خریدن روحانیون چنانچه گفتیم از جنس کارهای شناخته شدهی استعمار انگلیس بوده که در دنیای امروز و مخصوصاً در شرایط حاکمیت مشتی میهنفروش جلاد، خریداری ندارد و دیدیم که نتوانست از سقوط «فصیح الکلام»ترین عامل «کیجیبی» جلو گیرد.
ولی «تشکیل احزاب دست راستی» بدون تردید از سیاهترین خیانتهای نجیب بود. مگر احزاب دست راست مزدور و تروریست کم بود که او هم بر تعدادش میافزود؟
میبینید آقای سیستانی که رهبر شما و اکرم عثمانها، رهنورد زریابها وغیره با توسل به هر چیز ناپاک و خیانتآلود و ضد ملی میخواستند قدرت شان را حفظ کنند. او میخواست در مقابل احزاب راست آفریدهی «سیآیای» و «آیاسآی»، احزاب راستی پول بگیر خود را به میدان آورد. اما دژخیم احمق نمیدانست که همهی راستها و مرتجعین، تروریستها و خاینان به این وطن قبلاً در احزاب بنیادگرا جمع شده بودند چون دامن «سیآیای» و رژیم ایران را از مدتها پیش چربتر از دامن او و بادار محتضرش یافته بودند. ایجاد احزاب راست توسط نجیب، درست مثل اینست که امروز آقای کرزی به خاطر بیشتر به دست آوردن دل جنایتکاران بنیادگرا، شروع کند به راه اندازی چند حزب بنیادگرای دیگر که سنگ و چوب این ملک هم به او خواهد خندید. اگر کشش به یاران پرچمی و شخص «رهبر دراک» نیست پس دلیل چیست که ایجاد احزاب دست راستی توسط نجیب را در صدر کثیفترین خیانتهای او ذکر نمینمایید؟ همین طور میهنفروش نمیدانست که درد مردم جور دیده از خاد و خادیهای شرفباختهی او و تسلط روسها بر کشور را هیچ پوهنتون اسلامی عریض و طویلی نمیتواند دوا باشـد و نه لکههای خون را از سر و روی خود و رژیمش بزداید.
آقای سیستانی اگر شما آشکار یا تلویحاً تمکین در برابر جنایتکاران بنیادگرا را عار بدانید، پس تمامی چالها و مداریگریهای مذهبی نجیب را باید تشریح نموده و نشان بدهید که سوءاستفاده از دین در این مرز و بوم آن چنان حیلهای منفور، قدیمی، تشهیر شده و بیآب شده است که دیگر این بنجل بویناک چه از انبان میهنفروشان مذهبی عرضه شود و چه میهنفروشان غیر مذهبی کار زیادی از پیش نخواهد برد.
گلایه رفیقانه از نجیب
تجسم دلبستگی نسبت به نجیب در این جملهها روشنتر جلوه دارند:
«از امین و کارمل که هر دو جنون قدرت طلبی و خود برتربینی داشتند گلایه نیست، ولی از داکتر نجیب میتوان گلایه کرد که به عنوان یک رهبر دراک پشتون چطور رضایت داد که گلم جمعهای دوستم برای سرکوبی و بیعزت ساختن مردم پرغرور قندهار فرستاده شوند.... دشمنی قومی در میان اقوام شریف افغانستان تقویت شود.»
گلایه از یک میهنفروش جانی! اگر در هر چیز قضاوت «بیطرفانه» کردن دشوار باشد، در ارتباط با ماهیت سر میهنفرشانی مثل امین و کارمل و نجیب کوچکترین تأمل مسخره است. اینان با «نابغه شرق» شان جاسوسان یک دستگاه واحد بودند، حزب و ایدئولوژی و سیاستی واحد داشتند و همه از سوی صاحبان مسکوی شان یکی پی دیگری روی صحنه آورده شدند و هر چهار چاکر در رقابتی افتاده بودند تا با کشتار و ایجاد وحشت هر چه بیشتر برای «تأمین ثبات»، توجه و شفقت کرملن نشینان را به خود جلب نمایند. و کی شک دارد که در این مسابقه نجیب از سه تای اول سبقت جسته بود و «جنون قدرت طلبی و خود برتر بینی» وی کمتر از اسلافش نبود؟
آقای سیستانی حرفهای درستی هم میزند ولی متأسفانه نمیتواند یا نمیخواهد به استنتاج درستی از آنها برسد:
محمد اعظم سیستانی وشاگردی تاریخ
راوا که خود در پاکستان دوشاش رهبران مجاهدین از کمک های امپریالیزم وپان اسلامیزم سهمیه میگرفت و در داخل در شمالی لوگر هرات قندهار .... جنگ مسلحانه و اجرا اعمال ترور انفجار سبوتاژ... را در کنار گل اقا و شیر اقا پیش میبرد...
به کرار و مرار افراد و گروهای مختلف ماویستی بنام اخگر, ساما, ساما جوان, عدالت دهقانان شعله جاوید ....... با بم راکت و مواد منفجره گرفتار و گروه های مشهور شان در قندهار انحلال شد گروه های ساما جوان در "ضربه چهلستون" نابود شدند گروه ای دیگر شان از جانب شوار نظار و گلو جان .... گلم شان جمع شد ....
کسانیکه خود غرق جرم و جنایت و اختلاس پول های کمکی به گروه خود هستند به ترور و تخریب دست زده اند و اینک چون اوغانملت دنبال اهداف قومی میباشند همه را چون خودشان جنایت کار .... فکر میکنند بی خبر از اینکه مردم به فضل خداوند راه را از چاه تشخیص و از طرز خرم فرد میشناسند .....
امروز نیز در کنار گروه حقانی گلبدین و طالب گروه های ماویستی از حمایه بی نظیر پاکستان بر خوردار اند شاید شما ها دلیل فشار چین را در رابطه عنوان بکند اما مردم قضاوت شانرا درباره شما ها نظر به عمل و کردار تان انجام داده است ......
باید که از سیستانی و نجیب و سایر همخونی های تان دفاع کنید این روش تغیر ناپذیر اوغانیست ...
"یک خادیست "
محمد اعظم سیستانی وشاگردی تاریخ
بخش نخست
خواننده هاي عزيز!
هيچ خود تانرا درد سر ندهيد اين ألقاب سلميه وقلمبهء يك تعداد نيمچه با سواد هاي اوغان جز نام ديگر چيزي نبوده است، شايد نزد تان سؤال پيدا شود كه چرا
شما نام يك اوغان را بنام اكادميسن ابراهيم عطايي شنيده أيد كه حالا درين جهان نيست، اين آقا كتابي در مورد حوادث چند قرن اخير نوشته است كه مملوء است از خزعليات وجعليات كه هيچگونه سند ومدرك علمي تاريخي ندارد، اين آقا با وجوديكه در مقدمه ادعا كرده است كه در تشريح حوادث خصوصا حوادث كه از پيش نظرش گذشته حب وبغض شخصي اش را كنار گذاشته ولي برخلاف ادعايش كتاب آنقدر از تعصبات قبيلويي پر است كه حتي بالآي پشتونهاي خارج قبيله اش هم رحم نكرده وآنهارا با اتهامات واهي وبي أساس بي آب وبي آبرو ساخته است، يكي ازين أفراد كه آماج تي هاي اتهام اين مورخ ساختگي قرار گرفته شهيد قوماندان خانمحد قندهاري است كه چند سال قبل توسط طالبان به جرم اينكه جمعيتي بود ترور گرديد، اين مورخ ساختگي نيز قوماندان خانمحمد را متهم به نكاح نمودن پسر جوان كرده است درحاليكه آن كسيًكه پسر بچهء جوان را به نكاح خود در آورده بود نه قوماندان خانمحمد بلكه كس ديگري از قبيله عليزي بود كه هم عشيرهء اين مورخ ساختگي بود ولي اين مورخ عقده ايي زهر خودرا بالآي مرحوم خانمحمد بيچاره خالي كرده است كه حالا ازطرف خود اوغان ها زير تيغ نقد قرار گ فته است، هركسي كه بزبان اوغاني بلديت دارد لطفا اين مقاله را بخواند:
محمد اعظم سیستانی وشاگردی تاریخ
دکتاب په ۳۸۷ صفحه کښي داسي لیکي: (... ددغو تنظیمونو څخه ملانقیب قول اردو، ګل آغا ولایت، او نور هر یوه امیر لالی، استاد عبدالحلیم( دایو موټروان ؤ او په کندهار کې دریور ته هم استاد وايي) دکندهار اختیار واخیست او دحزب اسلامي څخه سرکاتب عطا محمد بالنسبه لوټماری نه کوله، نور نو هر یوه حتی دښار په منځ کې پاټکونه درلودل او پر لویو لارو يې پاټکونه تړلي وه چي نه سپور نه پیاده نه موټر او نه خر ورڅخه تیریدای شوای، پیسې غوښتلې ښکنځل يې کول او حتی وهل یې کول.داټوله چرسیان او لواطت کاران وو ا ودخلګو زامن يې په زور پوستو ته بیول وروسته حتی خبره دې حد ته ورسیده چي دخان محمد قوماندان په نامه پر هلک نکاح وتړله ا وهغه يې په ګلپوش موټر کې کښینوی او دشا له خوا چې داوږه يی راکټ ډزي کیدلی او په یوه ثانیه کې دکلاشینکوف په زرو مرمۍ فیر کېدلی، په ښار کې وګرځول سو.دې فضیحت ټول ښار ذهیر کړ، ډېرو خلګو خپل زامن له ښاره نورو ځایو کابل او کویټی ته واستول)
تاریخ پوه په احتیاط سره پیښي اودنورو خلګو نظریات څېړي.( دغه ټول لواطت کاران ول) دشریعت له اصولوسره هم سر نه خوري. زموږ دین موږ ته اجازه نه راکوي چي پر بل چا بې ځایه تور ولګوو بېله دي چي یوکس مو پریو بد کار لیدلي وي او یا پر هغه شاهدان ولرو. دپورته پاراګراف د رد له پاره به په انګلیسي ژبه دغه لنډ باوري او قوي دتاریخ لیکني اصول دلوستوونکو مخ ته کښېږدم.
(Avoid being selective; be open to whatever discoveries you may find when acquiring evidence; don’t pass up an argument simply because it does not follow your previous ideas. The goal of a historian should be to tell, ostensibly, what happened objectively. Objectivity, therefore, is of paramount importance when considering evidence. Where? Where did it occur? What groups of people were involved and where did they reside?
مرحوم عطايي صاحب باید دپورته پیښي چي دخان محمد او دهلک نکاح ئې یاده کړي او ما ئې پرخاصو الفاظو تاکید کړی دئ، موقیعت، وخت، تاریخ ښودلی وای او دائې ویلي وای چي دونو(دومره)خلګو دغه پېښه ولیدل، دغه یا هغه ګروپ خلګ پکښي مدخل ول، دقیق او درست ماخذ ئې باید ورکړی وای اویا ئې لیکلی وای چي دغه پورته پېښه ده په خپلو سترګو لیدلې ده او یا یوه اوازه وه چي ده اورېدلې ده. مرحوم عطايي صاحب دپورته پارګراف په اخیر کښي لیکي چي خلګو خپل زامن کابل او کوټي ته واستول مګر دکتاب دپورته پارګراف (دتحریک پیل) ترسرلیک لاندي دکابل په اړه ئې لیکلي دي چي (جمعیت، حزب، محاذ،جبهه نجات، اتحاد او حتی دشیعه محسنی حرکت هر یوه ددولت په نامه [پر] یوه اداره خیټې واچولی، لومړی يې هغ چور کړه ورسته يې دخپل داړ او تاړاک سنګر ورڅخه جوړکړ.)
چي په کابل کښي حالت تر کندهار زیات خراب ؤ، نو خلګو خپل زامن ولي کابل ته استول؟! اوس بیرته دغه خبري ته راګرځم چي عطايي صاحب په خپل اثر کښي لیکلي دي چي (...حتی خبره دې حد ته ورسیده چي دخان محمد قوماندان په نامه پر هلک نکاح وتړله ا وهغه يې په ګلپوش موټر کې کښینوی او دشا له خوا چې داوږه يی راکټ ډزي کیدلی او په یوه ثانیه کې دکلاشینکوف په زرو مرمۍ فیر کېدلی، په ښار کې وګرځول سو)
عطايي صاحب ددغي پورته پیښي په اړه هیڅ ماخذ نه دئ ورکړی. ما (مهربان) ددغي پښي اوازه په خپله اورېدلې ده خو لیدلې مي نه ده. راځئ چي ددغي پیښي د رد او تائید په اړه دکندهاردداسي یو کس خبري واورو چي هغه ددغي پيښي په اړه پوره معلومات لري:
«زه په دې واده کي ناست وم. ددغه واده وریجي مي لا خوړلي دي، مګر خبره داسي نه ده لکه خلګو چي پسي جوړه کړې ده. خلګو چي اوازه ګډه کړې ده چي خان محمد پرهلک باندي نکاح تړلې ده، دغه هلک مختار نومېدئ او دخان محمد موټروان ؤ. دی را ولاړ سوی ؤ دیوې نجلۍ سره چي دیو صاحب منصب لور وه،لاره جوړه کړې وه. مختار به ددغي نجلۍ پلار چي صاحب منصب ؤ، ترفرقې پوري په موټر کي وړئ او بیرته دخان محمد تر کوره راوړئ. کمیس کریم په دې خبره خبر سو چي دخان محمد موټروان دصاحب منصب پر لور عاشق سوی دئ نو باره ئې دغه هلک یا موټراون بندی کئ. ورسته خان محمد په دې موضوع پسي خبر سو، باره ئې کمیس کریم ته حال ور واستوئ چي هلک دي ولي بندي کړی دئ؟ کمیس کریم ورته ویل چي دی ددغه صاحب مصنب پر لور مین سوی دئ. خان محمد ورته ویل چي ستا ئې په څه؟ ژر موټروان را ایله که. کمیس کریم باره موټروان ورایله کئ خو یوڅه لت ئې ورکړی ؤ. خان محمد دنجلۍ پلار را وغوښت اوټوله قصه ئې ورته وکړه، باره ئې ورته ویل چي اوس نو ستا خوښه ده چي لور په نکاح ورکوې که یا. نو هغه صاحب منصب هم خپله لور په نکاح ورکړه. یو څو عمر بعده ئې واده سو، په واده کي ددغه مختار یو انډیوال ؤ چي عبدلله نومېدئ، هغه مسخر پر وکړه، ورته ویل ئې چي مختاره زویه نن ښه ډېر ډوډۍ وخوره، ماښام خان محمد بیا پر تا نکاح تړي، مختار ورته ویل چي داخبري مه کوه، سبا به ریشتیا سوې وي، بیا ولاکه ځان خلاص کم. دواده ډوډۍ موږ وخوړل،کورو ته ولاړو، سهار په ښار کي اوازه ګډه سوه چي خان محمد پر هلک نکاح تړلې ده، هفته لا نه وه تېرې سوه چي دیو راډیو څخه مي وارېدل چي په کندهار کي یو جهادي قوماندان پر هلک نکاح تړلې ده. زما هغه ساحنه جګه سترګو ته ودرېدل چي خان محمد خو دمختار نکاح دهغه صاحب منصب دلور سره ور وتړل، کې نه منئ ورسئ تر اوسه هغه نجلۍ دغه مختار ته ناسته ده» ګل محمد هوتکي، شخصي مکاتبه، قوس- ۲ -۱۳۹۲
عطايي صاحب باید په دغه موضوع پسي پوره څېړنه کړې وای خو نه ئې ده کړي بلکي دسري چوک اوزه ئې تاریخي کړې ده. ما(مهربان) په کندهار کښي دبیخي ډېرو خلګو څخه ددغي پیښي په اړه پوښتني وکړې خو هیچا راته تائد نه کړه. زه حیران یم چي عطايي دکومي خوا دغه پېښه پيدا کړې او کتاب ته ئې داخلي کړې ده. ماته دسخاوي (۹۰۲ هـ ش مړ) هغه وینا راپه یاد سول چي وايي«تاریخ باید له خرافاتوڅخه وژغورل سي«. ددې کرښو لیکوال هم دغه لنډ تنقید په دې نیت وکړ چي له یوې خوا دمکاتبو شاګردان، ښوونکي، دپوهنتونونو محصلین او استادان دیادسوي اثر په اړه خبر سي چي باید ددغسي تاریخي کتابونو څخه د یو قوي ماخذ په توګه کار وانه خیستل سي او له بل اړخ دامکان تر حده مو کوښښ کړی وي چي افغاني تاریخ مو له حرافاتو ژغورلی وي.
پای
كابل
۳۱۹۲- قوس- ۱۲