به من می گویند اینقدر گریه وناله برای شهیدان چه دردی را دوا می کند؟ گذشته ها را باید فراموش کرد وکاری برای زنده ها انجام داد. علی الاصول حرف دوستان را می پذیرم واحترام شانرا محفوظ می دارم.
دوکتور معالجم خانم( Roos ) در ابتدای آ شنایی ، ا ین پیشنهاد را مطرح کرد: اگر گذشته های رنجبا ر را فراموش نکنی، روی سلامتی را نخواهی دید. در جواب گفتم : گذشته های من افتخارات من است ومن نمی توانم از ا فتخارات خود بگذرم . ا و شانه ها یش رابالا انداخت و با تعجب به طرفم نگریسته گفت: چگونه ممکن است رنج وغصه باعث افتخار باشد؟ من می دانستم که دنیای من و دنیای این خانم مهربان غربی از هم متفاوت است. وقتی دریچه دل را آهسته آهسته برایش گشودم تا زخم هایش را تما شا کند، در آخرها برایم وبرای دیگران از من بیشتر اشک می ریخت .
این کار نه از روی عقده است ونه سرگرمی.( وبرای من نه آسان) نوشتن در باره مرگ عزیز ترین همسنگران ، خواب را از چشمانم می گریزاند. بسا اوقات قلم عاصی می شود و حتا یک کلمه هم روی کاغذ نمی نشیند. هکذا آرزو ندارم زخم های خانواده های قربانیان را تازه کنم. وازین بابت از همه داغدیدگان پوزش می طلبم. ترسم از آ ن است که نشود یاد ها وخاطرات ( به هر حال خوشایند یا نا خوشایند) زیر خاک بروند و نتیجتا ً فصلی از جنایت وضد جنایت ازنظرها پوشیده بماند. نمی توانم از یاد ببرم که یک حلقه دستبند به دست من و دیگرش به دست ضیاالحق (مشهوربه ضابط ضیاالحق) دلتنگی می کرد. از " دیگ بخار")موتر مخصوص انتقال زندانیان) پایین مان کردند. حاجت به چرخاندن کلید در حلقه دستبند ضیاا لحق نبود. او دست لاغر وباریکش را از حلقه بیرون کرده بود. افسران محافظ خشم آوردند واو را زیر شلاق گرفتند. او می گفت گناه من چیست دستهایم را شما شکستید. آخر دست لاغرم کوچکتر از حلقه دستبند شماست!
بیاد می آورم پیشنهاد قاضی احمد ضیاء را که قبل از محکمه به من گفت: بیا من وتو تمامی" مسئولیت" ها را به گردن بگیریم تا دیگران ازاعدام نجات یابند. پاسخ دادم که حاضرم از خون خود بخاطر یاران بگذرم اما فکر نمی کنم که دشمن با این تاکتیک ها دست از سر ما بر دارد.
نمایشی که آنرا محکمه نامیدند پایان یافت. برخورد ها در جریان تحقیق وفیصله "محکمه اختصاصی انقلابی" بطور واضح نشان می داد که شدید ترین" مجازات" در انتظار ماست. ما را از بلاک اول به یکی از اتاق های منزل سوم بلاک سوم آوردند. اتاق آلوده با گرد وکثافات بود. شروع به پاککاری خانه خود کردیم و دوشک های اسفنجی را روی زمین انداختیم. انجنیر نادرعلی (پویا) با رضایتمندی گفت :" چقدر خوب شد." انجنیر امین اعتراض کرد: " زندان جای شکر گزاری نیست. " نا درعلی گفت "همین که در کنار هم هستیم یک غنیمت کلان است.اگر در زندان باشیم یا زیر ریسمان دار. "
پس ازماه ها شکنجه وگذراندن درسلولهای انفرادی صدارت این اولین باری بود که نزده همرزم در کنار هم اجازه نشستن وصحبت کردن را یافته بودیم. ورزش ما قضا نمی شد. کتاب های دست داشته را می خواندیم و تبادله می کردیم . صحبت های ما اکثرا ً بر محورسیاست می چرخید. به درستی راه ذره ای تردید نبود. معمولا ًهر پانزده روز یک بار اعضای خانواده ها به دست عسکر( من خوش ندارم در چنین محلی کلمه سرباز را به کار ببرم ) لباس برای ما می فرستاد ند. دور هم جمع بودیم وضرب المثل " مرگ یاران جشن است" به حال ما مصداق پیدا کرده بود. با آنهم این" غنیمت" دیر دوام نیافت. به منزل چهارم کوچ مان دادند. اتاق جدید که به نام اتاق لیدرها یاد می شد، از زندانی لبریز بود. در حدود دو صد نفر، شامل احزاب و گروه های چپ وراست ، دارای دیدگاه های ایدئولوژیک ، سیاسی، سلوک وروش های زندگی مختلف و متفاوت از هم. اعضای حزب اسلامی حکمتیار ، جمعیت اسلامی ، اتحاد اسلامی، حرکت انقلاب اسلامی، وحرکت اسلامی ودیگران . همچنان رهبران ، کادرها واعضای سازمان های انقلابی چون سازمان پیکار برای نجات افغانستان ، سازمان رهایی افغانستان، سازمان انقلابی وطن پرستان واقعی( ساوو) ، گروه اخگر وسازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما) وغیره. اعضا وهواداران تمامی سازمانهای انقلابی - منجمله سازمان خود ما - از ما پذیرایی بزرگوارانه نمودند. داکتر میرفخرالدین شهید از یکایک ما احوال می گرفت . برخوردهای محبت آمیز وخدمات مخلصانه اش شامل حال ما و تمامی زندانیان می گردید. ما با تعدادی از اعضای رهبری وکادرهای سازمان های انقلابی ، منجمله اعضای " ساما" درین جا آشنا شدیم.
انبوه زندانی در اتاق باعث آن می گردید که چپلک(سرپایی) های خود را زیر دوشک ها یما ن بگذاریم. در چنین حالتی قربانسعید (افسر بلاک سوم) فرمان می داد: " دوتوشک سه نفر! " یک تن از زندانیان ( ب. ب) شوخی کنان درجه هوش او را به آزمایش می گرفت ومی گفت:" ضابط صاحب! نمیشه که سه نفر به دو توشک بخوابیم؟ افسر چیغ می زد: " نی ! چیزی که مه می گویم. فقط دو توشک سه نفر!" ما مجبور بودیم طوری بخوابیم که پای یکی بطرف سر دیگری بیاید. از این بابت هر شب دعوا ومرافعه برپامی شد." او بیادر پایت به دهنم خورد! آخر سر به جای قرآن اس!..."
گروه نزده نفری "ساما" برای مرگ لحظه شماری می کردند. البته در انتظارمرگ بودن حالت سختی است. ولی نه آنچنان که انسان مثل حیوان قوله بکشد. اعتقاد به راه وداشتن ایمان و اراده محکم ، می تواند دلهره مرگ را کاهش دهد. به گفته علی دشتی " هزار سال کشمکش در زیر امواج دریا آسانتر از یک شب در انتظار چوبه دار بودن است." هر کس پیام ، یادگار وسفارشی را برای شخص مطمئنی می سپرد. من هم ساعت بند دستی خود را که از فرط ُخلق تنگی دوامدار کوته قلفی های صدارت تاب نیاورده واز حرکت باز مانده بود ، برای همزنجیری که در بیرون از زندان شناخت و رزم مشترک داشتیم ، دادم تا پس از خلاصی به عنوان نشانی به خانواده ام بسپارد. این ساعت یادگار رفیق عزیزی بود که نمی خواستم زیر خاک برود ویا دست خونین جلادی را زینت دهد. او با چشمهای خسته وکم نور بطرفم دید . ساکت وصامت بود. گویی خون بدنش خشک شده باشد. حرفی بر زبان نیاورد ویاد گارپیش از مرگ را دل ونادل از دستم گرفت ودر گوشه ای گذاشت. گمان نمی کنم که این خاطره تلخ تا قاف قیامت از یاد هردوی ما برود. نادرعلی دهاتی(پویا) اکثر اوقات کتاب می خواند. آنقدر آرام وخونسرد وبا اشتیاق که گویی در تالار کتابخانه ای نشسته باشد. بحث ها وجدل های رایج در زندان راه اندازی می شد. انیس" آزاد" شعر های تازه اش را بما می خواند. واپسین شعر هایش گل کرده بود. زبیر احمد با شوخی های شیرین ، گل لبخند را برلبان یاران می کاشت و فضای دلگیر زندان را عوض می کرد. اگر کسی اورا نمی شناخت فکر می کرد که برای چند روزی در زندان مهمانی آمده است. آذر( نعیم ازهر) در رابطه شعر وادبیات معلومات می داد. یک عده از همرزمان که عادت به دود کردن سگرت داشتند با یک تصمیم محکم سکرت را ترک گفته بودند. . . .
قبل ازظهر روز چهارشنبه هفدهم ماه سنبله ۱۳۶۱ صاحب منصب بلاک سوم وارد اتاق شد. لست طویلی در دست داشت. زندانیان یکی بطرف دیگری نگاه های معنی داری کردند. یکی از آنها با لحن معصومانه ای گفت : " باز نام خا نیس. خدا خیر کنه. از ای لست بوی خون میایه. " اولین نام ها از گروه ما خوانده شد. از جمله نوزده تن همدوسیه ، اسمای پانزده تن درلست شامل بود:
انجنیر نادرعلی دهاتی، انجنیر محمد علی ، انجنیر میرویس ، محمد نعیم ازهر ، انجنیر زمری صدیق ، داکتر عبدالواحد رائین ، انیس آزاد ، شاهپور قریشی ، انجنیر محمد امین، زبیر احمد، قاضی احمد ضیاء ، داکتر صدیق جویا، ضیاءلحق ، انجنیر داوود و محمد نسیم .
وقتی نام خوانی ( اصطلاحی است که زندانیان بکار می بردند) پایان یافت ، دستور داده شد تا اثاثیه خود را جمع کنیم. فضای غم انگیزی اتاق را مالامال کرد. یک محشر واقعی برپا گردید. ما خو به سوی سرنوشت می رفتیم ، ولی گلیم ماتم زیر پای عزیزانی هموار می شد که در این سفر با ما نبودند. با همرزمان زندانی که میعاد حبس شان معین شده بود ، طی این مدت حرف ها وتبادل نظر های دلچسپی داشتیم. همه شان هردم شهیدانه به طرف ما می دیدند. اندوه آن عزیزان را من زمانی درک کردم که طی سالهای زندگی ام در زندان صدها هموطن ورفیق راهم را دشمن از کنارم بیرون کرد . داغ ودرد این جدایی برای همیش در دل ماتم گرفته ام سنگینی می کند . این درد خیلی عظیم است و هیچ واژه ای را که ترجمان این غصه شده بتواند ، در قاموس والای انسانیت پیدا کرده نمی توانم. هنگامی که همدیگر را تنگ در آغوش گرفتیم و نگاه های ما باهم تلاقی نمود ، تنها یک سفارش به یاران داشتیم: ما هنگامی راحت میمیریم که مطمئن باشیم شما راه مانرا ادامه می دهید . و دیگر : خدا حافظ رفیقان !
پاسبان کلید را در قفل چرخاند. دروازه سنگین اتاق ناله پرسوزی کرد. در دهلیز، پیشروی دروازه نارسیده به زینه ایستاده شدیم. " پویا" از جیبش قوطی سگرت را بیرون کشید. رو بطرف یارانی که سگرت را ترک کرده بودند نموده گفت: بیایید این آخرین سگرت را با هم دودکنیم. نخ های سگرت را تقسیم کرد ویکایک را آتش زد. ضیاءلحق که دست هایش شکسته وکج جوش خورده بود، قاه قاه خندیدوبعد سرش را شور داده، لا لا لا .. گفت. معنای این سرود را کی می دانست؟ من که با او انس والفت بیشتر داشتم ، می دانستم که به زبان دیگر می گوید " به دشمن مرگ ما خواهد خندید"
هنگامی که وارد دهلیز منزل اول شدیم ، پدر قاضی ضیاء در کنار دیوار ایستاده بود. چشمش به چشم پسر افتاد. با دستپاچگی پرسید: " شماره کجا می بَرَن ؟ " پسر با اشاره مخصوص زندانیان به او فهماند که این آخرین ملاقات ما می باشد. آری ! این دو پدیده متضاد مقابل هم ایستاده بودند وبرروی هم با تعجب می نگریستند. پدر پس ازساعتی ، از زندان آزاد می شد وپسراز رنج زندگی نجات می یافت. مسوول خاد بلاک سوم این منظره رقتبار را تماشا می کرد. نمی دانم چرا ما را دوباره به اتاق آوردند. پهره دار قاضی ضیاء رابیرون کشید. وقتی برگشت ، از او پرسیدیم گپ چه بود ؟ پاسخ داد که پدرم را ملاقات کردم. واین یگانه لطفی(!) بود که" اولیای امور" درچنین روزی در حق او انجام دادند.
چاشت فرا رسید . سرباز(!) جار زد " قروانه چی مَرش کُو! " شوربای بادنجان سیاه در کاسه هاریخته شد ، اما اکثریت زندانیان دست بسوی آن دراز نکردند. حدود ساعت دو یا سه بعد از ظهر، گروه پانزده نفری" ساما" را که در ترکیب آن برخی اعضای رهبری وکادرها شامل بودند ، از اتاق بیرون کشیدند. زندانیان دست دعا به سوی آسمان دراز می کردند. از کلکین های اتاق های دیگر نیز دست تکان داده می شد. ما را از بلاک سوم بسوی بلاک اول حرکت دادند. در بلاک اول اکثراً زندانیان " خطرناک" نگهداری می شدند. اعدامی ها را نیز معمولاً در بلاک اول انتقال می دادند تا بعداً به قتلگاه بفرستند. سربازان (!) با ماشیندار ها به پشت بام ها خوابیده بودند. این حالت را " احضارات درجه یک " می نامیدند. دستگاه مخابره بطور دوامدارجریان را با شفر به مقامات اطلاع می داد. ما در یک قطار پشت هم حرکت می کردیم. از عقب ما به فاصله پنجاه متر دور تر قطار بعدی در راه بود. آمرخاد بلاک سوم به داکتر عبدالواحد گفت " داکتر صاحب کالایته برده می تانی یاکومکت کنم؟ " داکتر واحد جوابداد " چرا نمی تانم کمرم خو نشکسته است" داخل بلاک اول شدیم. بلاک اول خلوت بود. باصطلاح پشه پر نمی زد. تنها افسران وسربازان (!) خاد با عجله ووارخطایی اینسو وآنسو می دویدند ودستگاه مخابره پیام هارا مبادله می کرد. سمت شرقی منزل اول بلاک را خالی کرده بودند. ما را در دو اتاق تقسیم کردند. اتاق های دیگر استحقاق اعدامیان دیگر بودکه به تعقیب ما می آمدند. روی اتاق فرش نبود . برای معلوم کردن موضوع از افسر خاد فرش طلب کردیم . با دیده درایی گفت : دیر نمی مانید. ما فهمیدیم که واپسین لحظات زندگی خود را در چنگال دشمن می گذرانیم وبرای ابد از عذاب اسارت آزاد می گردیم. دروازه آهنی بر روی ما بسته شد. تنها صدای تپ تپ پای وباز وبسته شدن دروازه های سلول ها رامی شنیدیم. حدود نیم ساعت پس شمس الدین قوماندان بلاک اول داخل اتاق شد. مکتوب ها ولست خط کشی شده در دستش بود. لستی که در آن نام های بیشتر از یک درجن جوانان تحصیل کرده ( انجنیر وداکتر ) ، روشن فکر وطن دوست وعاشقان آزادی نشا نی شده بود. آزادمردان دلیری که برده وارباب مشترکا ً وجود شان را خطر جدی برای امنیت خود حساب کرده بودند. شمس الدین از هر یکی نام ونام پدرش را می پرسید وبه" لست سیاه" و" مکتوب های مرگ" سر می داد. دست هایش می لرزیداما کوشش می کرد تا این حالت رابپوشاند. در میان زندانیان شایع بود که قوماندان بلاک اول جز گروه ضربتی( رگبار) می باشد. قوماندان چون گرگ خونخواری آدم می ربود و بدنبال دیگری می آمد. دروازه اتاق بسته می شد و پس از ده یا پانزده دقیقه عزیز دیگری را می کشید. تا نوبت من رسید. قوماندان اسم مرا واسم پدرم را پرسید .از جا برخاسته آماده حرکت شدم . او با دقت بطرف کاغذ ها نگاه کرده گفت : " صبر کو که نامته پیدا کنم." تا آنکه همه را کشیدند . اینکه این تنهایی چه مدتی طول کشید خدای عالم می داند. چون برای من زمان حرکتی نداشت . تنها زمان نی که همه چیز از حرکت باز مانده بود. اتاق جایم نمی داد . دیوارها بهم نزدیک شدند . روی کف سلول کوچک شروع به قدم زدن کردم. درک ودریافت موضوع برایم ناممکن بود. ناگهان متوجه شدم که بَیک( ساک) نادرعلی (پویا) در گوشه اتاق فراموش شده است. کتاب مثنوی مولانا در قسمت بالایی بیک گذاشته شده بود. آنرا برداشتم . آه که چقدر دلم می خواست آنرا باخود ببرم ! اما حیف! دراین اثنا مغزم به کار افتاد ونقشه ای طرح کردم. دروازه اتاق را کوبیدم تا بدانم سرنوشت یاران تا کجا رسیده است. کسی نیامد. با شدت بیشتر کوبیدم. صدای پای عسکر ( ویاهم افسر) به گوشم رسید. به آوازغُور وکشدار که گویی از ته چاهی بیرون شده باشد ، پرسید: چی ی ی گ گپ پ اس س ؟ گفتم : اینجه بَیک کسی یادش رفته . صدای دلخراشی در دهلیز پیچید: آرا م با ش ! دیگه تک تک نکو! عقب دروازه رفتم وگوشم را روی آهن قرص آن چسپاندم. چیزی حالی ام نشد. قسمت بالایی دروازه را بطول ۲۵x۲۰ سانتی متر شیشه گرفته بودند. شیشه از بیرون رنگ سرخ مالیده شده بود. خراشیدگی ای به اندازه کوچکتر از چشم گنجشک دیده می شد. چشمم را بر آن نهادم تا جریان دهلیزرا زیر نظر بگیرم . ضربان قلبم مانند چکش روی آهن دروازه می خورد. تنها ساحه کوچکی از دهلیز را می شد دید. هنوز بیر وبار پایان نیافته بود. نجیب ( عضو حزب حکمتیار) که در واپسین روز های زندگی در زندان قدرت تکلم را از دست داده بود، در وسط دهلیز ایستاده بود . قوماندان و"رفقا " ی همکاراو با وی حرف می زدند. ظاهرا ً او پای بند کرده بود که نرود و دیگران به او دلداری می دادند که خطری در میان نیست تا اورا راضی به رفتن بسازند . قوماندان وهمراهان وقتی دیدند دلداری فائده ندارد او را به زور کشان کشان بردند.اینکه نجیب چرا آماده رفتن نبود نمی دانم . اگر به افواهات و جریان دوسیه نجیب استناد شود ، می توان گفت که برای او وعده داده بودندکه اگر با ما در جریان تحقیق همکاری صادقانه کنی از اعدام بچ هستی !! چیزی که دایم در نوک زبان مستنطقین بود. ازجمله گروه اعدامیان علاوه بر نجیب ، همدوسیه او عبدالرحمن را نیز دیدم که همرای قوماندان از دهلیز می گذرد. سایر افراد را به اسم نمی شناختم.
معلوم می شد که شکار پایان یافته است. فضای " آرامش ِ پس از طوفان ِمرگ" بر در ودیوار ودهلیزمستولی گشت . دهلییزهای نفرتباری که قبل از حادثه خونین هفدهم سنبله وچه پس از آن شاهد حوادث ماتمناک مشابه دیگرنیز بوده است. همسنگران قهرمانم سید بشیر بهمن ، استاد مسجدی ، یونس زریاب ، لطیف محمودی ، انجنیر زلمی ، سلطان ، عبدالوهاب ، شفیع ، نعمت الله حباب ، سید کبیر ، رحیم و. و. و. . سرفرازانه از این دالان های تاریک زندان وطنفروشان با قدم های استوار بسوی مرگ شتافتند. رقم اصلی قربانیان جنایت هفدهم سنبله را تنها خود قاتلان می دانستند. نمی دانم چه مدتی را زیر طوفان غم وفشار روحی گذرانده بودم که دروازه اتا ق باز گردید. پاسبان که توان حرف زدن نداشت با اشاره سر به من فهماند که برخیزم. روحیه اش پژمرده بود. شاید مرگ جوانان وطن وجدان خفته اورا ناراحت ساخته بود . بطرف دروازه خروجی دهلیز قدم گذاشتم. محافظ صدا زد : اُو طرف نی ! اِی طرف ! دَِر اتاق را باز کرد. نعیم ازهر نشسته بود. دروازه اتاق دوباره فقل زده شد. نعیم زود حرف نزد. بعدا ً جریان را پرسید ودیگر هیچ. با دیدن نعیم قدری دلم تسلی گرفت. شاید یک ساعت پس مارا به منزل سوم همین بلاک انتقال دادند. دروازه های اتاق ها خلاف معمول باز بودند. زندانیان منزل آزادانه به اتاق های همدیگر رفت وآمد می کردند. داخل اتاق ها تخته های شطرنج گذاشته شده بود. تلویزیون رنگه در دهلیز جهت استفاده زندانیان نشرات پخش می کرد. دوشک ها وکمپل های جدید وروجایی های پاک ( که تا آخر دوران زندان به حسرتش سوختیم !) روی چپرکت ها هموار بود. از اینهمه حاتم بخشی ها متعجب شدیم. از جمله زندانیان کسی با ما دو نفر حتی سلام وعلیک هم نکرد. قرار معلوم به تمامی زندانیان منزل گفته شده بود تا حد خود را بشناسند و با" آدم های خطرناک" تماس نگیرند. در حقیقت ما را در قرنطین نگهداشته بودند. حالتی که در طول ده سال زندان زیر" شمشیر داموکلس" پیوسته در حق من به منصه اجرا در آمد. با آنهم کسانی بودند که ما از آنها گپ کشیدیم . بخاطر دیدار ژورنالیست ها از زندان مرکزی ، تنها منزل دوم وسوم سمت شرقی بلاک اول را آرایش داده بودند. اداره زندان ومسوولین بالایی برای بازدید کنندگان می گفتند فقط همین تعداد زندانی سیاسی داریم وبقیه جنایتکاران حرفوی اند! باشنده های این دومنزل از تمامی بلاک ها دستچین شده بود . اینها " گژدم" هایی ( جاسوس را به این نام یاد می کردند) بودند که مقامات زندان می توانست بالای شان اعتماد نماید . این شرفباخته ها به نفع اداره زندان وبه ضرر زندانیان جاسوسی می کردند . تا بگویند که در زندان همه چیز بر وفق مراد است وهیچگونه رنجی وجود ندارد. این کار به عنوان یک شکل کلی تا آخر ادامه داشت .
هشت روز را که به سختی وسنگینی هشت قرن زندان با مشقت معادل بود، در این منزل گذراندیم. هر روز کنار پنجره کوچک می نشستم وزندانیانی را که در حویلی قدم می زدند از نظر می گذشتاندم تا اگر نشانی از یاران بیابم. چشم هایم خسته می شد وفردا این کار را از سر می گرفتم. می دانستم که این عمل سودی در برندارد. اما دل ساده لوحم مرا به این تجربه بیهوده می کشانید.
روز هشتم بود که اداره زندان تحفه هایش را پس گرفت . دیگر عیش زود گذر برای کسانی که چارغَوَک بدنبال امتیازات نا چیز سرگردان بودند پایان یافته بود. همه را دوباره به جا های قبلی شان برگرداندند. من ونعیم را به بلاک سوم به همان اتاق اولی تسلیم دادند. ا ز جمله زندانیان سابقه کسی را نیافتیم. تنها زنده یاد استاد سلطان احمد ( یکی از اعضای رهبری " سازمان پیکار برای نجات افغانستان ") به استقبال ما آمده گفت :" چه می بینم ؟ ! " دیگر زندگی به اندازه پر کاهی برایم ارزش نداشت. از قافله ( قافله مرگ) باز ماندن را در مکتب رفاقت به شأن خود زیبنده نمی یافتم. غم مرگ یاران یک لحظه هم از سرم دست بردار نبود. واپسین شعر" آذر"( الا دریای خون دریای خون زود ) شب وروز در گوشم طنین می انداخت. عقل حکم می کرد که دیگر "آنها" را نخواهم یافت. اما دل دیوانه از تلاش عبث خسته نمی شد ومن به فرمان دل ،هر روز از عقب میله های پنجره ها دزدانه سیما ها ورفتار خسته زندانیان را اندازه می گرفتم. این کار تا آخرین روزهای زندان ادامه داشت. اکنون نیز حسب عادت از پنجره کوچک زندان بزرگ، از پشت اینهمه میله و وخنجر وخدنگ ، به سوی دنیای آشفته، با نگاه های نا امیدانه این کار را ادامه می دهم. چشم هایم راه می کشند ولی در میان کسانی که راه می روند گامهای متین و چابک"آنها " را نمی توانم دید.
بارفیقان زخود رفته سفر دست نداد/ سیر صحرای جنون حیف که تنها کردیم
نادر علی «پویا»
مرد آهنین ساما (سازمان آزادی بخش مردم افغانستان)/نادرعلی و سایر مردان آهنین، تیرباران شدند. اما اکنون کجایند آنانی که برای ساما و مقاومت مردمی لفاظی می کردند؟ ناگفته نگذارم که اوراق تحقیقات انجنیرمحمدعلی ازرهروان رده اول ساما نیز در دسترس است که مطالعه آن بس حیرت ناک است. انجنیرمحمدعلی نیز زندگیش را صدقه نسل آینده کرد ویکجا با نادرعلی پویا، گلوله باران شد.
شنبه 20 ژوئن 2009, نويسنده: رزاق مأمون
نظرات
27 دیدگاهآنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
اقای نســـــــيم رهـرو !!
با نوشـــــتن « طـــومار جعل » خواســـــتيد بارديگر خود را رنگ کنيد !
نی اغا !
ديگر ناوخت اســـــت همه از جريان برخورد دولت ببرک کارمل با گروپ گرفتارشده ( ماويســـــتی ) که در زير چطر امپرياليزم امريکا و ارتجاع داخلی تنها وتنها دست به غارت . دزدی .ترور .چپاول زده و حال ادمک های قبلأ فروخــته شده به « ضبط احوالات شاهی ــ مصونيت ملی سردار داود ــ اکســـا وکام خلقی ها ــ و خاد پرچمی ها از اين رهزنان . دزدان . فروخته شده گان قهرمان .مبارز . رسالت مند . ساخته با استفاده از انتر نيت « باد » معده ود را رها نموده !
اقای رهرو !
با تو از وقت شناخت دارم که برای استخبارات ايران « ساواک » وبعدأ « اطلاعات اخوندی » همکاری داشــــــتيدو در ميان مليت هزاره از يک قاتل . غارتگر مزاری که تودر زير چطر او تغذيه ميگرددی اســطوره نبرد ومبارزه می ساختيد مرگ بر همه افراط گرايان چپ و راست . نابود باد انديشه مارش طويل !
روزی قاضی عبدالفتاح ســــکندری قاضی محکمه اختصاصی فعلأ مقيم دنمارک ميگفت
[ دوســـــيه گرفتاری رهبران ماويست افغانی که شما اقای رهرو از انها منفی رنگين دادفر اسپنتا فعلأ وزير خارجه دولت امريکای ياد نوديد نزد کريم شادان ريس محکمه اختصاصی امد و برای بنده يعنی فتاح سکندری وظيفه داد انها را بررسی نمايم تک تک دوسيه ها خوانده شده همه افراد گرفتار شده قومندان حزب اسلامی گلبدين . سياف .مزاری /. محسنی .مولوی نبی . بوده و به عضويت وهمکاری خود اقرار داشته و اما سابقه ماويستی داشته ودارند بنأ تصميم رفتم همه را که مکروب های جامعه ميباشند محکوم به عدام نمايم دوسيه ها تکميل بعد از امر ريس شورای انقلابی ببرک کارمل حکم برای عارف صخره غرض تطبيق ارسال گرديد ــ فتاح سکندری ] بلی اقای نسيم رهرو خاک خشک در ديوار نه ميچسپد بی فايده چرند نويسی نه کنيد اينک دو پرچمی يکی رزاق عريف چاريکاری برادر غفار عريف و ديگرش قاضی قبول شده دنمارک عبدالفتاح سکندری بر جنايات شما وهمکاری تو با خاد اظهارت دقيق داشتن و شرم است که از چند اشرار شما نيز قهرمان بتراشيد و اگر نه دنيا را قهرمان خواهد گرفت و يکی زره از فکر سالم کار بگيريد تشکر ــ شــکور حيدری ــ دنمارک
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
یک خادیست "پرشور و انقلابی " همین است که این رزاق عریف چاریکاری از خود به نمایش گذاشته است. تشکر از شما عریف چاریکاری. به راستی که برای بسیاری امروز چگونگی شخصیت و اخلاقیات خادیست ها ناروشن است. نسل هایی که شما را به چشم سردیده اند، میدانند که شما یعنی چی اما برای نسل های تازه که تنها با حرافی های تان و تظاهر کاغذین تان به "اخلاق" و "تمدن" روبرو میشوند بسیار مشکل است به آنسوی چهرهء تان- چهره های واقعی تان پی ببرند. اینک شما عریف چاریکاری مشکل بسیاری را آسان ساختند و نشان دادید که یک خادیست یعنی چی؟ برای همه روشن ساختید که چیزی در شما به نام وجدان وجود ندارد و جای وجدان تان غدهء متعفنی را تعبیه کرده اند که میشود آنرا پرچمیگری، خلقیگری یا هم خادیزم نام نهاد. درین که نویسندهء این پیام یعنی (عریف چاریکاری) یک خادیست حرفویست شکی نیست. خودش هم اعتراف میکند. این که همین حالا هم عضو حزبی متشکل از جنایتکاران خلقی و پرچمی است، درین هم شکی نیست. اما اگر کسی شک دارد که این طایفه چیزی به نام وجدان نمی شناسند، باید به متن پیام و چگونگی برخورد این خادیست تمام عیار نسبت به اسطوره های مقاومت و آزادیخواهان جانباخته روی آورده دریابند که چگونه برخورد میکند و دیدگاهش نسبت به آزادی و جهاد مردم افغانستان که هزاران انسان فدای آن شده است چیست؟ هموطنان میتوانند تصور کنند که وقتی امروز، هفده سال پس از شکست زبونانهء شان و سرنگونی دولت پوشالی شان بدست مجاهدین اینگونه رزیلانه حرف میزنند، هفده سال پیش که قدرت داشتند و مردم دست بسته در زندان های اینها به سر میبردند، چگونه باید برخورد کرده باشند؟ از گفتار و پیام عریف چاریکای میتوان به عمق باطن کثیف و پرچم- خلق- خاد پی برد. ازین خادیست باید پرسید که آیا فرقی میان م ن رهرو، محمدنسیم رهرو وجود دارد، جز این که مخفف ساخته شده باشد؟ وانگهی این چال خادیستی که برای خاموش کردن آزادیخوان در انترنت به کار میبرید، افشاست. اما بی حیایی یک خادیست همین است که از افشا بودن ننگی که بردامان شان نشسته است، هرگز شرم ندارند و به این میگویند وقاحت. آیا نسیم رهرو کدام نام اصلی دیگر دارد که آنرا میخواهید افشا کنید. نسیم رهرو بیش از چند سال است که پیویسته به یاد همرزمان خود می نویسند و عکس هایش نیز همراه با مقالاتش نشر میشوند. دیگر او نیازی به این ندارد که نام مستعار بسازد و تهدید عریف چاریکای هم نمیتواند اثری داشته باشد. اما تهدید های خادیستی که عادت شما شده است... خادیست ذلیل! خوب ببین و عقلی اگر داری به کار ببر! رهبران و افراد حزب تو بی حیثیت ترین افراد جامعه اند. سرنوشت ترکی، ببرک، امین و نجیب را همه میدانند چگونه بوده است. شما هرگز شهامت ایستادگی سرباختن برای آیده ها و آرمان های تان رانداشتید و ندارید. از سرک تا پچک تان در زمان آمدن مجاهدین به کابل مرغ شدده بودید و یک مرغانچه را در کنج باغ و حویلی خویشاوندان تان که مجاهد بودند به هزاران روبل میخریدید. شما همین حقیران بی مایه و خود و فروخته اید که انگیزه تان برای کار سیاسی رسیدن به قدرت و چوکی بود. شما چگونه جرئت میکنید که خود را به خاک پای پویا و صد ها مجاهد و مبارز دیگر که در راه ایمان و در راه ازادی وطن شان جان و سرفدا کردند و ازآرمان خود نگذشتند، برابر کنید؟ خادیست حقیر! یک بار تصور کن که هیچکس ترا نمی بیند، برو و اسنادی را که رزاق مامون در مورد نادرعلی پویا نوشته است بخوان و همین که خواندی، یک بار دیگر تصور کن که همهء مردم در چشمهایت می بینند، آنگاه است که درخواهی یافت شخصیت یک پرچمی و خادیستی مثل تو امثال تو با شخصیت های آزاده یی چون پویا متفاوت است. آنگاه به تذکره معنوی تابعیت خود فکر کن و درخواهی یافت که برای ابد به سرزمین انسانیت ممنوع الورد هستی. این که نسیم رهرو چگونه در بند مانده و دیگران اعدام شده اند. واین که او با شما همکاری کرده باشد، خودش باید جواب بدهد. اما هرانسان عاقلی میتواند درک کند که شما دروغگویان و تهمتگران حقیر و بیوجدانی بیش نیستید و حرف تان در مورد شخصیت چون نسیم رهرو که عاشقانه همرزمانش را دوست داشت هنوز هم به یاد شان مویه میکند، نادرست است. این را هم باید بگویم که رفقای پرچمی هرگز توانایی درک معنی و مفهوم رفاقت، صمیمیت و دوستی میان انسان ها را ندارند. درک معنی عیاری در دوستی که مفهوم کاملاً نا آشنا برای شما طایفه است. نسیم رهرو از نسل مردان و از نسل عیاران روزگار است. مویه های او به یاد دوستان و رفیقانش را تنها کسانی میدانند که روزی ازین کوچهء سربلندی و شرف گذر کرده باشند. شما درس خواندگان مکتب خود فروشی و وطنفروشی از رسم عیاری، کاگی و جوانمردی چه میدانید؟ به همین دلیل است که مویه های نسیم رهرو به یاد دوستانش برای شما نمیتواند معنی و مفهومی داشته باشد. بگذار چوچه سگ های پرچمی و خلقی بر سالاران مقاومت و شهادت راه آزادی وطن پارس کنند. پارس اینها خود سندیست محکم بر شرافت، فرهیختگی و آزاده گی این شخصیت ها. با اینهمه، از عریف چاریکاری تشکر که نه تنها شخصیت خود بلکه ماهیت نظام و گردانندگان نظامی را که او عضوش بود، با چنین وضاحتی به نمایش گذاشته نفرین همه را کمایی کرده است.
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
نویسنده محترم نکنه مثل حسن امیری یا سیغانی داخل زندان جاسوسی رفقایت را میکردی تا خود را نجات دهی یا در برابر سوال مستنطق طبق اظهارات خودت همان ..که اگر حقایق را به غرض کمک وروشن شدن قضیه بنگاری کمک خواهی شد !!!!لب به سخن گشوده یی وحالا چیز های را بخورما بعد از نوشته مامون میدهی تا نشودکه مامون سراغت بیاد چون قاتل نجیب اله..
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
من مدت زمان طولانی را با استاد نسیم در بلاک دوم زندان پلچرخی گذشتانده ام. اگر چه من به اتهام عضویت و همکاری با حرکت اسلامی زندانی شده بودم و استاد که در ان وقت رهرو تخلص نمیکرد در میان زندانیان به نام سامایی مشهور بود. من با وی نشست و برخاست زیادی داشتم.هزاران خادیست بیخدا به یک تار موی او نمیرسد. من خوشحالم که او زنده است و از زیر تیغ خاد جان سالم بیرون شده است. همه زندانیان میدانند که استاد نسیم یک انسان نمونه در مقاومت خود در برابر شکنجه و ازار خادیستان و داشتن رابطه خوب با تمامی زندانیان معروف بود. دروغ های شاخدار جلاد مشهوری بنام عریف هرگز به دامن پاک این مقاومت گر نمی چسپد. بازی های او پراتیفی به شکل بد نام کردن افراد کار این دجالان سیاسی است. هنوز صحنه های لت و کوب ستار ، صاحب منصب قومندانی بلاک دوم و اکرام آمر خاد زندان را فراموش نکرده ام که تا سرحد بیهوشی این زندانی دست بسته را زیر ضربات مشت و لگد گرفتند تا سرحدش به شفاخانه کشید. من از برکت استاد نسیم تجوید قرآن پاک را در زندان آموختم و خدا شاهد است که به پنج وقت نماز در حقش دعای خیر می کنم. در اخر میگویم که خون پاک شهیدان دامن این قصابان را گرفتنی است.توطیه گران را خدا می شرماند.
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
به همه سلام !
کسانی که به جاهلات و بی فرهنگی خود اعتراف دارند و جاهلانه بدون خواست مردمی از کشتار مردم خود راضی بوده اند این بدصفتان همانا پرچمی ها بی خرد ، پدر ازار ُ مادر ازار و مردم ازار بوده اند!
در زمان شاهی وقتی خان غفار خان به افغانستان می امد رهبران فرمایه و ذلیل پرچمی از جمله ببرک بد اخلاق هم در پذیرایی این خان به طورخم جلال اباد امده بود در این رویداید یک نفر بنام همایون صافی پسر ګلشاه صافی رهبر وقت ( مساوات) ببرک کارمل( کشمیری) را انقدر لت و کوب کرده بود که مانند یک سگ مرده در روی سرگ افتاده دوستان وی و معشوقه جانی ان راتب زاد همه و همه فرار کرده بودند ،وقتی کودتاه هفت ٍثور 57 به ثمر رسید این جوان همایون صافی که در این زمان محصل پولیتخنیک بود از در دوره پراتیک قرار داشت به امر ببرک لوچک و نوراحمد نور از پولی تخنیک همایون در سال ۱۳۵۷ در ۱۴ ٍثور برده شده و بعداً بدون کدام محاکمه به شهادت رسانیده شده روحش شاد!
اما مادر وی در ارزوی دیدار پسر از این جهان فانی کوچ کرد!
خداوند روح همه شهدا راه ازادی و مقاومت را شاد گرداند که در مقابل روسها بی فرهنگ و نوکران بی مزد ان جنگیده اند ،این لومپن های بی فرهنګ پرچمی که بی شرمانه تحت لوا و بیرق کشورهای غربی زندهگی به کله خمی را می گذارنند روزی دور نیست که یکایک این سگهای بی فرهنگ از این کشورها جمع و به میز محاکمه مردمی حاضر خواهند شد اینها هیچ شرم و ننگ ندارند باز هم از بی شرمی و بی ننگی خود سخن می زنند و در سر خمی در کشورها غربی که تا دیروز شعار مرگ به این کشورها می دادند امروز در این کشورها زندگی می کنند مرگ به این کاسه لاسیان روسی!
این مزدوران بی فرهنگ به نام این و ان در کشور و در خارج از ان دست به یک سلسله فعالیت های سیاسی زده اند من به این جنایتکاران و مزدوران روسی توصیه می کنم که از مردم خود عفوه بخواهند هر چند مردم ما این لومپن های بی مادر را هرگز عفوه نخواهند کرد!
من به شمایان یعنی به تماماً سگ های روسی وپرچمی های عیاش و بی خرد در سرتاسر جهان توصیه می کنم که از کارمل و نجیب که یکه ان بدتر از سگ حلق اویز شد و دیگر مانند دزد بی وطن و یاوه سرا روسی از بدنه افغانستان بدور افگنده شد چون خاک ما مانند مردم از ان عار داشت عبرت بگیرید؟
جلال ابادی
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
کله چه ما دشهید نادرعلی پویا دوسیه په کابل پرس? سایت کی ولیده ، ما پخپل افغانیت باندی ویار وکره چه زمونژ په هیواد کی داسی اتلان ؤ چه د کا جی بی او خاد د شکنجی لاندی یي خپل ژوند له لاسه ورکر ولی دخپل ملی آبرو او استقلال نه یي دفاع وکره ، اوس نادرعلی پویا نشته ولی دهغه حماسی او اتلتوپ به د تول ملت په قلب کی تر ابده پوری ژوندی وی او د خلک دموکراتیک ګونډ ( باند ) او دخادیستانو او شکنجه کونکو مخ به تل تور او شرمسار وی ، زفکر کوم چه صرف لیکنه د داسی شهیدانو او قهرمانانو په هکله کافی نه ده ، مونژ باید دا شکنجه کونکی او جنایت کونکی محکمی ته را کش کرو او له هغوی نه د نادرعلی پویا او دنورو شهیدانو د وینو حساب وغوارو ، تر سو پوری د هغه نور کسانو ته چه غواری په افغانستان کی جنایت وکړی یو شه عبرت وی
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
Parchameeha wa khaqeeha khadyha, khun melat Afghan wa watanparastan yakroz damantanra megyrad.
Man feker namekonam en hama jenayet shomaha bedoon mahakema bemanad.
Hal shoma baz ba tkya ba pay deegry qula bekasheede wa mesl sak jaf jaf koneed en jenayethay shomaha mawred porsan ast.
Hazar afareen ba Rahraw Saheb, Shoma hamasa khalq
kardaeed,rah watanparasatan wa meli grayan por rahraw bad.
Atash ba jan jenayetkaran andakhteed .
ay kash hama watandaran azardydah ma khterat khodra ba tahreer beyawarand wa name jenayet karan ra afsha konned, choon en ha ba hama jenayetkaran see sal gozashtah hamdest shodand, haly adam chehre aslee shanra na meshnasad.
dar wakt shoryanazar hama pakol posheedand wa mojaheed shodand, dar wakt talebha dar jenayet anha sahm geraftand wa hal dar jenayet now ba hama dozdan yakja shodand
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
رازق عریف چاریکاری!
ای شرف باخته؛حیف نام مقدس معلم که به آن نام یادمیشدی؛او شرف
باخته؛توبه کشتن انسانهای وطنپرستی که در فروش شرف وخاک وطن باشما همنوانه بودن؛وسف مقاومت ایجادکرده بودن وخارچشم تو واربابتان بودن افتخارمیکنی؛ای وطن فروش!
به خداوندسوگند که وابسته به هیچ سازمان سیاسی نه بوده ام ونه هستم ؛مگر نعمت حباب را میشناستم؛جون درتلویزیون همکارم بود ؛
او فقط یک روشن فکربود .
شرمبادبه همه قاتلین مردم افغانستان
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
جناب نسیم رهرو!
کاش شما هم با دیگر مبارزین که سر را در راه وطن گذاشتند، سر میگذاشتید، و حال یقیناً دوستان ، آشنایان و هم رزمان شما میتوانستند به افتخار یادی از شما نمایند.اما شما مرگ با یاران راکه میگویند جشن است، نه پذیرفتید و زندگی به ظاهر با کش و فش را با قیمت خیانت به همرزمان و هم زنجیران ترجیح دادید، نتنها ترجیح دادید بلکه با قلقله ها به روح شهدای سازمان «ساما »میخندید، خواهید گفت چرا؟ جواب آن اگر آزرده نشوید بسیار ساده است و ان اینکه بنابر نوشته های شما، تنها جناب عالی از مقاومت برخوردار بوده و لذا با مقاومت در مقابل زور گویان، سر را به اصطلاح مردم به چت کردید و دیگر همزنجیران شما چون نه توانستند مقاومت نمایند لذا حکم مرگ خودرا، خود صادر کردند و این دیگر واقعاً افتضاح است و بس. آقای قهرمان که هم شهید هستید و هم زنده و هم مبارز میدان امروزۀ انتر نیت. مگر دیگران خاین بودند که جام شهادت نوشیدند و شما مبارز که امروز گوشه تنهایی را اختیار و با خاطره نویسی و جعل کارنامه های خود مبارزه و انقلابیون وطن پرست را به سخره میگیرید. لطفاً زحمت کشیده علت شهادت دیگران و نجات خود و چند نفر همانند خودرا توضیح دهید تا سیه روی شود هر که در او غل و غش باشد. اگر کوتاه و عام فهم بگویم آقای نسیم رهرو، این درد شما درد زندان نیست بلکه درد عذاب وجدان است که دامنگیر تو و امثال تو است و شب و روز شمارا تعذیب خواهد کرد. ن. واحد
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
نادرعلی پویا دوباره خوانی میگردد ، شاید همه آدمهای بزرگ چنین سرنوشتی داشته اند . رزاق مامون شهید پویا را به حیث یک کوه دربرابر تاریخ ایستاد میکند و نسیم رهرو این همدوسیه و همزنجیر ، امواج خون قهرمان را به دادخواهی طوفانخیز فرامیخواند . بحث مامون یک نوع گفتمان در حوزۀ نوشتار است و بحث رهرو یک نوع دیالوگ با روح شهداست . و اما احکام استعلامی رزاق عریف نه گفتمان است و نه هم دیالوگ ، صدای شکنجه کردن دوبارۀ شهیدان است ، شلاق زدن بر شانۀ قمچین گزیدۀ مامون و آخرین گلوله را برپیشانی زخمی رهرو شلیک کردن است . رزاق عریف با این استعلام نویسی میخواهد که ارواح شهدا را از پولیگون پلچرخی به فرازنای محکمۀ هاگ پرواز بدهد ، عریف میخواهد که خودرا لااقل در انظار صد هزار زندانی پلچرخی پس از مسخره شدن در شرنگ شرنگ زنجیر تسکین نماید ، زندانیان میدانند که رزاق حریف مانند ده ها شکنجه گرصدارت و پلچرخی مریض و معتاد است ، اعتیاد به شکنجه دادن آن مریضی تباهی آفرینی است که عریف ها را مجبور به انهدام فزیکی مخالفین کرده است و عطش شکنجه و کشتن است که هنوز در مراحل کهولت نیز تواریش مدالگیر را رها نمی کند. از استعلام عریف چنین استنشاق میگردد که عریف بی خبر از خود ( ازخودبیگانگی و تسلیم یکی از مؤلفه های خادیست شدن است ) در زیر چکاچاک حریف به استعلام تبدیل گشته است . تواریش عریف بی آنکه حس کند ، از حواس تهی ساخته شده است . ما که در وضعیت دورشدن ازدادخواهی قرار داریم و سرگین حوادث ترازوی عدالت را اشغال کرده است ، نمایان شدن دگروال عریف آمر سیاسی پلچرخی و پولیگون نه به معنای جسارت خادیستی است و نه به مفهوم سکوت صد هزار زندانی ! به هوش باید بود که شکنجه گران و اعدامچی های پلچرخی و پولیگون آماده می شوند که خودرا در متن یک سکوت رسوا ، سرانجام مفهوم زدایی نمایند.
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
خدمت فرهنگي فرهيخته جناب کامران ميرهزار !
نخست ،سلام و احترامات بي پايانم را بپذيريد.
ثانياٌ ، سايت وزين " کابل پرس? " که شامل موضوعات خبري ، تحليلي و انتقادي است و همچنان فرهنگ عالي ژورناليستي را بنمايش گذاشته ، درخور ستايش است . اميدوارم همين نام نيکو و پيشتاز را تارنامهء وزين به سردبيري شما حفظ و تقويه نمايد .
سايت با نشر مطالب علمي ،تحليلي و انتقادي اعتبار و پرستيژ بزرگ در ميان روشنفکران افغان کسب نموده است . با دريغ که بعضي نوشته ها و يا دقيقتر بگويم تبصره ها بنامهاي مستعار و جعلنگاري شده که به اعتبار سايت لطمه وارد ميکند . يکي از نمونه هاي درخشان آن در تبصره مقاله ء تحت عنوان "آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم" است که گويا از طرف جناب رزاق عريف نوشته شده باشد . من براي شما قول ميدهم که اين نوشته ايشان نميباشد و يک تبصره يک جعلنگار است وبس. نشود که از روي نوشته جعل ، درست بودن نوشته اصلي زير سوال قرار گيرد و بقول معروف " خود کوزه ، خود کوزه گر و خود گل کوزه " نباشد.
اميدوارم که آقاي کامران مير هزار بعنوان فرهنگي فرهيخته جلوي اين جعلنگاريها را گرفته ونگذارند که سايت تحليلي شان بمرکز جعل و شايعه پردازي مبدل گشته و به اعتبار آن صدمه وارد نمايد .
ثالثاٌ : من نظر آقاي نجيب کامل را کاملاٌ تائيد ميکنم و بويژه اينکه " درود بروان کسانیکه اعدام شده اند وکشته شده اند ولی نه جنایتکاران و بمگذاران وتروریستان."
رابعاٌ ، اميدوار هستم که سايت وزين " کابل پرس " در تبادل افکار و مباحثات از نمايش فرهنگ عالي مباحثات به هيچ قيمت عدول ننمايد و به افراديکه فحش و ناسزا به اشخاص و شخصيتهاي سياسي ، يک سازمان و يا گروه سياسي ميدهند ، اجازه ندهند و ازين فوروم سوء استفاده ناجايز نمايند. البته همه ميدانند که فحش دادن معني ضعف اخلاقي و بداخلاقي خانوادگي را دارد . اميدوارم اين سايت پابند اصول زرين ژورناليستيکي که آقاي کامران ميرهزار مدعي آن هست ، باشد.
با درود فراوان
سمسور از استکهلم و يکي از علاقمندان سايت
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
انجنیر شفیع چاریکاری
رازق عریف متاسفانه من نمیتوانم شما را آقای عریف خطاب کنم
زیرا برای آقا خطاب شدن مخاطب باید جوهر مردی خود را حفظ کرده باشد .خانم عریف خطاب کردن هم دور از انصاف است که این توهینی است نا بخشودنی علیه زنان پاک سرشت وپاک طینت کشور.
اما خطاب کردن خانم عریف پرچمی شاید بدون اشکال باشد زیرا این نه توهین به زنان پرچمی است بلکه آلوده دامان بودن از جمله افتخارات و میزان مترقی بودن زنان پرچمی است مخصوصأ اگراز جانب دوستان شوروی شان باشد.رازق عریف من خودت وآقای م.ن.رهرو
یعنی آقای محمد نسیم رهرو خوب میشناسم. هر دوی تان از نظر من
از جمله دشمنان اسلام هستید.
اما از نگاه من ومردم افغانستان نسیم رهرو به دو دلیل بر تو وامثال تو شرافت دارد.
1) نسیم رهرو انسان شجاع است. انسان های شجاع دشمنان شجاع خود را بااحترام یاد میکنند وشما خانم رزاق عریف فاقد شجاعت هستید
2)نسیم رهرو انسان پاکی است وجوهر مردی خود را خفظ کرده
وهیچگاه تسلیم نفس اماره نگشته است.
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
بط به نوشته " آنها را کشتند و من در مرگ شان مردم" (منتشرۀ کابل پرس?) تبصره ای را خواندم که نویسنده خود را رزاق عریف و آمرسیاسی زندان سیاسی پلچرخی معرفی کرده است. این پرورش یافتۀ مکتب غدر و خیانت هر که میخواهد باشد برای من مهم نیست . این دریا نوش حقیر پس از اینهمه خون آشامی ها و از ریشه کندن تمام هستی مادی و معنوی این سرزمین ، هنوز هم عطش سیری ناپذیرش تسکین نیافته و با گرز استبداد دیروزی بر فرق قربانیان می کوبد تا کم از کم در مرگ عزیزان مان گریه نکنیم. این نه نسیم رهرو است که از جنایات بیحد و حصر حزب تان اندکی میگوید ، بلکه ملیون ها انسان در افغانستان وجهان بویژه زندانیان سیاسی شکنجه گاه های صدارت ، شش درک . . . و زندان پلچرخی کابل و ولایات کشور شاهد و ناظر مستقیم و غیر مستقیم شکنجه ، آزار و کشتار هزاران تن اولاد این وطن به دست شما بوده اند. اینکه جناب عالی این جهیل خون را " عدم پختگی داستان" نسیم رهرو نام گذاشته اید ، باید گفت که واقعا مخالفین تان مثل شما" پخته" نبودند که در ظرف دو سه ماه حکومت خود لستی از هزاران قربانی خود را بر در و دیوار ها بیاویزند. این " پختگی" تنها حق خونریزانه شماست که ده ها گور دستجمعی را با یک نفس بر پا کردید. اگر داستان نسیم رهرو " ناپُخته" است ، تو داستان پُخته خود را بگو که در سلول های تاریک صدارت و پشت میله های زندان پلچرخی چه می گذشت؟ تو بگو که وقتی شبهنگام قطار انسان های دست بسته را از زندان بیرون میکردید و به صوب نا پهنای پولیگون ها می بردید ، چسان در شقیقه ها و سینه های شان رگبار می کردید ؟ آمر صاحب سیاسی جواب بده که آیا هنوز هم نعره ها و فریاد های اعدامیان بلاک اول پلچرخی که گوش شبستان را می درید ، در گوش لمیده ات طنینی از آن باقی مانده است ؟ ؟ ؟ گفته ای که در نوشته های رهرو " اضافه روی و غلو" صورت گرفته است. تو بگو که چه مقدارش را می پذیری ؟ اگر تردید داری که " همه زندانیان انجنیر، داکتر ، شاعر ، نویسنده ، عالم و علامه نبودند" ، عجب نیست که از انسان بودن اعدامی ها هم انکار کنی! بی ننگی و جهالت تو و مشاورین خون آشامت تا درجه ای است که حتی ذره ای هم از پشتاره های جرم و جنایت تان نیاموزید و حالا که پوقانه انقلاب برگشت ناپذیر تان پوچ گشته است ، هنوز هم به سادگی و خیره سری همه چیز را از فلتر " انقلاب" و "ضد انقلاب" تیر کنید. برای هیچ کس جای شگفتی باقی نمی ماند که اکنون آمر سیاسی زندان پلچرخی که تا دیروز به فرمان مامای روسی اش پوست از تن مردم خود می کند ، امروز به پای کاکا اوباما نیفتاده باشد. عضویت " نهضت فراگیر ترقی دموکراسی افغانستان " شدن تو هیچ دردی را دوا نمی کند. برای کسانی مثل تو این غسل تعمید ها چه سود؟ عضویت در باتلاق " نهضت فراگیر ترقی دموکراسی " چی که تن و روحتت را اگر هم در " دریای هفتگانه" بشویی ، بدتر از همانی که بودی خواهی ماند. این هنر فقط از کسانی ساخته است که یک روز با بروت های دبل در ژشست لا مذهبی ظاهر میشوند ، روز دیگر با سیمای اطو کرده در چهره انترناسیونالیست نمایان می شوند و زمانی هم با پکول و دستمال راهدار راپورچی مسلمان می شوند و روز ی هم با لنگوته سیاه طالبی ناسیونالیست و محتسب میگردند. هیچ تعجبی ندارد که امروز نیز نیو لیبرال دموکرات نشوند. حتی قورباغه ته چاه به این قبله بدل کردن های تان قاه قاه می خندند!
به روشنی دیده میشود که انفجار خون فرزندان واقعی این وطن قاتلان و شکنجه گران را دیوانه کرده است. شواهد نشان میدهد که سلسله خاطرات نسیم رهرو زیر نام "بیاد رنج های مقدس" خواب را از چشمان خوناب گرفته شکنجه گران و قاتلان ملت ما ربوده است. فرزندان دلبند وطنم که از ارتش های خونریز خاد و ک. ج ب ( کفتاران و گرگان) با پذیرش شکنجه و زتدان و اعدام نهراسیدند ، به قول مولوی که از خش خش پای موش های صحرایی که به هیچوجه نخواهند هراسید. این هنوزاول آذار جهان افروز است/ باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار.
رنج و عذاب زندان بخشی از آن غذاب بزرگی است که ملت سر فراز ما از دست روس ها و مزدوران آنها کشیده اند. باید دروازه های بستۀ گدام جنایات حزب مزدور خلق و پرچم را گشود و روی انبار جنایات شان دست کشید و گرد و خاک آنرا پاک کرد تا نسل جوان امروز و فردا از آن درس عبرت بگیرند. رزاق عریف هنوز گمان میبرد که با چشمان " مسخ " شده کافکایی بر مسند خونین آمریت سیاسی زندان پلچرخی خوابیده است .
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
من که سال ها در صفوف حزب دموکراتیک خلق افغانستان مبارزه کرده ام از خواندن بعضی ستون های مربوط به مقاله نسیم رهرو می شرمم که چگونه این مبارز شرافتمند را رفقای دیروزی من توهین و تحقیر می کنند. برای من آقای نسیم رهرو بیش از آنکه به صفت یک شخص مبارز مطرح باشد ، به عنوان یک انسان فوق العاده شریف و با وجدان و جوانمرد مطرح است.اینکه معرفت من با او چگونه برقرار شد و او چطور در دلم جای گرفت گپ های شخصی است که فعلا نمیتوانم آنرا فاش کنم. همین قدر میگویم که من در خانه نبودم خانمم احوال داد که یکی از همسایه های ما بچه ها را درس زبان مادری میدهد. وقتی از مسافرت برگشتم رهرو را دیدم. در مرحله اول از او هراس داشتم چون برایم معلوم شده بود که او ده سال را در زندان پلچرخی در دوران حاکمیت حزب ما گذشتانده است. آهسته آهسته درک کردم که همه ترس و تشویشم بی سبب است و او آنقدر پایبند اخلاق و مناسبات جوانمردی است که من از کارنامه های حزبم شرمیدم. او میدانست که من در گذشته ها عضو حزبی بودم که او را ده سال شکنجه کرده بود با انهم از دل و جان بچه ها را درس میداد و بار ها برایش پول پیشکش کردم ولی گوشه چشمی هم به آن نه انداخت. حالا او در شهر ما پانزده شاگرد از اولاد های افغان ها را خواندن و نوشتن یاد میدهد که این کار رضاکارانه است. باید یاد اور شوم که یک کلاس دیگرش هم مربوط به فامیل حزبی اند.درین مدت استاد رهرو تونسته است که بسیاری از شاگردانش را خواندن و نوشتن یاد بدهد. این یک کار فوق العاده با ارزش است که هیچ رفیق حزبی انجام نخاهد داد.این کار تنها از دست مردانی مثل رهرو پوره است و بس. من اطلاع دارم و همه واقف اند که استاد رهرو حتی برای رفقای حزبی ما در شهری که ما میباشیم کمک کرده است. این همه نشانه بی تعصبی و فکر باز او میباشد.یکی از رفقا که محتاج کمک رهرو بود به دو تن از رفقای دیگر ما در مجلسی گفت که اگر مرد باشد مثل استاد نسیم باشد.شاید رفقای حزبی من از من گله کنند که چرا صفت دشمن شانرا می کنم. اما این را بدانند و اعتراف کنند که ما در مقابل اینگونه انسان ها خیلی ظلم کردیم . روزی رهرو خانمم را خواهر خطاب کرد. من متوجه بودم که این انسان با تربیه و کاکه در تمامی حرکاتش مانند یک برادر به خانمم نگاه میکرد. تاثیر استاد بالای بچه هایم به حدیست که انها بیشتر از من او را دوست دارند و حرف او را می شنوند. و در اخر میگویم که اگر نقش دلسوزانه استاد رهرو نمیبود اکنون شیرازه خانواده ام از هم می گسست. من از تمامی رفقای دیروزی خود میخواهم که دیگر اینگونه مردم ازاری ها را بس کنند و غیر از خود شان به دیگران نیز احترام بگذارند.
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
اگر منظور از رهرو شخصی است که قد متوسط دارد و از مربوطات شمالی می باشد و در حزب مجید کلکانی بود. با این استاد غزیز من در سال 1364 در بلاک دوم اتاق 247 پلچرخی بودم معلم نسیم همراه سلطان که یک جوان سپورتی بود گشت و گذار میکردو اینها هردوی شان در حزب مجید کلکانی بودند/ جای ما در گوشه پنجره بود که حاجی داوی ملک حسین و بابه علیداد همراه معلم نسیم می نشستیم و سپورت می کردیم استاد نسیم همه ما را به سپورت کردن تشویق میکرد ولی ما قدر انرا نمیدانستیم. یاد انروز ها بخیر/ من و دو هندو بچه که نام شان منور سنگ و رفیق هایش بود و در کارته پروان زندگی میکردندهمدوسیه بودیم که من در ان وقت در بیرون از روی کم سنی همکار خاد بودم.استاد نسیم برای ما شعر های حافظ را می خاند و همه ما را دل داریمی کرد.من زیر تاسیر شرافت و مقاومت استاد نسیم قرار گرفته بودم/ حتا هندو بچه ها استاد را پدر صدا میکردند/ لطیف و منحاج کارمندان خاد زندان به حدی با سلطان کلکانی که خواهر زاده مجید کلکانی بود دشمنی برالا می کردند که تمامی زندانیان به مقاومت و دلاوری این دو نفر صد افرین می گفتند. استاد نسیم و سلطان از جاسوس های داخل پنجره به اندازه ای نفرت داشتند که کارد و گوشت/ اکنون هیچ کس حق ندارد استاد نسیم که مثل پدر مهربان مرا در کنار خود گرفت و درس انسانیت یاد دادبه او گپ های بد و بیراه بزند. هرکس با او دشمنی داردگپ جداست ولی نامردی کار نامردان است/ در صورتی که با استاد نسیم و سلطان و ملک حسین که ارواح شان شاد باشد اعدام شدند روبرو نمی شدم حلا مانند دیگر خادست ها در راه بد روان می بودم. خدا را شکر که زندان و رهنمایی های استاد مرا از راه بد نجات داد.کسی که در پنجره همراه سلطان و معلم نسیم هم گپ میشد خادزندان او را پایین میخواست و جزایی میکرد.سلم برای استاد نسیم برسد/ نشانی اینکه یک روز سگرت می کشیدم سرم قهر شدی دو روز گپ نزدی تا اینکه روز سوم دلم را ارام نگرفت پیشت امدم و دست هایت را بوسیدم تا که مرا بخشیدی.ای قهرمان قهرمانان/ دیر سال زنده باشی.
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
زنده ياد « فانی » در باب عناصر مرموز ، مجهول چون ( نســــــــيم ســامای ) سروده "
خدا گر پرده بردارد ز روی کار ادمها
چه شاديها خورد برهم چه بازيها شود رسوا
چه کاذب ها شود صادق چه صادقها شود کاذب
چه عابد ها شود فاسق چه فاسق«پويا »« رهرو» شود مبارز !!
عجب صبری خدا دارد پرده بر نمی دارد
و گر نه بر زمين افتد زجيب محتسب « رهرو» مينا و پرتوکول همکاری با « رزاق عريف»
از شور بختی با هردو « معلم نسيم رهرو » و « معلم رزاق عريف چاريکاری» شناخت کافی و همه جانبه دارم .
معلم نسيم شعلی بعدها عضو گروپ ترورستی .غارتگر . سارق « ساما » که تحت چطر باند های اخوانی وظيفه داشتن مردم قريه جات و قصبات را به رکبار ماشيندار بسته نموده در وقت فرار از خود اسناد .خلقی يا پرچمی يا جهادی بر جاه گذاشته فرار نموده ـ يا با پوشش يونيفورم ارتش روسی . يا دولتی < خاد> < پوليس>< اردو> داخل منازل مردم گرديده با غارت وچپاول منازل تجاوز به ناموس کشتار دسته جمعی از محل فرار وبه قريه ديگر از نام < مجاهد> به منازل يورش برده مرتکب جنايت هولناک غير انسانی گرديده با چور وچپاول قريه فرار نموده مردم به تصور انکه دولتی بود يا جهادی سراسيمه به فغان افتاده ناله به اسمان ميکردند وغافل بودند روح خبيثه ـ شيطان لعين ـ ادم های حساس و ضمير مرده ـ سياه انديشان حرفوی ـ ماجراجويان سرخ بنام ( ماويســــت ) يا
( شــعلی ) که انگاه تاکتيکی به پارچه های الوده ساما . ازادی . اخگر . وو که همه افراد اين گروپ های چند نفری را اوباشان . رهزنان . خفاشان . حفت فروشان . بد صفتان
که در چطر باند های اسلامی ـ حرکت شيخ اصف ـ حرکت مولوی نبی ـ نصر . سپاه .حزب اسلامی خالص و گلبدين تظيم و خوب اندوختن . غارت نمودند . اتش زدند . کشتن .تجاوز نموده وعناصر ضعيف انها در چنگال خونين رزاق عريف که بنام « خفاش » شهرت داشت افتاده با يک نوازش ـ کوته تبديلی ـ يک وقت غذای مکلف پرتوکول همکاری افتخاری و پاداش انکه از جمع عداميان که همه بر کشتار . تجاوز .چپاول خود با استفاده از چطر جهادی اقرار داشته بودند جدا گردد استخدام گرديده حال که تنور رزاق مامون را گرم ديده تحت نام نسيم رهرو جعل نامه را در خور انترنيت داده تا « راوا »« مينا »« پويا » خوبتر مورد دقت ومطالعه قرار گرفته که ادمک های هزار چهره کی بود ؟
نسيم جان رهرو از اين « خاد » هنوز ترس لازم است که روزی دوسيه همکاری تورا به رزاق مامون که مو را از خمير جدا ميسازد نه سپارند !
امروز اگر « راوا» در کويته پاکستان به کمک (I.S.I ) و تشکيلات فاسد « فارو » در هاليند به کمک استخبارات اروپا تلاش دارند بر همه جنايات . جرايم .جنايات . دزدی . قتل وکشتار دسته جمعی گروپ های ماويستی ـ ساما ـ رهای ـ اخگر وو خاک بپاشند ولی خون مظلوم در دامن هر سامايی. رهايی . اخگری در مجموع شعلی نقش دارد وهريک شما مجرمتر از امين .ببرک .گلبدين ـ سياف ـ مزاری ـ محقق ـ عمر بوده هم سان انها شما نيز بايد انوقت با پويا ها زحمت خود را کم ميساختيد !
و اما ( معلم رزاق عريف کور ) اين چرمگر بچه چاريکاری در ولسوالی خرم ولايت سمنگان معلم بود . او انقدر ادم زشت .کثيف . پليد . است که به شاگردان خود چشم بد داشت و از تعداد تقاضا ناجايز نموده ومورد لت کوب مردم قرار گرفت واز سمنگان فرار با اوباشان پرچمی چون نبرد .صخره .رزمنده . طوفنده .ترقنده . يکجا به سر گروپی خان اغا فاسد و بد اخلاق راه گير چاريکار .گلبهار گرديده و در گروپ عنايت دزد شامل شدند که دو مرتبه رزاق عارف صخره توسط پوليس به جرم دزدی دستگير گرديده که با تلاش ساير پرچمی ها رها شدند . با کوده تای ۷ ثور و امدن روس ها توسط ببرک ديگر رزمنده ها .صخره ها . طوفنده بی سواد برادر عارف دزد . نبرد ها .عريف ها مانند پويا . رهرو مبارز . شده لباس تبديل نموده سوار بر موتر های قلفک چپات نخست از زمين و هوا ولايت پروان را تحت اتش ۴۰ روزه قرار داده که ۲۷۰۰ پروانی شهيد گرديد
ديگر انها به مهره های خوش رنگ برای رهبری خودشان و روس های اشغالگر قرار گرفته از اين سارقان ريس ها ساخته شد که شرف .عزت .وطن را دريک < دوو> باختن
و رياست تحقيق دنبال جلاد بود تا روزانه ده زندانی را از استحقاق غذا کم سازد اپتدا فاروق هوتک را گماشت و به تعقيب اين جلاد حرفوی رزاق عريف کور برادر غفار عريف دراکولا را تعين که با نوشيدن خون افغان سرمست بود . در سال ۲۰۰۵ محمود بريالی .سلطان علی کشتمند .کاويانی وو به دستور روس ها وديپلومات های روس در هاليند سازمانک مزدور را بنام « نهضت فراگير ترقی ودموکراسی ايجاد که در ان همه جلادان . جنايتکاران . پرچم جاه گرفته و رزاق عريف .عارف صخره در رهبری ان قرار دارند . بنأ بايد شفاف گفت در جنايت .خيانت . مجاهد .طالب .خلقی .پرچمی .ماويست .سامايی .رهايی .اخگری . سلطنت طلب روسی .امريکای .ايرانی .پاکستانی .عربی . چينايی . انگليسی همه يک سان درجه محکوميت وجنايت دارند همه به شمول زير دار گريختگی نسيم رهرو يک سان مجازات گرديده تا مردم برای هيش از شر همه نجات پيدا نمايند [ شاه ولی اشرف ]
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم
جنباب شاولى الا والااشرف المخلوقات
از سرمشق هايت معلومست که آدم دهن تا (پ) پاره و بى خاصيت هستى ! واز نسل
ماده گاو هايى رفيق شهيد نجيب الله رحمت الهىً باشى . واما بعد!
در سطر نهم ودهم مقالتت ـ که تمام شور واحساس انقلابيت را به نمايش مي گذارد و
به مانندمشاطه ً که تازه از مستراح مسترادالايل بيرون جسته و براى دفع – مدفوع
بر روان شهيدان (رفقا) قهرمانش صلوات (هورا) بفرستد وطالب مدفوعات بيشتر باشد
با پوشش يونيفورم ارتش روسی . يا دولتی < خاد> < پوليس>< اردو> داخل منازل مردم گرديده
با غارت وچپاول منازل تجاوز به ناموس کشتار دسته جمعی از محل فرار وبه قريه ديگر..
ونکناد که اشرف المخلوقات که کنيه شان از جوف مذکريه بر ارباب الشياطين سرخ قطبى منتهى است
از آن بابت متضرر شده باشيد برهرحال گذشه گذشت وآيند خود يهتر دانيد...؟