رفتن به محتوای اصلی
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

نمایشی که آنرا محکمه نامیدند پایان یافت. برخورد ها در جریان تحقیق وفیصله "محکمه اختصاصی انقلابی" بطور واضح نشان می داد که شدید ترین" مجازات" در انتظار ماست. ما را از بلاک اول به یکی از اتاق های منزل سوم بلاک سوم آوردند. اتاق آلوده با گرد وکثافات بود. شروع به پاککاری خانه خود کردیم و دوشک های اسفنجی را روی زمین انداختیم. انجنیر نادرعلی (پویا) با رضایتمندی گفت :" چقدر خوب شد." انجنیر امین اعتراض کرد: " زندان جای شکر گزاری نیست. " نا درعلی گفت "همین که در کنار هم هستیم یک غنیمت کلان است.اگر در زندان باشیم یا زیر ریسمان دار.

زمان مطالعه: ( کلمه)
همرسانی:

نویسنده: م . ن . رهرو

به من می گویند اینقدر گریه وناله برای شهیدان چه دردی را دوا می کند؟ گذشته ها را باید فراموش کرد وکاری برای زنده ها انجام داد. علی الاصول حرف دوستان را می پذیرم واحترام شانرا محفوظ می دارم.

دوکتور معالجم خانم( Roos ) در ابتدای آ شنایی ، ا ین پیشنهاد را مطرح کرد: اگر گذشته های رنجبا ر را فراموش نکنی، روی سلامتی را نخواهی دید. در جواب گفتم : گذشته های من افتخارات من است ومن نمی توانم از ا فتخارات خود بگذرم . ا و شانه ها یش رابالا انداخت و با تعجب به طرفم نگریسته گفت: چگونه ممکن است رنج وغصه باعث افتخار باشد؟ من می دانستم که دنیای من و دنیای این خانم مهربان غربی از هم متفاوت است. وقتی دریچه دل را آهسته آهسته برایش گشودم تا زخم هایش را تما شا کند، در آخرها برایم وبرای دیگران از من بیشتر اشک می ریخت .

این کار نه از روی عقده است ونه سرگرمی.( وبرای من نه آسان) نوشتن در باره مرگ عزیز ترین همسنگران ، خواب را از چشمانم می گریزاند. بسا اوقات قلم عاصی می شود و حتا یک کلمه هم روی کاغذ نمی نشیند. هکذا آرزو ندارم زخم های خانواده های قربانیان را تازه کنم. وازین بابت از همه داغدیدگان پوزش می طلبم. ترسم از آ ن است که نشود یاد ها وخاطرات ( به هر حال خوشایند یا نا خوشایند) زیر خاک بروند و نتیجتا ً فصلی از جنایت وضد جنایت ازنظرها پوشیده بماند. نمی توانم از یاد ببرم که یک حلقه دستبند به دست من و دیگرش به دست ضیاالحق (مشهوربه ضابط ضیاالحق) دلتنگی می کرد. از " دیگ بخار")موتر مخصوص انتقال زندانیان) پایین مان کردند. حاجت به چرخاندن کلید در حلقه دستبند ضیاا لحق نبود. او دست لاغر وباریکش را از حلقه بیرون کرده بود. افسران محافظ خشم آوردند واو را زیر شلاق گرفتند. او می گفت گناه من چیست دستهایم را شما شکستید. آخر دست لاغرم کوچکتر از حلقه دستبند شماست!

بیاد می آورم پیشنهاد قاضی احمد ضیاء را که قبل از محکمه به من گفت: بیا من وتو تمامی" مسئولیت" ها را به گردن بگیریم تا دیگران ازاعدام نجات یابند. پاسخ دادم که حاضرم از خون خود بخاطر یاران بگذرم اما فکر نمی کنم که دشمن با این تاکتیک ها دست از سر ما بر دارد.

نمایشی که آنرا محکمه نامیدند پایان یافت. برخورد ها در جریان تحقیق وفیصله "محکمه اختصاصی انقلابی" بطور واضح نشان می داد که شدید ترین" مجازات" در انتظار ماست. ما را از بلاک اول به یکی از اتاق های منزل سوم بلاک سوم آوردند. اتاق آلوده با گرد وکثافات بود. شروع به پاککاری خانه خود کردیم و دوشک های اسفنجی را روی زمین انداختیم. انجنیر نادرعلی (پویا) با رضایتمندی گفت :" چقدر خوب شد." انجنیر امین اعتراض کرد: " زندان جای شکر گزاری نیست. " نا درعلی گفت "همین که در کنار هم هستیم یک غنیمت کلان است.اگر در زندان باشیم یا زیر ریسمان دار. "

پس ازماه ها شکنجه وگذراندن درسلولهای انفرادی صدارت این اولین باری بود که نزده همرزم در کنار هم اجازه نشستن وصحبت کردن را یافته بودیم. ورزش ما قضا نمی شد. کتاب های دست داشته را می خواندیم و تبادله می کردیم . صحبت های ما اکثرا ً بر محورسیاست می چرخید. به درستی راه ذره ای تردید نبود. معمولا ًهر پانزده روز یک بار اعضای خانواده ها به دست عسکر( من خوش ندارم در چنین محلی کلمه سرباز را به کار ببرم ) لباس برای ما می فرستاد ند. دور هم جمع بودیم وضرب المثل " مرگ یاران جشن است" به حال ما مصداق پیدا کرده بود. با آنهم این" غنیمت" دیر دوام نیافت. به منزل چهارم کوچ مان دادند. اتاق جدید که به نام اتاق لیدرها یاد می شد، از زندانی لبریز بود. در حدود دو صد نفر، شامل احزاب و گروه های چپ وراست ، دارای دیدگاه های ایدئولوژیک ، سیاسی، سلوک وروش های زندگی مختلف و متفاوت از هم. اعضای حزب اسلامی حکمتیار ، جمعیت اسلامی ، اتحاد اسلامی، حرکت انقلاب اسلامی، وحرکت اسلامی ودیگران . همچنان رهبران ، کادرها واعضای سازمان های انقلابی چون سازمان پیکار برای نجات افغانستان ، سازمان رهایی افغانستان، سازمان انقلابی وطن پرستان واقعی( ساوو) ، گروه اخگر وسازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما) وغیره. اعضا وهواداران تمامی سازمانهای انقلابی - منجمله سازمان خود ما - از ما پذیرایی بزرگوارانه نمودند. داکتر میرفخرالدین شهید از یکایک ما احوال می گرفت . برخوردهای محبت آمیز وخدمات مخلصانه اش شامل حال ما و تمامی زندانیان می گردید. ما با تعدادی از اعضای رهبری وکادرهای سازمان های انقلابی ، منجمله اعضای " ساما" درین جا آشنا شدیم.

انبوه زندانی در اتاق باعث آن می گردید که چپلک(سرپایی) های خود را زیر دوشک ها یما ن بگذاریم. در چنین حالتی قربانسعید (افسر بلاک سوم) فرمان می داد: " دوتوشک سه نفر! " یک تن از زندانیان ( ب. ب) شوخی کنان درجه هوش او را به آزمایش می گرفت ومی گفت:" ضابط صاحب! نمیشه که سه نفر به دو توشک بخوابیم؟ افسر چیغ می زد: " نی ! چیزی که مه می گویم. فقط دو توشک سه نفر!" ما مجبور بودیم طوری بخوابیم که پای یکی بطرف سر دیگری بیاید. از این بابت هر شب دعوا ومرافعه برپامی شد." او بیادر پایت به دهنم خورد! آخر سر به جای قرآن اس!..."

گروه نزده نفری "ساما" برای مرگ لحظه شماری می کردند. البته در انتظارمرگ بودن حالت سختی است. ولی نه آنچنان که انسان مثل حیوان قوله بکشد. اعتقاد به راه وداشتن ایمان و اراده محکم ، می تواند دلهره مرگ را کاهش دهد. به گفته علی دشتی " هزار سال کشمکش در زیر امواج دریا آسانتر از یک شب در انتظار چوبه دار بودن است." هر کس پیام ، یادگار وسفارشی را برای شخص مطمئنی می سپرد. من هم ساعت بند دستی خود را که از فرط ُخلق تنگی دوامدار کوته قلفی های صدارت تاب نیاورده واز حرکت باز مانده بود ، برای همزنجیری که در بیرون از زندان شناخت و رزم مشترک داشتیم ، دادم تا پس از خلاصی به عنوان نشانی به خانواده ام بسپارد. این ساعت یادگار رفیق عزیزی بود که نمی خواستم زیر خاک برود ویا دست خونین جلادی را زینت دهد. او با چشمهای خسته وکم نور بطرفم دید . ساکت وصامت بود. گویی خون بدنش خشک شده باشد. حرفی بر زبان نیاورد ویاد گارپیش از مرگ را دل ونادل از دستم گرفت ودر گوشه ای گذاشت. گمان نمی کنم که این خاطره تلخ تا قاف قیامت از یاد هردوی ما برود. نادرعلی دهاتی(پویا) اکثر اوقات کتاب می خواند. آنقدر آرام وخونسرد وبا اشتیاق که گویی در تالار کتابخانه ای نشسته باشد. بحث ها وجدل های رایج در زندان راه اندازی می شد. انیس" آزاد" شعر های تازه اش را بما می خواند. واپسین شعر هایش گل کرده بود. زبیر احمد با شوخی های شیرین ، گل لبخند را برلبان یاران می کاشت و فضای دلگیر زندان را عوض می کرد. اگر کسی اورا نمی شناخت فکر می کرد که برای چند روزی در زندان مهمانی آمده است. آذر( نعیم ازهر) در رابطه شعر وادبیات معلومات می داد. یک عده از همرزمان که عادت به دود کردن سگرت داشتند با یک تصمیم محکم سکرت را ترک گفته بودند. . . .
قبل ازظهر روز چهارشنبه هفدهم ماه سنبله ۱۳۶۱ صاحب منصب بلاک سوم وارد اتاق شد. لست طویلی در دست داشت. زندانیان یکی بطرف دیگری نگاه های معنی داری کردند. یکی از آنها با لحن معصومانه ای گفت : " باز نام خا نیس. خدا خیر کنه. از ای لست بوی خون میایه. " اولین نام ها از گروه ما خوانده شد. از جمله نوزده تن همدوسیه ، اسمای پانزده تن درلست شامل بود:

انجنیر نادرعلی دهاتی، انجنیر محمد علی ، انجنیر میرویس ، محمد نعیم ازهر ، انجنیر زمری صدیق ، داکتر عبدالواحد رائین ، انیس آزاد ، شاهپور قریشی ، انجنیر محمد امین، زبیر احمد، قاضی احمد ضیاء ، داکتر صدیق جویا، ضیاءلحق ، انجنیر داوود و محمد نسیم .

وقتی نام خوانی ( اصطلاحی است که زندانیان بکار می بردند) پایان یافت ، دستور داده شد تا اثاثیه خود را جمع کنیم. فضای غم انگیزی اتاق را مالامال کرد. یک محشر واقعی برپا گردید. ما خو به سوی سرنوشت می رفتیم ، ولی گلیم ماتم زیر پای عزیزانی هموار می شد که در این سفر با ما نبودند. با همرزمان زندانی که میعاد حبس شان معین شده بود ، طی این مدت حرف ها وتبادل نظر های دلچسپی داشتیم. همه شان هردم شهیدانه به طرف ما می دیدند. اندوه آن عزیزان را من زمانی درک کردم که طی سالهای زندگی ام در زندان صدها هموطن ورفیق راهم را دشمن از کنارم بیرون کرد . داغ ودرد این جدایی برای همیش در دل ماتم گرفته ام سنگینی می کند . این درد خیلی عظیم است و هیچ واژه ای را که ترجمان این غصه شده بتواند ، در قاموس والای انسانیت پیدا کرده نمی توانم. هنگامی که همدیگر را تنگ در آغوش گرفتیم و نگاه های ما باهم تلاقی نمود ، تنها یک سفارش به یاران داشتیم: ما هنگامی راحت میمیریم که مطمئن باشیم شما راه مانرا ادامه می دهید . و دیگر : خدا حافظ رفیقان !
پاسبان کلید را در قفل چرخاند. دروازه سنگین اتاق ناله پرسوزی کرد. در دهلیز، پیشروی دروازه نارسیده به زینه ایستاده شدیم. " پویا" از جیبش قوطی سگرت را بیرون کشید. رو بطرف یارانی که سگرت را ترک کرده بودند نموده گفت: بیایید این آخرین سگرت را با هم دودکنیم. نخ های سگرت را تقسیم کرد ویکایک را آتش زد. ضیاءلحق که دست هایش شکسته وکج جوش خورده بود، قاه قاه خندیدوبعد سرش را شور داده، لا لا لا .. گفت. معنای این سرود را کی می دانست؟ من که با او انس والفت بیشتر داشتم ، می دانستم که به زبان دیگر می گوید " به دشمن مرگ ما خواهد خندید"

هنگامی که وارد دهلیز منزل اول شدیم ، پدر قاضی ضیاء در کنار دیوار ایستاده بود. چشمش به چشم پسر افتاد. با دستپاچگی پرسید: " شماره کجا می بَرَن ؟ " پسر با اشاره مخصوص زندانیان به او فهماند که این آخرین ملاقات ما می باشد. آری ! این دو پدیده متضاد مقابل هم ایستاده بودند وبرروی هم با تعجب می نگریستند. پدر پس ازساعتی ، از زندان آزاد می شد وپسراز رنج زندگی نجات می یافت. مسوول خاد بلاک سوم این منظره رقتبار را تماشا می کرد. نمی دانم چرا ما را دوباره به اتاق آوردند. پهره دار قاضی ضیاء رابیرون کشید. وقتی برگشت ، از او پرسیدیم گپ چه بود ؟ پاسخ داد که پدرم را ملاقات کردم. واین یگانه لطفی(!) بود که" اولیای امور" درچنین روزی در حق او انجام دادند.

چاشت فرا رسید . سرباز(!) جار زد " قروانه چی مَرش کُو! " شوربای بادنجان سیاه در کاسه هاریخته شد ، اما اکثریت زندانیان دست بسوی آن دراز نکردند. حدود ساعت دو یا سه بعد از ظهر، گروه پانزده نفری" ساما" را که در ترکیب آن برخی اعضای رهبری وکادرها شامل بودند ، از اتاق بیرون کشیدند. زندانیان دست دعا به سوی آسمان دراز می کردند. از کلکین های اتاق های دیگر نیز دست تکان داده می شد. ما را از بلاک سوم بسوی بلاک اول حرکت دادند. در بلاک اول اکثراً زندانیان " خطرناک" نگهداری می شدند. اعدامی ها را نیز معمولاً در بلاک اول انتقال می دادند تا بعداً به قتلگاه بفرستند. سربازان (!) با ماشیندار ها به پشت بام ها خوابیده بودند. این حالت را " احضارات درجه یک " می نامیدند. دستگاه مخابره بطور دوامدارجریان را با شفر به مقامات اطلاع می داد. ما در یک قطار پشت هم حرکت می کردیم. از عقب ما به فاصله پنجاه متر دور تر قطار بعدی در راه بود. آمرخاد بلاک سوم به داکتر عبدالواحد گفت " داکتر صاحب کالایته برده می تانی یاکومکت کنم؟ " داکتر واحد جوابداد " چرا نمی تانم کمرم خو نشکسته است" داخل بلاک اول شدیم. بلاک اول خلوت بود. باصطلاح پشه پر نمی زد. تنها افسران وسربازان (!) خاد با عجله ووارخطایی اینسو وآنسو می دویدند ودستگاه مخابره پیام هارا مبادله می کرد. سمت شرقی منزل اول بلاک را خالی کرده بودند. ما را در دو اتاق تقسیم کردند. اتاق های دیگر استحقاق اعدامیان دیگر بودکه به تعقیب ما می آمدند. روی اتاق فرش نبود . برای معلوم کردن موضوع از افسر خاد فرش طلب کردیم . با دیده درایی گفت : دیر نمی مانید. ما فهمیدیم که واپسین لحظات زندگی خود را در چنگال دشمن می گذرانیم وبرای ابد از عذاب اسارت آزاد می گردیم. دروازه آهنی بر روی ما بسته شد. تنها صدای تپ تپ پای وباز وبسته شدن دروازه های سلول ها رامی شنیدیم. حدود نیم ساعت پس شمس الدین قوماندان بلاک اول داخل اتاق شد. مکتوب ها ولست خط کشی شده در دستش بود. لستی که در آن نام های بیشتر از یک درجن جوانان تحصیل کرده ( انجنیر وداکتر ) ، روشن فکر وطن دوست وعاشقان آزادی نشا نی شده بود. آزادمردان دلیری که برده وارباب مشترکا ً وجود شان را خطر جدی برای امنیت خود حساب کرده بودند. شمس الدین از هر یکی نام ونام پدرش را می پرسید وبه" لست سیاه" و" مکتوب های مرگ" سر می داد. دست هایش می لرزیداما کوشش می کرد تا این حالت رابپوشاند. در میان زندانیان شایع بود که قوماندان بلاک اول جز گروه ضربتی( رگبار) می باشد. قوماندان چون گرگ خونخواری آدم می ربود و بدنبال دیگری می آمد. دروازه اتاق بسته می شد و پس از ده یا پانزده دقیقه عزیز دیگری را می کشید. تا نوبت من رسید. قوماندان اسم مرا واسم پدرم را پرسید .از جا برخاسته آماده حرکت شدم . او با دقت بطرف کاغذ ها نگاه کرده گفت : " صبر کو که نامته پیدا کنم." تا آنکه همه را کشیدند . اینکه این تنهایی چه مدتی طول کشید خدای عالم می داند. چون برای من زمان حرکتی نداشت . تنها زمان نی که همه چیز از حرکت باز مانده بود. اتاق جایم نمی داد . دیوارها بهم نزدیک شدند . روی کف سلول کوچک شروع به قدم زدن کردم. درک ودریافت موضوع برایم ناممکن بود. ناگهان متوجه شدم که بَیک( ساک) نادرعلی (پویا) در گوشه اتاق فراموش شده است. کتاب مثنوی مولانا در قسمت بالایی بیک گذاشته شده بود. آنرا برداشتم . آه که چقدر دلم می خواست آنرا باخود ببرم ! اما حیف! دراین اثنا مغزم به کار افتاد ونقشه ای طرح کردم. دروازه اتاق را کوبیدم تا بدانم سرنوشت یاران تا کجا رسیده است. کسی نیامد. با شدت بیشتر کوبیدم. صدای پای عسکر ( ویاهم افسر) به گوشم رسید. به آوازغُور وکشدار که گویی از ته چاهی بیرون شده باشد ، پرسید: چی ی ی گ گپ پ اس س ؟ گفتم : اینجه بَیک کسی یادش رفته . صدای دلخراشی در دهلیز پیچید: آرا م با ش ! دیگه تک تک نکو! عقب دروازه رفتم وگوشم را روی آهن قرص آن چسپاندم. چیزی حالی ام نشد. قسمت بالایی دروازه را بطول ۲۵x۲۰ سانتی متر شیشه گرفته بودند. شیشه از بیرون رنگ سرخ مالیده شده بود. خراشیدگی ای به اندازه کوچکتر از چشم گنجشک دیده می شد. چشمم را بر آن نهادم تا جریان دهلیزرا زیر نظر بگیرم . ضربان قلبم مانند چکش روی آهن دروازه می خورد. تنها ساحه کوچکی از دهلیز را می شد دید. هنوز بیر وبار پایان نیافته بود. نجیب ( عضو حزب حکمتیار) که در واپسین روز های زندگی در زندان قدرت تکلم را از دست داده بود، در وسط دهلیز ایستاده بود . قوماندان و"رفقا " ی همکاراو با وی حرف می زدند. ظاهرا ً او پای بند کرده بود که نرود و دیگران به او دلداری می دادند که خطری در میان نیست تا اورا راضی به رفتن بسازند . قوماندان وهمراهان وقتی دیدند دلداری فائده ندارد او را به زور کشان کشان بردند.اینکه نجیب چرا آماده رفتن نبود نمی دانم . اگر به افواهات و جریان دوسیه نجیب استناد شود ، می توان گفت که برای او وعده داده بودندکه اگر با ما در جریان تحقیق همکاری صادقانه کنی از اعدام بچ هستی !! چیزی که دایم در نوک زبان مستنطقین بود. ازجمله گروه اعدامیان علاوه بر نجیب ، همدوسیه او عبدالرحمن را نیز دیدم که همرای قوماندان از دهلیز می گذرد. سایر افراد را به اسم نمی شناختم.

معلوم می شد که شکار پایان یافته است. فضای " آرامش ِ پس از طوفان ِمرگ" بر در ودیوار ودهلیزمستولی گشت . دهلییزهای نفرتباری که قبل از حادثه خونین هفدهم سنبله وچه پس از آن شاهد حوادث ماتمناک مشابه دیگرنیز بوده است. همسنگران قهرمانم سید بشیر بهمن ، استاد مسجدی ، یونس زریاب ، لطیف محمودی ، انجنیر زلمی ، سلطان ، عبدالوهاب ، شفیع ، نعمت الله حباب ، سید کبیر ، رحیم و. و. و. . سرفرازانه از این دالان های تاریک زندان وطنفروشان با قدم های استوار بسوی مرگ شتافتند. رقم اصلی قربانیان جنایت هفدهم سنبله را تنها خود قاتلان می دانستند. نمی دانم چه مدتی را زیر طوفان غم وفشار روحی گذرانده بودم که دروازه اتا ق باز گردید. پاسبان که توان حرف زدن نداشت با اشاره سر به من فهماند که برخیزم. روحیه اش پژمرده بود. شاید مرگ جوانان وطن وجدان خفته اورا ناراحت ساخته بود . بطرف دروازه خروجی دهلیز قدم گذاشتم. محافظ صدا زد : اُو طرف نی ! اِی طرف ! دَِر اتاق را باز کرد. نعیم ازهر نشسته بود. دروازه اتاق دوباره فقل زده شد. نعیم زود حرف نزد. بعدا ً جریان را پرسید ودیگر هیچ. با دیدن نعیم قدری دلم تسلی گرفت. شاید یک ساعت پس مارا به منزل سوم همین بلاک انتقال دادند. دروازه های اتاق ها خلاف معمول باز بودند. زندانیان منزل آزادانه به اتاق های همدیگر رفت وآمد می کردند. داخل اتاق ها تخته های شطرنج گذاشته شده بود. تلویزیون رنگه در دهلیز جهت استفاده زندانیان نشرات پخش می کرد. دوشک ها وکمپل های جدید وروجایی های پاک ( که تا آخر دوران زندان به حسرتش سوختیم !) روی چپرکت ها هموار بود. از اینهمه حاتم بخشی ها متعجب شدیم. از جمله زندانیان کسی با ما دو نفر حتی سلام وعلیک هم نکرد. قرار معلوم به تمامی زندانیان منزل گفته شده بود تا حد خود را بشناسند و با" آدم های خطرناک" تماس نگیرند. در حقیقت ما را در قرنطین نگهداشته بودند. حالتی که در طول ده سال زندان زیر" شمشیر داموکلس" پیوسته در حق من به منصه اجرا در آمد. با آنهم کسانی بودند که ما از آنها گپ کشیدیم . بخاطر دیدار ژورنالیست ها از زندان مرکزی ، تنها منزل دوم وسوم سمت شرقی بلاک اول را آرایش داده بودند. اداره زندان ومسوولین بالایی برای بازدید کنندگان می گفتند فقط همین تعداد زندانی سیاسی داریم وبقیه جنایتکاران حرفوی اند! باشنده های این دومنزل از تمامی بلاک ها دستچین شده بود . اینها " گژدم" هایی ( جاسوس را به این نام یاد می کردند) بودند که مقامات زندان می توانست بالای شان اعتماد نماید . این شرفباخته ها به نفع اداره زندان وبه ضرر زندانیان جاسوسی می کردند . تا بگویند که در زندان همه چیز بر وفق مراد است وهیچگونه رنجی وجود ندارد. این کار به عنوان یک شکل کلی تا آخر ادامه داشت .

هشت روز را که به سختی وسنگینی هشت قرن زندان با مشقت معادل بود، در این منزل گذراندیم. هر روز کنار پنجره کوچک می نشستم وزندانیانی را که در حویلی قدم می زدند از نظر می گذشتاندم تا اگر نشانی از یاران بیابم. چشم هایم خسته می شد وفردا این کار را از سر می گرفتم. می دانستم که این عمل سودی در برندارد. اما دل ساده لوحم مرا به این تجربه بیهوده می کشانید.

روز هشتم بود که اداره زندان تحفه هایش را پس گرفت . دیگر عیش زود گذر برای کسانی که چارغَوَک بدنبال امتیازات نا چیز سرگردان بودند پایان یافته بود. همه را دوباره به جا های قبلی شان برگرداندند. من ونعیم را به بلاک سوم به همان اتاق اولی تسلیم دادند. ا ز جمله زندانیان سابقه کسی را نیافتیم. تنها زنده یاد استاد سلطان احمد ( یکی از اعضای رهبری " سازمان پیکار برای نجات افغانستان ") به استقبال ما آمده گفت :" چه می بینم ؟ ! " دیگر زندگی به اندازه پر کاهی برایم ارزش نداشت. از قافله ( قافله مرگ) باز ماندن را در مکتب رفاقت به شأن خود زیبنده نمی یافتم. غم مرگ یاران یک لحظه هم از سرم دست بردار نبود. واپسین شعر" آذر"( الا دریای خون دریای خون زود ) شب وروز در گوشم طنین می انداخت. عقل حکم می کرد که دیگر "آنها" را نخواهم یافت. اما دل دیوانه از تلاش عبث خسته نمی شد ومن به فرمان دل ،هر روز از عقب میله های پنجره ها دزدانه سیما ها ورفتار خسته زندانیان را اندازه می گرفتم. این کار تا آخرین روزهای زندان ادامه داشت. اکنون نیز حسب عادت از پنجره کوچک زندان بزرگ، از پشت اینهمه میله و وخنجر وخدنگ ، به سوی دنیای آشفته، با نگاه های نا امیدانه این کار را ادامه می دهم. چشم هایم راه می کشند ولی در میان کسانی که راه می روند گامهای متین و چابک"آنها " را نمی توانم دید.

بارفیقان زخود رفته سفر دست نداد/ سیر صحرای جنون حیف که تنها کردیم

نادر علی «پویا»

مرد آهنین ساما (سازمان آزادی بخش مردم افغانستان)/نادرعلی و سایر مردان آهنین، تیرباران شدند. اما اکنون کجایند آنانی که برای ساما و مقاومت مردمی لفاظی می کردند؟ ناگفته نگذارم که اوراق تحقیقات انجنیرمحمدعلی ازرهروان رده اول ساما نیز در دسترس است که مطالعه آن بس حیرت ناک است. انجنیرمحمدعلی نیز زندگیش را صدقه نسل آینده کرد ویکجا با نادرعلی پویا، گلوله باران شد.

شنبه 20 ژوئن 2009, نويسنده: رزاق مأمون

Poems for the Hazara

The Anthology of 125 Internationally Recognized Poets From 68 Countries Dedicated to the Hazara.

Order Now

نظرات

27 دیدگاه
آدم

آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

واقعاً درد آور است اینگونه رفتن... اما همه خواهیم رفت... بقول آفریدگار مهربان: "ما از آن خدا هستيم و به سوى او باز مى‏گرديم"

از سوی دیگر طوریکه شاهزاده کوچولو از دوست اهلی شده اش شنید: "بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب ديد. آنچه اصل است، از ديده پنهان است." بسیارئ انسانها با آنکه به ظاهر سالم اند اما در حقیقت کور هستند... چونکه پوست را محکم چسپیده اند و هسته را که تنها با چشم دل آنرا توان دید رها نموده اند، یعنیکه نمیتوانند ببینند... حافظ به اینها چه زیبا گفته: گِرد ديوانگان عشق نگرد که به عقل عقيله مشهوری...

کور ها و کر ها فراوان اند... خلقی، پرچمی، قبیله پرست، خشکه مقدس ها، شاهزاده ها، دنیا پرست ها، حساب گران بی فکر، خود پرست ها، از خود راضی ها و و و و و غیره.

روح رفتگان آزاده همواره شاد باد

ناشناس

آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

بیاد پویای عزیز،
من در ایام نو جوانی با او، قاضی ضیا و انجنیر محمد علی آشنا شدم و داغ رفتن شان هرگزدردلم کهنه نخواهد شد. پویا و همرزمان وی انسانهای بودند که بخاطر دفاع از حق حیات اطفال دشمنان شان حاضر بودند که جان ببازند. می دانید جه می گویم؟ وای بحال آن چند تا فرسوده ی محترم که خود را شاگردان او می دانند و باهرکس و نا کس "حزب" می سازند و سازش می کنند. نباید با نام او و رفیقانش برخورد ابزاری کرد.ا و از نزدیکترین افراد با ما بوده است و فعلا همان به که سکوت کنم.
"دریا به جرعه ای که تو از چاه نوشیده ای، حسادت میکند." شاملوی بزرگوار

رزاق عريف چاريکاری )

آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

اقای نويســـــــنده . م . ن . رهـــرو ســـــــلام !
نه ميدانم به اين اســـم جديد . م . ن . رهرو ياد کنم ويا اســـم مستعارت [ اخگر ] ويا به اسم اصلی تو خطاب کنم . فکر کنم نسبت گذشت زمان تاکتيک . اموزش و دروس اگنتــوری را فراموش نموديد !!
عدم پختگی داستان تو . طفره نه رفتن از حقيقت ها . پذيرش وظيفه اگنتوری و همکاری با شــــبعه اطلاعات زندان پلچرخی . اينکه چرا از قطار عداميان نجات يافتی دلايل ضعيف ارايه داشتن . سپردن ادرس های غلط از ســـاختمان زندان . و ديگر برای همه مشخص است که ما تنها اگنت خود را از عدام نجات داده که تو انرا با کودنی بيان داشـــتی و نهايت اضافه روی و غلو نموده طور وانمود ساختی که همه زندانيان انجنير . داکتر . شاعر . نويسنده . عالم . علامه بودند نه کند در غرب چرس را رها باده نوش شده باشی خوب بخاطر انکه خاطرات گذشته نموده باشی خود را با نام اصلی . بيوگرافی .ادرس دقيق معرفی تا بار ديگر به چنين چرند نويسی غلط .دروغ نه پرداخته واگر نه دوســـيه کاری تو ورق به ورق صفحه در صفحه نشر و افشــــأ ميگردد !
بنده دگروال [ رزاق عريف ] مشهور به [ معلم ] از مرکز ولايت باستان پروان چاريکار و قبل از انقلاب شغل معلمی داشتم و انزمان نيکه تو همکار رياست تحقيق بودی بنده مسوليت سياسی و اطلاعاتی زندان های سياسی پلچرخی را به عهده داشتم !
تو قبلأ در زمان تحقيق در رياست تحقيق استخدام شده برای ما معرفی و از تو در داخل زندان استفاده خوب گرديد با کشف تمام تشکيلات ترور .دزدی . ماويســـتها و کانال های تمويل انها که چين . اسرائيل . کوريای شمالی بود و پلان های همکاری گروپ های مختلف ماويستی با شورای نظار .باند جمعيت . باند اتحاد سياف . باند اسلامی گلبدين .و کشف مقدار زياد مواد انفجاری سلاح . کمک نموده و زندانی های که تو با افزون مسلک انجنير وداکتر نام برده واقعأ در جريان تحقيق از انها شواهد و اسناد به دست نه امده که تو بزرکترين خدمت را نموده هريک را مشخص ساخته و همه عدام شدند .
اقای .م .ن . رهرو فراموش نموده ايد که شکل رهايی خود را بيان نموده وپادش که از دست رهبر ما ببرک کارمل دريافت نموديد چيزی نه نوشتيد !
اينکه بعضأ غذای چاشت را خاص و دور از رفقای همسنگرت با ما در اتاق خاص صرف ميکردی و شب های جمعه تحت نام مريضی وبستری به خانه خود واقع قلعه شاده ميرفتی هيچ ذکر نه کردی . اينکه رفقای تو همه به دستور ببرک کارمل عدام گرديد چقدر خوشحال بودی وووو اگر اضافه معلومات خواسته باشی من اکنون نيز عضو نهضت فراگير ترقی دموکراسی افغانستان ميباشم ( رزاق عريف چاريکاری )

هاشمی
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

لعنت خدا بر م ن رهرو شیطان و رزاق عریف چاریکاری جوانان مار ا هم کشتید هم یاوه سرایی میکنید بی ناموس ها شما نوکران های بیکانه بودید جوانان را به ناحق به رکبار بستید باز با چهره های شیطان امیز خود را مظلوم جلوه میدهید خداواند از شما لعنتی ها باز خواست کند خون شهیدان مظلوم افغانستان به ناحق ریخته شد شما نوکران بیکانه عذاب وجوان شما را وادار ساخته که خود یک دیکر را رسوا میکنید
چی سود کردید بجز عذاب وجدان ایا ان جوانان مظوم که از ایشان اسم بردید چی کناهی داشت خداوند تمام شهیدان که به دست این جلادان به ناحق شهید شده اند غریق رحمت کند

علی،علی یار
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

چطور از ریختن خون جوانان برومند وطن با افتخار یاد می کنی،از شما گلایه نیست گلایه از این اخوانی های مزدورمنش است که چگونه شما خادیست ها را اجازه زندگی کردن داد،افسوس به این مردم مظلوم وشهدای گمنام آنها،اگر روزی چرخ گردون دوباره بچرخد باور کن که فرزندان این شهیدان گمنام استخوانهای کثیف تو وامثال ات را از قبر کشیده به محکمه خواهند برد تا آنوقت به زندگی ذلت بارت ادامه بده...

bamyani
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

سلام بررزاق عریف. راست می گویید. ای کا ش این اخگرها مرده بودند.

نجیب سرمد
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

این دروغ پردازی هایت به درد نمیخورد. با چه پر رویی و جرات میتوانی بعد از آن همه جنایت ها چنین ادعایی نمایی . اسم آقای نسیم مستعار نیست و یا غلط نیست . این تو هستی که با نام مستعارت در این جا چیزی نوشتی . حتی جرات نکردی که نام اصلی خود را فاش سازی . از این می ترسی که هنوز هم سایه شهیدان و وطندوستان در عقبت هستند. به هر حال روزی فراخواهد رسید که شما جنایتکاران را به کیفر اعمالتان خواهیم رساند. مطمئن باشید. اگر ما این کار را نتوانیم نسل جوان خواهد کرد.

م م

آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

یکی از صفت های منافق اینست که به انسان زنده احترام قایل نبوده و نیست و حتی سایه اش را در دوران حیاتش به گلوله می بندد بعد که ان شخص جان داد ازو به خوبی و یا هم شهید یاد میکند.

اگر شهید است تمامی کسانی که نام برده شده اند شهیدان استند ولی سوال اینست که چرا اقای مامون و امثالش از نادر علی دهاتی عکس و معلومات می دهند مگر خون نادر علی گویا رنگین تر از دیگران است و یا نویسنده با ابلیس زمانه نرد نیرنگ میبازد.

بروید بیادرا از مرده قوم و تبار خود تعریف و قهرمان بسازید شما را چه به مرده دیگران که برعلاوه حتی در زندگی اش یک عمل خوب انجام نداده است که در تاریخ ثبت باشد والا ادم مشتبه میشه که نویسنده از نوشتن یک مشت جنایتکار مرتجع که در تاریکی سرگردان بودند و در تاریکی بذلت و خواری جان دادند که البته حق شان بود- چه منظوری دارد.

یاوه گویی و دیده درایی هم حد و اندازه دارد که مامون و همفکرانش از فرط مکر زیاد در جامعه عمدا میخواهند فساد خلق میکنند.

مکروا و مکرا… وا… خیرالماکرین.

کوه آهن مرد

آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

اقای رهرو درود

باور کنید که من هم خون گریستم

من یک سوال دارم. شنیده ام که وقتی نادر علی پویا را به پایه ی دار میبردند، از وی پرسیدند ، آخرین خواست ات چیست، پویا در پاسخ گفت که فقط پنج دقیقه دیر تر اعدامش کنند، وقتی پرسیدند، درین پنج دقیقه چی میکند، پویا در پاسخ گفت، که کتاب "ایدیولوژی آلمانی" را که فقط یک صفحه ی آخرش باقی مانده است میخواهد به پایان برساند و بعد با آرامش بمیرد.

آیا این موضوع راست است. درست است که من به ایستاده گی و ایمان انسان های شریف باور دارم، اما میخواهم از زبان کسی که تا اخرین دم با ایشان بودند، این معما را جویا شوم.

درد ها بزرگ اند، و زنده گی بی درد، به عسرت اش نمی ارزد.

عاشور
آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

بعد از عرض سلام

خدمت محترم - م ن برادر محترم با این یاد أوری از جوانان زنده بگور یقینأ زخم ما را تازه نمودی کار بسیار نیک نمودی گفته بعضی ها از این ابتکار ات خوش شدم وهستم،
این تصویر جوانرا که خودت در باره اش نوشتی من شخصأ نمی شناسم اما بادیدن این جوان برادر خودم که از جمله مصلین دانشگاه پلتخنیک بود بیادم أمد که در ماه حوت سال 1358 از دانشگاه بردنش و تا بحال خبر از ایشان نیست و باور داشته باشد که مادرم انوز انتظارش را دارد چونکه ما بعد از أن نه زنده و نه مرده ایشان را دیدم و از أن زمان افغانستانرا ترک نمودم و بیاد دارم که مادرم در حالکه اشک از چشمانش جاری بود دست بطرف أسمان نمود و گفت خداوندا تو عادل هستی و من عدالتت را در این جهان در باره این ظالمان میخواهم و بس ! یقینأ عدالت پروردگار دیر أمد اما چی قشنگ أمد که که
مه خودت ما و همه جهانیان دیدن که داکتر نا داکتر نجیب را باعرض معزرت مانند سگ دیوانه به دار أویختن و ببرک ذلیل وکثیف را از این خاک مقدس بدور افگندن و اینست عدالت خداوندی در روی زمین که ما و شما بازماندگان این شهیدان پاک بچشم خود دیدم الله و اکبر روح شهیدان شاد باد یکبار دیگر از شما تشکری مینمایم که یادی از این گمشدهگان ما کردی و در أخر این شعر را نثار شهیدان مینمایم

من شهیدم من شهیدم من با کام خود رسیدم کفن بمن نه پوشاند مرا از زندگان داند که جان در را حق دادم

م. صمد

آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

قلمت خروشان باد نسیم رهرو !
اگر تو از کاروان شهدای راه آزادی زنده نمی ماندی و اگر دوسیه تحقیق نادرعلی پویا به دست رزاق مامون نمیرسید،امروز نسل ما از شهید بلند آوازه کشور بی اطلاع میماند . افتخار به تو و افتخار به رزاق مامون که هر کدام تان در زمینه معرفی نادرجان پویا همت ورزیده اید و دین تان را دربرابر یک قهرمان ادا کرده اید .
شما با این کار تان خواب خادیست ها را برهم زده اید و چند روز پیش خادیست ها بر مامون تاختند و امروز به رهرو میتازند . افتخار بر شما که از یکسو فریاد یک قهرمان را بلند کرده اید و از سوی دیگر ناله خادیست ها را به آسمان رسانده اید .

نصرت الله رحمانی

آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

آقای عریف چاریکاری

من یک جوان افغان هستم . هیچ بسته گی نه میراثی و نه خاندانی با هیچ حزب سیاسی ندارم. تازه دانشگاه را تمام کرده ام و کمی هم در مورد تاریخ کشور میدانم. آنچه شما نوشتید راستی و دروغ بودن آن مربوط خودتان، وجدان تان و اخلاق سیاسی تان است. اما اینکه با افتخار از آنهمه کشتار ولو به هر نامی یاد کرده اید من از افغان بودنم خجالت میکشم. من فکر نمیکنم که حتی پینوشه و موسولینی هم اینطور به کشتار های شان افتخار کرده باشند. تکان دهنده تر از آن برایم این بود که در خاتمه حتی خود را با افتخار عضو سازمانی خوانده اید که ادعا دارد اعضایش حجت سرزمین ویران ما است. این دیگر آدم را از کار سیاسی و حتی رویکردن به سیاست میشرماند. شاید عمر شما و تجربه ی تان از پدر من هم بیشتر باشد. ولی جسورانه میخواهم بپرسم، و شرافتمندانه جواب بدهید، وقتی حد اقل همین چند سطر را نوشتید وجدان تان از آن همه وحشت آزار تان نداد. وقتی شما مسئول آن زندان جهنمی - به اساس تاریخ- بودید، چرا خود را به محکمه ی بین المللی شرافتمندانه تسلیم نمیکنید، تا آغاز باشد برای مجازات تمام جنایت کاران جنگی. تا حد اقل یک باری به ندای وجدان تان در تمام عمر لبیک گفته باشید. امید دارم مرا هم محاکمه نکنید، و کمی معقولانه برخورد کنید. من امید دارم آنچه شما در مورد آقای رهرو نوشتید راست نباشد. وگرنه به اساس نوشته های که من از ایشان خوانده ام، دیگر نمیشود به هیچ چیزی اعتماد کرد!

shamali

آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

jai tassuf as the een mardi ke charikari takhalos maikunad ba eftekhaar az qasawat wa sangdili khadist boodan khod yak maikunad. Haifi hawai paki charikar (ke zadgah man ham ast) ke to tanafos kardi. insaan cheqadar past wa bad fitrat maishawad.

جلال ابادی

آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

به همه سلام !
دوست رهرو درود به شما ! بنوسید و بنوسید تا روشنفکران ملی-مترقی و انقلابی به هویت این جاهلان و جنایت کاران پی ببرند در این راستا ممکن جنایتکاران وطنفروش عوعو کنند لیکن شمایان باکی نداشته باشید.
اینکه شما جریان اعدام کردن وطنپرستان واقعی افغانستان را به طوری حقیقی ان نشر و بیان نموده اید کاملا درست و واقعیت بوده است .
در زمانی که کشور از طرف روسها و قشون سرخ اشغال بود استبداد،اعدام،ظلم، بی حرمتی و بی عزتی مردم توسط جاهلان و جنایتکاران باندها پرچم و خلق در کل کشور به طور بی شرمانه و ناجوانمردانه در جریان بود.
این جنایتکاران با اعضای سازمانهای مردمی و مترقی به طورخشن در دستگاه ها خاد برخورد می کرردند و حتی با اخونیها در اکثریت موارد همچو برخورد صورت نمی گرفت و زیاتر اعدامها بالا همین دوست داران وطن مرعی الاجرا گردیده بود.
و قابل یاداوری است این مبارزین مردمی توسط باندها اسلامی هریک باند گلبیدین، باند ربانی، باند سیاف، باند شورا نظار،و سایر اخونی ها در اطراف کشور ترور، و حتی این باندها در دوستی با خاد در رابطه به دستگیری، توقیف و اعدام این میارزین همکاری داشتند.
که این مبارزین برعلاوه این همه جفا و ظلم اکنون در نزد روشنفکران جامعه ما اعتبار قابل ملاحظه دارند.
اکنون یک عده می خواهند به این جنایتکاران بی خرد و شناخته شده جبهه سیاسی بسازند که این تاکتیک جز اشتباه و حتی خیانت به مردم ماست.
روزی این جنایتکاران بی خرد و بی اهلیت از طرف ورثه و ملت قهرمان به محاکمه گشانیده خواهند شد و ملت در انتظار ان روز!
جلال ابادی

طاهر عزیزی

آنها را کُشتند ومن در مرگ شان مُردَم

محترم نسیم رهرو، مبارز نستوه درود برشما ودرود به همه همرزمان شهید که در راه دفاع از اندیشه والای وطندوستانه شان جان های شیرین شان را از دست دادند. من این درود را نثار همه آن شهدای می نمایم که برعلیه تجاوز واشغالگران سرخ در زمان حاکمیت وطنفروش مشهوری چون ببرک کارمل خودرا نثار رهایی وطن نمودند. من شمارا از نزدیک میشناسم، به مقاومت وشخصیت تان ارج فروان قایلم چون مدتی زیادی هم سلول بودیم. از همه مهمتر اینکه من جانبدار خط حرکت شما هم نبوده ام. به همین خاطر حرف که میزنم نه بار هم اندیشگی دارد ونه هم رفاقت گری در " ساما ".این را به خاطر گفتم تا خواننده پی ببرد که این کلمات از بستر همفکری برنخاسته است.اما در میان نظر دهندگان، نظر یک جلاد حرفوی، یک میرغضب زندان بنام "رزاق عریف" که خودش هم اعتراف میکند که درآنوقت آمرسیاسی زندان مخوف پلچرخی بود، در زمانی که هزاران انسان بیگناه بنام مائو یست،اخوانی، اشرار وغیره گروه گروه راهی پلی گون میشدند.این قاتل حرفوی با بیشرمی تمام جرئت میکند تااز خود حرف بزند وتهمت های دروغی را سرهم بندی کرده وبه ادرس شما بنویسد. رزاق عریف که فعلاً در هالند زندگی می نماید در هنگام کشتار گروهی آزادیخواهان شخصاً سهم می گرفت ودست وپا ودهن مردم را می بست وبعد تحویل پلی گون می نمود. این جلاد حرفوی با همان چهره مضحکی خویش تنها افاده ای یک آمر سیاسی را نمیداد بلکه به آدم کشی خود افتخار همم میکرد. چنانچه تکیه کلام اوبودکه: " دشمن را گرفتی زنده نگاه نکن " حال این جلاد که دوسیه اش همین اکنون در هالند به جرم آدمکشی در جریان است وقیحانه به وطنفروشی رهبر خود افتخار میکند وطعنه میدهد که پاداش رهبر ما به شما مائو یست ها یک پاداش درست بوده است. گذشته از آن میخواهد برچهره مقاوم رهرو گرامی خدشه وارد نماید، شخصی که در جریان شکنجه های وحشتناک خاد یک کلمه از زبان اش بنام اعتراف چیزی بیرون نشده است وبه همین دلیل زنده مانده است. در زمان که رزاق عریف آمر سیاسی زندان پلچرخی بود کشتار مخالفان رژیم با شدت بی سابقه ادامه داشت. واین عریف که اکنون هم افتخار به گذشته جلادی خود میکند، انسان های زندانی را اگر مقاومت میکرد دست وگردن می شکستاند وبعد در حال بیهوشی آنهارا در نیمه های شب در موتر سربسته هول داده وبرای اعدام تحویل میداد. حالا این جلاد از انقلابی گری خود حرف میزند. رزاق عریف به یادداشته باش که به زودی زود خون این آدم های دست وپاشکسته ای قبل از اعدام به وسیله تو، دونفر جلاد دیگر وقوماندان شمس ا لدین دامن تورا رها نمیکند. "تو" هنوز فکر میکنی که آمر سیاسی استی و "معلم نسیم" هم اسیر تو. وبا چه بیشرمی به این مبارز نستوه تهمت می بندی به جای اینکه پوزش خواهی نمایی. رزاق عریف آمر سیاسی زندان پلچرخی به خاطر داشته باش که عدالت به زودی به سراغت می آید.

نمایش ۱۰ نظر در هر صفحه — برای مشاهده سایر نظرات از کلیدهای زیر استفاده کنید.
مجموع 27 نظر
ملیت ها | هزاره | تاجیک | اوزبیک | تورکمن | هندو و سیک | قرقیز | نورستانی | بلوچ | پشتون/افغان | عرب/سادات

جستجو در کابل پرس