ریگستانی می گوید که مسعود عادت به نوشتن روزنوشت داشت و تمامی حوادث مهم آن زمان را در یادداشت های شخصی اش نوشته است. این یادداشت ها نزد کاکا تاج الدین واحمد ولی مسعود است.
یک سال بعد از حادثه پیلوت و زیکویک انداز، احمد شاه مسعود به من دستور داد که فردی به نام مرزای مرگ را که به تازه گی وارد دره پنجشیرشده بود، بازداشت کنم. مرزای مرگ راننده موتر های مسافر بری از باشنده های دره پارنده پنجشیربود. معرفی شخص مظنون از سوی شخص مسعود از نظر من یک امر جدی و انباشته ازخطرات احتمالی بود. مرزای مرگ ازطریق دره شتل ( دره یی که یک سر آن به مدخل دره پنجشیر وسر دیگر آن به سالنگ ختم می شود) وارد حریم جبهه شده بود. وقتی او را بازداشت کردم، قیافه سرد و بی اعتنایش مرا به خشم آورد. در اتاق بازجویی به همان شدتی متوسل شدم که معمولا با جاسوسان چنین می کردم. به وی گفتم که اختیار زنده گی و مرگ در دست خودت است. دیدم حالت بی اعتنایی در سیمایش هنوز پا برجاست و گفت که چیزی برای گفتن ندارد. یک نفر ناظر از سوی مسعود سر رسید و گفت من از سوی آمرصاحب وظیفه دارم تا تو از حدود اختیاراتت پا را فراتر نگذاری!
من در آن لحظه به ناظر مسعود هیچ توجهی نداشتم. پس شکنجه را افزایش دادم. در جریان بازجویی صدای من به شکل وحشتناکی می ترکید وهر شخص ثالثی که درآن جا حضور می داشت، مجبور به فرار می شد. برای من مهم نبودکه چه کسانی مرا نظاره می کنند؛ مهم آن بود که راز شوم را از زیر زبان جاسوس بیرون بکشم. من کاملا می دانستم که دشمن موفق به حذف زنده گی مسعود شود، همه چیز تمام می شود. مرزای مرگ بسیار پرمقاوم و کله شخ بود. چند بار زیر ضربات شکنجه به حالت اغما رفت؛ اما دستور دادم که روی فرش برف پرتابش کنند. در دور دوم بازجویی مرزای مرگ به مأموریت خود از جانب حکومت برای کشتن مسعود اعتراف کرد. من در صدد بودم تا نفرات دیگری را که درپنجشیر بوده وبا وی رابطه داشتند، معرفی کند. چون مقاومتش درهم شکسته بود، در حالی روی برف افتاده بود، عوامل زیادی را در سطح داخل جبهه معرفی کرد.
در همین لحظه شرفه پای کسانی را شنیدم. چون به عقب نگاه کردم، مسعود با چند نفر از نگهبانانش در سه قدمی ام ایستاده بودند. این طور حدس زدم که ناظر مسعود به سرعت او را از نحوه تحقیقات مرزای مرگ مطلع ساخته و او خود به صحنه آمده بود.
مسعود از من پرسید: من دستور داده ام که این آدم را بکش؟
گفتم: مقاومت می کند.
مسعود گفت: من گفتم که در ظاهر امر بررسی کن که چرا این شخص خطرناک شده است.
گفتم: جاسوس و آدم کش همیشه خطرناک است. آمده است که ترا بکشد!
مسعود گفت: این کفر است... مگر این شخص کرامت انسانی ندارد؟
خاموش ماندم. او تکرار کرد:
جواب بده ... کرامت انسانی دارد یا ندارد؟
او افزود که منظور من از بازجویی این شخص ثابت کردن این مسأله است که وی چرا از دایره معمول خارج شده است؟
معنی "دائره معمول" آن بود: مرزای مرگ که از حیث استخباراتی، درقرنطینه قرار گرفته بود، روی چه عواملی از خط سرخ مجوزه پا را فراتر گذاشته است. کلید این قضیه منحصرا دراختیار مسعود بود و من چیز زیادی درباره آن نمی دانستم. من گفتم که مرزای مرگ به همه چیز اعتراف کرده است.
مسعود این دست آورد مرا در ظاهر امرچندان جدی نگرفت و گفت:
خودم به مرزای مرگ یک وظیفه می سپارم که اگر آن را اجرا کرد، از جرمش می گذرم. مرزای مرگ صدا زد:
آمرصاحب مرا نکش ... برایت کار می کنم.
مسعود گفت: درست است، او را ببرید.
و صحنه را ترک کرد.
مسعود با مرزای مرگ محرمانه دیدار کرد و مرزای مرگ مدتی از پنجشیر غایب شد. می دانستم که مسعود او را به اجرای مأموریتی که من هرگز از جزئیاتش مطلع نمی شدم، اعزام کرده است. از هیچ زبانی هم در باره وی چیزی نشنیدم.
اما یک روز مسعود به من خبرداد که مرزای مرگ دو باره وارد پنجشیر شده است. او گفت:
مشتاق، مرزا را بگیر که این بار باز هم به خطر مبدل شده است!
من با یک گروه ویژه به مخفی گاه وی هجوم بردم. عملیات من بی نتیجه بود. مرزا از منطقه خارج شده و خودش را پنهان کرده بود. خبر رسید که مرزای مرگ مواد انفجاری را به دست ها و پاهایش بسته و به سوی ارتفاع کوه گریخته است. اطلاع یافتم که هیچ کسی با او همراه نیست. سوال این بود که چرا دست وپایش را با مواد انفجاری مجهز کرده است؟ به زودی اطلاع آمد که مرزای مرگ از تصمیم مسعود مطلع شده و برای فرار از دستگیری ومجازات، سر به کوه زده است. با گروه عملیاتی به ارتفاعی که گمان می رفت، درآن جا پناه برده، روانه شدیم. نارسیده به یک تیغه مرتفع ، مشاهده کردم که یک تنه روی تیغه ایستاده است ودست تکان می دهد وتهدید می کند که اگر به وی نزدیک شویم، خودش را انفجار خواهد داد. نزدیک تر خزیدم و گفتم:
پائین بیا مرزا.
مرزا با خشم و قاطعیت گفت:
نمی آیم پائین... اگر شما کمی نزدیک بیائید، خودم را منفجر می کنم.
پرسیدم: چرا این کار را می کنی؟
مرزا گفت: چرا ندارد.. این کار را می کنم.
یادداشت مسعود را آوردند واز دور برایش نشان دادند که آمرصاحب می گوید که از کوه پائین بیا و نزد آمرصاحب برو.
اما تصمیم مرزا قاطع بود.
درین حال مسعود پیام داد که باید درمراسم یک جنازه شرکت کنیم. همراه با گروه عملیاتی عقب گرد کردیم و ظاهرا مرزا را به حال خود گذاشتیم. مسعود شاید تصمیم گرفته بود تا مرزا را عجالتا به حال خودش واگذاریم. حوالی عصر ازمراسم جنازه فارغ شدیم و صف جماعت به هم خورد. هرکس تلاش داشت تا گورستان را ترک گوید. مسعود زود تر از دیگران صحنه را به قصد قرارگاه نامعلومی ترک کرد. هیچ کس نمی دانست که مسعود چه وقت، به کجا می رود. قرار نبود کسی درین باره سوال کند. او ناگهان درمسیر راه، مکان مورد نظر را تغییر می داد. من با چند تن از افراد خود پائین آمدیم. چون در مراسم جنازه نفر زیاد بود، چند واسطه نقلیه هم برای انتقال سوگواران در چند قدمی ما متوقف بودند و هرکس سعی می کرد درون موتر بپرد واز آن جا دور شود. یکی از مجاهدین موتر مینی بس را نشان داد که به همان مسیری می رود که ما وشما هم می رویم.
گفتم: سوار شوید.
بچه ها سوار شدند و مینی بس به حرکت درآمد. ناگهان متوجه شدم که راننده مینی بس، نقاب بر چهره دارد ودر جاده ناهموار و ناپخته ، موتر را چنان به سرعت می راند که آدم را به سرگیچه می اندازد. حس خطر به قلبم چنگ زد و فریاد کشیدم:
کی هستی؟ مثل آدم راننده گی کن.
همراهانم نیز متوجه حالت اضطراری شدند و نیم خیز شدند که از پشت یخن راننده بگیرند واو را به زمین بزنند که ازین دیوانه گی بگذرد.
ناگهان راننده نقاب از چهره برداشت ودر حالی که دو ارابه سمت چپ موتر را کاملا بر لبه جاده آورده بود، با لحن وحشیانه ی تهدید کرد:
اگر هر کدام تان از جایش تکان بخورد، موتر را به دریا می زنم!
من مرزای مرگ را شناختم که با قیافه ی کبود ودست از جان شسته، نیم نگاهی به سوی ما انداخت و موتر را قصداَ بر لبه دریا هدایت کرد.
اتفاقا موتر حامل ما درست در مسیر بلندتر از دریا در حرکت بود و درین لحظه می توانست به دریا بپرد وهمه در کام تیره آب دریا نابود شویم. وقتی از درون موتر به پائین سمت چپ نگاه کردم، وحشت سراپای مرا فراگرفت.
بستر دریا بس تیره و عمیق بود و ده موتر را می توانست درکام خود فروببرد. چیغ کشیدم:
مرزا بی عقلی نکن... موتر را این طرف گوشه کن... سرعت نگیر!
مرزا سرعت وتکان موتر را افزایش داد و تهدید خودش را قوی تر ساخت:
من درجمع مصرف هستم. اما همه تان را با خودم می کشم... حالا وقتش است که همه تان را ازین زنده گی بی غم کنم.
چیغ و فریاد درداخل مینی بوس اوج گرفت. باهمان صدایی که دیگران هراس دارند، به وی دستور دادم که موتر را متوقف کند.
این بار مرزای مرگ کمی از در مدارا پیش آمد و گفت:
مشتاق خان، قول بده که مرا شکنجه نمی دهی!
فریادکشیدم:
مرزا من ازین بعد با تو کاری ندارم.
درحالی که سرعت موترو تهدید برای غلتیدن درکام توفانی دریا کاهش نیافته بود، مرزا گفت:
به خدا قسم بخورکه بعد ازین با من کاری نداری
سه بار سوگند خوردم و تقریباَ به التماس افتادم.
مرزا درهمان حال گفت:
من بی گناه هستم. حالا که قول دادی برایت ثابت می کنم که بی گناه هستم. اما از تو وحشت دارم. بگو که مرزا گناه کار نیست.
با صدای بلند گفتم: مرزا گناه کار نیست. به خدا قسم که مرزاگناه ندارد.
سرانجام سرعت موتر را اندکی کاهش داد و دقایقی بعد، در حاشیه راست جاده متصل به کوه متوقف شد. عرق از سرو رویم جاری بود وچهره های ترس خورده ما درآن لحظه سخت تماشایی بود.
مرزای مرگ که تا چند لمحه قبل، همچون آدم های دیوانه وسربه هوا، چیغ می زد و چشم هایش را از حدقه می کشید، اکنون آرام و بی صدا از عقب فرمان مینی بوس پائین آمدو دست مرا گرفت وبه گوشه کشاند. او گفت:
آمرصاحب مرا عفو کرده است. او خودش می داند که مأموریت من درکابل بسیار دشوار بود ومن آن چه را که وی به من سپرده بود، به دلیل مشکلات کار نتوانستم اجرا کنم.چیزی را که آمرصاحب می خواست درکابل انجام بدهم، افراد خاد از آن مطلع بودند واجرا کردن آن به وسیله من بی فایده بود.من یک چیز را به تو می گویم:
من می توانستم مأموریتی را که آمر صاحب درخارج از پنجشیر برایم داده بود، اجرا نکنم، می گریختم و روی خود را دیگر برای شما نشان نمی دادم. اگر من مشکوک وخطرناک می بودم، به قول خود وفا نمی کردم و هرگز از کابل به پنجشیر بر نمی گشتم.
من گفتم: تو خطرناک نیستی؟ تو خطرناک هستی. اعتراف کردی و آدم های ارتباطی زیادی را معرفی کردی!
مرزای مرگ سخن را از دهانم قاپید وگفت:
درست است که دفعه اول با دولت یک حساب وکتاب داشتم، قبول می کنم؛ مگر وقتی به آمر قول دادم که بعد ازین با شما کار می کنم، یک لحظه هم از قول خود نگشتم... مگر مشکل این جا بود که تو مرا به چشم دفعه اول می بینی و من مجبور شدم تا به شما ثابت کنم که هم می توانم خود را بکشم و هم شما را بکشم. آدم دریک مرحله یک چیز است درمرحله دیگر، چیزدیگر!
صالح محمد ريگستاني مي گويد:
مرزاي مرگ هيچ گاه قصد خيانت به مسعود را نداشت. او روزي به من گفت:
من دريك بازي دوگانه ميان استخبارات پنجشير و اطلاعات دولت قرار گرفتم و قرباني شدم.
انصافاَ براي حفظ توازن ميان دو نيروي دشمن با چالش هاي دردناكي رو به رو شد؛ اما مسعود او را درجبهه حفظ كرد و هيچ كسي اجازه نداشت مزاحم وي شود. کاکا تاج الدین می گوید:
مسعود چند بار مرزای مرگ را به مأموریت های خطرناک رخنه و نفوذ به کابل اعزام کرد. مأموریت مرزا بس مهم بود واو باید طوری عمل می کرد که کمترین شک و تردید خاد را نسبت به صداقتش بی نمی انگیخت. مسعود برای ایجاد یک فضای بهتر برای مأموریت دوطرفه مرزا، برخی اطلاعات ثقه و نه چندان مهم را به قلم خود می نوشت و برای مرزای مرگ می سپرد تا وی آن را با مراکز خاد در کابل تحویل دهد و بدین ترتیب، موقعیتش بهتر شود. این تاکتیک به زودی اثرات خود را نشان داد وبعد از آن مسعود وظایف دیگری را از سوی خودش برای مرزا ابلاغ کرد که باید درکابل انجام می گرفت. مرزا به همان میزانی که شخص زود فهم و چابک بود، حالت زودجوشی وعصبانیتش نیز مایه نگرانی بود. مسعود با او روش احتیاط و مدارا در پیش می گرفت. درآخرین باری که از کابل به پنجشیر بازگشت، مسعود این طور نتیجه گیری کرد که وی نباید دو باره به سوی شبکه خاد پرتاب شود. احتمالا او به این نتیجه رسیده بود که خاد به کشف این امر موفق شده بود که مرزای مرگ دراصل به نفع مسعود فعالیت می کند. او برای آن که حس شک و ظن شبکه های خاد نسبت به مرزا را برای اجرای عملیات های بعدی از بین ببرد، دست به یک صحنه سازی زد که بعداَ دراثر اشتباه آقای مشتاق، این صحنه سازی به ناکامی انجامید.
کاکا تاج الدین درادامه می گوید:
مسعود از روی عمد، درمحضر شماری از مجاهدان و افراد مسلح ناگهان به مشتاق دستور داد که مرزای مرگ را تحت بازجویی قرار دهد. هدف مسعود، انجام بازجویی کاذب و نمایشی بود. او فکر کرده بودکه مشتاق از هدف تاکتیکی این دستور آگاه است؛ اما طوری که معلوم شد، آقای مشتاق با مرزای مرگ همان نوع برخورد کرده بودکه معمولا با مظنونان و جاسوسان معلوم الحال می کرد.
مرزاي مرگ سپس به صحنه مبارزه مسلحانه برضد شوروي داخل شد و درسال 1363 در اوج نبرد ميان شوروي و چريك هاي پنجشير همراه با بيش از بيست تن از مجاهدان مسلح به اسارت نيروهاي مهاجم درآمد و درسال 1364 همراه با ضابط ( رتبه نظامی پائین تر از ستوان) صمد و فرمانده عبدالواحد از سوي رژيم كارمل اعدام شدند.
قسمت اول |قسمت دوم | قسمت سوم| قسمت چهارم| قسمت پنجم| قسمت ششم | قسمت هفتم
نظرات
14 دیدگاهشخصی به نام مرزا مشهور به "مرزای مرگ" به ترور مسعود می آید
براى برادران پنچشيري ميخواهم در مورد کلمه ملى يک کمى درس بدهم زيرا اين بيچاره ها که نو وارد ميدان علم و فرهنگ شده اند با بسيارى چيز ها نا اشنا هستند
وقتى به چيزى ملى خطاب ميشود که اکثريت قاطع يک ملت ان را منحيث مال خود بپذيرند و مال همه ملت محسوب شود بيايد کمى عاقلانه تر فکر کنيم ايا مسعود قهرمان ملى است ؟ اولا اينکه کلمه قهرمان بودن انرا کرزى خايين به دستور فرانسه و امريکا و دار و دسته هاى ديگر انها اطلاق کرد که ملت در مورد ان بکلى مخالفت است زيرا خود کرزى نزد مردم افغانستان مشروعيت ندارد چى بسا که يک نا مشروع نامشروع ديگر راقهرمان و يا مارشال خطاب کند دوم اينکه مليت هزاره تا سرحد کارد و استخوان از اين جنايت کار متنفر است ، مليت پشتون و ازبک همچنان در تاجيک ها هم سوم حصه انها مخالف اين خايين هستند حتى در ميان پنجشيري ها در اينمورد دو دسته گى موجود است که مثال زنده ان خود مارشال فهيم است پس کلمه ملى به کجاى اين منفور تاريخ اطلاق ميشود
شخصی به نام مرزا مشهور به "مرزای مرگ" به ترور مسعود می آید
به ان اوغانهای فاشیست وبی همه چیز باید گغت:اول اینکه همه میدانند تاریخ اوغانها چیزی برای سرافرازی ندارد.از احمدشاه ابدالی بچه بیریش ناد رافشار گرفته تا ملاعمر -خانه سامان جنرال بابر!200سال توحش.مدنیت ستیزی .انسانیت ستیزی.دانش ستیزی!دوم اینکه مسعود برای سه دهه در برابر حاکمیت قبایل وحشی اوغان مبارزه کرد ونگذاشت تا سرزمین ما را سیاهی قبایل زن فروش فرا گیرد!حال از اوغانهای نامرد بی وطن توقع ان نمیرود تا از مردانگیهای مردم ما ستایش کنند!سوم اینکه همه اوغانهای فاشیست به دلیل اینکه در کنار طالبان وبه صفت اجیران پاکستانی در دوران سیاه طالبان حضور داشتند وبه اشغالگران پاکستانی مزدوری میکردند باید از مسعود که به دفاع ازکشورش در برابر پاکستان وانگلیس میرزمید نفرت داشته باشند.دوران مقاومت ونبرد در برابر پاکستان ومزدوران داخلی ان یکی از با شکوه ترین حماسه های ملی مردم ما است.ازینروی اوغانها ی فاشیست در این هفت سال رژیم اوغانملتیها تلاش کردند تا انرا کم رنگ سازند وبی اهمیت جلوه دهند! قبیله پرستان کینه توز قدرت را مال قبایل مدانند وهر قوم که این بی عدالتی را نپذیرفت مورد خشم ویرانگر فاشیتها قرار خواهد گرفت.خوب است کم کم مردم ما بیدار خواهند شد ودیگر به اشغال قبایل اوغان که بد تراز از اشغال روس وامریکاست پایان خواهند.انرزو دیر نیست.
شخصی به نام مرزا مشهور به "مرزای مرگ" به ترور مسعود می آید
سلام به ابر انسان آزاده مرد تاجک که تا توان داشت از آزادی و آزاد منشی دفاع کرد و سلام به سرزمین مرد خیز شمالی که برای همیشه آزاد منشی شان را به تمام مردم خراسان زمین ابراز کردند .
من از همین جا که می نویسم برایتان میگویم که یک روز نه یک روز زور بازوی مسعود را خواهید فهمید در ضمن این شعر را که وزین نوشته نمیدانم این شعر است یا کس شعر! اگر شعر است که باید وزن داشته باشد اگر کس شعر است دیگه اینطور نوشته نکنید لطفن اول بیاموزید و بعد بنویسید
زنده با مسعود بزرگ
شخصی به نام مرزا مشهور به "مرزای مرگ" به ترور مسعود می آید
سبزاواری صیب خوب گفتی و گل گفتی من با شما موافقم
شخصی به نام مرزا مشهور به "مرزای مرگ" به ترور مسعود می آید
سبزواری عزیز!
در سلامت فکری تان شک دارم و دلایل آن اینست که: اگر سواد و استعداد تعدادی از هموطنان هزارهء خویشر در نظر نگیریم با قاطعیت و بدون حب و بغض میشود گفت که پنجشیری ها مردمان خیلی با استعداد و با فرهنگی هستند. پنجشیر جایست که اکثر مردمش از طفلی با ادبیات و آثار بزرگان زبان خویش آشنایی پیدا میکنند و فرهنگ خویش را پاس میدارند. به عنوان نمونه بهترین شاعر افغانستان قهار عاصی از پنجشیر، صدیق برمک فلمساز از پنجشیر، چندین آواز خوان مشهور کشور پنجشیری، بهترین اکتور تاریخ فلم افغانستان سلام سنگی پنجشیری و دیگران! ناگفته نماند که تعداد پنجشیری هادر عرصهء فرهنگی به مراتب بیشتر از دیگران است اینکه شما غافل هستید گناه پنجشیری ها نیست .
شخصی به نام مرزا مشهور به "مرزای مرگ" به ترور مسعود می آید
محترم سروش سكوت . در مورد هنرمندان و فلمسازان و اكتور ها چيزي گفته نميتوانم . اما در مورد شاعر كه آن را بهترين ياد كرده ايد بايد ياد آور شوم كه قهار عاصي يكي از خاين ترين و بدنام ترين عضو خانواده ادبيات افغانستان است كه با بسيار بيشرمي براي اين و آن شعر سرود و بعد از اينكه مجاهدين داخل كابل ساخته شدند پكول به سر و دستمال به گردن در مدح و ثناي شوراي نظار گلو پاره ميكرده كه سرانجام اين گلو پاره كردن اش به انجام رسيده و سزاي اعمال نابخشودني خويشتن را ديد. اگر ميخواهيد در اين مورد بيشتر معلومات داشته باشيد ميتوانم كلپ جنگ هاي كوچه به كوچه ميان شوراي نظار و حزب اسلامي را كه آقاي قهار عاصي در آن به عنوان يك چريك كلاشينكوف بدست غو غو دارد را برايت ارسال دارم .و يك سخن را به ياد داشته باش كه نام پنجشير را با اين سگ بدنام شوراي نظار بد نكن . من نيز هم ديار تو هستم تشكر دوست عزيزم
شخصی به نام مرزا مشهور به "مرزای مرگ" به ترور مسعود می آید
آقای مسعود
شعر آقای شاهد کابلی بیانگر درد مردم کابل است که به صورت فشرده جنایاتی را که مسعود و باند او بر علیه بخصوص مردم کابل مرتکب شده اند و تا امروز با استفاده از نام او و قهرمان نشاندادن او ادامه دارد ، بیان میشود.
شما از اینکه او کجاست چه منظور دارید ؟ نه که مانند داکتر عبدالرحمن و یا حاجی قدیر، پهلوان احمد جان و هزاران بیگناه دیگر که بدست جنایتکار ملی مسعود شکنجه و سر به نیست شده اند ، او را هم میخواهید سر به نیست کنید ؟ ولی شما باید بدانید که هر کابلی و هر فرزند این کشور شاهد کابلی است و شما از محکمه مردم هیچگاهی برائت حاصل نخواهید کرد.
توصیه میکنم یکبار دیگر شعر را بخوانید
شخصی به نام مرزا مشهور به "مرزای مرگ" به ترور مسعود می آید
با درک حقایق امروز کشور اگر مسعود دوباره زنده شود .اولین کسیکه در رکابش به مبارزه بپردازد من هستم . نمی دانم کسانی که از طالبان نفرت دارند .چگونه از کسیکه جان خود را در مقاومت در برابر ملا های بی طهارت پنجابی مایه گذاشت به بی حرمتی یاد می کنند . همه می گویند کابل از دست مسعود ویران شد .مسعود در کابل حضور داشت کابل از دست کسی ویران شد که از بیرون شهر کابل را راکتباران کرد . کابل با راکت های گلبدین ،بمباردمان دوستم ، راکت وبمبارد مان طالب وراکت های مزاری که در غرب کابل به نام ( کابل رو) یاد می شد ؛ ویران شد . مسعود نیز به در جه معصومیت بیگناه نیست ومسوولیت خود را دارد . اما واقعبینی بر ای آرامش وجدان برای کسیکه به دنیا عقیده دارد وبرای سر فرازی درآخرت برای آنکه به آخرت عقیده دارد امر پسندیده است .
شخصی به نام مرزا مشهور به "مرزای مرگ" به ترور مسعود می آید
شعر آقای شاهد کابلی مرا به یاد شعری انداخت که یک شاعر برای حبیب الله کلکانی بجه سقاو سروده بود.
من تمام شعر را به یاد ندارم ولی فقط یک مصراع آن نشاندهنده آن است که مردم کابل هم در آنزمان موجودیت او دزدان او را به زاغ های لعنت شده ای مقایسه کرده بودند که باغ را از وجود گل و لاله تهی ساخته بودند.
ای زاغ در این باغ تو تنها چه میکنی / گل رفت لاله رفت تماشا چه میکنی
اگر کسی این شعر را به صورت مکمل نشر کند خیلی سپاسگذار خواهم شد.
شخصی به نام مرزا مشهور به "مرزای مرگ" به ترور مسعود می آید
اقای وزین ادامه شعر را من برایت مینویسم
اینجا نه لاله است، نه گل است ، همه گِل است / وزین ها همه سگ گشتند در بین سگها تو چه میکنی***
جـــای تو نه ایـن بـوم و نه ایـن دیـــــار است / در میــان چاپلوسـان و کاسـه لیســها تو چــه میـکنی ***
چــون مــردی و از دیار مــــــــردان آمــده ای / بشتاب به دیارت در بین این همه بی بها تو چه میکنی ***
از مــلک لاله و گل چمنـزار آمـــــــــــــده ای / در بین این همه خـــــار و خـــس تـو تنها چـه میکنی ***
نادرخان غدار چون زمــــــــام گرفت به ننگ / روزگار بر خائین بکن تنگ، تو با آنها مدارا چه میکنی ***
این همه کوران و مداحان بگذار به حال خویش // انها لایق این حالند، از پی شان غوغـــــــا چه میکنی ***
دل به حالشــــــــان پریـش مکن کــی نـی ارزد / در حال و هوای ایشان، تـــــو ســــــــودا چه میکنی***
زاغ زی و آزاد زی به پرواز آئی و کن مستی / بگـذار این بلبلان در بنـــد، چهــرۀ زیبـــا چه میـــکنی ***
رو کن زنده گیء شاد ، عاری ز هر نوع فساد / بر بــد قولان مرگ باد، به آنان وفـــا چه میـــــکنی ***
تقدیم به آنانی است که مانند آقای وزین فکر میکنند
شخصی به نام مرزا مشهور به "مرزای مرگ" به ترور مسعود می آید
آقای وزین
من در جایی خواندم که وقتی بچه سقاو بعد از سرنگونی شاه امان الله به باغ دارالامان کابل میرود شخصی این شعر را سروده و در بین مردم کابل به صورت مخفی پخش گردیده بود.
متاسفانه من هم تمام شعر را ندارم.