پردهء هفتم
صحنهء نخست
چوبه های دار در میدان خاکی عقب محبس دهمزنگ بر پا شده است. خلق عظیمی دراطراف چوبه های دارگرد آمده و برای تماشای محکومین درقسمت مرکزی میدان، روی پنجه های پا بلند می شوند واز عقب شانه های یکدیگر به جلو گردن می کشند. اعدامی ها، خاموش و سرگشته، پای چوبه های دار ایستاده اند وگاه به انبوه متغییر تماشا گران و گاه مأیوسانه با یکدیگرنگاه هایی ردوبدل می کنند. عبدالخالق ومحمود، عبوس و منتظر به جلو می نگرند. تقریباَ تمامی ارکان و عمال دولت در معرکه حاضر اند. صد ها تن از شبه نظامیان قومی تازه آمده به پایتخت، با بی صبری به دور محکومین پرسه می زنند و نگاه های شان بر روی ساکت آنان خط می اندازد. طره بازخان، شریف خان سریاور با وزراء واهل دربار در مشاوره اند. شاه محمود خان و اقارب خانواده شاهی در وسط میدان جمع آمده اند. سپاهیان به سختی از فشرده گی صفوف تماشاچیان گریان وکنجکاو به سوی میدان جلوگیری می کنند.
جوان تماشاچی : چرا گلویت را بغض گرفته ... مثل زن ها؟
جوان گریان : این ها را برای چه اینجا زنجیر پیچ آورده اند؟ میبینی که خلق جمع شده اند که به دار بالای شان کنند!
جوان تماشاچی : چه خاک بادی!
جوان گریان: بیا برویم ... تاب دیدن این صحنه را ندارم . ما را بی خبراز مکتب این جا آوردند.
کسی از عقب : ما را آورده اند که برای هفتاد پشت ما عبرت باشد!
جوان تماشاچی : گریه ات را کم کن که خطر دارد… جاسوس ها و نفر های ضبط احوالات دم چشمت رفت و آمد دارند!
دانش آموز مکتب: حالا چه می کنند؟
زنی چادری پوش : ( با گریه ) خدایا بچه های خورد را به کشتن آورده اند. سیل کن چطور دست ها و پاهای شان در غل و زنجیر است… خدایا خودت این صحنه را می بینی؟
دانش آموز : چرا در بین میدان این قدر نفر جمع شده؟
کسی از عقب : همین آدم های بروتی لنگوته پوش را می گویی؟
دانش آموز: این ها کی هستند؟
تماشاچی : نفر های خاص نادر شاه همین ها بودند که ارگ و بیت المال را پشت کرده بردند… حالا آمده اند دعوا دارند که اعدامی ها را به ما بدهید که ما به دست خود تکه تکه شان کنیم!
جوان گریان : راست می گوید! ببیین کش و گیر دارند ... چه می گوید صدایش را می شنوی؟
تماشاچی : می گوید که والله اگر بمانم ...خودم به دست خود شقه شقه شان می کنم ... این ها پدر ما را کشته اند.
دانش آموز : پدرشان کیست؟
کسی ازعقب : ( بالحنی استهزاء آمیز) نادر شاه می گویند پدر ما بود!
جوان تماشاچی : او بچه می بینی هر کدامش یک چاقو از جیب کشیده ... عجب! چه می کنند؟
زن چادری پوش : آخ خدایا رحم کن به این جگرگوشه ها ... کل شان چاقو همراه خود آورده اند!
دانش آموز : خاله راست می گوید… سپاهی ها را به عقب تیله می کنند!
زن چادری پوش : هیچکس این ها راچیزی نمی گوید!
تماشاچی : لنگی دار ها را چه می گویی! سیل کن که درباری ها هم چاقو های خود را نشان می دهند… آن نفر را می شناسی ؟
کسی از پهلو : من او رامی شناسم ... سردار احمدشاه بچه کاکای نادر است !
دانش آموز: همویی که چاقوی خود را کشیده؟
صدا ازپهلو: خودش است… نفر دیگرش سردار محمد حیدر اعتمادی است نی؟
دانش آموز : اوکیست؟
صدا از پهلو: پسر عبدالقدوس خان معاون وزارت دربار را نمی شناسی؟
جوان تماشاچی : تو چطور او را می شناسی ؟
صدا از پهلو : هی برادر ... چند تا خدا خوانده ها را کی نمی شناسد؟
دانش آموز: همو آدم نمی ماند که کار یک طرفه شود.
صدایی از میان جمیعت تماشا چی : نمایش حمام خون را برپا کرده اند، برادر!
مردی میان سال : میرسیدقاسم خان را عفو کرده اند!
جوان تماشاچی: کسی عفو شد؟
مردمیان سال : میرسیدقاسم معین معارف را به هزار رنگ زردی از دم تیغ خلاص کردند!
صدایی ناشناخته از پیشرو: فیض محمد خان ذکریا به دادش رسید!
زن چادری پوش : خدایا در دل شان رحم بیندازی!
جوان گریان : ( به رفیقش ) این جا یک نفر می گوید که یکی از رفیق های عبدالخالق را هم از چنواری نجات داده اند!
مخاطب : دروغ است!
جوان تماشاچی : دروغ نیست ...اسحق شیردل نام داشته ... ملاها و ریش سفیدان از کشتن خلاصش کردند...مگر عمر قید خواهد بود!
کسی ازوسط تماشاچیان : دیگر کی عفو شده ؟
صدایی از میان جمیعت : همه شان را چنواری می کنند!
صاحب صدا به سرعت از ازدحام جمیعت گم می شود.
ازدحام و سروصدا اوج می گیرد . اعدامی ها میان دیواری از آدم های عجیب وغریب و هیجانی ایستاده اند. چند نفر شان به طرف کارد و چاقوی غیر نظامیان می نگرند. عبدالخالق مثل سنگ خاموش است و درکنار محمودخان ایستاده است.
مرد مسلح مرزی لنگی به سر: ( فریاد می کشد) این قاتلان پدر ما را کشته اند ... این ها را به دست خود ما بدهید!
مرد مسلح مرزی بروتی : ( دست تکان می دهد) خود ما می دانیم که انتقام خون خود را چطور بگیریم!
شبه نظامی با ریش دراز به سوی عبدالخالق خیز برمی دارد و او را به سوی خود می کشد.
سپاهی : گیرودار نکنید ... بمانید که سردار صاحب چه فیصله می کند!
سپاهی دوم : کسی حق ندارد خود سری کند ... یک طرف ایستاده شوید… سیل کنید که یکه یکه سر دار بالای شان می کنیم… دور باشید!
مرد مرزی لنگی به سر: ( تفنگ دهان پر در دست وسط میدان می پرد) تو حق نداری درکارما داخل شوی!
سردار احمدشاه خان : یک طرف شوید ... یک طرف!
سپاهی : از دم سردار صاحب پس شوید!
طره بازخان : ( به سپاهی ها) دم نفری ایله جاری را بگیرید!
سیدشریف خان : ( جلو می رود) بیایید که من شروع کنم!
سردار احمدشاه خان : اجازه بدهید ... من شروع می کنم !
مرد مرزی لنگی به سر: ( خشمگین) پس ما این جا چه کاره هستیم؟
عبدالحکیم خان : یک دقیقه صبر کنید ... به همه نوبت می رسد!
الله نوازهندی : ( جلو می رود و دست عبدالخالق را به قوت می کشد) تو این جا ایستاده باش وتماشا کن!
طره بازخان : نفر اول را سر دار بالا کنید!
مرد مسلح مرزی بروتی : پدرش همین است ... بالایش کنید!
الله نوازخان : بی نظمی نکنید!
الله نوازهندی : ( رو به عبدالخالق) سیل کن ... کیست که به دار بالا شد؟
غریوی آمیخته با گریه و هیجان و نوا های اسفبار از میان جماعت تماشاچی برمی خیزد.
مرد مرزی مسلح لنگی به سر: ( دهان بیخ گوش عبدالخالق می برد) بالا سیل کن ... سردار پدرت را می بینی؟
الله نواز هندی : هیچ سیل نمی کند!
سپاهی : ( نوک برچه تفنگش را به کمر عبدالخالق فرومی برد) حالا سیل می کند!
سپاهی دوم : ( چیغ می کشد) سیل کن!
مرد مسلح مرزی بروتی : قیمه قیمه ات می کنیم!
سیدشریف خان : (رو به سردار احمدشاه خان ) این چه رقم جنس است؟ می بینی سیل نمی کند؟
سرداراحمدشاه خان : ( به دیگران ) دور شوید که ما به حسابش برسیم!
مرد مرزی تفنگ به دست : ما هم برای همین کار آمده ایم سردار صاحب!
سرداراحمدشاه خان : پس سیل کنید که من چه می کنم!
سپاهی : ( شانه های عبدالخالق را محکم می گیرد) چند دقیقه صبر کنید که دیگران را سردار بالا کنند!
طره بازخان : نفر اول را تا کنید که مرده !
عبدالحکیم خان : کاکایش را بالا کنید ... زود ... وقت کم است ... گیرودار زیاد می شود!
مرد مسلح مرزی لنگی به سر: بمان که گوش و بینی اش را ببرم!
(طرف مولادادخان خیزبرمی دارد و بازوی او را با نوک چاقو می خراشد)
طره بازخان : خود سری نکنید برادران !
سردار محمد حیدر اعتمادی : گوش هایش را ببرید بعد به دار برود!
الله نوازهندی : ( به حلقه نگاه می کند و فریاد می کشد) چشم هایش برآمد ... به دیگرش نوبت بدهید!
عبدالحکیم خان : بالا کنید قربانعلی خان را ! ( روبه عبدالخالق ) سیل کن او بی ناموس که کیف کنی!
یک مرد مرزی نیزه به دست : (دندان به دندان می ساید) حالا نوبت خودت هم می رسد!
سیدشریف خان : مرده ها را این جا بیندازید که نفری سیل کنند!
مرد مسلح مرزی بروتی : ( به دور مرده ها چرخ میزند و به سوی مصطفی خان و لطیف خان چرخی شکلک درمیاورد) بگیرید این کونی ها را!
یک سپاهی از بازویش می گیرد. جوان های چرخی ساکت و پایدار کنار عبدالخالق ایستاده اند.
سیدشریف خان : همین حالا هم زیر چشمی همراه یکدیگر چیز هایی رد و بدل می کنند!
طره بازخان : همراه قاتل؟
الله نواز هندی : بمانید چه می گویند؟
سپاهی تفنگدار : چند دفعه است که هزاره طرف شان سیل کرد!
سیدشریف خان: چه می گویید؟
عبدالخالق : چیزی به گفتن نیست… گپ ها گفته شده!
سید شریف خان : مگر کار ما مانده!
عبدالخالق: کار من تمام شده! کار دیگری ندارم!
سیدشریف خان : درین حال هم از گپت نمی گردی! ( چپ چپ سیل نکن!)
سپاهی تفنگدار : این بچه فحش می گوید!
سیدشریف خان : کدامش؟
سپاهی تفنگدار : ( اشاره به لطیف خان چرخی) بچه خان!
سیدشریف خان : ( رو به لطیف خان چرخی ) یک چیزی بگو!
مصطفی خان چرخی : ( به جای لطیف خان ) نامرد! حیوان ها!
سپاهی دوم و مرد مسلح مرزی لنگی به سر: هی ( نوک برچه در بغل مصطفی خان فرومی رود و لطیف خان چرخی روی خود را می گرداند)
الله نوازخان : همین ها را بالا کنید سردار که درد شان زیاد است!
طره بازخان : جلد شو!
حاجی نواب خان : ( رو به احمدشاه خان وزیر دربار ) این طرف بیاوریدشان!
ملیشهء مسلح مرزی لنگی به سر: ( اشاره به محمودخان ) این چه کاره است؟
صدایی از عقب : معاونش بوده !
مرد مسلح مرزی لنگی به سر : بیاورمش ؟
سردار محمد حیدر اعتمادی : این طرف؟
نواب خان : کشش کن!
بدن محمود خان در میان موجی از سرنیزه وچاقو و کارد قطعه قطعه می شود.
طره بازخان : این طرف بیاوریدش !
نواب خان : نفر اصلی را!
سپاهی تفنگدار عبدالخالق را پیش می کشد.
سردار احمدشاه خان : ( به عبدالخالق ) با کدام چشم سینهء شاه را نشانه گرفتی ؟
و ناگهان با تیغهء برهنه چشم عبدالخالق را از کاسه سر بیرون میاورد .خون تیره صورت قربانی را سرخ می کند.نواب خان، ندیم شاه ، چاقوی خود را در می آورد و می گوید:
حاجی نواب خان : ( رو به عبدالخالق ) با کدام انگشت ماشه تفنگچه را کشیدی؟
و آنگاه انگشت شهادت دست راست عبدالخالق را با لبه تیغ قطع می کند.
مرد مسلح مرزی با موهای حنا شده : ( خیزبرمی دارد) نوبت به ما هم می رسد یانی؟
وبلافاصله نوک برچه را تا ته در شکم عبدالخالق فرو می برد. بدن قربانی از تعادل می افتد؛ اما دست شریف خان سریاور نظامی شاه مقتول ، از پهلو نگهش می دارد و در یک چشم برهم زدن گوش راستش را قطع می کند. یک ملیشهء واسکت پوش، گوش دیگرش با برچه قطع می کند.
سردار محمد حیدر اعتمادی : هیچ صدا نمی کشد… زنده است؟
طره بازخان : زنده است ... عادت صدا کشیدن ندارد… زیر هزار رقم عذاب و شکنجه صدا نمی کشید!
الله نواز هندی : بمان بفهمند که درین ملک هم بازخواست و عدالتی است!
طره بازخان : خون های دست و لباس هایش ، مرا هم مردار کرد!
الله نوازخان : یک سو شو که یک کلکش را بکنم ... ( و انگشت قطع شده عبدالخالق را درکاغذ پیچیده و به طره بازخان نشان میدهد)
سردار احمدشاه خان : گم کن ... دست هایت را مردار نکن!
مرد مسلح مرزی لنگی به سر : می کفیدم اگر انتقام پدر را نمی گرفتم!
مرد مسلح مرزی با بروتهای تاب دار: الهی شکر!
الله نواز خان : ( به یک ملیشه ) تو چه کردی؟
مرد مرزی چاقو به دست : یک انگشتش را بریدم!
مرد مسلح مرزی ریش دار : بینی اش را که برید؟
سپاهی تفنگدار : آن نفر قد بلند ... که لنگی کلان در سرش است! آن نفرچاق و سیاه چهره کیست که گوش قاتل رابرید؟
مرد مرزی چاقو به دست : نمی شناسم! من دیروز شام به کابل رسیدم!
صحنهء گوش بریدن وچشم کشیدن رو به پایان است . از بدن پاره پارۀ عبدالخالق که پیوسته دست به دست می شود، رشته های خون جاری است . از اثر نیش ده ها سرنیزه و لبهء چاقو که از چهار طرف در بدنش فرومی روند، “مثل یک گنجشک صدای جرجر” از گلویش به گوش می رسد. در لحظه های پایانی ماجرا، جسد وی مثل یک پاره گوشت خونین وبی شکل تکان می خورد… تماشاگران پراکنده می شوند؛ اما وقتی به عقب می نگرند باز هم می بینند که یک جسم سرخ و خون آلود روی نوک برچه ها و سرنیزه ها بالا می شود و سپس گم می شود.
پرده میافتد
کار تصویری از بشیر بختیاری
پرده اول | پرده دوم | پرده سوم | پرده چهارم |پرده پنجم | پرده ششم|
پرده هفتم
نظرات
12 دیدگاهاز بدن پاره پارۀ عبدالخالق که پیوسته دست به دست می شود، رشته های خون
درطول تاریخ ازین قوم بی شرم وحیا جزخیانت ومزدوری چیزی شایسته سرنزده
زنده روح شهید عبدالخالق شادو فردوس برین جایش باد-
آنلاین : http://www.nedaeshafaq.blogfa.com
از بدن پاره پارۀ عبدالخالق که پیوسته دست به دست می شود، رشته های خون
درود بى پايان خدمت مامون عزيز ! بااين اثر ادبى و قشنگ بدون شك شما جايگاى خودرا منحيث يك نويسنده با مسوليت و بزرگ تثبيت نموده و روح شادروان عبدالخالق قهرمان شادترگردانيديد.