حالا رودباري از نا گفتني ها در عمق رگهايت جاريست، نا گفتني هايي ترك خورده از جنس بلور و آن سوي ترها حتي شانه اي در انتظارت نيست تا بتواني بغضت را گريستن آغاز كني...
ما بيگانگان سرنوشتهاي سرگردانيم، آواره گان بيگانگي هاي تحميل شده. اينجا، عمق مكث به تهي آلوده ترين راز دروني آدمي ختم ميشود و سرشتهايي كه مطهر بودن را عمريست آويزان زباله داني هاي ذهن هاي متروك كرده اند.
حالا تو ميخواهي در ميان اينهمه... ابهام قدم زني، گامهايت را مسيري روشن دهي، اما كوره راهها به تو پوزخند ميزنند و توي جاي خالي خودت را در جاي جاي نفس هايت نظاره گر ميشوي.
اينجا همان ناكجا آباد انديشه هاي مغز انساني ست كه تو جسم اش را با خود به هر كجا يدك مي كشي و روحش انگار سالهاست در آنسوي دنيا، در نامعلوم ترين كنج فراموشي كز كرده و سكوت را ذره ذره مي بلعد....
ما بيگانگان سرنوشتهاي سرگردانيم، آواره گان بيگانگي هاي تحميل شده. اينجا، عمق مكث به تهي آلوده ترين راز دروني آدمي ختم ميشود و سرشتهايي كه مطهر بودن را عمريست آويزان زباله داني هاي ذهن هاي متروك كرده اند.
حالا تو ميخواهي در ميان اينهمه... ابهام قدم زني، گامهايت را مسيري روشن دهي، اما كوره راهها به تو پوزخند ميزنند و توي جاي خالي خودت را در جاي جاي نفس هايت نظاره گر ميشوي.
اينجا همان ناكجا آباد انديشه هاي مغز انساني ست كه تو جسم اش را با خود به هر كجا يدك مي كشي و روحش انگار سالهاست در آنسوي دنيا، در نامعلوم ترين كنج فراموشي كز كرده و سكوت را ذره ذره مي بلعد....