درک این نکته برای همه آسان است که:
« هرکس طالب عدالت است، لاجرم خود به عدالت ایمان داشته باشد.»
سیر تحول «جنگهاى استاد مزاری» که در نهایت به هزارهکشى انجامید، چنین بود :
1. ابتدا جنگ میان پشتونها و هزارهها بود.
2. مرحلهى دوم، به جنگ میان تاجیکها و هزارهها تغییر ماهیت داد.
3. سرانجام به جنگ هزاره با هزاره مبدل شد.
منطق مزاری این بود که : «آنقدر باید جنگید تا مشهور شد». آخرین جنگ آقاى مزارى با هزاره بود. این جنگ شیشهى عمر نامبرده شد و او بعد از این جنگ، مدت زیادى زنده نماند. من فکر مىکنم این از مهارتهاى گُلبُ الدّین حکمتیار بود که توانست بهسهولت و سرعت، تضاد تاریخى هزاره و پشتون را ابتدا بهتضاد هزاره با تاجیک و سپس بهتضاد هزاره با هزاره مبدل سازد .
در اینجا دلایل و عوامل حقیقی جنگ های پشتون با هزاره ، تاجیک با هزاره و هزاره با هزاره را مختصراً بررسی می کنیم.
یکی از برکات و حسناتِ پرشمار این جنگ !
اگر آماری از تلفات، خسارات، جنایات و تجاوزات این خونریزی های دنباله دار تهیه می گردید و در کنار اعترافات فوق، قرار داده می شد، آنوقت می توانستیم به میزان حماقت رهبران جنگ طلب پی ببریم. متأسفانه چنین آماری در دست نیست. فقط به یک نمونه بسیار کوچک از دستاوردهای این جنگ ها برای مردم کابل توجه کنید: نشریه «پیام زن» ارگان جمعیت انقلابی زنان افغانستان می نویسد:
«در سال 1373 در اثر جنگ های وحشیانه حزب وحدت و سیاف در منطقه افشار، پرورشگاهی در "خوشحال خان مینه" صدمه شدید دید. در این پرورشگاه حدود 5000 یتیم وجود داشت که از آن جمله صرف 40 نفرشان بدست دولت افتاد و متباقی همه را جنگویان وحشی حزب وحدت به قتل رساندند و یا اختطاف نموده و برای خوشگذرانی و تجاوز جنسی به قرارگاه خویش بردند.»
در میان اهالی کابل چنین شایع بود که سنگرداران عزت و شرف! حزب وحدت پس از مدت ها استفاده جنسی از این کودکان معصوم و یتیم، آن ها و پرورشگاه را به پسرخاله های گلیم جم شان یعنی نیروهای دوستم فروختند تا محفل خوشگذرانی بوله ها هم گرم باشد.
امروزه در بسیاری از نقاط جهان مانند یوگسلاوی سابق، اوگاندا، و ... کسانی را که دست به چنین جنایات ضد بشری آلوده اند و خود هم اعتراف می کنند که هیچ دلیل معقولی برای این خونریزی وجواد نداشته است؛ به اتهام "جنایت علیه بشریت" و "ارتکاب جنایت جنگی" به پای میز عدالت در دادگاه-های جنایات جنگی می کشانند؛ اما در کشور بلازدۀ ما تلاش می شود تا از این عناصر، موجودات مقدس و قابل ستایش تراشیده شود و تاریخ ملت افغانستان به بت خانۀ این جرثومه های فتنه و فساد مبدل گردد.
متاسفانه سیما سمر که خود عضویت حزب وحدت به رهبری عبدالعلی مزاری را داشته و دارد، رئیس کمیسیون حقوق بشر افغانستان می باشد، در تهیه گزارش نقض حقوق بشر در جنگ های داخلی افغانستان تحت عنوان پرژوه عدالت انتقالی از موخذ و منابع ، به شکل غیر عادلانه كار گرفته است، مثلاً در مستند سازی وقایع نقض حقوق بشری بیشتر از آرشیف حزب وحدت اسلامی به رهبری عبدالعلی مزاری استفاده شده است كه این حزب خود در زمان جنگ های كابل بیشترین وقایع نقض حقوق بشری را سبب شده و یكی از اطراف مهم و همیشه دخیل و فعال درجنگ بوده است. مستند سازی به اساس آرشیف این یك چنین حزب سیاسی با این اوصاف تا چی حد میتواند ممثل عدالت باشد سوالیست كه نیاز به پاسخ دارد.
در این اسناد از استاد عبدالعلی مزاری كه رهبری حزب وحدت در زمان جنگ را به عهده داشت نامی برده نشده است، ولی در عوض مسوولیت جنگ و صدها نقض حقوق بشر توسط حزب وحدت اسلامی به عهده شخصی بنام شفیع دیوانه که یکی از قومندان های استاد مزاری می باشد گذاشته شده است. بناً تمام اسناد این كمیسیون با اساس جعل و تذویر متكی بوده با بشریت خیانت بزرگی صورت گرفته است و ضرورت دیده میشود كه دولت اسلامی افغانستان مسئولانه به تحقیق در این مورد بپردازد.
جنگ علیه حزب اتحاد چگونه "مقاومت عدالتخواهانه" بود؟
اینک جا دارد که از مشتاقان و مبلغّان رهبر شهید قوم و جبهه عدالت خواهی پرسیده شود که با وجود تصریحات استاد مزاری و نیز نماینده حزب وحدت در مذاکرات صلح مبنی بر اینکه هیچ موضوعِ مورد اختلاف میان وحدت و اتحاد وجود نداشته است؛ با این وجود شما چگونه جنگ های جنون آمیز علیه جریانه مذکور را جبهه عدالت خواهی و مقاومت عادلانه سیاسی می نامید؟ به تصریح استاد مزاری، اتحاد اسلامی و سیّاف، نه حکومت بود که حقوق هزاره ها را غصب کرده باشد و نه کدام سابقه ی عداوت و خصومتی میان وحدت و اتحاد وجود داشت. با اینحال، جنگ بی دلیل و جنون آمیز علیه چنین جریانی چگونه «مقاومت عادلانه سیاسی» نامیده می شود؟
آیا تهاجم به یتیم خانه و تعرض جنسی به کودکان یتیم و بینوا، «جبهه عدالت خواهی و سنگرهای عزت و شرف مردم» نام دارد؟ اتحاد اسلامی و آقای سیّاف چه چیزی را در انحصار خود گرفته بود تا جنگ علیه او «جبهه ضد انحصار» و مبارزه با فاشیزم نامیده شود؟
آنکه اندیشه انحصار و تمامت خواهی را در سر و پرچم آن را رسماً به دوش داشت (حکمتیار و حزب اسلامی بود)، شما و پیامبر بی جبرئیل تان از مریدان آن «قائد انقلاب» بودید؛ اما اتحاد که مانند حزب وحدت، سهم و جایگاه خود را در قدرت مطالبه می کرد (نه انحصار تمام قدرت را) شما علیه او جبهه عدالت خواهی و ضد انحصار بر پا کردید! حالا شما در جبهه فاشیزم و انحصار و پیش مرگ فاشیست ها و تمامت خواهان بودید یا در جبهه ضد فاشیزم و انحصار؟
جنگ با شورای نظار و جمعیت اسلامی
وحدت و اتحاد هنوز شمشیر نفاق و عناد را غلاف نکرده بودند که اینبار تفنگداران شیفته جنگ استاد مزاری، علیه متحد دیرین و پیشین خود، جمعیت اسلامی- شورای نظار، داخل معرکه و زور آزمائی گردیدند. این بزکشی مانند مورد قبلی، به خصومت دنباله دار و جنون آمیزی مبدل گشت و تا واپسین لحظات حیات استاد مزاری، هر از چند گاهی آتش جنگ میان طرفین زبانه می کشید.
علت بروز جنگ به روایت استاد مزاری
حال دلایل و انگیزه های این خونریزی چه بوده است، باز به سخن استاد مزاری رجوع میکنیم و نحوه آغاز اولین جنگ را از زبان ایشان می شنویم:
« قبلاً ما با جمعیت اسلامی هیچگونه روابط خصمانه نداشتیم، ولی متأسفانه در یک سال گذشته وقتی که شورای نظار با فرقه 80 [نیروی فرقه اسماعیلیه] درگیر شد، در جریان آمدن سید منصور که تعدادی از نیروهای فرقه 80 در میدان هوایی رفته بودند، در برگشت وقتی شورای نظار با آنها درگیر شد، از اینکه پیروان سید منصور آقا از ملیت هزاره بودند و حزب وحدت هم اکثریت شان از ملیت هزاره است، این درگیری فرقه 80 کشانده شد به درگیری میان حزب وحدت و شورای نظار ...»
این سخنان استاد مزاری، انسان را به یاد فکاهی معروفی می اندازد که می گوید: «دو نفر مشغول درگیری و زد و خورد بودند که شخص سومی از دور آن ها را دید و فوراً ندا داد: "جنگ را تمام نکنید که من هم برسم". دوان دوان خود را به صحنه درگیری رساند و بی خبر از علت دعوا، آستین ها را بالا زد و داخل معرکه گردید». در جنگ مورد بحث ما ، حزب وحدت، حالت آن شخص سوم را داشته است.
بررسی دلایل و عوامل حقیقی جنگ های دولت ربانی و شورای نظار با استاد مزاری از موضوع این نوشتار خارج است؛ ولی در عین حال تذکر نکته ای در این خصوص بسیار ضروری به نظر می رسد:
مطالبات شیعیان و موقف دولت استاد ربانی
استاد مزاری و رهروانش، پیوسته و مصرانه این ادعا را عنوان می کردند و می کنند که حکومت ربانی یک دستگاه فاشیستی و انحصار طلب است و حاضر نیست حقوق شیعیان و جایگاه آنان را در منظومه قدرت در نظر بگیرد. بنابراین، جنگ حزب وحدت با این دولت، جنگی حق طلبانه و عدالت خواهانه است و به همین خاطر این بزکشی های بیهوده را «مقاومت عادلانه سیاسی» و «جبهه عدالت خواهی و ضد انحصار» نامیدند. این داعیه و ادعا، چقدر از حقیقت بهره داشت؟ آیا واقعاً ربانی در پی حذف و طرد دیگران بود یا این ادعا، لفافۀ موهوم و توجیه مذموم برای ستیزه جویی ها و رقابت های کور حزبی و تباری بود؟
برای یافتن پاسخ این سئوال نخست باید ببینیم و بدانیم که خواسته ها و مطالبات شیعیان و هزاره ها چه بود و موقف دولت ربانی در برابر آن ها چگونه بود؟
استاد مزاری در یکی از سخنرانی های خود، مطالبات جامعه هزاره و شیعه را چنین بر می شمارد:
«ما ... سه چیز در این مملکت در آینده می خواهیم : یکی رسمیت مذهب ما و دیگر اینکه تشکیلات [اداری] گذشته ظالمانه بوده و باید تغییر کند. سوم اینکه شیعه در تصمیم گیری شریک باشد».
1- سهم گیری متناسب در قدرت و حکومت:
بر اساس گفته فوق از استاد مزاری، یکی از خواسته ها و مطالبات مهم شیعیان، سهم گیری متناسب و متوازن در ساختار سیاسی و حکومتی بود. در این خصوص، فقط به رویه و موقف حکومت ربانی در یک مقطع زمانی نظر می اندازیم:
خوب به یاد داریم که اوایل روی کار آمدن استاد ربانی، حزب وحدت جهت اشتراک در دولت با ایشان به توافق دست یافت. بر اساس این موافقه، قرار بود سه وزارتخانه به حزب وحدت سپرده شود. در همین زمان، سه وزارتخانه دیگر در اختیار حرکت اسلامی بود. دو نفر دیگر از شخصیت های جامعۀ شیعه (آقای لولنجی و ... ) وزیر مشاور بودند. حاجی سلیمان یاری از شخصیت های جامعۀ شیعه و هزاره از طرف جبهه نجات، سمت وزارت (مواد غذایی و صنایع خفیفه) داشت که مجموع اینها می شود 9 وزیر. یک معاونت ریاست جمهوری، معاونت صدارت عظمی، دو معاونت وزارت دفاع (ستر جنرال سید حسن معاون اول و تورنجنرال سید اشراق حسینی معاونت سیاسی) ریاست بانک مرکزی و ریاست دانشگاه کابل نیز به شیعیان تعلق داشت.
توافقنامۀ مذکور میان طرفین به امضا رسید و حزب وحدت هم وزرای خود را معرفی کرد؛ اما بنا به دلایلی که جای بحث آن نیست این توافق نامه عملی نگردید.
حال باید پرسید: آیا 9 وزارتخانه به اضافۀ پست های مهم دیگر در یک کابینه بیست و چند نفری، مگر سهم مناسبی نیست؟ ما همیشه فریاد کرده ایم که یک چهارم جمعیت افغانستان هستیم و به همین میزان سهم می خواهیم. آیا آنچه را استاد ربانی برای ما قائل شده بود مگر یک چهارم نبود؟ این در حالی بود که استاد مزاری در کابینه حکمتیار که قرار بود بر اساس توافقنامه جلال آباد تشکیل شود به دو وزارت مالیه و تجارت بسنده کرده بود.
البته هیچگاه مدعی نیستیم که دولت ربانی مصباح عدالت در شبستان بی عدالتی ها و حق کشی های افغانستان بود و حقوق جامعه شیعه و مردم هزاره را به طور کامل و شایسته در نظر می گرفت؛ ولی این ادعا را داریم که دولت های مجددی و ربانی، معتدل ترین مجموعه ها وگزینه ها در میان مجموعه های مدعی قدرت و حکومت بودند و مشکلات جامعه شیعه با آنان از طریق مفاهمه و مدارا قابل حل بود و نیازی به آنهمه خصومت و خونریزی نبود.
2ـ رسمیت مذهب جعفری :
خواستۀ دیگر شیعیان، رسمیت یافتن مذهب جعفری در قانون اساسی افغانستان بود که در این رابطه نیز در توافقنامه حزب وحدت و جمعیت اسلامی، آقای ربانی پذیرفت که از نظر تنظیم جمعیت اسلامی، فقه جعفری رسمیت دارد و تعهد سپرد که در تدوین قانون اساسی نیز جمعیت اسلامی از این موضوع حمایت کند. استاد مزاری در این رابطه می گوید:
«آقای ربانی، با ما توافق کرد که از نظر تنظیم جمعیت، فقه جعفری رسمیت دارد و در قانون اساسی هم از این موضوع، جمعیت اسلامی حمایت کند».
3ـ تعدیل و اصلاح واحدهای اداری:
از دیگر خواسته های شیعیان، اصلاح ساختار اداری و تقسیمات ملکی سابق ولایات و ولسوالی ها و تنظیم و تعدیل آنها بر اساس معیار نفوس بود. در این خصوص نیز دولت ربانی این خواستۀ شیعیان را در شعار و عمل برآورده ساخت. اولاً این موضوع در توافقنامه هشت ماده ای حزب وحدت و جمعیت به صراحت آمده بود؛ ثانیاً در عمل نیز شخص سید محمدهادی مسئول کمیسیون سیاسی حرکت اسلامی، فرمان اصلاح ساختار اداری هزاره جات و تقسیمات جدید ملکی آن را بر اساس هر 25 هزار نفوس یک ولسوالی، از شخص رئیس دولت (ربانی) گرفت و مراحل قانونی آن را در صدارت عظمی و وزارت داخله گذراند و برای تطبیق آن به هزاره جات رفت. ایشان (آقای هادی) اکنون، حیّ و حاضرند و جویندگان حقیقت می توانند این موضوع را از ایشان جویا شوند.
ا توجه به آنچه گفته آمدیم، داعیۀ حق طلبی، شکستن انحصار و مبارزه با فاشیزم پنجشیری ادعایی بیش نبود. اگر آقای ربانی کاخ ریاست جمهوری را هم برای استاد مزاری تخلیه می کرد، باز برای ایشان مزه نداشت؛ چون به زور تفنگ گرفته نشده بود و قهرمانی و حق طلبی او را انعکاس نمی داد و از ایشان چهره «اسطوره ای» و «افسانه ای» نمی ساخت. حتماً به ربانی می گفت: این قبول نیست، برو در کاخ سنگر بگیر تا من با قشون بیایم و آنجا را فتح کنم.
استاد مزاری در پی احقاق حقوق هزاره ها به معنای دقیق کلمه نبود؛ بلکه آن حقوقی را می خواست که خودش گرفته باشد و از طریق جنگ و زورآزمایی هم گرفته باشد؛ تا او را به حیث چهره حق خواه و مدافع حقوق هزاره ها جلوه دهد. او بیش از اینکه در پی «حقوق» و احیای «هویت» هزاره ها باشد، در پی «اسطوره ساختن» و «بابه تراشیدن» خود بود.
جنگ با فرقه 70 جنرال مؤمن (وابسته به حزب جنبش)
در حالی که فضای خصومت و حالت جنگی و آماده باش همچنان میان قوت های حزب وحدت از یکسو و شورای نظار و اتحاد اسلامی از جانب دیگر برقرار بود و هر از گاهی شعله های جنگ از گوشه و کنار پایتخت زبانه می کشید؛ استاد مزاری جبهه سومی را در مقابل خود گشود و این بار علیه نیروهای فرقه 70 ژنرال مؤمن وابسته به جنبش شمال، وارد جنگ گردید. در این درگیری حزب وحدت پیروزی های چشم گیری هم به دست آورد و دارالامان، حوزه پنج و مناطق دیگری را از چنگ طرف مقابل بیرون آورد.
حال، حزب وحدت و فرقه هفتاد چه چیزی ناتقسیم داشت و فرقه مذکور کدام حقی را بلعیده بود و چه چیزی را در انحصار گرفته بود تا جنگ علیه او «مقاومت عادلانه سیاسی» نامیده شود، معلوم نیست. از معدود مواردی که استاد مزاری خود اعتراف می کند که جنگ را ما آغاز کردیم، یکی همین مورد است و دیگری غائله 23 سنبله. به سخنان استاد مزاری توجه کنید:
«اینجا بود که تنها جنگی را که ما تصمیم گرفته بودیم وارد عمل شویم، جنگ دارالامان بود و هیچ راه دیگری برای ما نبود».
جنگ با حرکت اسلامی
در تداوم سیاست مشت آهنین و تاکتیک جنگ و تفنگ، نیروهای حزب وحدت که لباس همۀ بیگانگان را آلوده به خون کرده بود، این بار علیه نیروهای حزبِ هم مذهب، هم خون و هم کوچه ی خود یعنی حرکت اسلامی نیز وارد جنگ گردیدند و در یک تهاجم غافلگیرانه، اکثر مراکز این حزب را در غرب کابل به تصرف در آوردند. برای اولین بار محلات شیعه نشین و کوچه های خونبار غرب کابل، شاهد خونریزی بی رحمانه و جنگ خانه به خانۀ قوت های شیعی گردید. سخن بیشتر پیرامون این حادثه خونبار در فصل جداگانه ای تحت عنوان «کالبد شکافی یک غائله» خواهد آمد.
جنگ با رقبای درون حزبی
سیاست ستیزه جویانه و منطق جنگ و آتش زمانی به نقطه اوج خود دست یافت که استاد مزاری، پای جنگ را به درون خانه ی خود کشید و علیه رقبای درون حزبی خود نیز دست به نیزه و برچه برد و اختلاف سلیقه وتفاوت نگرش را که در درون هر مجموعه و سازمان اجتناب ناپذیر است، با توپ و تانک پیوند داد و برای حل آن ها سیل خون جاری ساخت. جنگ علیه دو جریان اخیر (حرکت اسلامی و رقبای درون حزبی) که از نابخشودنی ترین خطاهای استاد مزاری بود، به طور ناگهانی و همزمان در 23 سنبله 73 اتفاق افتاد که تفصیل آن خواهد آمد.
برخورد با مخالفان تز جنگ
گواه دیگر بر اتخاذ تاکتیک تضاد و ستیز توسط استاد مزاری، موقف و برخورد ایشان با مخالفان تز جنگ در درون حزب وحدت بود. او چنان به خط مشی تفنگ سالارانه و ملیتاریستی باورمند و پایبند بود که هر گونه شعار ضد جنگ به سرعت فشار خونش را بالا می برد. هر کسی که در درون تشکیلات حزب وحدت از این همه بزکشی بیهوده و عبث، لب به شکوه و شکایت گشود و آن را ضایعۀ ملی، اسباب تباهی و خلاف صلح و صلاح کشور دانست؛ بلافاصله از سوی استاد مزاری و تروریست های فرهنگی ـ تبلیغی اش برچسب خیانت، مزدوری، جاسوسی، درباری، معامله گر و خائن ملی زده شد.
اصولاً یکی از عوامل عمده ای فروپاشی حزب وحدت و تقسیم آن به دو شاخه ای جداگانه، ریشه در همین دو نوع نگرش جنگ سالاری و جنگ ستیزی داشت. گروهی از رهبران و کادرهای حزب وحدت با آن همه تاخت و تاز بی لجام و ترک تازی بی مهار استاد مزاری مخالفت می نمودند. این گروه بر این نظر و باور بودند که جنگ به طور کلی و مخصوصاً با دولت استاد ربانی به مصلحت ما نیست؛ زیرا اولاً این دولت متعلق به ملیت های محکوم است؛ و ثانیاً بر فرض هم استاد مزاری و متحدانش موفق شوند و این دولت را سرنگون کنند، آنوقت نوبت حکومت و اِعمال قدرت به ما نمی-رسد؛ بلکه این چوگان بدست کسانی خواهد افتاد که خواهان انحصار قبیلوی و جامعه یک قطبی در افغانستان هستند و اصلاً برای ما حق حیات و زندگی قائل نیستند.
برخورد و پاسخ استاد مزاری و یارانش در برابر این تذکرات مشفقانه، حواله کردن خروارها اتهام، افترا، جنگ تبلیغی و ترور شخصیت آنها بود. این سخن که «با دولت نجنگیم، این دولت از ملیت های محروم است و انحصار قومی چند قرنه را شکسته است» در نظر استاد مزاری و یاران شیفته جنگ او مساوی بود با خیانت و همدستی با دشمن و بلافاصله توفان مهیبی از جنگ روانی و شبیخون تبلیغی را در پی داشت. ضدیت با جنگ آنقدر فشار خون استاد مزاری را بالا می برد و آن قدر به تز حق گیری از راه لوله تفنگ، پایدار و استوار بود که سرانجام علیه همین مخالفان جنگ در درون حزب وحدت، به توپ و تانک متوسل شد و برای بریدن گلوی آنان خنجر به دست گرفت و حزب وحدت را دو پارچه کرد.
گواهی مردِ شماره دوی حزب وحدت
بیایید در این مورد، شهادت کسی را بشنویم که وقتی فریاد «مزاری رهبر» را از زبان رهروانش در غرب کابل شنیده است، در حالی که به آرامی اشک شوق می ریخته، اینطور گفته است: «اکنون اگر بمیرم دیگر آرزویی ندارم». این هم گواهی ایشان:
«من می خواهم اینجا یک شهادت تاریخی بدهم. آقای استاد اکبری صادق ترین و نزدیک ترین دوست و یاور آقای شهید مزاری بود. در سال 1370 که کنگره حزب وحدت دایر شد، آقای استاد اکبری می-گفت: باید ریاست حزب به استاد مزاری سپرده شود ... با اصرار و کوشش آقای استاد اکبری، شهید مزاری به ریاست شورای مرکزی حزب وحدت انتخاب گردید ... آیا دشمنی شان به خاطر ریاست بود؟ آقای استاد اکبری ریاست نمی خواست و می گفت من به معاونت استاد مزاری افتخار می کنم، با بودن مزاری خود را کاندید نمی کنم. پس اختلاف بر سر چه مسأله پیش آمد؟ من به عنوان کسی که با هر دو طرف ارتباط داشتم و هر دو طرف، من را قبول داشتند، برای شما می گویم: اختلاف بر سر موضع گیری بود. اختلاف بر سر این مسئله بود که با کدام حزب دوست باشیم و با کدام حزب دشمن باشیم.
آقای استاد مزاری می گفت: باید با حزب اسلامی، دوست و متحد بود و با جمعیت اسلامی جنگید. دلیلش هم این بود که جمعیت اسلامی، آقای ربانی و مسعود برای ما حق کامل نمی دهد. آقای استاد اکبری می گفت: ما باید با جمعیت اسلامی و حزب اسلامی با هر دو جنگ نداشته باشیم، ما باید در بین حزب اسلامی و جمعیت اسلامی خیرخواهی کنیم. استاد اکبری می گفت: جنگ با جمعیت اسلامی به نفع حزب وحدت، به نفع شیعه و هزاره نیست. اگر دولت آقای ربانی سقوط کند، ما جایش را نمی گیریم ... ».
اشتراک دزدانه در جنگ !
گواه دیگر بر اشتیاق مفرط استاد مزاری به جنگ و انتخاب تاکتیک توپ و تفنگ، شرکت مخفیانۀ برخی از نیروهای ایشان در کودتای دوستم ـ حکمتیار علیه برهان الدین ربانی بود.
آقایان حکمتیار، دوستم و مزاری به طور سّری، تبانی و توافق کرده بودند که در یک اقدام هماهنگ و همزمان، حکومت آقای ربانی را براندازند. چند روز قبل از آغاز کودتا، همایون جریر از حزب اسلامی و ژنرال همایون فوزی از جنبش شمال به مقر استاد مزاری آمده، پلان کودتا و جزئیات طرح را با ایشان مورد بحث و رایزنی قرار داده بودند؛ بدون اینکه دیگر مسئولان حزب وحدت و اعضای شورای مرکزی از محتوای مذاکرات و توافقات و پلان کودتا مطلع شوند. بنابر برخی گفته ها، توافقنامه ای هم میان سه جانب به امضاء رسیده بود که بر اساس آن، پست ریاست جمهوری در دولت کودتایی آینده به حزب اسلامی، صدارت عظمی به حزب وحدت و وزارت دفاع به جنبش ملی ـ اسلامی می رسید.
استاد مزاری در برابر شورای مرکزی
هنگامی که شعله های جنگ در 11 جدی 72 زبانه کشید، شورای مرکزی حزب وحدت بلافاصله، جلسه اضطراری تشکیل داد. در اجلاس مذکور، بحث های فشرده و پرتنشی پیرامون اشتراک و عدم اشتراک حزب وحدت در جنگ 11 جدی به میان کشیده شد. استاد مزاری و حواریون سازمانی اش که خواستار بی بهره نماندن از فیض عظیم! جنگ بودند، برای اشتراک در جنگ به موافقت نامه حزب وحدت و حزب اسلامی استناد می کردند که در آن به «دفاع مشترک بر اساس تصامیم مشترک» تأکیده شده بود. ولی بسیاری از اعضای واقع بین و خیراندیش شورای مرکزی، خواستار پرهیز از جنگ و بی-طرفی حزب وحدت بودند. اینان در مقابل دسته اول، استدلال می کردند که:
اولا ً: این جنگ دفاع نیست، بلکه تجاوز است.
ثانیا : ما ملزم به «دفاع بر اساس تصامیم مشترک» هستیم؛ در حالی که در اینجا، تصمیم یک جانبه حزب اسلامی است و با حزب وحدت مشورت نشده است؛ اگر احیاناً مشورت شده است با چه کسی ؟ و چرا شورای مرکزی در جریان امر قرار داده نشده است؟
ثالثاً: اگر ما موافقت نامه با حزب اسلامی داریم، از آن طرف توافق نامه با جمعیت اسلامی هم داریم که در آن به قطع خصومت و اجتناب از جنگ میان طرفین، تأکیده شده است.
پس از بحث های داغ و حاد، سرانجام شورای مرکزی با اکثریت قاطع آراء، بی طرفی حزب وحدت را تصویب و اعلام نمود. با این تصمیم شایسته و بایسته، غرب کابل که تا آن زمان نامش تداعی کننده جنگ، مرگ و آتش بود، به آشیانه ی صلح و مؤدت تبدیل شد. علاوه بر اینکه منطقۀ غرب کابل از فتنه جنگ در آن زمستان سوزان در امان ماند، این منطقه به مأمن و پناهگاه مردم جنگ زده سایر نواحی کابل نیز مبدل گردید.
ترک عادت موجب مرض است !
اما از آنجا که بر اساس یک ضرب المثل عامیانه «بچه ی خاکخور را اگر دستش را بگیری، با دهان حمله می کند» و «ترک عادت موجب مرض است» ؛ آقای مزاری نیز وقتی از اشتراک علنی و رسمی در جنگ محروم شد، برخی از نیروهایش را به صورت مخفیانه در صفوف نیروهای دوستم و حکمتیار فرستاد تا از فیض عظیم! جنگ و خونریزی محروم نشود و از دور هم که شده، دستی بر آتش داشته باشد. 230 نفر به قوماندانی ابوذر شولگر از فرقه 97 حزب وحدت و 70 نفر از غند پیاده شفیع، جمعا 300 نفر از نیروهای حزب وحدت در مناطق بالاحصار، تپه مرنجان تا شوربازار، وارد جنگ به نفع حکمتیار شدند.
عجبا که بسیاری از این نیروهای انصار و پیشمرگ حکمتیار، هنگام بازگشت توسط قوماندان زرداد یکی از راهزنان معروف حزب اسلامی، کشته شدند.
با اینکه حزب وحدت به طور رسمی و علنی اعلام بی طرفی کرده بود و بناءً هر گونه فتح و ظفر هم به نام حکمتیار و دوستم ختم می شد، باز هم استاد مزاری جوانان هزاره را هیزم این آتش و قربانی مطامع قدرت طلبانه قائد انقلاب! (حکمتیار) ساخت.
استفاده از مردم به عنوان سپر انسانی در جنگ ها
به دلیل درگیری های مکرّر و پایان ناپذیر حزب وحدت با احزاب و اقوام گوناگون و محاصره منطقه غرب کابل از چهار طرف، عرصه آنچنان بر مردم رنجدیده و جنگ زده آن سامان تنگ گردید که به ناچار گروه گروه دست به مهاجرت و ترک دار و دیار خود زدند. هزاره های کابل ناگزیر گردیدند تا با پرداخت مبالغ زیاد به قاچاق بران و عبور پرخطر از پسته های احزاب مختلف، خود را به میدان شهر برسانند و از آنجا رهسپار هزاره جات، شمال و یا خارج از کشور گردند.
در این گیر و دار، استاد مزاری و حزب وحدت که این حرکتِ از روی استیصال و درماندگی مردم را مساوی با تعطیل شدن دکان حزب داری و سیاست بازی و کساد شدن سوپر مارکت هزاره فروشی و هزاره سواری خود تلقی می کردند؛ با توسل به ابزارهای گوناگون تلاش کردند تا مانع مهاجرت مردم شوند و از آنان به عنوان سپر انسانی استفاده نمایند. در این خصوص به بخشی از سخنان استاد مزاری توجه کنید:
«صلاح تان نیست که کابل را ترک کنید... نه، سرنوشت تان اینجا گره خورده، خانه تان اینجاست، ناموس تان اینجاست. باید باشید. هر کس هم در این راه پول مصرف می کند یا قاچاق بری می کند، بلافاصله در کمیسیون های امنیت خبر دهید که مصمم است حزب وحدت دستگیر بکند».
«برای شما مردم می گویم، یک بار دیگر هم گفتم کابل خانه شماست. غیر از کابل شما جایی ندارید که بروید. با تبلیغات دشمن، کابل را تخلیه نکنید. این خواست دشمن است».
جنگ تا آخرین لحظات
در آخرین روزهای حیات استاد مزاری و در آن لحظات خطیر و سرنوشت ساز نیز همین سیاست فولادین و منطق آهنین با شدت و جدیّت مضاعف دنبال شد. در حالی که نیروهای فاتح طالبان با شمشیرهای برهنه از یک سو و نیروهای دولت و متحدانش از سوی دیگر، غرب کابل را تنگ در محاصره داشتند و بر سر تصرف آن با هم رقابت می کردند، و از جانب سوم، متحد نظامی حزب وحدت یعنی حزب اسلامی نیز صحنه را به نفع طالبان خالی کرده بود؛ استاد مزاری همه تلاش ها و رایزنی ها به منظور آشتی دادن او و دولت را عقیم گذاشت و همچنان بر منطق رقابت و خصومت، پای می فشرد. او با دست تهی و تفنگ خالی با دو طرف قدرتمند در ستیز بود و یک تنه و بدون پشتوانه خارجی و متحد داخلی، با همه طرف های متخاصم می جنگید، در حالی که خود نیز باور کامل داشت که در این جنگ بازنده خواهد بود.
تلاش های سران جناح استاد اکبری، شخص برهان الدین ربانی و احمد شاه مسعود، صورت گرفت تا استاد مزاری را متقاعد به ائتلاف و همکاری با دولت سازد و یا حداقل زمینۀ خروج او از کابل و زنده ماندنش را فراهم سازند. بنابر اظهار برخی از افراد حاضر در صحنه، احمد شاه مسعود تعهد سپرده بود که اگر مزاری و نیروهایش بخواهند از کابل خارج شوند، امنیت آنان را تضمین کند و مسیر خروج در اختیارشان قرار دهد. پاسخ استاد مزاری در برابر چنین تعهدی این بود که او هیچ اعتمادی به مسعود ندارد. آقای مسعود گفته بود: برای سپردن هر نوع تعهدی که بخواهید آماده ام.
با همه ی این تلاش ها، استاد مزاری هر دو پا را در یک کفش کرده بود که در غرب کابل خواهد ماند و تا آخرین قطره خون مقاومت خواهد کرد. در حالی که هیچ امیدی به نجات از مخمصه نداشت و اکثر مسئولان حزب وحدت که امروزه روضه غرب کابل را می خوانند، سر از قم و پیشاور در آورده بودند.
در حساس ترین لحظات که دیگر استاد مزاری دستش از آسمان و پایش از زمین کنده شده بود و مصرّانه از دوستم می خواست که با موشک هایش از مزار شریف به داد او برسد.
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود؛ رهبر کسی است که مردمش را در موقعیت های مختلف و شرایط گوناگون رهبری کند و تا سرمنزل مقصود، قافله سالاری مردم را به عهده داشته باشد؛ نه اینکه مثل تند باد بنیاد کن، ناگهان فرود آید، چند روزی بی مهار و بی مهابا جولان کند و بعد برای همیشه از نفس بیفتد و به زاویه تاریخ بخزد. استاد مزاری وقتی می دید که مقاومت در کابل بی فایده است، اگر واقعاً به آینده و سرنوشت مردم خود علاقه مند بود، باید مانند مسعود و سایر مبارزان دوراندیش، مواضع خود را ترک کرده، مبارزه را از نقطۀ دیگر ادامه می داد. او (مسعود) هنگامی که مقاومت در کابل را بیهوده یافت، بدون اینکه نیروهایش را بی جهت در مقابل سیلاب طالبان تار و مار سازد، با تمام نیروها و امکانات، کابل را تخلیه کرد و امروز پرتوان تر از گذشته مبارزه را ادامه می دهد.
اگر نبود آن روحیۀ انعطاف ناپذیر و سیاست مشت آهنین استاد مزاری، امروز هم تسلیحات، امکانات و نیروهای غرب کابل در اختیار هزاره ها بود و هم کسی که پیشوا و سرخیل این مردم محسوب می شد، زیر برچه و نیزۀ بیگانگان نمی افتاد.
آنچه از آغاز تا اینجا ـ اعم از ریز و درشت ـ فرا روی شما قرار دادیم، شواهد و دلایلی بود که مبین و نشانگر اتخاذ منطق جنگ و ستیز توسط استاد مزاری و یاران همفکرش بود. عمل و اقدام گویاتر و رساتر از هر سخن و برهانی، می تواند بیانگر طرزتفکر، جهان بینی و خط مشی سیاسی و فکری یک شخص یا یک جریان باشد. آنچه ما در مقابل شما ردیف کرده ایم از متن حوادث و واقعیت ها سربرآورده و برگرفته از رفتار و سلوک شخص استاد مزاری است؛ نه ادعاست و نه تأویل و تأمل.
در پرتو انتخاب چنین تاکتیکی بود که مردم خوش ذوق کابل به حزب وحدت لقب «بٌزِ مندی» داده بودند؛ یعنی بزِ بدون شاخ و شروری که با هیچ یک از همقطاران خود سرِ سازگاری ندارد و با همه درگیر است:
«بی جهت نیست که مردم کابل در گوشه و کنار زمزمه می نمایند و این جمله بسیار معنادار را با خودشان تکرار می کنند که" هفت خر با یک بز بدون شاخ تان را ببرید و یک گاو ما را پس بدهید" و باز بی جهت نیست که برای هر کدام از این مدعیان رهبری یک نام ویژه گذاشته اند».
حزب وحدت بر سر هیچ و پوچ با همۀ احزاب درگیر شد و هزاره ها با همۀ اقوام. در طول اقامت 32 ماهه استاد مزاری در کابل، تاریخی آفریده شد که اضلاع مثلث آن را خون، خشونت و ویرانی تشکیل می داد. و محصول این تاریخ، خلق خصومت و عداوت پایدار میان اقوام ساکن در خانۀ مشترک و تبدیل برادران همکیش و هموطن به دشمنان تشنه به خون همدیگر بود.
جنگ، خشونت و خصومت به حیث یک سنت، قاعده، هنجار و حتی افتخار، پذیرفته شد و آن را «جبهه عدالتخواهی» «سنگرهای دفاع از عزت و شرف مردم» و «مقاومت عادلانه سیاسی» نامیدند. یکی از اسفبارترین تراژدی های انسانی در جهان و یکی از غم انگیزترین فاجعه ها وضایعه های قرن را، مقاومت کبیر و تاریخ ساز هزاره ها در غرب کابل لقب دادند و خالق این فاجعه را پیشوای کبیر خلق!
هر آنکه از سر درد و درک، فریاد برآورد و از این همه ستیزه جویی، کینه توزی و سیه کاری، لب به شکوه و شکایت گشود، فوراً دشنه دشنام و شلاق ملامت بر پشت و پهلویش فرود آمد و طوماری از ناسزا، دشنام و اتهام تحویلش گردید.
بسیاری از قوماندان ها و تفنگ به دستان استاد مزاری، چنان با غرّش آتشبارها و سرفه مسلسل ها خو گرفته بودند که بدون آتش و باروت به سردرد شدید مبتلا می شدند. وقتی تنور جنگ حسابی شعله می کشید و آتشبارها در کوچه و بازار انفجار می کاشت و شیون زنان و کودکان، فضا را پر می کرد، برخی از این تفنگداران شیفته جنگ، چنان به وجد و شور می آمدند که خود را برهنه ساخته به مصاف حریف می-رفتند.
این جملۀ مثله شده از مرحوم دکتر شریعتی که «اگر می توانی بمیران و اگر نمی توانی بمیر» به صورت تابلوی بزرگ در چوک دهمزنگ نصب شده بود که به خواننده می فهماند که در این منطقه چه فرهنگ و بینشی حاکم است. این تابلو آشکارا اعلام می کرد که در اینجا قانون جنگل و قاعدۀ تنازع بقا حاکم است؛ اگر پنجه های قوی داری، دیگران را پاره کن و ببلع وگرنه خودت پاره خواهی شد. شاید از تبعات همین فرهنگ و اندیشه بود که برخی از تفنگداران در کابل، تفنگ خود را «خدا» خطاب می کردند و جنگ را «کاسبی» و «غریبی».
و چه زیبا و گویا سرود آن شاعر مدیحه گو و دغل سرا:
جنگ و جنون، نامۀ خونین ماست
ارث پدر، سر خـــــــط آئین ماست
من از پشتون نمی نالم که تاجیک ناجوان مرد است!
چهار شنبه 13 نوامبر 2013, بوسيلهى سردار محمد علیزاده
نظرات
58 دیدگاهدلایل و عوامل حقیقی جنگ های حزب وحدتِ شاخۀ استاد مزاری
محترم بهمن،
من طرفدار مزاری نیستم. کارهایش را نقد می کنم و خوشحال هم می شوم اگر کسی از اقوام دیگر هم به صورت منصفانه اعمال ایشان را نقد کند.
اما به نظر من شما انصاف را رعایت نکرده اید. من به نکاتی اشاره می کنم.
1. قتل عام مردم عادی افشار به دست نیروهای سیاف و مسعود شما چطور توجیه می کنید؟
2. مسعود زمینه ای پامال شدن شمالی را فراهم کرد و این ضربه ای است به طرفداران خودش در نتیجه ای تندروی هایش وارد شد.
3. تاجیک ها را تمامیت خواه و بی انصاف معرفی کرد که تا امروز از این ناحیه ضرر می بینند.
4. حتی در میان تاجیک ها اکثریت کرسی ها و مقامهای دولتی را به پنجشیری ها داد و تاجیک های زیادی هستند که از دست تمامیت خواهی پنجشیری ها خسته اند. نمونه اش داکتر سپنتا و استاد جلال که جرات حرف زدن را دارند.
5. مردم عادی کابل حتی مردم عادی تاجیک از دست نیروهای مسعود ظلم دیده اند و این ظلم ها در تحقیقات بی طرف ملل متحد هم ثبت شده است.
6. اکثر کسانی که مسعود به اسم هزاره به آنها کرسی و مقام داده بود سید بودند و شما بهتر می دانید که هزاره و سید دو هویت قومی جداگانه است. من مخالف سیدهای هزاره به هیچ عنوان نیستم اما نمایندگی تام شان از مردم هزاره را به هیچ عنوان عادلانه نمی دانم.
7. همین که مزاری به مسعود در آن جلسه ( اگر واقعیت داشته باشد ) چنان غیر مسوولانه برخورد کرده باشد و بعد مسعود آن بر خورد را مبنای دشمنی خود با حزب وحدت و هزاره ها قرار داده باشد خود نشان می دهد که این دو مرد تا چه اندازه خودخواه و خود محور بوده اند و منافع مردم در مقابل غرور شخصی شان اصلا اهمیت نداشته است.
8. همین که مسعود از یک طرف با مزاری پیمان کرده است و از طرف دیگر بدون مشوره با او از ورود نیروهایش به کابل جلوگیری کرده است نشان می دهد که مسعود درک درستی از دیپلوماسی و شناخت عمیق از سراسر افغانستان نداشته است. ایشان بیشترین شناخت را از دره های شمال شرق کشور داشت و از بقیه نقاط افغانستان و ساختار اجتماعی این مناطق شناخت بسیار ضعیفی داشته است.
9. مسعود تا اخر از سیاف حمایت کرد. اما ما دیدیم که سیاف چطور زمینه ای ترور وی را فراهم کرد و بعد از سقوط طالبان هم با تمام نیرو در کنار کرزی و تیم افغان ملت قرار داشته است.
10. من باور دارم که مزاری به وسیله گلبدین فریب خورد و مسعود هم فریب سیاف را خورد. این دو بزرگوار تجربه ای بسیار ناچیزی برای سیاست کردن در صحنه ای ملی داشتند. اینها اصلا مردان جنگ بودند و مردان سیاست نبودند. به همین دلیل دست اورد هر دو برای مردم شان بیچارگی بود.
11. شما قهرمان خواندن و پرستش مسعود از سوی طرفداران وی را کاملا نادیده می گیرید. طرفداران مسعود از وی نه پرد بلکه یک قدیس ساخته اند و دروغهای بسیاری را به وی نسبت می دهند که ریشه در واقعیت ندارد.
12. وقتی دیگران یک ادم خود محور را که هیچ دست اورد مثبتی حتی برای مردم خود نداشته است قهرمان بگویند و او را پرستش کنند چرا دیگران این حق را نداشته باشند؟
13. مسعود آن قدر خود محور و بی تدبیر بود که در چهار سال از آن موقعیت درخشانی که برایت پیش امده بود دوباره به همان کو دره ها پناه برد و در همانجا هم با بی سادگی تمام فریب سیاف را خورد و تروریستان را در کنارش راه داد تا او را ترور کردند.
14. مرگ مزاری و مسعود و مصیبت هایی را که برای مردم هزاره و تاجیک خلق کردند باید به عبرت تبدیل شود. اما افسوس که نه در میان طرفداران مسعود و نه در میان طرفداران مزاری انصاف و واقع بینی و دور اندیشی جایی دارد.
15. از شما بعید است که تا این حد یک طرفه قضاوت کنید. وقتی انصاف را رعایت نکیند مردم سخنان دیگر تان را هم باور نخواهند کرد. اگر شما به این فکر باشید که طرفداران مزاری و دوستم دست از دوستم پرستی و مزاری پرستی بر دارند و بیایند قهرمانی مسعود را قبول کنند، اشتباه می کنید. یگانه راه پایین کردن اینها از خر پرستش این و آن ، ان است که شما هم بت خود را نقد کنید و کارهای زیانبخش و منفی اش را فاش بگویید تا دیگران بدانند که انصاف دارید.
16. شما می گویید که طرفداران مزاری به دین و مذهب باور ندارند. این به نظر من حرف درست نیست. درست است که یک تعدادی سکولار هم در میان طرفداران ایشان وجود دارد اما اکثریت شان جهادی ها هستند. در میان طرفداران مسعود هم ادمهای سکولار کم نیست. حتی از کمونیست های سایق هم فراوان یافت می شود. برای کوبیدن طرف ادم نباید به هر وسیله دست بزند. این کار حرف شما را بی اعتبار می کند.
وانگهی، آیا قرار است در افغانستان هر کسی که به دین و مذهب باور نداشت، از تمام حقوق و جایگاه انسانی اش محروم شود؟ آیا به نظر شما کسی که به دین باور ندارد انسان نیست؟ آیا هندوهای افغانستان حق شهروند، ابراز نظر و برخورداری از حقوق شهروندی را ندارند؟
17. اگر شما حقوق شهروندی را به دینداری ادمها ربط می دهید پس فرق شما با طالبان در چیست؟ من خودم یک ادم مذهبی استم مگر باورمندم که باید تمام اتباع افغانستان اعم از دیندار و بی دین و مسلمان و غیر مسلمان و از هر قوم و نژاد و منطقه در پیشگاه قانون و در برخورداری از حقوق برابر باشند.
دلایل و عوامل حقیقی جنگ های حزب وحدتِ شاخۀ استاد مزاری
آقای پرویزیان،
نوشته تان هم از لحاظ محتوا و هم از لحاظ املا و انشا بی همتاست. قلمت رساتر باد. رهبران را باید دد مواقع حساس، و برخورد و رویه شان خصوصن هنگام قدرت باید شناخت. به همین خاطر می خواهم واقعه ای را که از زبان یکی از استادان انستیتیوت سابق علوم اجتماعی واقع افشار در مورد ملاقات استادان آن انستیتیوت با شهید مزاری در همان سال ها شنیده بودم بازگو کنم. امیدوارم بیان این واقعه دلیل مخالفتم با شهید مزاری و موافقتم با رهبران یا فرماندهان مخالف وی تلقی نگردد. همچنان می خواهم اضافه کنم با شناختی که من از شخصیت آن استاد دارم بعید می پندارم آن واقعه را بخاطر بدنامی شهید مزاری از خود ساخته باشد یا در آنچه اتفاق افتاده تحریف روا داشته باشد.
واقعه از این قرار است که حین گرفتن کنترول افشار توسط نیروی های شهید مزاری، از ساکنان بلاک های رهایشی انستیتیوت علوم اجتماعی که استادان همان انستیتیوت بودند "که حالا به نام دانشگاه استاد ربانی مشهور است" خواسته شده بود تا خانه هایشان ترک کرده ومنطقه را به حزب وحدت واگذار کنند تا از طرف حزب وحدت منحیث مقر فرماندهی نظامی و سیاسی مورد استفاده قرار بگیرد. چون موضوع جدی تر شده بود. استادان علوم اجتماعی خواهان دیدار با شهید مزاری شده بودند تا اگر شود او را از این تصمیم منصرف سازند یا حداقل مهلتی بخواهند تا در وقت مناسب از آن جا نقل مکان نمایند. یکی از استادان که از خویشان نزدیک ما بود پس از دیدار با شهید مزاری چنان برآشفته بود که تا روز های روز از آن واقعه به تلخی یاد می کرد. او قصه کرد وقتی استادان داخل اتاقی شدیم که قرار بود با مزاری دیدار کنند با تعجب دریافتیم که او با بوت های پس قات روی دوشک نشسته و نه اینکه کوچکترین تکانی بخود نداده بود بلکه حتی پاسخ سلام استادان را نیز نداد بوده و همانطور که یک بغله نشسته بگلود برای شان جواب رد داده و گفته که باید خانه هارا تخلیه کنند! خشم استادان از این نبود که خانه هایشان را باید ترک میکردند چون خانه دولتی بود ولی از پیشامد مزاری سخت برآشفته بودند می گفتند اصلن چنین انسان متکبر و خارج از دایره آداب معاشرت در عمر خود ندیده بودند. من به این باورم که چنین نخوت و تکبر اساس تمام تصامیم غلط است.
دلایل و عوامل حقیقی جنگ های حزب وحدتِ شاخۀ استاد مزاری
مزاری یک لچک و بد اخلاق بود. یک بابه گک لوده بود و یک قومندانک خود خواه که میخواست با روش های خشن و ضد مردمی از خود یک رهبر بسازد. مزاری یک جا طلب بود که از ریختن خون مردم خود نیز دریغ نمی کرد. دید وسیع سیاسی نداشت. برنامه ملی نداشت. تنها به خود و خود خواهی های خود می اندیشید. او هیچ خدمتی به مردم هزاره نکرده است. به جز اینکه باعث مرگ و بیجا شدن شان شده. ائتلاف ها و کودتا های ناموفق وی با زشت ترین چهره های تاریخ کشور یعنی حکمتیار خاین، و شرکت نمودن در راکت پرانی هایی که باعث مرگ هزار ها شهروند کابل شد، خود بیانگر شخصیت زشت مزاری می باشد.
دلایل و عوامل حقیقی جنگ های حزب وحدتِ شاخۀ استاد مزاری
خدمت محترم غزنوی عرض ادب واحترام دارم!
از کاربرد ادبیات عالمانهء شان حظ بردم واستفادهء علمی نمودم. اما چه کنم که دیگران بتهای شانرا قبلا شکستانده اند ویا لا اقل آنرا ازمنظر نقد می نگرند ودعوای پیامبری ومعصومیت را به آنها نسبت نداده اند وهیچکسی حاضر نیست که در قرن بیست ویک برای خودش ازیک مرده بابه درست کند ولی این شما استید که درین قرن بیست ویک آنقدر احمق ولاشعور باقی مانده اید که هنوز هم دنبال بابه وپدر استید که باید دست تانرا بگیرد وبرای تان راه رفتن را بیاموزد. خیلی معذت میخواهم که بگویم که این عمل نماد خامی شماست. شما بحدی در قعر مرداب قوم وهزاره بودن گیر مانده اید که حتی افراد خودتان را نیز دفع میکنید وحاضر نیستید که کسی بگوید سازمان نصر بانی جنگهای داخلی میان شیعه های افغانستان است.
آقای حسین پرویزیان خودش یک شیعه مذهب وهزاره است ولی گرایشات وتمایلات افراطی راسیستی تان بحدی غلیان کرده است که حتی سیدهای هزاره را هم درجملهء هزاره حساب نکرده وهمه را از دایرهء هزاره بودن خارج ساخته اید. شما بفرمائید بگوئید که فرق میان وشما وهتلر واسمعیل یون وروستار تره کی چیست؟
آقای غزنوی!
آنکه ازگذشت روزگار نیاموزد از هیچ آموزگاری نمی آموزد. شما عکس قهرمان ملی شفیع هزاره را اینجا به نمایش گذاشته اید. برای من دیدن این عکس هیچ تاثیر منفی ندارد. زیرا نه او پدرم را کشته ونه بابه کلان ونه هم کدام اقارب ونزدیکانم را ونه هم به ناموس خانواده ام تعرض کرده است ولی شما که از عدالت وعدالت خواهی وانسانیت داد میزنید بفرمائيد بگوئید که آیا این انسان یک قاتل سادیست نبود؟ آیا عدالتخواهی شما این است که قاتلان سادیستی که درمورد آنها مستند اسناد وجود دارد آنها را بخاطر هزاره بودن برائت دهیم وتنها دنبال قوماندانهای پنجشیری شویم که چرا در افشار علیه مزاری جنگیده اند؟ اگر نمیجنگیدند مگر آن شهید سعید شما به مردم پنجشیری وشمال کابل ومنطقهء خیرخانه رحم میکرد؟ دوست عزیز ! این را بدانید که امروز هستند کابلی ها ولوگریها و تاجیکان وپنجشیریها وبدخشانیهای که خود شاهد تعرض جنسی این قهرمان شما در پیش چشمان مردم بوده اند.
حال مشت نمونهء خروار به چندتا از شهکاریهای قهرمان ملی هزاره ها محترم شفیع توجه کنید!
کسیکه خود شاهد تعرض جنسی بالای یک مرد اسیر چون نجم الدین خان مصلح بوده است هنوز هم درقید حیات است . من با شما با سند ومدرک حرف میزنم. بی سند با شما میدان دشنام بازی را گرم نمیکنم. لطفا شما نیز با من از روی سند ومدرک حرف بزنید.
۱ استاد کریم دریور برهان الدین ربانی؛ همان کسیکه نجم الدین مصلح را برای مذاکره نزد شهید سعید برده بود؛ خودش جریان تعرض جنسی شفیع را بالای نجم الدین مصلح درهمان روزیکه ایشان نزد شهید سعید رفتند بیاد دارد که پیش چشمانش این عمل شنیع صورت گرفته است . این شخص بعداز مدتی بندیگری به وساطت جنرال حمیدگل پاکستانی از اسارت شهید سعید آزاد شد ولی نجم الدین مصلح بدون هیچگونه جرم وگناه ازطرف همین قهرمان ایده آلی تان یعنی مجاهد نستوه شفیع جان اول مورد تعرض جنسی قرار گرفته وبعد با شکنجه ازبین رفته است. آیا همین است عیاری ومردانگی وصداقت وشجاعت وشهامت یک قهرمان هزاره؟ به یقین که همهء هزاره ها درین قهرمانی شریک نیستند از آنجائیکه خودتان نیز هزاره ها به سید وغیر سید تقسیم کرده اید حاضر نیستید که درین افتخارات دیگران را با خودتان سهیم سازید. ولی قدر مسلم این است که این شما استید که دست اقوام دیگر را به گریبان هزاره ها انداخته اید وخودتانرا نماینده گان تام الاختیار هزاره ها در آورده اید. باهمه حال من بحث را با شما زیاد طویل نمی سازم.
به سند دیگر توجه کنید!
۲ یوسف جان نثار کمره مین پنجشیری مربوط مجاهدان شورای نظار همین حالا زنده است. او برادری داشت بنام عبدالله جان نثار یکی از مجاهدان سابق مربوط شورای نظار.
زمانیکه جنگ نیروهای گلبدین ودوستم علیه دولت ربانی آغاز گردید. او در ریاست امنیت ملی حوزهء اول شهر کابل کارمند امنیت دولتی بود.
آخرین دیدار یوسف جان نثار با برادرش درمنطقهء قلعهء نجارهای خیرخانه صورت گرفته است. درست درهمین روز است که عبدالله جان نثار توسط افراد مزاری که خودشان را درلباس افراد فرقهء ۷۰ مربوط اسمعیله درچهار راه تایمنی جابجا کرده بودند وپنجشیری شکار میکردند هنگام رسیدن موتر تاکسی حامل عبدالله جان نثار نزدیک جماعت خانهء اسماعیلیه تاکسی توسط افراد مسلح توقف داده میشود. عبدالله جان نثار که ملبس به لباس رسمی شورای نظاری بود واز فاصلهء دور سیمای یک شورای نظاری در چهره اش هویدا بود به مجرد توقف موتر افراد مسلح ؛ که خودشان را درظاهر مربوط فرقهء اسمعیلیه معرفی کرده بودند به تاکسی هجوم آورده وبا زور عبدالله جان نثار را از موتر پائین وبعد از آن تا به امروز ناپدید می باشد.
ولی یک تعداد افراد مزاری که بعدا به شاهخهء استاد اکبری پیوستند واز ادامهء جنگها خسته شده بودند اعترافاتی خیلی جالب دارند یکی از آنها به اسم غلام علی مسکونه وزیر آباد کابل میگویدکه عبدالله جان نثار را شفیع دیوانه قبل ازکشتن چنان شکنجه داده میداد که فغانش به آسمانها میرسید واز شدت درد خودش فریاد میزد که به لحاظ خدا وبه لحاظ امام حسین وامام علی وبه لحاظ هرچه که شما به آن اعتقاد دارید لطفا مرا بکشید. تفصیل شکنجه عبدالله جان نثار توسط زنده یاد شفیع قهرمان کاملا از توان این قلم بیرون است . ولی روزی میشود که آنرا با تفصیل بیان نمایم.
۳ احسان یکی ازهنرمندان معروف که خودش از تاجکهای لوگر می باشد در زمان جنگهای کابل در منطقهء ده دانای دارلامان سکونت داشت. اوچشمدید خودش را از یک روز تاریخی که روز شهکاریهای قهرمانی های شفیع قهرمان بود اینچنین بیان میکند.
درموتری مینی بوس شهری نشسته بودیم که ناگاه نزدییکهای سفارت شوروی موتر توقف داده شد. تفنگداران مزاری به موتر بالا شده درمیان تمام راکبین یک دختر جوان نیز توجه شان را بخود جلب کرد. قوماندان امر تخلیهء تمام مینی بوس را بما صادر کرد ولی زمانیکه آن دخترک نیز میخواست از موتر پائین شود اورا یک مرد مسلح به امر قوماندانش دوباره به زوربه موتر بالا کرد. خلاصهء سخن اینکه قوماندان صاحب دخترک را در داخل همان موتر مورد تعرض جنسی قرار داده وغلیان شهوتش را خالی کرد وبعد همه را دوباره امر کرد که به موتر بالا شوند وآنگاه اجازهء حرکت را داد. درمسیر راه همهء راکبان می گریستیم وآن دخترک نیز از بسکه به این آسانی همهء آبرو وعزت اش را از دست داده بود میگریست . من بعداز همان روز همهء اعضای فامیلم را ازطریق چهلستون وبعد چهار آسیاب به لوگر بردم.
۴ به گواهی یکی دیگر از اعضای سابق حزب وحدت . محترم شفیع قهرمان درقرار گاه خودش دو جسد مرده را نگهداری کرده بود ونمیگذاشت که آنها دفن گردند. یکی آن پنجشیری بود ودیگرش هم کدام پغمانی. معلوم نبود که آنها کی بودند. ولی محترم شفیع قهرمان هر صبح عادت داشت که آنها را بوی کند. هر وقتیکه بوی آن دو جسد گندهء مرده به مشام محترم شفیع قهرمان میخورد او تازه میشد وسرحال میگردید وآنگاه کارهای خودش را خوب انجام میداد. شفیع قهرمان همیشه میگفت که مرا دیوانه بگوئید زیرا درد تاریخی هزاره ها مرا چنین ساخته است. آری من دیوانه هستم ودیوانه باقی می مانم.
افتخار به چنین قهرمان ملی !!!!!!!!!! محترم غزنوی صاحب!
این را بدانید که افغانستان کشور چند قومی است. هیچ قومی درین کشور نسبت به دیگری برتری ندارد. اقوام این کشور بدرجات مختلف مورد بدترین استبدادها وتبعیض های خانواده های حاکم که عمدتا پشتون بوده اند قرار گرفته اند اما همهء این بدبختیها وتبعیض ها به قول محترم جعفر رضایی هرگز مجوزی بدست هیچ یک از اقوام ساکن این کشور نمیدهد تا چنین جنایات ضد بشری را مرتکب شود.
این را بیاد داشته باشید که اگر شما به این باور استید که شفیع دیوانه را بیعدالتی های تاریخی علیه هزاره ها بوجود آورده بود دیگران نیز حق دارند تا ادعا کنند ملاعمر را نیز همین جنایات سادیستی اقلیتهای عقده ایی غیر پشتون بوجود آورده است. اگر شما شفیع را قهرمان تان میدانید. بدیگران نیز حق بدهید که عبدالرحمن وملاعمر را قهرمان شان برگزینند وبعداز گذشت هر دورهء تاریخی یک شفیع دیوانه وبعدا یک ملا عمر ظهور کند وقرنها هزاره ها وازبکها وتاجیکها از کاروان تمدن بشری عقب بیفتند آیا این کار عقلانی است؟
اگر قرار باشد که هرقوم وملتی که سالها قربانی استبداد وظلم بوده اند دست به چنین جنایات سادیستی بزند امروز باید تمام قارهء افریقا وامریکا را خون سفید پوست ها بگیرد که در برده سازی سیاه پوستها ازنظر تاریخی پدران شان دست داشته اند.
غزنوی صاحب!
من شخصا طرفدار قهرمان سازی هیچکسی نیستم. اگر شما بحثهای مرا با مخالفان من درسایت کابل پرس? تعقیب نموده باشید من هم باطرفداران افراطی احمدشاه مسعود وهم باطرفدران دوستم وهم با شما همیشه از در منطق وعقلانیت حرف زده ام. ولی یک موضع اینجا قابل یاد آوری است که:
آنانیکه از مسعود بحیث قهرمان ملی شان دفاع میکنند لا اقل منطق دفاع را خیلی درست وحسابی براساس تمام نورمهای قبول شدهء عصری وانسانی هم برای خودشان وهم برای دیگران ارائه میدارند ولی شما خیلی احمقانه در تار عصبیتهای قومی گیر مانده اید واز بی پدری یک جنایتکار را پدر میخوانید وازبی قهرمانی یک جانی سادیست را مانند شفیع قهرمان خوانده اید.
دفاع ازجنایت جنایت است. این شما استید که دیگران را تحریک به قهرمان تراشی میکنید. زمانیکه شما ازچنین شخصی بحیث قهرمان تجلیل بعمل می آورید از پیروان ملاعمر چه گله دارید؟
دلایل و عوامل حقیقی جنگ های حزب وحدتِ شاخۀ استاد مزاری
جناب آقای بهمن با سلام خدمت شما!
اگر شما بعنوان قلم بدست قوم محترم تاجک، انتقادی از مرحوم احمد شاه مسعود داشته باشید و اشتباهات ایشان را بیان کنید برای همه جالب تر است تا اینکه مخالفانش این کار را بکنند. آیا شما از عهده چنین کاری بر میآیید؟
همانطور قلم بدستان هزاره اشتباهات مرحوم مزاری را زیر ذره بین بگیرند و تحلیل کنند.
به نظر من این روش هم اقوام همزبان را به هم نزدیک میکند و هم قهرمان سازی های بیهوده را از فرهنگ سیاسی همه دور میسازد.
نزدیکی اقوام تاجک و هزاره باید از طریق قلم بدستان این اقوام به اجرا گذاشته شود و نه توسط تفنگ بدستان انها. از گذشته باید زیاد بیاموزیم، ولی آموختن وقتی میسر است که حقایق را بدون کدام مشکلی به یکدیگر بیان کنیم. اما به یکدیگر اجازه سخن و دلیل آوردن را بدهیم. به خدا قسم که اگر با یکدیگر یک رو باشیم هیچکس بین هزاره و تاجک جنگ انداخته نمی تواند.
با درود به شما
یکی از علاقه مندان نوشتهای شما از قوم هزاره
دلایل و عوامل حقیقی جنگ های حزب وحدتِ شاخۀ استاد مزاری
تمام مشکلات و چنگها بخاطر امریکا و انکلیس بود.
امریکا وانگلیس بنا به مشورتهای آی اس آی و مشاورین پشتون داخل امریکا مانند -خلیلزاد -اشرفغنی وچلالی وبرخی دیگر شان حکومت ربانی را قبول نداشتند و بهمین علت ایران نیز با حکومت ربانی مخالفت نمود-چون ایران میدانست که از یکسو روسها در حال زوال اند و از سویی هم امریکا وغرب بنا به مشوره پاکستان خواستار احیای دوباره حکومت قبیلوی پشتونی اند- بنابران ایران مزاری را وادار نمود -تا از ربانی بریده و چایی پایی در حکومت پشتونی باز نماید و یکانه راهش پیوستن با گل بی دین بود- که پاکستان نیز درین رابطه با ایران کار نموده بود.
دلایل و عوامل حقیقی جنگ های حزب وحدتِ شاخۀ استاد مزاری
نوشته از بخمن شنگري زاده سقا زاد است ،يكطرفه است،حقايق و دلايل وعلل وعوامل اصلي را ذكر نكرده. بحق كه مزاري ادم خود خواه و كينه جو مثل مسهود بود اما صد فيصد بار ملامتي را مثل فهيم كودامني سقا وي از دوش سياف وهابي و مسعود ماويست بر داشتن و بر بار مزاري افزودن كاريست نا انصافانه و سمت گرايانه و بي خدايي و بي وجداني .
دلایل و عوامل حقیقی جنگ های حزب وحدتِ شاخۀ استاد مزاری
سلام بر دوستان باز دید کننده! در گام نخست از جناب میر هزار یک جهان سپاسگذارم تا با همه پذیری، چنین فضای دیالوگ و گفتمان را به وجود آورده است! به حتم میتوان گفت که در تاریخ رسانه های افغانستان این عمل نیک و انسانی به فراموشی گرفته نخواهدشد!
در ثانی بنده سخت معتقدم تا در یک فضا باز و انسانی گذشته ها به نقد و برسی گرفته شود. گذشته ها یی ان هم از جنس گذشته های جامعه استبداد زده و ارتجاعی افغانستان ما، که از درو دیوار ان فاجعه میبارد! دیالوگ و گفتمان سالم، در نهایت فضای سالمی را در پی خواهد داشت. که چنین فضا، بدون شک ضمینه ساز رشد و پرورش اندیشه و عمل کرد های سالم در درون جامعه ما خواهد بود! من معتقد هستم که ملت فارس در افغانستان، در محوریت خویش دیگر ستم دیده گان تاریخی این سرزمین را متحد و منسجم نموده، و زمینه عبور به یک جامعه سالم و عاری از استبداد را پی ریزی باید بنمایند! این امر به هیچ عنوان در ضدیت به برادران افغان ما نبوده، بلکه ایجاد جامعه، کشور، و حاکمیت سالم و انسانی را منظور میباشد! برای ایجاد چنین فضا، جامعه فرهنگی و بخصوص لایه قلم بدست و متعهد مردم هزاره و تاجیک باید پیشگام گردند! میدانم این امر در فضا مملو از غبار سم استبداد، و خود خواهی های کاذب دیروز و امروز، کار ساده و بسیط نخواهد بود! هر چند در این امر، دوستان هزاره ما بیشتر در یک دنده گی خویش پا فشاری دارند...! از دید گاه حقیر هزاره و تاجیک در نهایت یک ریشه را دارا میباشند! چه از نگاه بافت چهره، و چه از لحاظ فرهنگ و گفتار!گویش در تعیین هویت و اصالت نقش بس حیاتی و کلیدی را دارا میباشد! من امسال در دهه عاشورا در مراسم عزاداری اشتراک داشتم که درآن عرب لبنانی، سوری، عراقی و فارس ایرانی، و ترک های آذربایجانی باهم اشتراک داشتند! این مجموعه « ترک و عرب و فارس ایرانی » از لحاظ بافت چهره ها، هیچ نوع تفاوتی با هم نداشتند. اما همین لب به سخن باز مینمودند، اصالت ها فهم میگردید!
بحث بالا بحث جالب ی هست! ایکاش چنین بحث هایی بیشتر و اکادمیک تر راه اندازی گردد! و ایکاش دوستان به جای فحش و دشنام با منطق و درایت از ایده و ارمان شان به دفاع بر خیزند! هستند دوستان که سخت معتقد به سانسور نمودن و به خفه بردن هر نوع صدای مخالف میباشند! دوستان سانسور و استبداد و قلدری و نیرنگ دوام و بقا تاریخی نخواهد داشت! « درود و سلام بر آنان که آزاد اند و به آزادی ایمان دارند» البته که آزادی بیان نیز جز لاینفک آزادی میباشد!
در مقایسه میان شهید عبدالعلی مزاری و شهید احمد شاه مسعود همین قدر باید عرض بنمایم که، احمدشاه مسعود ملت منسجم، تاثیر گذار و افتخار برانگیز تاجیک را زا خود به یاد گار گذاشته است! در تمام ساحات فعالیت های گوناگون، تاجیک ها به گونه قریب به اتفاق منسجم و متحد عمل نمودهاند. بازو و یاور هم بوده اندو... اما هزاره ها بیش از هزاران نفر را درسخت ترین شرایط ها در جنگ داخلی میان خود از دست دادند! در تمام شرایط حساس و تعیین کننده منسجم و متحد نبوده اند سخت ترین فتنه ها را در درون خویش تجربه نموده اند. بهترین فرزندان خویش را را ترور نموده اند و ... خوب معلوم است که طرفداران مرحوم مزاری همه این کاسه و کوزه را بر سر چندتا سید و... میکشنند. که این بدور از واقعیت میباشد! در مجموع نفوس مردم هزاره، نفوس جناب سادات بدان پیمانه نیستند تا بدین حد تاثیر گذار عمل بنمایند! و گذشته از ان بهترین یاران شهید مزاری را نیز سادات تشکیل میداده است. مانند شهید سید سجادی و... دوستان نقد و برسی سالم تان را میستایم و دست تانرا میفشارم. به امید همدلی هرچه بیشتر یاران هم زبان من!!!
دلایل و عوامل حقیقی جنگ های حزب وحدتِ شاخۀ استاد مزاری
محترم بهمن،
جواب شما به نکات که من مطرح کردم به خوبی نشان می دهد که شما قومی می اندیشید. با زبان تند و شیوه ای نادرست شما، نمی شود به گفتگو پرداخت.
موفق باشید.
دلایل و عوامل حقیقی جنگ های حزب وحدتِ شاخۀ استاد مزاری
جناب میر احمد لومانی !
تو خو یک تاجیک زاده استی گناهت نیست. تو از اختلافات بین هزاره ها گفتی، در جنگ های داخلی همین بزک پنجشیری بود که فکر و ذکرش اختلاف بین هزاره ها بود. و همچنان چند بار تلاش کرد تا بوسیله عناصر خود فروخته ازبک مانند عبدالملک بین ازبک ها اختلاف بیندازد که خوشبختانه موفق نشد.
اگر می خواهی یکی از آن عناصر خود فروخته را بشناسی یکی خودت هستی.
از پشتون خوشم می آید اگر دشمنی هم می کند مردانه وار دشمنی می کند نه مثل تاجیک روباه صفت که در پیش روی یک چیز می گوید در پشت سر علیه آدم دسیسه چینی می کند.