رفتن به محتوای اصلی
آن­چه او ریخت به پیمانه­ی ما نوشیدیم

آن­چه او ریخت به پیمانه­ی ما نوشیدیم

زمان مطالعه: ( کلمه)
همرسانی:

زلف، آشفته و خوی (1) کرده و خندان لب و
مست

پیرهن، چاک و غزل­خوان و صراحی در دست

نرگسش، عربده­جوی و لبش، افسوس­کنان

نیم­شب، دوش به بالین من آمد، بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت: «ای عاشق دیرینه­ی من، خوابت هست؟»

عاشقی را که چنین باده­ی شب­گیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده­پرست

برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز اَلَست

آن­چه او ریخت به پیمانه­ی ما نوشیدیم

اگر از خَمر بهشت است و گر باده­ی مست

خنده­ی جام مَی و زلف گره­گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه­ی حافظ بشکست

 

1) «خوی»: عرق بدن
که باید آن را «خَی» خو
اند. 

Poems for the Hazara

The Anthology of 125 Internationally Recognized Poets From 68 Countries Dedicated to the Hazara.

Order Now
ملیت ها | هزاره | تاجیک | اوزبیک | تورکمن | هندو و سیک | قرقیز | نورستانی | بلوچ | پشتون/افغان | عرب/سادات

جستجو در کابل پرس