رفتن به محتوای اصلی
یاد یار، ایران من!

یاد یار، ایران من!

سرزمین سوخته!

زمان مطالعه: ( کلمه)
همرسانی:

شب را با سوز و سرمای آن در خانه دایی ام به سر میرسانم. با وجود آنکه چند تا لحاف و پتو را بالا یم انداخته بودند، که در زیر سنگینی ان ها به سختی نفس میکشیدم؛ اما باز هم نفوذ سرما را با تمام وجود م احساس می نمودم. با چنین سرما ها دیگر عادت کرده بودم. مدتی را که در کابل بودم، کمتر خانه یی را دیده بودم که توانایی گرم کردن مهمان خانه های شان را دارا بودند. گرمای محبت، صمیمیت و اخلاص میزبان، رنج سوزش سرما شبانگاهی مهمان بودن در خانه آنان را برایم به صفر تقرب میداد.. فقر و تنگدستی، بخش لاینفک زنده گی مردم این دیار را احتوا مینماید. هرچند ساده گی و صمیمیت با فقر و تنگدستی ها بیشتر توام میباشد؛ اما میتوان در رفاه و سعادت زیست نموده، صداقت و صمیمیت را نیز با آن زینت بخشید ...! بعد از صرف صبحانه، به دایی میگویم : اگر ممکن گردد، امروز تصمیم دارم تا استاد عطا « والی بلخ » را ملاقات بنمایم و..!. دایی ام که نمیتواند تعجب اش را پنهان بنماید، به من میگوید : - بچیم، دیدن استاد عطا خیلی مشکل هست، چند روز را دربر میگیرد و...! برایش میگویم : خوب دایی جان، حالا من امتحان میکنم، اگر استاد پذیرفت که خوب، اگر نه، راه بازگشت که برایم آزاد هست ... در نهایت دایی ام نیز با من همراه گردیده، و هر دو راهی محل ولایت میشویم. ابتدا به زیارت مرقد منسوب به مولا علی در شهر « مزار شریف » تشرف حاصل مینماییم. میگویند این زیارتگاه اعجاز و کرامات خاص خویش را دارا میباشد و.. میبینم که این مرقد نیز در میان غربت، در زیر سایه فقر فرهنگی- اقتصادی دارد رنج میبرد. هرچند مردم خوب و شریف شهر مزار شریف، در راستای زیبا سازی محوطه و فضای این زیارت گاه نهایت مساعی خویش را مبذول داشته اند، اما باز هم ضعف مدیریت، و بخصوص ضعف فرهنگ عمومی و... سایه گستر فضای این زیارت گاه میباشد!. در مجموع، سبک معماری مجموعه بنا های این زیارت گاه، آنچنان چنگ ی به دل نه می اندازد. این یعنی : مجموعه یی ساخت و ساز، و سبک معماری این بنا، به گونه یک پدیده هنری خارق العاده، در ذهن بیننده به تداعی نه می نشیند.هرچند من با تاریخچه اعمار این زیارتگاه آشنایی آنچنانی ندارم، و نمیدانم که مربوط به کدام دوره یی از معماری اسلامی میباشد؛ اما شکل و چگونه گی مجموعه این بنا، ماسوای بعد معنوی ان، بیانگر زیبایی خیره کننده معماری اسلامی را نمیباشد. آنچه بیشتر از همه چندش آور به نظر میرسید، درج اسامی شخصیت های مغرض، به عنوان انسان های خیر، اعمار و مرمت کننده این بنا، بر سر درب های ورودی این روضه شریف میباشد... تاریخ، فرهنگ، و داشته های فرهنگی ملت ما در همین جا نیز دست خوش جفا و چپاول استبداد تاریخی گردیده است. از آنان که این بنا را سنگ بنا گذاشته و اعمار نموده اند، اسم ی در جایی برده نه شده است. اما اسامی بانیان استبداد و ستم بر سر درب ورودی مرقد ی منسوب به مولا علی خود نمایی مینمایند و...!.به مجرد پا گذاشتن در داخل حرم، با قطار های ممتد از دراویش، فال گیر و گدا بر میخورم... خدای من این دیگه چه جوری هست؟! این جا زیارت گاه است یا گدا خانه و فال خانه و ...بعد از ادای زیارت، همراه با دایی ام راهی ولایت میشویم... و بلا خره بر سر کوچه یی با محافظان مسلح رو برو میگردیم. خودم را به آنان معرفی نموده و منظورم را بیان میدارم. محافظان، شماره تلفن ی را برایم میدهند و از م میخواهند تا از طریق آن کسب تکلیف بنمایم. به شماره داده شده زنگ میزنم؛ اما کسی جواب نمیدهد. شماره دیگری برایم میدهند؛ نیز بدون نتیجه میماند و..! خسته و مایوس، از خیر ملاقات میگذرم. به چهره دایی ام به دقت نگاه میکنم تا بفهمم که وی راجع به من حالا چه فکر میکند. اما چهره وی همچنان صبور، مهربان و آرام به نظر میرسد... هر دو با دایی ام راهی خانه میشویم...آزرده و مایوس میشوم؛ اما به اراده ام خلل ی وارد نمیگردد و...! برای شش روز در مزار شریف فرصت ماندن داشتم. لذا فردای آن روز تصمیم میگیرم تا فرمانداری بلخ را از نزدیک مشاهده بنمایم. برایم خیلی اهمیت داشت تا این مهد و پایگاه مهم فرهنگی - تاریخی ایران تاریخی و باستان را از نزدیک به چشم سر ببینم ..! صبح بعد از صرف چای، کاردینات تقریبی رفتن به ولوسوالی « فرمانداری » بلخ را از دایی ام گرفته، و از خانه شان میزنم بیرون و... بلا خره در محل معینی سوار بر تاکسی ها ی خطی شهرستان بلخ میشوم. همین که تاکسی مان راه میافتد، به مرور متوجه میشوم که راننده، و بیشتر از مسافرین این تاکسی دارند به زبان افغانی صحبت مینمایند. اگر در کابل، قندهار، لوگر و یا جلال آباد میبودم، ایم موضوع یک امر معمول به نظرم میرسید؛ اما نه در مزار و آن هم در محدوده شهرستان بلخ ... اما باز هم به موضوع اهمیتی آنچنانی نمیدهم. افغانستان؛ این یعنی سرزمین افغان ها. حال که تاریخ و سرنوشت مان چنین رقم خورده است ... فاصله بین شهر مزار شریف « مرکز استان » تا به شهرستان بلخ، یک چیزی در حدود پنجاه کیلومتر باید باشد. تاکسی مان بعد از عبور از میان مزارع و دهات، بلا خره در حاشیه یک میدان نسبتا بزرگ توقف نموده و ما از آن پیاده میشویم... مغازه های این جا نیز طبق معمول؛ خاک زده، گلین، کج و کوله به نظر میرسد، آدم ها نیز چنین اند. وسط همین میدان و چهار سوق را یک چیزی همانند پارک احتوا نموده بود، که در یک سمت آن زیارت و مقبره یی، و در سمت دیگر آن بقایای مخروبه یک مسجد به چشم میخوردند. درختان تنومند و بزرگ، در جا جای این پارک قامت بر افراخته بودند ..! کیف حاوی کامپیوتر م را بر شانه ام انداخته و شروع می کنم به پرسه زدن، و شناسایی محل و منطقه ... بعد از لحظات نی چندان زیاد، متوجه میشوم که ساکنین این شهرستان را نیز بیشتر افغان ها تشکیل میدهند، تا فارس ها و اتراک. به هر پیمانه یی که بر این امر بیشتر واقف میگردم، علل در هم فرو ریختن داشته های فرهنگی - تاریخی بلخ تاریخی نیز بیشتر برایم روشن میگردد! این یعنی : چگونه اقوامی مهاجم ماسوای فرهنگ و داشته های فرهنگی- تاریخی مان، داشته های مفاخر فرهنگی- تاریخی مان را پاس بدارند. آنان نه تنها میراث پر بها و حیاتی ملت پارس را پاس نداشته اند، بلکه در یک برنامه ریزی سمی و کشنده، همواره در پی تخریب و زدودن این تمدن از صحنه تاریخ عمل نموده اند.... از عظمت گذشته های تاریخی این شهر، بغیر از مخروبه ها یی در چشم انداز های دور و نزدیک، و به گونه تل ها یی از خاک، چیزی دیگری به چشم دیده نه میشدند! تمدن و عظمت بلخ در زیر خروار ها خاک، و در دل مخروبه ها مدفون گردیده، و به جای آن فرهنگ بیابان گردی و شترچران ی، وحشت و خشونت، در دل این شهر در جاری بود. مطمئن بوده و هستم؛ هر گاه اگر مقداری ولو اندک ضعف مدیریت در این شهر رو نما گردد، فرهنگ ترور و گردن بریدن ها از بتن آن به گل خواهد نشست و..! بعد از مقداری پرسه زدن ها، در مقابل مغازه بقالی توقف میکنم. در ضمن آن که بطری آب ی از آن جا میخرم، از پسر بچه یی که در پشت دخل مغازه نشسته بود و چهره هزاره گی داشت، میپرسم : او برار شما هزاره هستید.. ؟! با لبخندی که بوی آشنایی از آن میبارد، میگوید : - بله برار مه هزاره هست و م...! در میان صحبت هایم از وی میپرسم : این چطوری هست؛ این جا که همه اش اوغان است..؟! جواب میدهد: - بله! شهرستان بلخ هفتاد در صد شان اوغان هست و سی در صد دیگر شان ازبک، هزاره و تاجیک..! گویی آب سردی بر سرم میریزند، شوکه میشوم. بلخ و این آمار؟! چقدر استبداد تاریخی ماهرانه ریشه ها را هدف قرار داده اند. حال میفهمم که چرا شهرستان بلخ ویرانه یی بیش نیست و از درو دیوار آن بوی بیابان گردی و فقر به مشام میرسد و.. بلخ؛ ویران و سوخته..

دل ام در میان درد مچاله میشود. آخ که هجمه های استبداد چقدر سنجیده شده و فرا گیر بوده است. چقدر تاثیر گذار و مانده گار عمل نموده اند، و چقدر ما را از درون به ویرانی گرفته، و هدف قرار داده اند و.. از خیر بازدید مخروبه های بلخ میگذرم، مایوس، دلگیر، و زخمی تر از هر زمان دیگر راه بر گشت به مزار شریف را در پیش میگیرم ...بلخ سرزمین سوخته؛ سینه سوخته من! قلب من؛ قلب داغ دار، و تیر خورده من.. سرزمین به اشغال گرفته شده...!!
عیاری- دلاوری، از دیار خراسان زمین..!
مجموعا در افغانستان کمتر جرات میکردم تا در رستوران های شهر ش غذا بخورم. آخر بهداشت در آن جا در حد نهایت خویش؛ در زیر صفر قرار دارد. فکر میکنم که در این راستا هیچگونه آموزش، محدودیت و کنترول ی از جانب ارگان های زیر بط وجود نداشته و ندارد. محیط و ماحول این جا با هیچ گونه یی از نورم های بهداشت جهانی هم خوانی نمیکند و..! اما آن روز تصمیم میگیرم تا در یکی از رستوران های ما حول روضه شریف، خودم را به نهار دعوت بنمایم.. داخل یکی از رستوران های محلی میشوم. چند میز و صندلی خاک زده، و چند عدد نیم کت های مفروش با قالی های رنگ و رو رفته، زینت بخش این رستوران میگردید. کارکنان رستوران با همدیگر با زبان شیرین ازبک ی صحبت می نمودند. و لابد از من نیز که قیافه ام کم و بیش به ازبک ها شبیه است، توقع داشتند که به زبان اون ها صحبت بنمایم... اما من که از بدی حادثه ازبک ی نمیدانم و زبان مادری ام همین قند پارسی است.....هنوز غذایم را تمام نکرده ام، که موبایل ام زنگ میزند. گوشی ام را فعال میکنم، از آنطرف خط صدای نا آشنایی از من میپرسد:- الو آقای لو مانی..! میگویم :- بله لو مانی هستم!
– : شما میخواستید با استاد عطا ملاقات بنمایید؟!
– : بله من ....!
– : شما حالا در کجا هستید؟
– : من در نزدیکی های روضه شریف هستم..!
– : آقای لو مانی شما در... تشریف بیاورید، من ملاقات تان را با جناب استاد عطا ترتیب و تنظیم کرده ام...
... در محل تعیین شده، مرد جوان و صمیمی را ملاقات مینمایم. در همان نگاه اول، هوش و زیرکی از چهره اش هویدا است. با تعارفات مملو از صمیمیت و اخلاص، مرا به ماشین اش سوار نموده و حرکت میکند. بعدی گذر از چند پست نگهبانی، درون محوطه نسبتا بزرگ یک ساختمان ماشین اش را توقف داده، و ما از آن پیاده میشویم. درون ساختمان نسبتا تمیز و مجلل ی راهنمایی ام میکند... هنوز کاملا به خود نیامده ام، که بزرگ مردی دیگری را برایم به معرفی میگیرد! جناب آقای « مهر آیین...!» با اندیشه های جناب مهر آیین از طریق دریچه های دنیای مجازی « اینترنت » کم و بیش آشنایی داشتم. اما بزرگی و عظمت کار های عملی این شخصیت بر جسته عصر خودم را در مزار شریف، و در کنار استاد عطا محمد نور استاندار بلخ، به چشم سر مشاهده نموده و بدان واقف گردیدم. من اطمینان و باور کامل دارم که نام و کار های نیک و ارزنده جناب مهر آیین در کنار اسامی دیگر راد مردان دلسوخته و خدمت گذار دیار بلخ، به گونه نیکو و شایسته، درج تاریخ این سرزمین خواهد گردید..! من در یک صحبت کوتاه و کوچک؛ ظرافت؛ غنامندی و عظمت اندیشه های جناب مهر آیین را از ورا ی کلام های شیرین، نغز و درد آشنا وی به وضاحت باز یافتم .موفقیت ها و کامیاب ی دلاور مردی همچون عطا محمد نور در سطح ولایت بلخ و کشور، مسلما نتیجه تلاش های کوپراتیفی شخصیت های همانند جناب مهر آیین میباشد..
...در منزل دوم یک ساختمان ، درون سالن بزرگ و مجلل ی من و تنی چند هریک به درون مبل های راحت لمیده، و مشغول صرف تنقلات میباشیم. داخل استکان و نعلبکی های منقش به آرم و نشان« نور» چای سبز همراه با زعفران به تعارف مان گرفته اند. تنقلات و شیرینی های گوناگون و مرغوب در بالای میز ها به وفور به چشم میخوردند.... هرچند مجموعه این سفره رنگین میزبان برایم لذیذ و دوست داشتنی هست، اما آن روز میل به خوردن آنها نداشتم. ان روز من در ان جا ملاقات با جناب عطا محمد نور را انتظار میکشیدم، اما دیگر مهمانان حاضر در ان جا را ندانستم که برای چه کاری در آن جا اتراق کرده بودند ...! بعد از انتظار نه زیاد طولانی، بلا خره استاد عطا داخل سالن میشود. با صمیمیت و مهربانی یک دوست و انسان شریف مرا در بغل میگیرد. ساده گی و صفا از کلام ش میبارد و لبخند یک دوست و آشنا دیرینه را بر لب دارد...حس میکنم که وی را از مدت ها قبل میشناسم. در حال که این اولین باری بود که آقای نور را ملاقات می نمودم. با جناب نور از هر دری صحبت میکنیم. من در سیما و کلام وی استعداد و نبوغ رهبر ی را به وضاحت مشاهده نمودم.. در جریان صحبت های مان میخواهم همراه با استاد چند تا عکس یاد گاری بگیرم. استاد از کسی که در چند قدمی ما نشسته و سر گرم خوردن تنقلات هست، میخواهد تا از ما عکس بیندازد. میبینم نفر مذکور در هنگام عکس گرفتن دست هایش میلرزد. طوری که استاد از دور متوجه آن میشود.... خدای من؛ بعد فاجعه در افغانستان برای ما ملت فارس چقدر عمیق است، و چقدر ما به همدیگر بی اعتماد و با هم بیگانه هستیم. حس میکنم همین که من هزاره هستم، برای لرزیدن دست های عکاس مان که تاجیک هست دلیل کافی میباشد. اندوه سنگینی ذهن و روانم را همچون دندانه های چرخ عظیمی به اندرون ش به فشردن میگیرد. میدانم این درد، درد تاریخی ملت ما است؛ که باید درمان پذیرد و......ادامه دارد...

Poems for the Hazara

The Anthology of 125 Internationally Recognized Poets From 68 Countries Dedicated to the Hazara.

Order Now

نظرات

24 دیدگاه
چمبرعلی

یاد یار، ایران من!

اقای بهمن! من حالی هم به لومانی احترام دارم ، ولی منحیث یک عالم ، توقع اینجانب ازیشان قطع شده است...
اقای بی وطن! اگر حرفهای لومانی بری تو روشنگری معلوم میشه ، ائینه ذهنت سرچپه شده است، به تداوی مراجعه کن ... حرفهای لومانی سراسر ، تاریکگری و ترویج جهالت در جامعه افغانی است ...

چمبرعلی

یاد یار، ایران من!

اقای بهمن ! من حالی هم به لومانی احترام دارم ، ولی منحیث یک شخص عالم توقع اینجانب ازیشان قطع شده است ...
اقای بی وطن ! اگر نظریات لومانی روشنگری در نظرت میایه ، ائینه ذهنت کاملا سرچپه شده، به تداوی مراجعه کن ... حرفهای اقای لومانی سراسر تاریکگری و ترویج جهالت است .

چمبرعلی

یاد یار، ایران من!

اقای بهمن ! من حالی هم به لومانی احترام دارم ، ولی منحیث یک شخص عالم توقع اینجانب ازیشان قطع شده است ...
اقای بی وطن ! اگر نظریات لومانی روشنگری در نظرت میایه ، ائینه ذهنت کاملا سرچپه شده، به تداوی مراجعه کن ... حرفهای اقای لومانی سراسر تاریکگری و ترویج جهالت است ...

پرویز "بهمن"

یاد یار، ایران من!

چمبرک!
شما درست فرموده اید که به آقای لومانی احترام دارید، احترام یک اوغان باید همین طورباشد، ولی این تنها لومانی وپرویز بهمن نیستند که حرف از دادخواهی ملتهای غیر افغان میزنند.
تاکنون مقالاتی که درکابل پرس برضد داعیه دیورند اوغانهای لر وبر نشر شده نامهای زیادی را دیگران راهم شامل میشود:
جناب ثنا نیکپی
جناب حمید کاتوزیان
سایت کابل پرس?.
همه از رذالت ودو رویی شما اوغانها می نالند.

نمایش ۱۰ نظر در هر صفحه — برای مشاهده سایر نظرات از کلیدهای زیر استفاده کنید.
مجموع 24 نظر
ملیت ها | هزاره | تاجیک | اوزبیک | تورکمن | هندو و سیک | قرقیز | نورستانی | بلوچ | پشتون/افغان | عرب/سادات

جستجو در کابل پرس