افغانستان در زمره یکی عقب افتاده ترین کشور های جهان قرار دارد. استبداد خشن، متواتر و پیوسته قبیله یی – مذهبی، این سرزمین را به زانو در آورده است! این سرزمین با داشتن پیشینه درخشنده گی تاریخی، در سده های اخیر همواره میدان کشاکش و جنگهای خون بار و ویران کننده قبیله یی – مذهبی بوده است. شالوده تمدن و مدنیت در این سرزمین از بنیاد فرو ریخته، و همچون ویرانه تاریخی بیش، به نظر نه میرسد..! به اضافه آثار ویرانی جنگ های بیش از سه دهه در پایتخت این کشور، سایه شوم وحشت از سیستم رادیکالیزم اسلامی و حاکمیت طالبانیزم را از درو دیوار پایتخت آن به خوبی حس مینمایم. چهره آدم های این شهر در مرز میان ترحم و وحشت برایم به تجسم مینشینند. چهره های سیاه سوخته، تکیده و لاغر، با انبوهی از ریش و پشم، هم ترحم بر انگیز اند و هم وحشت زا. هم طالب اند و هم ملت وا مانده، فقیر. هم تروریست و انتحاری مینمایند و هم جامعه به نان شب خویش وامانده و..! .. چه بگویم که استبداد مذهبی و مذهب استبدادی در این بادیه چه ها که نکرده است..!.. بگذریم...
کابل برایم دیگر آن کابل دیروز به نظر نمیرسد. همه چیز بیگانه است و نا آشنا؛ و من حال در این جا غریبه بیش نیستم! آ..خ.. که تلخ است! درد تلخ آواره نسل من است!.. و این چنین ما نسل در همه جا، و بزای همه گان بیگانه ایم؛ - حتی برای خود! هیچ کسی را نه میشناسم، و هیچ کسی هم مرا نه میشناسد و انتظارم را نه میکشد! نهایت کوشش م بر این امر مبذول است تا توجه کسی را به خود جلب نه نمایم. بخصوص مسئولین امنیتی، و اون ها یی که مصروف کلاه برداری و دزدی هستند. از درون محوطه فرودگاه همچون کسی که شنا کردن را خوب بلد نیست، و خودش را با ترس و دلهره به آب میاندازد، پا به فضای بیرون میگذارم..! جریان های تلخ تاریخی سه صد سال در این سرزمین، اعتماد م را از برادران افغان م بکلی سلب نموده است. از همین رو است که کوشش میکنم تا حتی المقدور با آنان روبرو نه گردیده و همراه شان هم صحبت نه گردم..! تصمیم میگیرم تا برای تلفن م سیم کارتی تهیه بنمایم. وارد مغازه یی میشوم و پیر مردی با لبخند، از م استقبال مینماید. با مهربانی سیم کارتی را کف دستم میگذارد و میگوید که نسبت به همه سیستم ها، همین سیستم با اعتبار تر و مطمئن تر میباشد. گوشی ام را برایش میدهم تا سیم کارت را در آن فعال بنماید... در همین موقع مرد پشم آلود دیگری وارد بقالی وی گردیده، و صاحب مغازه با زبان افغانی « پشتو» با وی گرم خوش و بیش میگردند..! خدای من این هم که افغان بر آمد..
پیر مرد بقال تلفن م را فعال نموده و کف دستم میگذارد. پولش را حساب نموده و از مغازه اش خارج میشوم. به شماره یی که دوستم در کابل برایم تهیه دیده بود، سعی میکنم تماس تلفنی بر قرار بنمایم. بعد از مدتی صدای نا آشنایی از پشت خط برایم میگوید: الو بفرمایید..! برایش میگویم : - من.... هستم و از طرف «...» مزاحم تان میشوم...! میگوید: این من خودم «...» هستم بفرمایید لو مانی صاحب حال تان چطور است...! باورم نه میشود که این صدا مال همان دوستم باشد. من فکر میکردم که وی در یکی از کشور های اروپایی تشریف دارند و از طریق تلفن و پیام، برنامه ملاقات م را در کابل سازماندهی مینماید. حسابی غافلگیر شده بودم. با لکنت زبان و بریده- بریده منظورم را برایش بیان مینمایم. میگوید : - لو مانی صاحب من همین حالا پرواز دوبی دارم و بعد از سه چهار روزی بر میگردم و ملاقات شما را با آقای احمد ضیا مسعود« معاون صاحب » ترتیب میدهم و...
دوستم با این توضیح آب سردی روی دستم میریزد! من با دست و پاچه گی، و منی نموده و برایش توضیح میدهم :- «...» صاحب من که در کابل کسی را نه میشناسم، کجا باید بروم و... اما میبینم که خط تلفن دیگر قطع شده است..
میدانید! تا حال بیش از صد ها بار بنام تاجیک مل، پنچشیر ی، نوکر فارس ها و... سخت ترین توهین ها را در دنیای مجازی از فرزندان هزاره و اوغان شنیده و تحمل نموده ام. سخت ترین بایکوت ها، توهین و تحقیر از جانب بعضی حلقات مشخص تا هم اکنون در حقم جریان دارد و..! سخت معتقد بودم که جناب « ...» و آقای « معاون صاحب» به پاس درد های مشترک تاریخی؛ مشترکات فرهنگی- سیاسی؛ جغرافیایی سیاسی مشترک، درد و سرنوشت مشترک و ده ها مشترکات تعیین کننده و سرنوشت ساز تاریخی دیگر، به عنوان یک فرهنگی متعلق به همین نسل و این سرزمین، چند صبا یی را در کابل از به عنوان مهمان من پذیرایی خواهند نمود. حتی انتظار داشتم تا کسی به نماینده گی از این عزیزان، در میدان هوایی کابل به ملاقات م بیایند و... اما توقع و طمع ام خام بود و بیجا و...برای به هم رسیدن و باز یافتن هم باید خیلی ها خون دل خورد..! حقیقتا مانده بودم که چکار کنم..!. راننده های سمیچ تاکسی دست بردارم نبودند. در میان چهره های مختلف از آنان، میگشتم تا حتی المقدور چهره مورد اعتماد م را باز بیابم. بلا خره از یک جوان لاغر هزاره میپرسم : کرایه تان تا به ده افغانان چند میشود...؟! تا به خود می آیم میبینم که همین جوان « به ظاهر هزاره» مرا به راننده تاکسی دیگری فروخته است.. بدون کدام تصمیم قطعی و از پیش تعیین یی به درون تاکسی میخزم و ماشین راه میافتد..! خدای من! حال کجا باید رفت؟.بعد از ده افغانان به کجا بروم .!؟. در نهایت به راننده تاکسی میگویم که مرا به پل سوخته برساند...
کابل؛- شهر دود، شهر زباله، شهر حصار، شهر حقارت و.. !
کابل امروز را شهر دود، شهر زباله، شهر ترور، انتحار... و تناقض زنده گی انسان های آن، و همچنان شهر فقر و تجمع سرمایه، باید نام گذاشت!. در همه گوشه و کنار آن هر جا که به ساختمان مدرن و نیمه مدرن ی بر میخوریم، حصار بتون ی سنگر گونه نظامی نیز در حریم آن به چشم میخورد. قدم در قدم سربازان مسلح در حال پاس دادن به چشم میخورند! در تعجب م از نفوذ بلا قید و شرط ترور، تریاک و انتحار طالبانیزم در این شهر! چطوری با داشتن چنین نیروی نظامی، باز هم توانایی نظامی طالبان بر همه چیز میچربد! بیخود نیست که همواره جناب کرزی و حواریون خاص در بار وی، به طالبان، این سمبل کامل وحشت، استبداد، تحجر و.. برادر خطاب مینمایند. همین است دیگه، نتیجه همکاری های برادرانه جناب رئیس جمهور حامد کرزی، با طالبان هم قبیله یی وی، و پیامد آن در درون جامعه، تاریخ و..!
کابل، شهر حقیر و در هم فرو ریخته یی، که غرق در دود، فقر و کثافات دست و پا میزند. بی نظمی و بی قانونی از درو دیوار آن بیداد مینماید. هر کسی به سهم خویش قانون و قانون مداری را در این خراب آباد لگد مال مینمایند. از رئیس جمهور و انتخابات ریاست جمهوری آن گرفته، تا به ارگان شهرداری، کسبه کار؛- حتی سبزی فروش کنار جاده و خیابان آن..! گویی در این شهر همه چیز و همه کس دست در دست هم داده اند، تا مدنیت و قانون مداری و فرهنگ شهر نشینی را لجن مال بنمایند..!. برای هر صاحب بصیرت ی، در همان گام نخست تفاوت تقسیم نا عادلانه و غیر انسانی ثروت در میان مردم این شهر به خوبی هویدا میباشد. کوچه های گلی، تنگ، کثیف و تو در تو، با جوی چه های بویناک و متعفن فاضلاب از یک سو، و در گوشه و کنار آن ساختمان های مجلل بلند منزل و اعیانی، خود حکایت گر تفاوت زنده گی انسان های این شهر میباشد!
تنها ترین پدیده یی که در میان ساکنین این شهر مساوی به قسمت گرفته میشود، این همان گرد، خاک، اشغال و فاضلاب خشکیده این شهر میباشد. خانه های مجلل و کوخ های گلین، همه و همه به گونه یک سان در میان انبوهی از گرد و خاک کثیف، و هوای آلوده به دود، به گونه مصیبت زده خاک بر سر میپاشند!. هر گاه، همین که در شهر راه میافتم، گلویم از هجوم گرد، خاک و دود سوزش گرفته و نفسم رو به تنگی میگیرد.. در کابل فقر توام با بی عدالتی، در تبانی با آشغال و لجن، خاک بر سر و صورت ساکنین آن می پاشد...
در حریم خاک! کوچه خاکی ، خانه خاکی، آدم ها هم خاکی تر
خاک می بارد در این وادی هم از دیوار و در!
شهر خاک ، بازار خاک –هم توشه تجار خاک
« صدر» ما رندانه میفروشد همین خاک پدر !
آب شد زندانی در هفت آسمان این دیار
ای خدای آسمان: یک آسمان آبی تر!
خاک و خاکستر همین است نقد عمر ما و بس
کودکان در خاک بازی،« پیری هم خاک ش به سر!»
رانده خاک و دیار ام ؛ من غلام مردم اش
خاک این ویرانه را من می نمایم « تاج سر...»
قصه کابل، قصه گرگ و گوسفند را در ذهن آدمی به تلاقی میگیرد! تعداد شیاد در فکر شکار اند و تزویر اندو وفریب و استبداد؛- و معامله! یک معامله گوسفند گونه در حق مردم..! و تعداد بی شماری دیگر با گاری و کراچی و تبنگ در فکر سیر کردن شکم خویش اندو چگونه گی گذران شب و روز خویش؛ همچون گوسفند..!
قصه کابل درد گم شدن تاریخی گوسفند گونه یی یک نسل، در مسلخ استبدا است. قصه وامانده گی ها و در وادی شیطان، قصه نسل نفرین شده، و وامانده. همچون درد تلخ تاریخی گیر مانده در گلوی من! فریادیست در گلو خفه شده! تداوم رنج های متواتر یک ملت، در اسارت خویش پوسیده و... قامت های سیاه سوخته، کچ و کوله، و لولیدن ی در میان دخمه های گلین! همچون آشغال دانی؛ « بنام کابل..!» دشت برچی فریادمن است و درد من است و امید من و...! آخ خدای من! که برای درد های مردم وی بار ها و بار ها که اشک نه ریخته ام.. و ادامه دارد...
نظرات
20 دیدگاهیاد یار؛ ایران من!
لومانی خدا جورت کند دیگر متن را تغیر ندهید صد سال اول زندگی چنین مشکلات را دارد بعدا ارام میشی .
یاد یار؛ ایران من!
کابل هرچه باشد وطن ما است - از خیابان های نقاشی شده ایران که ایرانی ها به مهاجرین ما پوز می دهند و یدک می کشند بهتر است. در ایران که تمام حیثت وکرامت وعزت و غرورمهاجرین افغانها در ایران برباد رفته اند هزاران مرتبه کابل بهتر است.
زنده باد وطن !
زنده باد کابل !
زنده باد صلح و آشتی !
کور باد چشمهای دشمنان افغانستان عزیز!
***
خاک کابل توطیای چشم من است . نفس و قلب من است ! پاینده و زنده باد افغانستان عزیز !
مرده باد دشمنا قسم خورده ای افغانستان !
یاد یار؛ ایران من!
سلام به همهء خواننده گان کابل پرس? وسلام خاص به جناب لومانی عزیز!
لومانی عزیز دست تان درد نکناد من مقالهء شمارا به سهم خودم درفیس بوک به اشتراک گذاشته ام. واقعا با مهارت وظرافتهای هنری ادبی تصویر واقعی شهرکابل را موفقانه درین مقالهء تان بازتاب داده اید؛ چنین تصویر پردازی زیبا و واقعی ازدست هرکس وناکس نمی آید. جملات وعباراتی که درین گزارش بکار برده اید به یک عکاس ویا نقاش ماهری می مانید که درتابلوی نقاشی تان هیچ چیزی ازچشمان تیزبین تان پوشیده وپنهان نمانده است. ناگفته نماند که درحالیکه جناب عالی چنین تصویر واقعی را بخواننده ها ازشهرکابل ارائه داشته اید؛ازکشورهای اروپایی وامریکا موج بازگشت خلقیهای فراری اوغان تبارمتعصب وقاتل نیز آغازگردیده ؛ کسانیکه در دههء نود میلادی؛ افغانستان را ازترس گروه های به اصطلاح مجاهدین ترک گفته بودند حالا با پاسپورتهای اروپایی دوباره به کشورعودت نموده ودر وظایف قبلی شان گماشته شده اند؛ یک نمونه اش را برایتان با عکس وسند معرفی میکنم. حکمت الله حکمت؛ کسیکه تا دیروز درشهرمالموی سویدن درکنفرانسهای قبیلوی به احمدشاه مسعود دشنام میزد حالا در وزارت داخلهء دولت کرزی دربخش جنایی پولیس مقررگریده است؛ این را بخاطر گفتم که ازنظر امنیتی باید بسیار محتاط باشید. لطفا عکس این آقارا که قبلا نیز درباره اش درکابل پرس مقاله نوشته ام بنگرید.
با احترام
پرویز بهمن
یاد یار؛ ایران من!
یک مقاله عصمت قانع که در سایت تاند نشر گردیده بود بریتان انداختم، که جواب این سفرنامه است .
بې کوره بې ګوره وي / عصمت قانع
د روسي لوی لیکوال ماکیسم ګورکي یو ځای لیکي، چې ما سیاست، ادب او د تمدن سواد او لوست ټول د روسیې د سترې خاورې پر لمن د هستوګن انسان له څېرې، ژوند دودونو او کرکټرونو څخه زده کړ.
ګورکي وایي، چې د روسیې ملت زما پوهنتون دی. دی وایي، چې زما پوهه زما درک، زما مینه، زما کرکه، زما جامې، زما د ژوند سلیقې، زما هیلې او غوښتنې ټولې روسي رنګ لري او دغه رنګ د روس فرهنګ دی.
په رښتیا هم د ګورکي د قلم رنګونه روسي دي، د هغه د لیکنې ټول الفاظ د روسي فرهنګ له خُم څخه راوتلي دي.
د ګورکي د الفاظو هغه تابلوګانې چې نن د زمان پر ناپایه واټ باندې نصب دي او روسي هویت ته د موجودیت جواز ګرزېدلی دی ریښه یې د خلکو د ویرونو او سردونو پر سور او تال برابره ده. همدا وجه ده چې ګورکي ابدي دی او روسي انسان یې اوس هم د الفاظو هندارې مخ ته نیسي او د خپلو پلرونو او نیکونو د ژوند ژواک څېرې او قوارې په کې ګوري.
د ماکسیم ګورکي خبره سمه ده چې ملت زما پوهنتون دی، ولس زما استا دی او روسیه زما د زده کړې ټاټوبی دی. روسیه مې مور ده او زه د ورسيې لمن د مور د لمنې په څېر بولم.
روسیې ته خیانت مور ته خیانت دی او روسي انسان ته خیانت د مور اولاد ته خیانت دی.
بدبختي داده زموږ روښانفکران چې لږ څه سترګې وغړوي، نو په نورو دنیاګانو کې ورک شي، د خپلې مور لمن ورته د کلیوال کلچر ټغر ښکاره شي، زړه یې غواړي چې ویې شلوي، چې پر خبرو راشي نو لغات به درته شروع کړي، د خپلې ابۍ په ژبه به شرمېږي، د خپل ابا د پټکي ول به ورته د کلیوال جهالت زولانه ښکاري، د شوروا په کاسه به شرمېږي، د برګر صفت به درته شروع کړي.
ترقي به دې ته وایي، چې انسان وچ کلک له پردو روایاتو پردو عنعتانو او پردو کړنو او عملونو څخه تقلید وکړي.
خپله ټولنه، خپله خاوره، خپل وطن او خپل مدفن به ورته د تاریخ د موزیم بې روحه او بې حرکته کالبوت ښکاري، خو داسې نده!
زموږ د خلکو په کرکټرونو، خوځښتونو، سرودونو، عبادتونو، رواجونو، عنعنتانو او روایانو کې د ژوند د رنګونو دومره مست سیند بهېږي، چې یو رنګ یې هم موږ نه دی ځلولی.
پټکی او نیکټایي د حرکت او ترقي سمبولونه نه دي. د ترقي حرکت او خوځښت سمبولونه هوښیار ذهنونه، فعال زړونه او خپلواک فکرونه دي.
هېچا هم د افغان انسان په څېره کې د ژوند د ناتمامو رنګونو تابلو د زړه په زور او د ذهن د سالم تفکر په مټ له خاورو او دوړو نه ده څنډلې، چې روشن فکر شي، نو ایزم بزم ډیموکراسي، لېبرال ټرت او لغت یادوه چې خلک و پوهېږي چې والله ډېره مطالعه یې کړې ده.
او که اسلامي روښانفکر شي بیا نو د اسلام د مکتبي روح خبره کوه، د عمري عدالت چېغې وهه، د خپلې خاورې او خپلو اجتماعي ګټو تر سرحدونو ور تېر شه او همدا غرتې وله چې زه اسلام غواړم افغانستان مې نه دی په کار.
خو که افغانستان نه وي د سجدې لپاره به په پردۍ خاوره کې څوک د عبادت اجازه هم نه ورکوي.
ښه مې په یاد دي چې د اوړي په ټکنده غرمه کې د ضیاءالحق د مرګ په کال یعنې ۱۹۸۸ کال کې د لاهور په شاهي کلا کې د علامه اقبال زیارت ته تللی وم.
د ننګرهار محمد رحیم خنجر هم راسره وو، چټ ځوان وم خنجر ټوکه را باندې وکړه، چې دلته به په زیارت پسې نه یې راغلی کوم ښکار به کوې، خو ورته و مې ویل، د اقبال پر افغان شناسي باندې داسې ګرم یم چې نوره ټوله ګرمي مې له وجود څخه وتلې ده.
د اقبال زیارت مو وکړ او خنجر فرمایش وکړ، چې د ماسپښین لمونځ به په شاهي جومات کې وکړو. د شاهي جومات پر لور ور رهي شولو. د دروازې په خوله کې د پاکستان د بحري قواوو عسکر ولاړ وو، چې دوی میرین ورته ویل.
پیره داران جومات ته زموږ د ننوتلو مانع شول د شناختې کارډ غوښتنه یې وکړه. ما ورته وویل، موږ افغان مهاجرین یو.
میرین عسکر راته کړه، چې جاو جاو یهی جګه غیرون کیلی ممنوع هی ـ ځئ ځئ دا سیمه د پردو لپاره بنده سیمه ده.
یعنې ما په افغان هویت سره دا وس نه درلود، چې د پردو تر اختیار لاندې جومات د سجدې لپاره انتخاب کړم او یا عبادت په کې وکړم.
اوس به نو راشو هغو روښانفکرانو ته چې ایډیالوژي د خپلو مفاداتو تابع کوي. موږ ولیدل چې چپ دیموکراتیک تفکر افغاني هوش راڅخه واخیست، خو د کارګرۍ انترناسیونالېزم د دسترخوان مړۍ مو خېټه دومره راخرابه کړه، چې اوس هم دستونه راځي او بیا جهاد افغانستان دفاع پاکستان ناره وه.
تر دا اوسه پورې لا د دفاع پاکستان اور را باندې بل دی. د دنیا پوځونه راغلي دي دغه اور نشي وژلای او موږ لا اوس هم په پاکستاني کمپونو او تریننګ سینټرونو کې ناست یو او د جناح د خولۍ له مورچل څخه پر افغانستان ډزې کوو، ګویا د شریعت دستار ګټو.
زما د ګورکي له خبرو څخه هدف داوو، چې روسانو د وطن د مینې په خاطر سیوسیالېزم وسیله کړ روسیه یې پرې جوړه کړه، روسیه یې پرې ستره کړه او سوسیالېزم یې دې تعبیر ته واړاوه، چې واړه ملتونه که سوسیالېزم غواړي، نو باید مسکو د قوماندې د مرکز په نوم و پېژني.
په سیمه ایزه سطحه پاکستان هم اسلامي ایډیالوژي د انګریزي شعبده بازۍ د پروفوزل په قالب کې واچوله، چې افغانستان هغه وخت یو شرعي نظام ترلاسه کولای شي، چې پنجاب د سیمې د اسلامي ګټو څوکیدار وبولي.
ایران هم شیعه ایزم د تهران د سیمه ایز مشاونېزم د عبادت محراب بولي. په افغانستان سیمه او دنیا کې ښه شیعه هغه دی، چې د تهران مطابیعت وکړي، خو له موږ څخه لاره ورکه ده او تر اوسه پورې لا په دې نه پوهېږو، چې که افغانستان وو اسلام هم شته، که افغانستان وو دیموکراسي هم شته، که افغانستان وو شریعت هم شته.
راځئ چې سیاستونه، ایډیالونه، فکرونه، ذهنونه او هر څه د افغانستان د بقا لپاره استعمال کړو.
د افغانستان د ترقۍ لارې د افغانانانو له ذهنیته را وباسو. دنیا ته وښیو موږ هم د انسانانو یوه ټولنه یو، دلته اوسو، دلته ګټې لرو او د دغو ګټو د احترام پر بنسټ له سیمې او دنیا سره انساني اړیکي جوړو، دا ځکه چې بې کوره بې ګوره وي.
یاد یار؛ ایران من!
دوست عزیز آقای مصور سلام برشما!
معلوم نشد که هدف شما از نشر مجدد چرندیات یک دیوانهء چرسی لواطت کار که حتی با برادر تنی خود نیز لواطت کرده است اینجا چه بود ولی روی همرفته میخواهم نظرم را راجع به این چرندیات بصورت مختصر بیان نمایم.
شاید جناب عالی ازمن بپرسید که قبل از پرداختن به موضوع چرا بالای وی تاخته ام سندم کجاست؟
عجالتا درینجا ازمتن همین مقاله برای تان سند ارائه میکنم تا خواننده گان دیگر سایت کابل پرس? اگر به زبان اوغانی می فهمند خود قضاوت نمایند لطفا این جملات قانع را دوباره مرور کنید:
« ننګرهار محمد رحیم خنجر هم راسره وو، چټ ځوان وم خنجر ټوکه را باندې وکړه، چې دلته به په زیارت پسې نه یې راغلی کوم ښکار به کوې»
برگردان: در اوج جوانی بودم محمد رحیم خنجر ننگرهاری هم بامن بود؛ او به قسم شوخی بمن گفت که تو برای زیارت کردن نیامده ایی حتما برای شکار؟ آمده ایی. من برایش گفتم که افغان شناسی اقبال آنقدر مرا غرق ساخته است که درفکر چیز دیگری نیستم»
حالا شما ودیگرخواننده گان کابل پرس ازین جملهء آقای قانع چه برداشت میکنید که منظور محمد رحیم خنجر ازکلمهء (شکار) توسط آقای قانع آنهم درشهرلاهور که درآنجا یک فاحشه خانهء رسمی و بین المللی بنام (دیرا منده یی )هم وجود دارد چیست؟
چرا محمد رحیم خنجر بالای عصمت قانع بی باور وظنین بود که در آن سالهای اوج جوانی از آقای قانع می پرسید که آیا او واقعا بخاطر زیارت قبر علامه اقبال آمده ویا بخاطر بدست آوردن یک زن فاحشهء لاهوری؟
ازین هم اگر بگذریم حالا دیگر لاطائلات گوییهای وی از قول ماکسیسم گورکی قابل تامل است.
بلی! آنچه که گورکی گفته راست گفته است. ولی گورکی مانند عصمت قانع ودیگر شاعران قبیله ایی پشتون درعصر حجر ودورهء برده گی زیست نمیکرد وبرای روسها وروسیه نیز نسخهء قبیله گرایی وبرتری جویی درانی وغلجایی را عرضه نمیکرد. کاری که عصمت قانع وهم قماشان شان در افغانستان میکنند با افکار ماکسیسم گورکی فرسنگها فاصله دارد. همچنان کاری که مخالفین فکری آقای قانع یعنی خلقی های گردپا کردند نیز درعرف واخلاق سوسیالیستان جهان نبود.
خلقیها درقدم اول هزاران ماکسیسم گورکی غیر پشتون این سرزمین مانند زنده یاد طاهر بدخشی وبحرالدین باعث وداوود سرمد وحیدر لهیب واستاد نینوا را نابود کردند وافغانستان را از وجود ماکسیسم گورکیهای وطن خالی کردند؛ همانهایکه محبت وطن و وطنداران شان درتار وپودشان مانند خون درحرکت بود. به سنگ وچوب وطن عشق می ورزیدند. دراشعارشان درمضامین شان درکمپوزهای شان صدای وطن موج میزدِ؛ گلا به روی تان خلقیها همه را ازما گرفتند وبعد باخود شان نیز مانند گله های سگ درآویختند وبنام درانی وغلجایی بساط غم را تا امروز درین خاک گسترده اند. گاه وطن را به روس می فروشند وگاه به پنجابی. یکی نظام صد درصد اسلامی به قیمت فروبردن افغانستان درحلقوم پاکستان میخواهد وآن دیگری لوی افغانستان از اباسین تا آمو بازهم درزیرسایهء جنرالهای پاکستانی وآن دیگری یک نظام مزدور از نوع کوریای جنوبی.
درینجا فقط اقوام غیر پشتون که نه بافرهنگ قدرت طلبی اوغانها عادت گرفته اند ونه هم مانند آنها وطن فروش تشریف دارند قربانی شده اند وقربانی میشوند.
بناء بهتر است که شما این چرندیات ولاطائلات را درهمان بیغوله های قبیله ایی خودتان بخوانید واز تکرار مجدد آن درین صفحه اگر منطق دفاع ندارید جلوگیری نماپید درغیر آن من منتظر دفاعیه شما ازین چرندیات عصمت قانع می مانم.
من طرح خودم را اینجا تکرار میکنم نام افغانستان یک اسم بی مسما است. این نام مبنای حقوقی ندارد . افغانستان یعنی کشور افغانها یعنی پشتونها غلط محض است. افغانستان خانهء مشترک همه است چه افغان وچه هم غیر افغان. یعنی هزاره تاجیک وازبیک ونورستانی وبلوچ وبشه ایی وگجر وغیره درضمن درمحاورات روزمرهء انگلیسی امروز افغان به یک نوع سگ اطلاق میگردد. یگانه راه حل مشکلات افغانستان برداشتن این نام توهین آمیز ازسر باشنده گان شریف این سرزمین به شمول پشتونها می باشد. تا نام سگ بالای این کشور وباشنده گان آن دوام کند به همان اندازه وحشت وبربریت وازخود بیگانگی وافراط گرایی اوج می یابد. به قانع صاحب سلام بگوپید بعداز سلام برایش بگوئید که باید بعدازین آدم شود بهتر است. زیرا هیچ چیزی بالاتروشایسته تر ازمقام آدمیت وانسانیت نیست. با احترام
پرویز بهمن
یاد یار؛ ایران من!
سلام به همه خواننده گان کابل پریس ! خدا نکنه که گستاخی و بی ادبی باشه منظور من ازی گپا توهین نیست ، ولی به نظر من این اقا که برای خود بسیار ارزش قایل است، به ناروغی ( نارسیسزم ) مبتلا است، و یا هم در زنده گی واقعی خود بسیار خود پرست و خودخواه است، ای بیچاره که کابل امده فکر میکنه که باید همه کابلی ها بریش به سجده بیافته مثلا میگه : "حتی انتظار داشتم تا کسی به نماینده گی از این عزیزان، در میدان هوایی کابل به ملاقات م بیایند و..." به به کدام جایزه نوبل را اورده بودی که مردم میامدن از تو در میدان هوایی پذیرایی میکردند یا مردم ما را احمق فکر میکنی که هر کس و ناکس را به دوش خود بالا کنه و ناز بته ؟؟؟ ... عجیب اینست که در یک شهر ابایی چهار و نیم میلیونی این اقا هیچکس را نمیشناسه، نه قوم نه خیش، نه خانواده ، مه شک میکنم که این ادم ایرانی نباشه؟! و اگر ایرانی نباشه، من به ای باور استم که حتما با یک برنامه ایرانی امده افغانستان مثلا مینویسه ((سخت معتقد بودم که جناب « ...» و آقای « معاون صاحب» به پاس درد های مشترک تاریخی؛ مشترکات فرهنگی- سیاسی؛ جغرافیایی سیاسی مشترک، درد و سرنوشت مشترک و ده ها مشترکات تعیین کننده و سرنوشت ساز تاریخی دیگر، به عنوان یک فرهنگی متعلق به همین نسل و این سرزمین، چند صبا یی را در کابل از به عنوان مهمان من پذیرایی خواهند نمود)) این به چی معنا ؟؟؟؟؟
سفرنامه این نارسیست محترم سر تا پا پر از توهین و تحقیر مردم ما استند مثلا : " نهایت کوشش م بر این امر مبذول است تا توجه کسی را به خود جلب نه نمایم. بخصوص مسئولین امنیتی، و اون ها یی که مصروف کلاه برداری و دزدی هستند.... " هیچکس از مسوولین امنیتی نمیترسه، و یک کسی که از خارج امده باشه، نظر به پیشینه اردوی ما که بنام اردو و پولیس هیچ چیز برایم نمانده بود ... این اقا باید با مسوولین امنیتی خود افتخار میکرد و نهایتا خوش میشد، شکر خدا را بجا میاورد ....... در جای دیگر مهربانی میکنه "در میان چهره های مختلف از آنان، میگشتم تا حتی المقدور چهره مورد اعتماد م را باز بیابم. بلا خره از یک جوان لاغر هزاره میپرسم : کرایه تان تا به ده افغانان چند میشود...؟! تا به خود می آیم میبینم که همین جوان « به ظاهر هزاره» مرا به راننده تاکسی دیگری فروخته است..." این اقای که خودش دزد است همه مردم را دزد فکر میکنه.... ایا ازین کرده توهین بزرگ به یک ملت با عظمت، مهمان دوست، مخلص و صادق چیزی دیگری میتانه باشه ؟؟؟؟ قضاوت به شما میمانم .
یاد یار؛ ایران من!
گر بیبینی قامت تو نا رسا است
خود شکن، آئینه شکستن خطا ست..
دوستان عزیز سلام! من در این سفر نامه هرآنچه را دیده ام و حس نموده و درک کرده ام، کوشش مبذول داشته ام تا به رشته تحریر در بیاورم! بدون تعارف و رو در واسی! همین راست گویی و حقیقت را بیان کردن، نقطه ضعف و قوت من است!! بخش های بعدی این سفرنامه هنوز خدمت خواننده گان عزیز پیشکش نشده است. که در اینده های نزدیک شاهد نشر آن خواهید بود!
در این محدوده قربانی و قصاب، هر کسی به زعم خویش از عشق به این مسلخ « افغانستان » سخن به میان میاورد! قصاب به منظوری و قربانی به منظور دیگر و...!! من این سرزمین را دوست دارم، اما نه بعنوان یک مسلخ برای خود و همتبارانم؛ بلکه به عنوان یک سرزمین آباد که در آن همه گان احساس سعادت، آرامی و... بنمایند! افغان و افغانستان امتحان تاریخی سه صد ساله خویش را پس داده است! پس برای عزت و اقتدار این سرزمین ؛ اگر حقیقتا ان را دوست دارید، باید فکر اساسی دیگری نمود! گفتن حقایق و باز گویی درد های آن، بخش لاینفک عشق به این سرزمین مقدس میباشد..
آنلاین : http://loman1.blogfa.com
یاد یار؛ ایران من!
محترم لومانی صاحب!
این گردونۀ که زرتشت در آن سوار است اصلاً آشوری می باشد که ایرانی ها سرقت کرده اند. و نیز برای دانستن کردار نیک به این نوشته « سه هزار سال دروغ در تاریخ ایران/ زرتشت وجود خارجی نداشته » مراجعه کنید.
یاد یار؛ ایران من!
محترم لومانی صاحب ! فکر میکنم سفرنامه به یم گزارش مشابه است، نویسنده نباید قضاوت های خوب و بد در ان جای بته خوب این خواد بود، که خودت مثل یک کامره عکاسی واری، منظر کشی میکردی و قضاوت را به خواننده گان ماکول میکردی، در بعضی جاها بسیار ابهامات وجود داره که نباید میداشت، مثل گفتی که "تا به خود می آیم میبینم که همین جوان « به ظاهر هزاره» مرا به راننده تاکسی دیگری فروخته است..." خواننده نمیفامه که منظورت چیست چی قسمی بالای تکسی دیگری ترا فرخته است ؟؟؟ و درباره مسوولین امنیتی که گفتی برای دزدی ایستاده استند، فکر میکنم درباره یک قشر قضاوت مجموعی گپ صحیح نیست، تو چی فهمیدی که انها بری دزدی ایستاده بودند....؟
گپ ایگه اینست که مجبور استیم که با این سرزمین هر قدر ویران و پسمانده است، محبت کنیم، در کامنت بالا از عصمت قانع یک گپ امده که بسیار خوشم امد که میگه : اگر افغانستان نباشه در دیگر کشورها حتی بری سجده کردن هم جای نخواد داشتیم ... ضرور ایست که همه ارزشهای ما موازی دوست داشته باشیم و تقویت بخشیم....... دراین جای شکی نیست که ما مسلمان استیم، ولی دراینم جای شکی نیست که افغان استیم ..... صحیحست که ما با دیگر ملتها مثلا ایران و پاکستان یا تاجکستان مشترکات داریم ولی منافع ملی ما هم باید از نظر نیاندازیم، طوریکه اونها سرسختانه در پی منافع ملی خودشان است........... مه منحیث یک طالب العلم ادنا نمیخواهم بری یک استاد مثل شما نصیحت کنم ولی نباید از اظهار نظر مخالف بترسیم .... من کاملا به نظریات تو احترام دارم ولی انتقاد موثرترین اکسیر برای اصلاحات است ......
یاد یار؛ ایران من!
سلام بخواننده گان عزیز کابل پرس? وسلام خاص به جناب میراحمد لومانی!
پیشاپیش ازجناب میراحمد لومانی ودیگر خواننده گان کابل پرس معذرت میخواهم که درین کامنت خویش اندکی ازچارچوب متعارف آداب گفتمان خارج میشوم چون میدانم این اوغان خر بیابانی جاسوس هزار چهرهء افشاشده ومتعصب که نامش را بخاطر توهین به ملیت شریف هزاره؛ (چمبرعلی) گذاشته است آدم شدنی نیست ؛ لذا مجبورم که اندکی وی را گوشمالی بدهم:
او اوغان خر دم بریده!
اولا خو یک ضرب المثل مشهور است که میگویند چون دیوانه؛ دیوانه ایی را بیند خوشش آید؛ حالا که تو بداخلاق شرف باخته؛ کامنت پشتوی همزبانت که به زبان خر لاطائلاتی را تحویل خواننده گان داده یعنی همان عصمت قانع مفعول چرسی را دیدی به وجد آمده ایی واینجا چرند می نویسی ودربرابر لومانی بزرگ ما اساءه ادب می نمایی. مگر نمیدانی که خواننده گان دیگر بهتر منافع ملی را می شناسند. او اوغان خر !
عصمت قانع درهمین مقاله اش اعتراف کرده که وی درجوانی ( کونی) بوده است، وبا محمدرحیم خنجر ارتباطات نامشروع وشوخی های زیر نافی داشته است که من آنرا ازخلال کلمات خودش بجواب آقای مصور این مطلب را بیان کردم.
زمانیکه آن بداخلاق بی عزت وشرف باخته می نویسد که اگر افغانستان نباشد؛ درکجا باید سجده کرد؟ من ازتو وازعصمت قانع می پرسم زمانیکه جناب عالی درزمان طالبان درقندهار در دستگاه طالبان بحیث مامور وزارت خارجه ایفای وظیفه میکردی؛ وملاعمر کور تمام مساجد وتکایای اهل تشیع را درمناطق تحت کنترول اش بسته بود؛ وآذان شیعی را ازطریق بلندگو ممنوع کرده بود؛ آیا تو بی ناموس شرف باخته آنوقت همین احساس را داشتید تا بدانید که اهل تشیع افغانستان ضرورت به داشتن یک مسجد ویک تکیه خانه دارند تا دروطن خویش مطابق مذهب وآئین خویش عبادت خدا را بجا آرند؟ چرا وچگونه به ملاعمر کور این مشوره را ندادید که کورصاحبا! و امیرالمومنینا! این وطن خانهء مشترک همهء ماست؛ اگر ما وتو اهل تسنن استیم باشیم ؛ مگر آن هموطن دیگرما به مذهب تشیع باور دارد؛ بگذار آنها نیز مراسم وشعایر مذهبی شان را بجا آرند. آیا درآنوقت این فیلسوف اوغان خر؛ به این مسأله پی نبرده بود که قله های بلند ترقی وترفیعات را در وزارت خارجهء امیرالمومنین پاکستانی درحال پیمودن بود؟
میدانی که درزمان طالبان همانطوریکه عصمت قانع را ازمسجد لاهور؛ پنجابی ها رانده بودند؛ اهل تشیع افغانستان درکابل قندهار وهلمند وهرات وارزگان؛ تمام تکایا وعبادت خانه های شان بسته شده بود وصدای آذان شیعی ازطریق بلندگوها به گوش نمی رسید؟ حالا که قانع (کونی) ومفعول؛ شیعه های افغانستان را درجمع؛ وابسته به ایران میداند آیا این خودش حکم کردن کلی دربارهء یک قشر بصورت مجموعی نیست؟ همان اتهامی که خودت آنرا بالای آقای لومانی وارد کرده ایی که گویا وی درحق نیروهای امنیتی قضاوت پیش ازوقت داشته است.
او اوغان خر!
لومانی ننوشته است که نیروهای امنیتی همه دزد ورهزن استند؛ بلکه نوشته است ؛ من ازایشان احساس ترس کردم؛ هرگز روح وروانم بمن اجازه نداد تا بالای آنها بحیث نیروی امنیتی باور واعتماد کنم؛ آیا تو اوغان وطن فروش وزن فروش به زور میخواهی لومانی وادار بسازی که بالای نیروهای امنیتی باورکند؟
همین نیروهای امنیتی که میان خلقی وگلبدینی وطالبی ودزد ورهزن تقسیم گردیده اند چگونه یک انسان مسافریکه به ده ها سال از وطن وخانه اش دور باشد وهرروز ازطریق خبرها هم اطلاعات دریافت کرده و بچشم سر می بیند که نیروهای امنیتی درتبانی با باندهای دزد وقاچاقبران مواد مخدر؛ دهن جوال را میگیرند؛ ولی لومانی به یکباره گی مثل تو انسان خر بی حیثیت سجدهء شکررا بجا آرد وبالای آن چهره های که از سرو روی شان نفرت؛ کینه توزی؛ هزاره ستیزی می بارد؛ بالای آنها اعتماد کند؟ آیا تو انسان استی؟ آیا تو شیر آدم را خورده ایی؟
ممکن است که آن چهره های عبوس ودوزخی برای تو اوغان خر که درحقیقت ازنسل سگ می باشی قابل اعتماد باشد ولی برای میراحمد لومانی ومن آن نیروها بدتر از نیروهای القاعده وطالبان استند؟
او اوغان خر!
تو زیاد ازمنافع ملی؟ گپ میزنی؛ آیا منافع ملی را تعریف کرده میتوانی؟ منافع ملی چیست؟
تو خر بی دم که نامت یعنی " افغان" درزبان انگلیسی به " سگ" گره خورده است؛ ومیخواهی این نام " سگ" را بالای دیگر گروه های قومی؛ به زور تحمیل نمایی آیا تو منافع ملی را درنظر گرفته ایی؟
آیا تو تو بدزاد که به قول ملا بجلیگر پاکستانی پدر وجد اولی اوغان را " خر" میداند؛ با این نفاق اندازی ها وچهره بدل کردنها که گاهی "حسینی" میشوی؛ گاهی هزاره خودرا معرفی میکنی وگاهی تاجیک؛ تاکه جنگ قومی را میان باشنده گان این وطن دامن بزنی منافع ملی را درنظر گرفته ایی؟
سخنان دیگری هم دارم که اگر جواب ات را ببینم دوباره خدمت ات آنها را پیشکش میکنم. اما علی العجاله عکس جد بزرگوارت را از ویکیپیدیا برداشته وخدمت ات تقدیم میکنم تا به آن افتخار کنی. این است چهرهء واقعی " افغان"
با احترام
پرویز بهمن
یاد یار؛ ایران من!
مصور وروره سلام
که تاسو په رشتیا عصمت قانع وپیژنی نوبیایی اصلا نوم یی نه اخلی . هیله کوم تاسو د دی دکارنامو نه خبر شی او له هغه وخت چه د جمعیت د حزب په دفترونو کی په پشاور کی سرگردان گرحَیده .
البته مردم او را خوب میشناسند او راه وهدف مشخص بجز ............ ندارد . فقط هرجا شوربای چرب باشه قانع هم است وبس.
یاد یار؛ ایران من!
نمیفامم بار دیگر به این بی عقل دیوانه بهمن خرسانی چی بگویم ؟؟؟ نمیفامم چرا با پشتونها ایقه کینه توزی میکنه ؟؟؟ نمیفامم به خودش یا به ناموسش کدام صدمه راسانده که ایقه دلش بالای پشتونا پر است. مه شک نی بلکه یقین دارم که حتما کدام گپ است، چرا که از گپها و فحش هایش سر تا پا عقده و احساس حقارت میباره ........ جناب بهمن خرسانی ! اگر پشتونها بریت بی ناموسی رسانده، اینجا دربین کل مردم به جرات بگو تا عقده های تو هم او شوه و ما هم کتیت سر تنه بزنیم و در غمت شریک شویم ، غیر ازی گپهای که تو میزنی والله اگر در قالب انسانیت جای داشته باشه .............
تو به من نصیحت میکنی که "چرا وچگونه به ملاعمر کور این مشوره را ندادید که کورصاحبا! و امیرالمومنینا! این وطن خانهء مشترک همهء ماست؛ اگر ما وتو اهل تسنن استیم باشیم ؛ مگر آن هموطن دیگرما به مذهب تشیع باور دارد؛ بگذار آنها نیز مراسم وشعایر مذهبی شان را بجا آرند ...." گر چی در وخت طالبا من یک طفل بودم ولی حالی، مسلمان نباشم و انسان نباشم اگر کاروایی ها و نظریات پوچ طالبانی را تائید کرده باشم...... کار های ملا عمر نه یگان اینکه بر ضد افغانستان میدانم؛ بلکه بر ضد اسلام هم میدانم، این باور من است ..... حالی تو بی غیرت و منافق چی میکنی ؟؟؟ به یک کسیکه رسما از طرف یهودیها و شبکه موساد بخاطر همین استخدام شده، که در افغانستان به اتش فرقه ای و مذهبی دامن بزنه ( فهیم کوهدمانی ) چقه بی شرمانه و فاحشانه بریش کمپاین میکنی، که از هر گپت تمالق و چاپلوسی هویدا است ....... اصلا تو به این نصیحت ضرورت داری که دربین مردم افغانستان تخم نفاق را کشت نکنی، من به این نزاکتها بسیار زیات متوجه استم، خاطرت جم باشه ........
یاد یار؛ ایران من!
چمبرعلی خان تقلبی!
اجازه بده که سوال خودت را بخودت راجع بسازم که مردم هزاره درحق تو چی بدی کرده اند که تو به این اندازه عقده مند شده ایی که نامت را قصدا بخاطر توهین به آنها (چمبرعلی) گذاشته ایی؟
اینقدر نفرت تو ازیک هموطن هزاره ات بخاطرچی است؟
اما ازجانب خودم طوریکه بارها تکرار کرده ام باردیگر برایتان اطمئنان میدهم که کوچکترین عقده ایی دربرابر پشتونها بحیث یک کتلهء بشری ندارم؛ ولی زورگویی ودروغ ورئا کاری وجعل نمودن تاریخ وبیعدالتی را هرگز تحمل کرده نمیتوانم. هرکی زورگو باشد با وی مبارزه میکنم.
اگر جملات مرا درپیام قبلی ام درست خوانده باشی من ترا مورد خطاب قرار نداده ام که چرا دروقت طالبان چنین وچنان ا نکردی؟ بلکه مخاطب من درآن پیام معلوم است که عصمت قانع چرسی است نه تو؛ همان عصمت قانع که در دسترخوان تاجیکان بدخشان وپنجشیر نمک خورده ولی حالا هربهتان ودروغ وتوهین واتهامات ناروا را علنا ازطریق تلویزیونها وسایتهای اوغانی نثار تر وخشک تاجیکان وهرکسی که مربوط حزب جمعیت اسلامی بوده میکند. کسی را که به اعتراف خودش از دام های صیادی ترور وبربریت گلبدین وآی اس آی؛ اعضای جمعیت اسلامی وجوانان مهاجر بدخشان وپنجشیر در دهه های هشتاد خورشیدی درپشاور نجات داده ولی حالا به بدترین الفاظ آنها را یاد میکند. پس زمانیکه من ادعا میکنم که این عادت وخصایل درسرشت هر اوغان اصیل نهاده شده است که نمک میخورند ودرنمکدان می شاشند شما نباید این کلمات را بر عقده مندی من دربرابر پشتونها حمل کنید بخاطریکه این واقعیت آشکار است. فرموده اید که مسلمان نباشم که اگر اعمال طالبان را تائید کنم.
شما درست میگوئید؛ بخاطریکه اعمال طالبان اصلا قابل دفاع نیست؛ ولی بازهم هستند پشتونهای دوآتشه ایی مانند جناب روستار تره کی وامثالش که برخلاف شما ملاعمر را می پرستند؛ افرادی ازقماش شما نیز اگر بنام حقیقی تان خودتان را معرفی کنید حتما از خلال بیوگرافی تان معلوم خواهد شد که دربرابر طالبان بخاطر اشتراکات قومی؛ چقدر کوتاه آمده اید. اما اینجا که زیر برقع نام توهین آمیز چمبرعلی داخل شده اید خدای بزرگ میداند که جناب عالی کی هستید.
حدس من ازجنگهای قلمی باشما همان است که ازهمان جاسوسان دور دسترخوان حامد خان کرزی می باشید که هم به نعل می کوبید وهم به میخ. هم ازمشروعیت حکومت کرزی می لافید؛ وهم ازاتحاد شمال بد می برید؛ وهم درعین زمان ازسر ناچاری بخشی ازاتحاد شمال را تائید میکنید.
ولی بهرحال؛درپیام قبلی ام طرف خطاب من عصمت قانع بود که در وقت طالبان ازمشاوران نزدیک ملاعمر درامورخارجه درقندهار بود که حالا ریش را چپه تراش نموده وردای ملی گرایی پوشیده واکت وادای فلاسفه را میکند.
با احترام
پرویز بهمن
یاد یار؛ ایران من!
دوستان عزیز سلام!
از بدی حادثه و یا هم از خوشبختی ایام باید بگویم که زبان اوغانی « پشتو امروزی» را خوب بلد نیستم. لذا در بخش کمنت کسی به زبان اوغانی کمنت گذاشته بودند؛ و من کمترین نیز به آن کمترین توجه یی ننموده و از خیرش گذشتم. اما خداوند پدر و مادر جناب بهمن عزیز را بیامرزد، که با مهارت و حوصله مندی تمام چلو صاف این کمنت و کمنت گذار را از آب کشید. و من حقیر کم و بیش از این متن « دغه پغه » چیز هایی دست گیرم گردید!
اگر درست فهمیده باشم کسی بنام آقای قانع ادعا نموده اند که اگر افغانستان نباشد، جناب ایشان در کجا باید سجده کنند؟؟!
در عجبم از این تخم حرام! بیش از نصف زمین های را که شما پشاتین در ان هر روز و صبح شب به دروغین سر به سجده میگذارید، مال، خانه، و سرزمین آبایی انانی اند که که پدران تان آن ها را قتل عام نموده، و خانه و کاشانه شان را به زور تصاحب نموده و به غضب در آورده و برای شما به ارث گذاشته اند! لذا تویی که در این مناطق نطفه ات بسته شده، تولد یافته و بزرگ شده یی حرامی مطلق میباشی! چون در زمین، خانه و مکان غصبی و حرام نطفه ات بسته شده است و...
گفته یی اگر افغنستان نباشد، در کجا باید سجده بنمایی؟! تخم حرام!! آیا نیاز هست که سرزمین یک جامعه و ملت را تبدیل به قبرستان نموده و آنگاه در این قبرستان تویی انتحاری و فرزند تریاک باید سر به سجده بگذاری؟!
گفته یی اگر افغانستان نباشد، در کجا باید سجده بنمایی؟! من برایت میگویم که در کجا باید سجده بنمایی! برو در همان جایی که هزاران سال قبل پدرانت با شتر و بیابان گردی هایش سجده مینمودف صورت و مقعد بر خاک بمال و..