بی تردید، نقد ایستادگی در برابر انحرافات وتشخیص سره از ناسره است که خود دانش و خردمندی فراوانی را لازم دارد. از همین رو نقد واقعی وظیفه افراد تحصیلکرده، باوجدان و مردم اهل خرد است که باید آزادانه و بدون ترس آن را انجام دهند. اصولا آزادی بیان یعنی این که انتقاد و اعتراض دربرابر ناهنجاری های جامعه هزینه ای نداشته باشد و گرنه تایید آنچه درجامعه می گذرد که آزادی نیست. علی رغم این روش خردمندانه اما درجامعه افغانستان کار همواره وارونه است. یعنی نه خردی در کار ناقدان است و نه اینها وجدانی در کار نقد به کار می برند. اکثر منتقد های ما را سیاستمداران و تحلیلگرانی تشکیل می دهد که در مقام نقد خود را درمقام قدیس ها می نشانند و سخن شان را بر عوام الناس وحی منزل می پندارند.
آنچه که آشکار است این است که جامعه افغانستان یک جامعه چند پارچه است که ابتکار عمل هم بیشتر در دست پیروان مفکوره "افغانیزم" یا "پشتونیزم" بوده که موتور اصلی آن حذب به شدد متعصب، متعهد و تحصیلکرده بنام "افغان ملت" میباشد. براساس این مفکوره سرزمینی به نام افغانستان متعلق به "افغان " ها بوده و اقوام دیگر از تاجیکستان، ازبکستان و یا ترکمنستان آمده اند و باید به آن کشورها برگردند. طبق این نظریه هزاره ها از بقایای لشکر چنگیزخان مغول است و جایی به جز گورستان ندارند.
تأكيد و بازگشت به "افغانیزم" یا "پشتونيزم" و "افغانيزه کردن" کشور وجه مشترک درون قومي تمام "اوغان" هاست تاجایی که این حس محور همبستگی بین تیره های مختلف اوغان ها ویا تمام "زی" ها شده و همه شان به آن پایبندند و باقدرت وشدت آن را عملی می کنند. این طیف افراد کارکشته سیاسی در سطح جهانی دارند که آن ها را قادر می سازد حتی در تصمیم گیری های جهانی نیز سهیم باشند.
البته آن گونه که تجربه نشان داده است اين عقیده در عمل، موفقيت هاي زيادي داشته است. ازجمله "اوغانها" یا"پشتونها" ها توانسته اند که "پادشاهي" و یا مدیریت کشور را حتی در سیستم های انتخاباتی حق بلامنازع خود جا بزنند و نتیجه آن هم دست کم بدست آوردن ابتکارعمل سیاسی است که خود باعث می شود اقوام دیگر درموضع تدافعی و یا حتی انفعالی قرار بگیرد.
نخستین کار این طیف تغییر نام کشور از "خراسان" به "افغانستان" بود که ملت ما را از ریشه های تاریخی و فرهنگی اش کند. در پی آن هم واحد پول ملی را نیز "افغانی" گذاشت که از قدیم گفته اند کار از محکم کاری عیب نمی کند. قدم بعدی این گروه عنوان کردن زبان "دری" به هدف فارسی زدائی در جهت بی هویت کردن مردم و کشور ما و گزاردن زبان "اوغانی" یا "پشتو" که زبان یک قبیله خاص است و بی ریشه و فرهنگ و حتی ازلحاظ واژگانی جواب گوی ارتباطات و محاورات محلی هم نیست به جای زبان ریشه دار و دیرینه فارسی است و قرار دادن آن را در شمار زبان رسمی کشور و در نهایت؛ زبان ملی. جنایتی که هرگز قابل بخشش نیست. پر واضح است که چه ضررها و آسیب های شدیدی مخصوصا درقسمت آموزش و پرورش از این رهگذر که در کشور به وجود نیامد.
از دیگر اقدامات این متعصب ها طرح و عملی کردن سیاست ناقلین، مجاز کردن چپاول کوچیها و تبدیل دو ولایت مشرقی و جنوبی به چندین ولایت بود که در پی آن می خواستند بودجه های کلانی را به صورت قانونی به مناطق پشتون نشین سرازیر کنند همانطوریکه کرده اند و خواهند کرد. در عین حال طرح های کلان اقتصادی را نیز در پی همین تغییرهای سیاسی و اداری به سمت مشرقی و جنوب شرق که پشتون نشین بودند، سوق دادند. زیرا این ها می خواستند به هرقیمتی که شده ابزارهاي فیزيكي قدرت را که عبارت از ارگان هاي اطلاعاتي، ارتش ملي، پليس ملي ومهمتر ازهمه اقتصاد ملی را به دست بگیرند و بر گلوگاه هاي اقتصادي، تجاری، اداری، نظامی و منطقه تسلط کامل داشته و افراد مسلکی خود را در مقام های مهم کلیدی کشور بگمارند.
این قوم برای بسیج نیروی انسانی ازمذهب واحساسسات پشتونوالی همواره استفاده ابزاری کرده اند وبا تبلیغات شدید انگیزه رزمیدن را در میان پشتون ها علیه دیگر اقوام به وجود آورده اند. این روش ایشان به نوبه خود بسیارموفقیت آمیز و مؤثر بوده است تا جایی که پشتون های مذهبی که درهیچ حالتی نماز و روزه و سایر واجبات دینی شان را ترک نکرده اند اما درکشتن دیگر اقوام و غضب زمین های شان نه تنها هیچ گونه گناهی احساس نکرده اند بلکه آن را جهاد در راه خدا و زمین ها را غنیمت جنگی می پندارند. در واقع با همین روش ها توانسته اند به حذف فیزیکی، زبانی، فرهنگی و هویتی دیگر اقوام دست یابند.
برای رسیدن به این هدف پشتونیست ها همواره به دو عامل متکی بوده اند. یکی ایجاد ابزارهای فیزیکی قدرت که تا حدی به آن پرداختیم و دیگری یافتن پشتیبانی های خارجی. در باره حمایت های دول خارجی ناگفته پیداست که پشتون ها از بدو تولد کشور بعلت ضعف و بی عرضگی ساکنان بومی این سرزمین همواره با دیگر قدرت ها و کشورها در حال معامله بوده اند. نمونه ی بارز آن سپردن کشوری مستقل خراسان را به انگلیسی ها و گرفتن کشوری بی رگ و ریشه ای به نام افغانستان که می توانست اهداف پشتون وال ها را برآورده کند.
در این زمینه می توان مثالهای بی شماری را از حافظه تاریخ کشور بیرون کشید. از جمله می توان به معامله های ننگینی چون معاهده امیرآهنین عبدالرحمن با انگلیس، تره کی و کارمل باروس، پیشنهاد تبدیل افغانستان به یک ولایت از طرف گلبدین به ضیاالحق، شرط حمایت از نظام ریاستی درقبال معاهده استراتژیک توسط کرزی با آمریکا درسطح ملی اشاره کرد. و درسطح درون قومی نیز معامله ناکام گلبدین باحفیظ اله امین، تنی با گلبدین، طالب با کرزی و غیره را یاد آوری کرد که همه نشان از همسویی ذاتی و کامل آن ها دارد. بنا بر این تا ازپا درآوردن سایر اقوام و تبدیل کامل افغانستان به سرزمین "اوغان" ها مقوله هایی چون "آشتی ملی" و یا "وحدت ملی" برای شان مطرح نبوده و از منظر سیاسی جز یک شعار گمراه کننده ای بیش نیست.
درجبهه مقابل اما وضع ناگوار تر از آن چیزی است که معضل بزرگی همانند "پشتونیزه کردن" کشور می طلبد. آشکار است که اقوام دیگر در طول تاریخ موجودیت افغانستان نه تنها باهم هماهنگ وهمسو نبوده اند که چه بسا درمقابل هم صف آرایی ها داشته اند. این درحالی است که همه آن ها بارها به تجربه دریافته اند که با این قوم "تمامیت خواه" نمی شود ازدر سازش پیش آمد کرد. و دلیل آن از نظر این قلم همانا فرد محوری و نبود انگیزه تصاحب قدرت سیاسی به عنوان هدف مشترک استراتژیک در نزد ایشان است. این نقطه ی ضعف باعث شده که پشتون ها بتوانند به راحتی در مواقع مقتضی از یک قوم علیه قوم دیگر و چه بسا ازخود قوم علیه خود آن قوم استفاده ابزاری کند.
با توجه به همین ضرورت ها، ما نیاز داریم که در یک گفتمان سالم فکری و فرهنگی به نقد رفتارهای سیاسی خود و رهبران خود بپردازیم. زمان آن رسیده است که همسرنوشتها به دور از تعصبات ایدیولوژیک، منطقه ای، طائفه ای، برای غنا بخشیدن به تفکر سیاسی در افغانستان، به باز اندیشی تجربه خود و نقد خویشتن بپردازند. بالاخره وقایع سه دهه اخیر برای کسانی که تفکری در میدان جنگ داشتند، باید ثابت کرده باشد که نمیتوان صرفاً با شعار وارد عمل شد بلکه باید عملگرایی سیاسی پیشه کرد.
ناگفته پیداست که دامن زدن به نزاع های قومی و یا مذهبی کاملاً غیر انسانی و نامطلوب است و باید با آن مقابله کرد اما تلاش در برطرف کردن ستم مضاعف، از بین بردن دید برتری طلبی و به چالش کشیدن تبعیضات نهادینه شده در ساختار حکومتی و حتی فرهنگ عامه هرگز به معنای عمده کردن تضاد های قومی و وجوه افتراق در راستای تعارض و جدایی نیست.
مخالفت با رژيم خود کامه و تمامیت خواه، البته رسالت هر آدم درس خوانده، روشنفکر و وطن پرست است. هزاره باشد و یا سید، ازبک ویا ترک، تاجیک و يا قزلباش و بلوچ. اما برائت جستن از فرهنگ، زبان، سرنوشت و تاریخ مشترک طرحی کاملاً ابلهانه ای است زیرا ثابت شده است که ساخت و باخت با رژيم دست نشانده کرزی یا امثالهم و همصدايی با منويات تيوريسین های متعصب رژيم راه به جايی نمی برد. البته توفیق همزیستی ملی میسر نمی شود مگر اینکه هر قوم خواست ها و مطالبات سیاسی خود رابه طور مشخص و شفاف با معیارها و الگوهای انسانی منافع مشترک ملی تطبیق دهد و به آن پایبند باشد.
اگر بخواهیم به عنوان نمونه و جزیی تر به تحولات و تغییرات یک قوم خاص در زیر سایه ی سیاست های غلط "پشتونیزم" غور و تفحص کنیم به چند نکته در باره هزاره ها بسنده می کنم. تاریخ هزاره ها متأسفانه سرشار است از نسل کشی و فاجعه. این تاریخ غمبار گواهی می دهد که هزاره ها هیچ وقت هماهنگی و خواست سیاسی مشخص نداشته و متأسفانه برخلاف روش پیشوای شان "حسین" همیشه تن به هر ذلتی داده اند تا کشته نشوند.
به گواهی تاریخ در بهترین وضعیت هم هزاره ها هیچ گونه هدف استراتژیک و مشترک بین خود نداشته و خواست مشترک شان هم از حد به رسمیت یافتن مذهب شیعه آنهم از نوع خرافی اش که همانا (زنجیرزنی، قمه زنی، سینه زنی در خیابان ها، تبدیل مساجد به حسینیه و امام بارگاه و خواستن مستقیم حوائج مشروعه و غیر آن از حیوان زبان بسته ای به نام ذوالجناح و چوب جامدی به نام علم ابوالفضل) که با منطق صریح قرآن (ایاک نعبد و ایاک نستعین) منافات دارد، چیزی دیگری نبوده است. اگر هر از گاهی دنبال وزارت حج و او قاف بوده اند به خاطر خواست استراتژیک سیاسی شان نبوده بلکه آن نیزدستوری بوده که در راستای سیاستهای استعمارگری مذهبی ایران قرار داشته است. غیر از آن دیگر کدام خواسته سیاسی و یا اقتصادی مشخص نداشته است.
می توان ادعا کرد که بیش از 500 سال این مراسم عاشورا است که به عنوان یگانه خواسته مشترک مذهبی، تاریخ ما را به
گل کشانده است. درطول این مدت رقبا از فرصتهای تاریخی در راستای منافع مردمش استفاده ها کردند ولی ما در همه حال از سرک تا پچک در کوچه های شام و کوفه زمینگیر شده ایم. درحالی که اگر ما اهداف استراتژیک سیاسی می داشتیم باید از فرصت های طلایی که مرحوم بهشتی در این طرف و سلطانعلی کشتمند در آن طرف بوجود آورده بودند، استفاده می کردیم امروزمجبور نبودیم که برای زنده ماندن در ذلت تقلی کنیم بلکه ما می توانستیم خواسته های خود را به یک ضرورت غیر قابل انکار تبدیل کنیم.
بنا بر این سیاست هم با توجه به اوضاع و احوال افغانستان یعنی پیدا کردن فورمولی برای اتحاد اقوام غیر "اوغان" اتخاذ سیاستهای معقول که با سیاستهای استراتیژیکی قدرتهای بزرگ که تصمیم گیرنده گان اصلی سرنوشت دنیا هستند؛ همنوائی داشته باشد. مهم آنست که هر قوم خواست سیاسی-انسانی مشخص و شفاف داشته و به آن پایبند باشند. تا بر اساس منافع مشترک که اهداف استراتژیک را دنبال کرده و آن هدف برای شان اولویت داشته و مقدس باشد. مانند رقیب مان پیروان مفکوره "افغانیزم" یا به عبارتی "پشتونیزم". و این در صورتی ممکن است که عملکرد خودرا بجای فصل کردن در جهت وصل کردن عیار کنیم. واین امکان ندارد مگر اینکه از انتقاد از خود شروع کنیم و وارد عمل شویم. که این خود زمینه را برای باهم آمدن اقوام هموار می کند در حالی که در حال حاضر تمامی کوشش ها و عملکردها در جهت فصل کردن است و ما نیز متأسفانه با همه در گیریم.
همان گونه که اشاره کردم، در حال حاضر ما از یک سو وامانده و پاک باخته ی همه صحنه هاییم و از سوی دیگر نیز با همه در گیریم. اگر هزاره ها راه نجات داشته باشد، که ندارد همانا ایجاد جبهه غیر "اوغان" نظیر "معاهده جبل سراج" است(معاهده نه مصالحه) که با دریغ باید یادآور شوم که ناپخته گی سیاسی رهبران ودسیسه حزب اسلامی سهم تعیین کننده ای در شکست و تخریب آن داشت. قبل از هر چیز ما نیاز داریم که بر محور "منافع هزاره" بچرخیم نه مثل حالا به دور خود. برای رسیدن به خواسته های خود در فکر ابزار قدرت باشیم زیرا در غیر آن صورت مثل این است که ما بادست خالی برای خرید برویم. دست خالی به قول "شاملو" برای سر کوفتن خوب است. کاری که ما همیشه می کنیم یعنی در عاشورا و تاسوعا برای امام حسین و در مرگ همسرنوشتان خود در کویته ،افغانستان و اوقیانوسها .....
واما اگر قدرت داشتیم اوغان نمی توانست مارا نادیده بگیرد و اگر هم می گرفت او می ماند وجنوبی ومشرقی اش با جلغوزه و چوب چارتراشش مسمی به "افغانستان" و ما برمی گشتیم به "خراسان" که محل طلوع خورشید است و تاریخ و فرهنگ پربار و طولانی و ارزشمند و شناخته شده دارد. "خراسان"ی باجغرافیای قبل از حمله و تجاوز و نسل کشی عبدالرحمان خان، با واحد پولی همسو همخوان با فرهنگ دیرینه مان، زبان رسمی پارسی، نظام حکومتی پارلمانی، بازنامی ولایات و استان ها به نام های تاریخی و نام گزاری مراکز تحصیلی و دانشگاهی به نام شخصیت های ملی، فرهنگی و ادبی همانند مولانا و سنایی و ناصر خسرو و کاتب و بیهقی.
نظرات
12 دیدگاههویت ملی و فقدان خردگرایی
برادر عزیز خیلی خیلی زبا مقاله نویشتی سیاستمداران هزاره بیدار باشید دانشمندن هزاره آگاه باشید نخبگان هزاره تاریخ تکرار نشود شما هنوز معضل بهسود را حل نکردید دشمن جبهه جنگ جدید در کویته باز کرده شما را به هرچه دوست دارید قسم میدهم دنبال راه چاره باشید
هویت ملی و فقدان خردگرایی
ما پارسی زبانان این همه نامدار جهانی داریم.ما کجا و پشتون ها کجا.تو را به خدا ببینید نام کشور ما را چه گذاشته اند.نام پولمان ببینید چه شده است.امروز سخنرانی حامد کرزای را در مجلس از تلویزیون نگاه می کردم گویا ایشان و همه ی دستیارانشان دشمنی دیرینه و پدرکشتگی با زبان پارسی دارند.می کوشید هر واژه ای به کار ببرد جز پارسی.اگر یک عرب زبان سخنان ایشان را می شنید به خوبی گفته هایش را درمی یافت