رفتن به محتوای اصلی
هستی رها شده در بادم !

هستی رها شده در بادم !

زمان مطالعه: ( کلمه)
همرسانی:

پدرم بي تاب بود، مادرم درد مي كشيد و من زاده مي شدم،

 ميان بي تابي و درد و لبخند،

وقتي چشم هايم را باز كردم، سكوت و لبخند بود و

دست هايي كه مرا در خود مي فشراندند و راندن و راندن و راندن

در خون پدر، ريشه مي دواندم و دواندم و دواندم آن قدر كه ديگر جز

خاك و ريشه هيچ، نديدم. حالا سال هاست كه ريشه دارم در خاك و در خون پدر

 ریشه ، تنها ریشه بود، مفهومی در بیهوده های زمان و هر آنچه

تهی است، ریشه ای سخت تر باید

و چه دل می بندند دلقکان ساده روزگار ما به این تهی ریشه های افیون زده

تاریخ و چه بیهوده می روند و سرمست این ریشه های وحشی گنگ و مجهول در

ناپیدایی عریان لحظه ها و فرو می روند و می روند هر لحظه در وسعت گیج

حقیقت های کاذب جنون زده روزگار ما

تازه می فهمم ، روزگار ما روزگار غریبی است...

و چه بيهوده دل بستم به خاك و به ريشه و به آفتابي كه نور می ریخت بر خاك و بر ريشه ، امروز از پشت سر به مسير گام هاي برداشته ام ديدم، بيست و چهار سال، راه رفته ام پياپي راه، در مسيري ناخواسته و امروز تازه مي فهمم كه نمي دانم، چرا راه مي روم؟

Poems for the Hazara

The Anthology of 125 Internationally Recognized Poets From 68 Countries Dedicated to the Hazara.

Order Now
ملیت ها | هزاره | تاجیک | اوزبیک | تورکمن | هندو و سیک | قرقیز | نورستانی | بلوچ | پشتون/افغان | عرب/سادات

جستجو در کابل پرس